تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - خاله افسرده !


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

خاله افسرده وارد میشود !! حوصله ندارم ، می خوام بشینم گریه کنم ! تازه سلامم بی سلام ! تازه ترشم به من چه که کی خوبه کی نیست مهم اینه که من الان ناراحنم ! دلمم می خواد بگم ناراحن !!! خوب حالا میگم چرا این قدر ناراحنم !

 شنبه دو ساعتی با مهشاد چت کردم بعد فرداش که میشه یکشنبه هر چی منتظر شدم دیدم خبری ازش نیست شب بهش sms دادم جواب نداد دوباره هم جواب نداد الکی نگران شدم خوب بالاخره ساعت ۱۱ شب بود ممکن بود استثنا زود خوابیده باشه ولی من کلی دل شوره گرفتم تا ساعت ۲ sms زدم همشم دلیورد شد ولی جواب نداد .... هی از یه طرف به خودم میگفتم خوب همیشه گوشیش رو سایلنته شاید ندیده .... شاید خوابه اصلا شاید گوشیش دست کسی یه ! ولی دل شوره ی عجیبی داشتم حتی واسه خودمم عجیب بود ! صبح زود ساعت ۷ باید میرفتم مدرسه قبلش به نگین sms زدم که مهشاد چیزیش شده از دیروز ازش خبری ندارم که اصلا دلیورد نشد ( اخه نگین مسافرت بود هنوز ) . از مدرسه هم به محض اینکه رسیدم نشستم پای نت گفتم شاید خودش اومده باشه دیدم خبری نیست ! رفتم بالا با این که همه خونه بودن ولی این قدر دلم شور میزد که شروع کردم به زنگ زدن دیدم کسی جواب نداد دوباره sms زدم دیدم خبری نشد به نگین sms زدم اونم خبری نداشت .... تا اینکه ساعت ۷ اقا جواب دادن منم اصلا یادم رفت یه لحظه که چه قدر نگرانش بودم از دیشب شروع کردم به دعوا کردن باهاش ! اونم گفت یه جایی بوده نمی تونسته جواب بده ... حالا من در چه حالتی داشتم sms میزدم جلو بابام اخه بزنگاه داشت اگه نمیرفتم نگاه کنم تابلو میشد .... یهو داداشی گفت خانمی نگران نشو من خوبم الان میگم چی شده اقا اینو گفت من بیشتر نگران شدم !!! گفتم کجایی مهشاد چی شده !؟ گفت بیمارستانم .... من یهو انچنان رنگم پرید که همه خونه برگشتن منو نگا کردن رضا چند دقیقه بعد که تابلو نشه اومده میگه چی شده چرا یهو رنگت پریده خیلی تابلوی جلو بابا خوب الان میفهمه ! من فقط منتظر شدم دیدم فیلم تموم شد پریدم تو اتاقم بلند گفتم فیلم بعدیش شروع شد صدام کنین من الان تکلیف دارم ! اومدم تو اتاق همین جور اشکام میریخت زدم زیر گریه فقط می خواستم ببینم چش شده که بیمارستانه ! هی اشکام میریخت رو صفحه گوشی من سریع پاکش میکردم باز دوباره .... از شدت استرس حالت تهوع گرفته بودم قلبم دو برابر میزد ! گفت شنبه یک ساعت مونده به صحر حالش بد میشه میره دستو صورتشو بشوره که خون بالا میاره خودش که بیخیال میشه میره می خوابه صبح که مامانش میاد بیدارش کنه میبینه جای سرش رو روتختی خونیه ! دیگه میبرش بیمارستانو عکس مگیرن میبینن معدش خونریزی کرده دکترشم بستریش میکنه .... واسه همین اقاییم از یکشنبه صبح بیمارستان بستری شده تا همین ظهر امروز که مرخص شده ! اخه اقاییم چند ماه پیش تصادف میکنه تو اون تصادف معدش خونریزی میکنه ! از اول ماه رمضون گفتم برو پیش دکترت ببین اجازه میده روزه بگیری یا نه ! هی گفت باشه از اخر همین چند روز پیش میره دکتره هم میبینه این ۱۲ روز گرفته چیزیش نشده میگه بگیر اگه درد داشتی روزتو بخور ! حالا به خاطر این ۱۲ روز دوباره معدش خونریزی کرده و الان روزه هم واسش ممنوع شده . دیشب دیدم دلم طاقت نمیاره گفتم میشه زنگ بزنم اونم خودش از بیمارستان زنگ زد حالا من هم مامانم خونه بود هم