تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - جیم زنی و لپ لپ !


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلااااااام گلکای خودم!

خوبین همتون !!؟ بسی بسیار خوچحالیم از این که داریم مینویسیم !

دیشب با نگین و اقاییش رفتیم بیرون ! اخ این قدر خندیدیم که خدا میدونه .... فک نکنین بابام اجازه داده !!! تو ماه رمضون اینجا یه موسسه ایه که هر شب برنامه داره ۹ تا ۱۰:۳۰ بعد بابام اجازه داد اونجا بریم ... بعد من گفتم یه کاری بکنم نگین خوشحال بشه بهش پیشنهاد دادم بگیم مجیدم بیاد ! خودمون رفتیم دنبالش چون سر راهمون بود کلی هم بیچاره گوشه خیابان الاف شد اونم با یه گل رز ابی خوشمل دستش ! نه بابا واسه من نبود واسه نگین بود . تازشم ما چون زود رسیده بودیم یه جوری نشستیم که کنار هم باشیم اخه بخش خانما رو از اقایون با یه میله جدا کردن ما نشستیم این و میله مجیدم اون و میله ...اقا شاید باورتون نشه ولی یه فیضی بردیم از این سخنرانی ! کی باورش نشده بیاد من خودم شیرفهمش کنم. تازه تر ترشم مجید زنگ زد دوستشم بیاد !  اینجا به دوستش میگم لپ لپ ! یک بچه پرویی بود که خدا میدونه ! اقا ابرویه ما رو برد وسط سخنرانی گوشی شو دراورده نشسته بازی کردن یه دور اون بازی میکرد یه دور مجید هیم کنار دستیشون بهشون چشم غره میرفت که خفه شن. کنترله خودشو نداشت این لپ لپ یهو میدیدی وسط سخنرانی یه صدایی میامد میدیدم اقا ادامسشو ترکونده . خودشم که این جوری !  منو نگین که از همون اول اعلام کردیم که با اینا هیچ نسبتی نداریم ! اخرشم اومدیم بریم میگه مگه شام نمیدادن ! گفتم نه اگه تا اخرش واستی بهت چایی میدن ! میگه یعنی قند نمیدن ! از اخرم این قدر لف داد تا به چاییش برسه . کلی این مجید ما رو راه برد کلی این لپ لپ ! اخه به مجید گفتم زنگ بزن تاکسی گفت همین برون تاکسیه ... یه کم راه رفتیم میگه اشتباه کردم نیست ! باز دوستش میگه نه یه کم جلوتر تاکسی تلفنی ست بیاین بریم پیداش کنیم ۵ دقیقه که راه رفتیم میگه بیاین از یه مغازه بپرسیم ببینیم این طرفا تاکسی تلفنی هست یا نه ! ما سه تا ای بمیری لپ لپ  . شانس اورد که تاکسی تلفنی بود واقعا . البته اون گفت یه کم بالاتر ولی یه یک کیلومتری بالاتر بود ! تو تاکسی یهو بابام زنگ زد میگم خفه بابامه داشتم با بابام حرف میزدم که یهو راننده گفت کجا میرین اقا ! ما کلا بسی از اقای راننده ممنونیم که داشت فاتحه ما رو می خوند . البته فک کنم بابام نشنید !

کلا خوش گذشت  روحیمونم عوض شد !

پ.ن : دم سحر اومدیم غذا بخوریم یهو دعوا .. .. احساس میکنم سحری نمی خوام میرم نمازمو می خونم می خوابم بدون سحری .... دم افطار گشنه گشنه اومدم افطار کنیم یهو دعوا .. .. احساس میکردم هر چی دعوا بیشتر طول میکشه سیر تر میشم تا جایی که نخورده هامو می خوام بالا بیارم ! روزه مامان و بابام قبول باشه . رفتم زنگ بزنم به نگین که اگه راه نیفتاده نیاد که گفت راه افتادم ... نمی خواستم با اون قیافه برم ! رفتم صورتمو شستم اومدم یه کم ارایش کردم تا قیافم درست شده ... نگین اومده رفتیم   !

پ.ن : دیشب از بیرون اومدم رفتم دوش بگیرم بخوابم از شانس خوبم اب تو حموم سرد شد ! با اب سرد دوش گرفتم ! اومدم بیرون می خواستم موهامو خشک کنم سشوارم سوخت! سشوار مامان اینا رو برداشتم ... تف به این شانس من .. تف .. تف .. تف بده بابا دهن روزه تفم تموم شد !  

پ.ن : از اخرم داداشی راضی نشد که دوباره نخونه .... ۲ ساعت داشتیم بحث میکردیم از اخرم حرف خودشو میزد !!! فقط راضی شد اگه رتبش به تهران برسه که میرسه حتما تهران بزنه ! البته من اگه ابخیزداری علی اباد کتولم قبول میشدم حاضر نبودم دوباره بخونم ! نمیدونم این بچه چه جونی داره که هم می خواد بره دانشگاه هم دوباره واسه کنکور بخونه ! به هر حال نه حرف داداشی شد نه حرف من .... حالا من از اخر اینو منصرف میکنم ... ببینین من کی گفتم ! چه بخونی چه نخونی من دوست دارم داداشی جـــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــم ! راستی دکتر رفتی یا نه !؟

الهی نامه : خدایا شکرت به خاطر داشته هامو نداشته هام ! داشته هام به خاطر داشتنشون و نداشته هامم به خاطر نداشتنشون چون حتما صلاحم تو اینه ... خدایا مرسی به خاطر این ماه قشنگت !

دوستون دارم بسی بسیار ..... مراقب خودتونم باشین عزیزای دلم  !

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:37 PMتوسط باران | |