تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - دوباره سلام


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلاااااااااااااااااام دوست جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای گلم ......

خوبین قربونتون بشم من ؟ دلم واستون یه ذره شده بود .........  با اولین روز ماه رمضون چه کار میکنین ....؟ من که دارم از تشنگی میمیرم ...... من میدونم از اخر من میمیرم ........کم کمش  من روزی ۱۰ لیوان اب می خوردم .... بعد حالا من چه جوری از ۴ صبح تا ۸ شب اب نخورم .....

از خوبی های ماه رمضون که همتون میدونین و اما بدیاش واسه من حمام رفتن و مسواک زدن صبحمه ! این قدر سر این مسواک کردن من تو دستشویی تف میکنم که اب بدنم تموم میشه به جان شما .. هی بابام میگه بیا بیرون بسه این قدر تف کردی .... یکی هم حمام این قدر تو این حمام کوفتی تف میکنم که عادتم میشه .... یه ماه رمضون تف میکنم بعد عادتم میشه دیگه تمام ۱۱ ماه سال تو حمام تف میکنم ! به هر حال اگه خواستین به این روزگار لعنتی تف و لعنت بکنین تفش با من اقا !

حالا از ماه رمضون عزیز که بگذریم میرسیم به بابای من ! بله بنده ۲ ماهه که با بابام اشتی کردم البته اشتی کردن که چه عرض کنم اشتی کردیم ولی همش به نفع بابام تا موقعی که من مثل قبل چیزی نخوام همه چیز حله ..... وگرنه که هیچی ...... بالاخره بابام یه چند روزیه که دلش واسه بنده سوخت و گفت میتنم صبح ... فقط صبح بیام دفتر و اپ کنم .... حالا نمیدونم صبح با عصر چه فرقی داره دیگه خدا عالم است ! و البته فقط تا اخر شهریور ...... حالا من بعدشو خودم درست میکنم ... مهم اینه که من الان میتونم بنویسم و یه چند روزی با داداشی جونم باشم ...

وای من گشنمه ! از اخر من از گشنگی میمیرم ! بالاخره یا گشنگی یا تشنگی فرقی نداره

و یه چیز دیگه این که اصلا حرفای مهشادو جدی نگیرین ها اون اصلا قصد نداره واسه سال دیگه بخونه شما برنامشو از من بپرسین من بهتون میگم..... این داداشی ما قصد داره مثل بچه ادم بره دانشگاه و درسو مقشاشو بخونه و شاگرد اول بشه . مگه نه !؟. اصلنشم قصد نداره سال دیگه کنکور بده مگه نه اقایی !؟ .................. ببینین الان قبول میکنه ... مگه نه !؟

۱۰ ماه گذشت از روزی که من لو رفتم ..... بدترین روزای عمرم بود که اگه شما و دوستای گلم و داداشیم نبودین مرده بودم ...... واقعا گاهی فک میکنم هیچ وقت نتونم کارای بابامو فراموش کنم .... بماند که خودش اصلا یادش نیست که با من چه کارایی که کرده ولی من یادم میمونه .... اگه اصرارای داداشی و کمکای مامان نگین نبود شاید به این زودیا اشتی نمیکردیم ... اشکامو ، گریه کردنای تا صبحمو ، دلتنگیامو فراموش نمیکنم ... ۲ ماهه که پذیرفتم .... به خدا هم گفتم هر چی تو بخوای .... اگه تو صلاح میدونی که اوضاع من این جوری باشه قبول فقط بهم صبر بده که بازم طاقت بیارم ... بهم تحمل بده تا بازم بتونم ظاهرمو حفظ کنم و باعث ناراحتی دوستام نشم اخه اونا هم واسه خودشون مشکلاتی دارن .. دلم نمی خواست بفهمن توی من چی میگذره و ناراحت بشن .. گفتم اگه صلاح تو تو اینه که ما فعلا اینجا نباشیم قبول ..... اخه دو ماه پیش بد جوری به هم ریختم وقتی فهمیدم که مهشاد اینجا قبول نمیشه .... ولی بعد از چند روز تقریبا اروم شدم .... و بعدشم پذیرفتم که حتما مصلحتی تو کاره که ما با هم نباشیم تقصیر کسی هم نیست مهشاد همه تلاش خودشو کرد .... منم راضیم الان شاید اگه اینجا میامد اتفاق بدتری میافتاد .... باید خودشم قبول کنه .... اگه از ته قلب با خودش بگه حتما مصلحتی تو کاره اروم میشه .... الان من هر چی میگم میگه تقصیر منه اگه اونجا قبول میشدم این جوری نمیشد اون جوری نمیشد ..... هیچ اتفاقی بی دلیل نیست اقایی جونم .... من وقتی میبینم تو ناراحتی بیشتر به هم میریزم  قربونت بشم .........

خوب حالا از غم و قصه که بگذریم میرسیم به این موضوع که من سعی میکنم هر روز صبح که میام اپ کنم بالاخره یا اپ میکنم یا میشینم از یه گوشه وباتونو می خونم ....

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم قد یه دنیا ....

خدا جونم شکرت به خاطر داداشیم که سالمه و به خاطر این همه دوست خوب که همیشه همراهمن و نگرانمن ..... خدایا ممنونتم که باهامی هنوز ..... که مراقبمی ..... میدونم که هر چی پیش میاد خواست توست ..........دم افطار منم دعا کنین ها ....

داداشی جونـــــــــــــــــــــــــــــــم دوست دارم ........ مراقب خودت باش عزیز دلم

پ.ن : کسی از تاتینا خبر نداره تو ادرس جدیدشم نیست !

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت12:44 PMتوسط باران | |