بابام به رضا سپردم کسی طرف اتاق من نیاد ... رضا هم قبول کرد! اصلا از جلو تلویزیون که قیافه منو دید دیگه حساب کار دستش اومد که الان وقت اذیت کردن من نیست بدون هیچ سوالی گوش کرد .... من اول قطع کردم نمی خواستم گریه کنم پای تل ... بعد یکم که رو به راه شدم جواب دادم ... محیط بیمارستان خیلی خسته کنندست ولی به جایی که من بهش روحیه بدم اون داشت بهم روحیه میداد ! مثل این بچه های بهونه گیر شده بودم ! میگفت خانمم من خوبم چیزیم نیست فردا هم مرخص میشم حتی موضوعات خنده دار میگفت منو بخندونه ! من اصلا نمی تونستم حرف بزنم شکه بودم ... اصلا نمی دونستم چه کار کنم حتی تقصیر اونم نبود که بتونم دعواش کنم ! خیلی اوضاع بدی بود ... کاش یکم بهم نزدیکتر بودیم .... مسلما حالش به اون خوبیه که می گفت نبود اگه خوب بود دکتر مرض نداشت که ۳ روز بستریش کنه !  ۵ دقیقه حرف زدیم بعد من دیدم خونه داره ساکت میشه دیگه مجبور شدم قطع کنم ... بعدشم نتونستم بهش sms  بدم چون تابلو بود .... درسته که بابام الان لوازم ارایشمو سیستممو پس داده ولی هنوز این قدر رله نشده اوضاع که گوشی بده بهم من داشتم با گوشیه رضا حرف میزدم ... حال کنین چه داداش پایه ای دارم ! ساعتای ۹ هم زنگ زدم به نگین چون می دونستم الان تو راه برگشتن نگران بودم بالاخره جادست دیگه ... ولی بهش نگفتم ... اصلا نمی تونستم در مورد این موضوع حرف بزنم بعدم گفتم نگرانش نکنم ... دیگه شب ساعتای ۱۲ به داداشیم sms زدم که ببینم اگه بیداره دعواش کنم بخوابه ! تا ساعت ۲ sms زدیم بهم .... مهشاد کلا کم خوابه حالا ۲ روز بود تو بیمارستان خوابیده بود دیگه واقعا خوابش نمیامد ... تازه یه ۲ - ۳ روزیم من ممنوع الخروجش کردم که خیالم راحت بشه که بهتر شده ! منم یکم دیگه خودمو جمع و جور کردم که بیشتر ناراحتش نکنم ! قرار شد کمپوتش طلبش باشه ! الهی بمیرم واسه داداشم ! تا صحر خوابم نمی برد از اخرم بی خیال شدم نشستم رو به روی پنجره ببینم این خدا میتونه کاری باهام بکنه یا نه .... گفتم شاید اروم بشم ولی اعصابم از این حرفا خوردتر بود اخه ۱۲ که داشتم به مهشاد sms مامان و بابام داشتن دعوا میکردن از نوع خفنش ... از اون مدلی که تو دعوا تا دم در دادگاه خانواده پیش میرن حتی از اونم بدتر دیگه داشتن روزشو تعیین میکردن ولی چون تو این ماه روز مبارکی پیدا نشد واسه طلاق بیخیال شدن ! کار خدا بود .... یهو بحثشون از طلاق کشید به یه چیز بیهوده ! این دفعه این قدر جدی بود که گفتم صبح که من مدرسم میرن دادگاه ولی خدا رو شکر این دفعه هم بخیر گذشت ! اصلا نمی فهمیدم مهشاد چی میگه تو اون نیم ساعت که اینا دعوا میکردن .... فقط میدیدم sms  اومده می خوندم میرفتم جواب بدم اصلا نمیدونستم چی خوندم دوباره میرفتم با دقت می خوندم جواب میدادم !  الهی واست بمیرم داداشی که این جوری شدی

الانم اعصابم خورده ، ناراحتم اخلاقمم مث سگه نزدیکم نمیاین هاا .... اومدین بی پا برگشتین تقصیر من نیست خونتون گردن خودتون  ! گیرم نمیدین بهم !! خاله الان مثل سگــــــــــــــــــــــــــــه ! اوکی شد واستون !

فعلنم دارم میرم .... اپمم اگه طولانی شده به خودم مربوطه ..... اگرم ناراحت کنندست نخونین .... اگرم حوصله غر غرامو ندارین ( بیخود کردین نداشته باشین  ) !

دوستـــــــــــــــــون دارم ( ناراحتم که باشم دوستون دارم )

........

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت7:11 PMتوسط باران | |