تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - بد بخت میشویــــــم !


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلاااااااااااااام دوستای گلم ! Hello

خوبین فداتون بشم ....... ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه . منم دم افطار دعا کردین یا نه ؟

دیروز بد بخت شدم اساسی رفت ... می دونین بابام با من چه کاااااار کرده ..... بابایی نامرد !

الان همتون باز دارین فک می کنین من چه گندی زدم ها...!!؟ این قدر که من خوش سابقه ام ! نخیر من گند نزدم ایندفعه به جان شما ! اول یه چیز مهم اینکه ما اومدیم خونه جدید .... یعنی بابا جان یهو هوس میکنه از حرفه مهندسیش واسه خودمونم استفاده کنه و یه خونه بسازه که هم ما توش باشیم هم مامان بزرگم هم عمم و هم دفتر کار خودش .... ! اگه بدونین مامانم که این خبرو شنید از خوشحالی ذوق مرگ شد دقیقا به این شکل  ! به جان شما ! بالاخره الانم تموم شده و ما اومدیم با سلام و صلوات نشستیم .... مامانم که می گفت نریم من این خده همین خونمونو دوست دارم که خدا میدونه چه کاریه واحد ما رو بده اجاره تا تونستم هی سعی کرد اسباب کشی رو عقب بندازه ولی از اخر اومدیم . اگه از جلو یه خونه رد شدین دیدین توش دارن نارنجک دستی میندازن بدونین خونه ماست اونیم که دستش ار پی جیه مامانمه اون یکی هم عممه ! الان من که میگم دفترم یعنی طبقه پایینم .... بعد عممه بعد مامان بزرگم بهدم ما...  بعدشم بابام یه طبقه ساخته هویجوری واسه فروش که من نمیزارم می خوام نگهش دارم واسه خودم با شوی عزیزم بیام بشینم تا ۱۰ سال اینده ... دلتونم بشوزه !  ها می خواستم بگم چرا خودم بد بخت شدم ....... پدر بنده یه روز از دفترش میاد بیرون تو کوچه یه نگاهی به ساختمون میندازه بعد میبینه ای دل قافل توی نمای ساختمون پنجره من ۳ سانتی متر .... تاکید میکنم فقط ۳ سانت اومده سمت چپ تر اشتباهی و نما کار موقع کار پیچونده و بهش نگفته بابای منم نامردی نمیکنه و من که دیروز تو دفتر بودم کارگر میاره دیوار اتاق منو  خراب میکنه ... پنجره رو ۳ سانت میکشه راست دوباره گچ میکنن .... باورتون میشه ! بعد که کار تموم میشه به من میگه ..... 

من : بـــابــــا ! شاخ دراورده بودم اتاقم پر خاک و گچ بود فقط کارگرا لطف کرده بودن قالی بنده رو با دشکم برده بودن بیرون همین ! من که اومدم ماتم برد یه اتاق پر خاک .... تمام لوازم ارایشم تختم کتابام حتی رو دیوارم گچ بود کاغذ دیواریم به کثافت کشیده شده بود اساسی .... کف اتاقو نگو که پر خاک و گچ بود . دیگه من از بعد افطار شروع کردم حالا بساب کی نساب ... با رضا میزمو بردم بیرون کف اتاقمم خالی کردم شروع کردم به جارو کردن .... من دقیقا ۱:۳۰ دقیقه داشتم جارو می کردم ... تازه بازم می خواستم ادامه بدم ها ولی یهو جارو خاموش شد ! به این میگن اعتراض جارویی .یعنی اگه دست یه من بزنی میسوزم تا مامانت دمار از روزگارت در بیاره ! بعدم یه دستمال گرفتم دستم دیگه شروع کردم . اول تمام میز لوازممو تمیز کردم . بعدم از یه گوشه بگیر دیگه ..... تا دیوار .... تا ساعت ۲ شب من کار می کردم فقط به خاطر ۳ سانتی متر . احساس میکردم الانه که دیگه کمرم بشکنه .... قالیمو اوردم دوباره میرمو اوردم انگار اقا من ۲ بار اسباب کشی کردم ... برو حالشو ببر .... سحر که اصلا حاضر نبودم پاشم ... تو خواب غذا خوردم تازه نصفشم نخوردم چون می خواستم برم بخوابم ... الانم گشنمه .... تازه ترشم که الان باز داداشی میاد دعوام میکنه که تو چرا باز چیز سنگین جا به جا کردی .... خوب چه کار می کردم باید اتاقمو میچیدم که بتونم برم بخوابم دیگه .... وگرنه باید رو زمین می خوابیدم !

فقط به خاطر ۳ سانت فیلمی ار احمد رضا درویش .... موضوعشم بنویسین کارگری دختر بیچاره و فلک زده ای که قربانی کار پدر شد ! چاکریم   ! کارگر خواستین ما در خدمتیم !

پ.ن : امسال همه خانواده چهار چشمی مراقب رضاییم که یادش نره چیزی بخوره ... اخه این که نمیشه رضا دم افطار تقریبا سیره !

پ.ن : کلی افسرده شدم نصف وبایی که می خوندم تعطیل شده !

پ.ن : بابای بنده نمیتونه سحر غذای سنگین بخوره واسه همین من وظیفه دارم سحرا واسش شیر و موز و عسل و خرما درست کنم ... یه معجونی میشه بیا و ببین ! دیروز سحر داشتم درست میکردم اعصابمم به شدت خورد تلویزیونم روشن بود .... من هیچی نمیشنیدم به خاطر صدای مخلوط کن بعد یهو اعصابم خورد شد گفتم این مرتیکه چه قدر ضر میزنه ! یهو مجریه گفت خوب سخنانی بود از نهج البلاغه و از کلام حضرت علی ( ع ) !

مامان و بابا :

من  : نه چیزه میدونین منظورم این بود که صداش خیلی بد بود من دقت کردم اگه شما دقت نکردین ! سخنان بسیار زیبایی بود ولی صدای اقاهه رو مخم بود به جان شما !

پ.ن : امروز نتیجه هارو میدن الانم داداشی قراره خبرشو به من بده . هر جا قبول بشی خوبه عزیزکم تازه سورتم به ما ندادی اقایی خسیس .... اگه فک کردی من از غذا میگذرم اشتباه کردی .... گفته باشم از این خبرا نیست منم که میدونی یادم نمیره چیزی! الهی قربونت بشم من    . داشتم ساعت ۱۱ با داداشی میچتیدم داشتیم بحث می کردیم که بره خونه مدارکشو بیاره بره تنیجشو ببینه ..... می گفت نمیرم میترسم برم کار پیش بیاد نتونم بیام اخه سیستمش فعلا نیست اومده بود کافی نت بعد یهو من دیس شدم وقتی اومدم فک کردم رفته نگو بیچاره تا کی داشته پی ام میداده نمیرسیده به من ..... ببخشید گلم .... شرمنده که الاف شدی اقایی جونم ....

 پ.ن : خدا جونم مرسی واسه همه چیز ......

 دوستون دارم دوست جونای گلم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت12:40 PMتوسط باران | |