|
سلام بچه ها خوبین؟چه خبرا؟.......دیر اومدم ولی بازم اصلا" دلتون رو خوش نکنین.دلیلش رو میگم....
تو این مدت که نبودم خوش گذشته؟نه انگار یه مدت نوشته هام رو نخوندین شارژ نیستین و حس و هیجانتون گرفته شده. بچه ها یادم رفت خودم رو معرفی کنم.......بعضیاتون به من هم گاهی اوقات سر میزنین.من مهشادم....یا بهتره از زبون باران بگم....من همون داداشیم....... میدونم که اصلا" استحقاق نوشتن تو این وب رو ندارم....بی شک این بدترین پست این وب خواهد بود که دارین میخونین الان که خودمم دارم اینجا مینویسم حالم از همتون بدتره........دارم دیوونه میشم که چرا باید جایی بنویسم که واسه خانومیمه....چرا نباید خودش باشه که حرفاش رو بزنه بگذریم.......میدونین فردا چه روزیه....بعضیاتون شاید بدونین........فردا روز تولد ...تولد....تولد باران میخوام بگم که چرا نمیتونه بیاد.......... هفتم آذر امسال بود که من به سمت مشهد حرکت کردم.....که کلی با باران با همدیگه نقشه کشیدیم که تو این چند ساعتی که با هم هستیم چی کار کنیم........بگذریم از اینکه چی شد....چون جزئیات رو خود باران تو آپ قبل گفت.........اونجا سه تا دوست گل عزیز رو دیدم ....صدفجان که همتون میشناسیدش.........آقا مجید گل و نگین خانوم....از هر خوبیه هر کدومشون بگم کم گفتم......میشه یکی از بهترین لحظه های عمرم رو کنارشون بودم....... من و آبجی قرار گذاشتیم به محض برگشتن من یه خط ایرانسل بگیرم تا بتونیم با هم اس ام اس بازی کنیم تا از هم بی خبر نمونین...آخه شماره ی دائم من رو هم رضا(داداش کوچیکه ی من و باران) و پدر و مادرش میشناختن.......منم به محض رسیدن قبل از اینکه برم خونه ایرانسل گرفتم...... چند شب که به هم اس ام اس دادیم و همه چیز خوب بود....تو یکی از این شبا که تازه به هم اس ام اس داده بودیم مادر خانومی(مامیه باران) متوجه میشن که باران داره اس ام اس بازی میکنه..............بعد من و باران قرار گذاشتیم که یه چند روز بذاریم کنار تا شک مادر خانومی بر طرف شه...........ولی از اون جایی که این کاره باران بی سابقه بود نشد که هیچ تازه همه همه چیز رو شد. ((سلام آرش....کجایی...گوشی رو جواب بده کارت دارم.......)) منم اول موندم و به قول صدف فکم کف زمین بود غروب که شد نمیدونم چرا حس کردم که باید بفهمم این کیه؟ خانومه:.بفرمایین.... من:سلام.............خوب هستین.....؟ خانومه: شما؟ من: والا منم بجا نمیارم.........فکر کنم دم ظهر اشتباه با من تماس گرفتین خانومه: هاااااان......نه ......شمایین!!!! من: بجا نمیارم......... خانومه:..ببینین شما دوستی به نام زینب دارین؟ (زینب همون باران) من:سکوت(من تو هنگم............) خانومه: مراقب خودتون باشین....پدر و مادر زینب بهتون شک کردن....... من:سکوت (همچنان تو کفم........) خانومه: من واسه خودتون میگم که بد نشه.........من یکی از دوستای مادرشم.....شماره رو به من دادن تا ببینم این شماره ی کیه؟ من: خوب باید چی کار کنم؟ خانومه:......فقط مراقب باشین..............منم به مادرش چیزی نمیگم... من: تشکر كردم و خداحافظي............. هر جوري بود به باران خبر دادم كه آمادگيش رو داشته باشه.... بعدم انگار خانومه به قولش عمل نكرد و همه چيز رو شد.................... آخرش هم مادر زينب گفته بوده از طرفه ايشون نبوده و معلوم نشد كه اين خانوم كي بودن؟ ولي بالاخره ميفهمم كي هستن.......... از اون رو تا حالا باران به خاطر من از همه چيز ازجمله اومدن به نت منع شد ..................منم تصميم گرفتم خالا كه اينجور شده و منم كه سر سفره ي باران و خانوادش نشستم و از برخوردشون تو سفر اول مشهد واقعا" از خودم شرمنده بودم با آقاي پدر صحبت كنم و همه چيز رو براشون بگم....كه اين كارم كردم كه بازم آقاي پدر باهام منطقي برخورد كردن ولي من نتونستم حرفايي رو كه ميخوام رو بگم............ديگه واقعا" شرمنده بودم............ناراحتيم اين بود كه باران چرا بايد بجاي من از خيلي چيزا كه مهمترينش اعتماد صد درصد خانوادش كم شه دستامون اگه كه دورن................دلامون كه دور نميشه دل من جز با دل تو ....................با دلي كه جور نميشه گل من تولدت مبارك.....با تمام وجود دوستت دارم........ بچه ها واسه برگشتن باران و سلامتيش دعا كنين.........قربان شما.........بای (مهشاد)
|
About![]()
اینجا برشی ِ از زندگی من ! Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 Links
شکلک
سارا جونم |