تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - جیم زنی عظیم !!


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلااااااااام ... سلااااااام ...

این سلام دومیه واسه اینه که دفعه پیش سلام نکردم ! خوفیـــــــن !؟ ما هم خوبیم ... داداشیمونم خوبه خدارو شکر ! البته من نمیدونم ها خودش که میگه خوبم ! مرسی که همتون دلداریم دادین و دعا کردین واسمون ! دست گلتون درد نکنه !

اااااه باز مدرسه ها داره شروع میشه ! حالا یکی نیست بگه به تو چه تو که از اول تابستون داری میری مدرسه ! بالاخره مدرسه مدرسس از هر وقت بری گنده ! اصلا حوصله درس خوندنو ندارم ... از اول تابستون که هیچی نخوندم .... اصلا گور بابای کنکور ! من که قصد ندارم به خودم سخت بگیرم ازاد مشهدم قبول شم واسم بسه ! امیدوارم بابام نخواد از اول مهر به بهانه درس سیستممو بگیره .... هنوز جرات نکردم در این مورد باهاش بحث کنم خدا کنه بی خیال بشه . اگه بگیره منم هیچی نمی خونم ! کلا من عزممو جمع کردم که به خودم فشار نیارم و درس نخونم !

ما باز یه جیم زنی اساسی انجام دادیم .... به نگین گفتم نمیگم تو بگو ولی یه تیکه هایی که مربوط به خودمه یکم میگم .... از اخر منو نگین دعوامون میشه ! اقا ما باز دوباره هوس کردیم بریم این جلسه ماه رمضون و فیض ببریم ولی این دفعه فیضش خیلی عظیم تر بود ... متوجهین که ! اقا ما قرار شد با مجید و لپ لپ و نگین بریم شهربازی ! البته رفته بودیم جلسه ها ! حالا اتفاقاتش بمونه که نگین بگه . یه تیکش ما قرار شد ترن سوار بشیم ... مجیدو هر کار کردم قبول نکرد گف من می خوام با نگینم سوار بشم ... یه لحظه منو لپ لپ با انزجار به هم نگاه کردیم بعد با هم گفتیم من با این سوار نمیشم ! وقتی سوار شدیم مجید از عقب میگه لپ لپ کیفتو بزار بینتون ببینم ... برو یه گوشه این طرف ترم نمیای .... اون بالا لپ لپ میگه اگه داشتی پرت میشدی من نمیگیرمت نمی خوام به نامحرم دست بزنم ! وقتی پیاده شدیم میگه فک نکنین من از ترس جیغ میزدم ها ... نه این باران پاشو گذاشته بود رو پای من فک میکرد پای من ترمزه ترنه اگه فشار بده وایمیستیم  !! من با یه حالت خیلی ناراحت گفتم واقعا !؟ تازه می خواستم معذرت خواهی کنم که دیدم داره شوخی میکنه بزمجه ! میگه اون بالا قصد داشتم بندازمت پایین باران  ! میگم پرووووی ها ! یه جا سوار یه چیز دیگه شدیم بیلیتا دست مجید بود لپ لپ گیر داد که تو باید بستنی بدی منم گفتم چه پرو نمیدم !!!! این دوتا دست به یکی کردن گفتن بهتون بلیت نمیدیم ...... حالا ما سوار شده بودیم اقاهه داشت بلیتارو جمع میکرد !!! گفتن پول بستنی رو بده  تا بلیتارو بدیم ممکنه یاده بشی واسمون نخری( زرنگن دیگه ) دیگه ما مجبور شدم بهشون بستنی بدم ! کوفتشون بشه !

قبل از اینکه بریم ، تو کوچه با نگین منتظر تاکسی بودیم من دیدم دو تا خانم دارن میان طرفمون که خیلی شبیه خاله های بابامن ! اخه خاله های بابام هر شب میان خونه مامان بزرگم ... اقا من یه سلام گرمی کردم داشتم میرفتم که رو بوسی کنم دیدم خاک عالم این دوتا که خاله های بابام نیستن ! اقا من همین جور خشکم زد اون خانمای بیچاره هم فک کردن من دارم سر به سرشون میزارم. نگین که فقط میخندید ! دیگه بقیشو میزارم نگین بگه ! میبینین ما چه جلسه های خوبی میریم .... اصلا کلی به راه راست هدایت میشیم ... به جان شما ! تازه من می خواستم دختر خالمو با رضا رو هم ببرم ولی نشد بیان دیگه ! اخه اونا اهل جلسه رفتن نیستن !

دیگه این که داداشی گفته احتمالا تو مهر میاد .... بعده ماه رمضون ... باید از الان برنامه بریزم واسه یه جیم اساسی .... اخه بعد ماه رمضون که دیگه این جلسه های پر فیض نیست که ما بریم ! باید یه جای دیگه بریم .... اخ جونم ..خدا کنه این دفعه هم بشه . دلم واسه داداشیم یه ذره شده .... باید سورشم بده یا ناهار میریم بیرون یا شام ... یه جوری حرف میزنم انگار همه چیز حله فقط مونده ما تصمیم بگیریم ناهار بریم بیرون یا شام ! بالاخره گفتم منتظر داستان های بعدی ما باشید

شبای قدر قراره با نگین بریم جلسه ( دیگه واقعا میریم جلسه ... ) احتمالا مامانمم باهامون میاد . حالا باورتون شد که می خوایم بریم جلسه ! اونجا که میریم من واقعا مراسم شب قدرشو دوست دارم ... اخرش اصلا یه جوری میشه .... جو عوض میشه ... نمی دونم چه جوری بگم خودتون بفهمین دیگه !

امروز داداشی در کمال پرویی برگشته میگه نمیشه روزای احیا روزمو بگیرم !!!! هر چی میگم نه به خرجش نمیره .. کلی اصرار کرده از اخر میگم از دکترت بپرس اگه گفت باشه بگیر . میگه نه میدونم دکترم میگه نه !! من با این بشر دو پای دوست داشتنی چه کار کنم اخه . نگیری داداشی ها وقتی دکتر گفته نه یعنی نه !! اذیت نکن همون یه بار حالت بد شد واسه هفت پشتم بس بود ! اگه دوباره حالت بد بشه میمیرم ها !

یه مواقعی حس اپ کردنم میاد شدید با کلی قضیه باحال یه مواقعی مثل الان که میام اپ کنم مغزم دچار بحران موضوع میشه! الان متوجهین که من این همه نوشتم بعد میگم با کمبود موضوع مواجهم !

سر سفره من یه لحظه میرم تو اتاقمو میام میبینم گوشتای غذام نیست یعنی چی شده ایا !؟ رضا که اصلا نمی دونه سر گوشتای غذای من چی اومده میگه گربه خورده گوشتاتو  !عجب گربه های بی حیایی !

جدیداً یاهوم رفته رو غات .... میبینی مهشاد ان شده یه ساعته داره پی ام میده نمیاد بعد که کفری میشه و یاهمو کلی بچرو میچزونه یهو پی اماش میرسه ! بعد فقط کافیه مهشاد دیس بشه دیگه این دفعه به خودزنی هم بیفته نمیرسه پی اماش  !

اقا تو پست قبلم دقت کردین سحرو با صاد نوشته بودم ! گفتم که بدونین من چه ادم صادقی هستم ! اخه فقط یک ساعت وقت داشتم بنویسم بعد کارمند بابامم اومده بود واسش چند تا چیز از روی سیستمم بریزم رو فلش منم هم زمان کانکت بودم مینوشتم و فیس میزاشتمحالا اینم نشسته بود کنارم حرف میزد منم نمی فهمیدم چی مینویسم! نمی شدم بهش بگم عزیزم لطفا اون دهن گشادتو ببند داری حواسمو پرت میکنیاز این کارمندش متنفرم ! از این به بعد مسابقه غلط گیری از من ! هر ۵ غلط یک امتیاز!

بسه دیگه میترسم شاکی بشین ! برم واقعا دلتون میاد برم .... یعنی پی نوشتم نذارم !!!

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم خاله جونیا...   ....  !

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت5:32 PMتوسط باران | |