تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker روز نوشت های خاله باران
روز نوشت های خاله باران

کاش خودش بود........................):

سلام بچه ها خوبین؟چه خبرا؟.......دیر اومدم ولی بازم اصلا" دلتون رو خوش نکنین.دلیلش رو میگم....

تو این مدت که نبودم خوش گذشته؟نه انگار یه مدت نوشته هام رو نخوندین شارژ نیستین و حس و هیجانتون گرفته شده.....ولی بازم باید تو خماری بمونین چون منم مثل شماها هستم.....منم مثل شماها فقط خواننده بودم...عاشق این وب و نویسنده ی این وبم.....متوجه نمیشین چی میگم نه؟ حق دارین.................آره الان دقیقا" میخوام حالتون رو بگیرم......چون قرار نیست این پست به قشنگیه پستای  قبل شه.........چون نویسنده این پست(خودم) تواناییش تو نوشتن در برابر نویسنده ی این وب (باران) اصلا" به چشم نمیاد.............درسته  من باران نیستم اما ازش یه خبرایی دارم که مطمئنم چون دوسش دارین واستون مهم............(هر چند که خودمم خیلی وقت باهاش حرف نزدم....)امروز میخوام دلیل نیومدنای باران رو واستون بگم.............یه خبر بد دیگه هم دارم که معلوم نیست کی بیاد......

بچه ها یادم رفت خودم رو معرفی کنم.......بعضیاتون به من هم گاهی اوقات سر میزنین.من مهشادم....یا بهتره از زبون باران بگم....من همون داداشیم.......

میدونم که اصلا" استحقاق نوشتن تو این وب رو ندارم....بی شک این بدترین پست این وب خواهد بود که دارین میخونین.........همیشه قرار نیست که نوشته های خوب بخونین و خوش باشید......یه روزم بد بگذرونین با من.......(البته میدونم که صبر عیوب میخواد)...

الان که خودمم دارم اینجا مینویسم حالم از همتون بدتره........دارم دیوونه میشم که چرا باید جایی بنویسم که واسه خانومیمه....چرا نباید خودش باشه که حرفاش رو بزنه...........کاش حداقل یه دلیل کوچولو داشتم واسه خودم که یه کم واسم قابل تحملتر باشه این موضوع................تو این وب توسط باران چیزایی نوشته که به اندازه ی کل زندگیم واسم عزیز  و ارزش داره.........چون نوشته های اونه...

بگذریم.......میدونین فردا چه روزیه....بعضیاتون شاید بدونین........فردا روز تولد ...تولد....تولد باران( خانومم میدونم که نمیتونی بیای و بخونی ولی با این حال تولدت مبارک قربونت برمFor You)

میخوام بگم که چرا نمیتونه بیاد..........

هفتم آذر امسال بود که من به سمت مشهد حرکت کردم.....که کلی با باران با همدیگه نقشه کشیدیم که تو این چند ساعتی که با هم هستیم چی کار کنیم........بگذریم از اینکه چی شد....چون جزئیات رو خود باران تو آپ قبل گفت.........اونجا سه تا دوست گل عزیز رو دیدم ....صدفجان که همتون میشناسیدش.........آقا مجید گل و نگین خانوم....از هر خوبیه هر کدومشون بگم کم گفتم......میشه یکی از بهترین لحظه های عمرم رو کنارشون بودم.......

من و آبجی قرار گذاشتیم به محض برگشتن من یه خط ایرانسل بگیرم تا بتونیم با هم اس ام اس بازی کنیم تا از هم بی خبر نمونین...آخه شماره ی دائم من رو هم رضا(داداش کوچیکه ی من و باران) و پدر و مادرش میشناختن.......منم به محض رسیدن قبل از اینکه برم خونه ایرانسل گرفتم...... چند شب که به هم اس ام اس دادیم و همه چیز خوب بود....تو یکی از این شبا که تازه به هم اس ام اس داده بودیم مادر خانومی(مامیه باران) متوجه میشن که باران داره اس ام اس بازی میکنه..............بعد من و باران قرار گذاشتیم که یه چند روز بذاریم کنار تا شک مادر خانومی بر طرف شه...........ولی از اون جایی که این کاره باران بی سابقه بود نشد که هیچ تازه همه همه چیز رو شد.........ازش بی خبر بودم.....یه رو که از مدرسه در اومدم گوشیم رو چک کردم و دیدم که یه خانومی به این شکل واسم پیغام گذاشته:

((سلام آرش....کجایی...گوشی رو جواب بده کارت دارم.......)) 

منم اول موندم و به قول صدف فکم کف زمین بود.......من شمارم رو فقط دوستای نزدیکم داشتن........تازه این خانوم صداشون هم اصلا" آشنا نبود...........از اونجایی که یکی از دوستام (بغل دستیم) اسمش آرش و کلا" بچه ی خوبیه فکر کردم که شاید اون شمارم رو به مادر و خواهر یا..........داده باشه که باهاش تماس بگیرن.........

غروب که شد نمیدونم چرا حس کردم که باید بفهمم این کیه؟بهش میس زدم.....بعد اونم بهم میس زد....منم تلیدم تا ببینم کیه؟همون صدا بود......مکلمهی ما:

خانومه:.بفرمایین....

من:سلام.............خوب هستین.....؟

خانومه: شما؟

من: والا منم بجا نمیارم.........فکر کنم دم ظهر اشتباه با من تماس گرفتین

خانومه: هاااااان......نه ......شمایین!!!!

من: بجا نمیارم.........

خانومه:..ببینین شما دوستی به نام زینب دارین؟    (زینب همون باران)

من:سکوت(من تو هنگم............)

خانومه: مراقب خودتون باشین....پدر و مادر زینب بهتون شک کردن.......

من:سکوت (همچنان تو کفم........)

خانومه: من واسه خودتون میگم که بد نشه.........من یکی از دوستای مادرشم.....شماره رو به من دادن تا ببینم این شماره ی کیه؟

من: خوب باید چی کار کنم؟

خانومه:......فقط مراقب باشین..............منم به مادرش چیزی نمیگم...

 من: تشکر كردم و خداحافظي.............

هر جوري بود به باران خبر دادم كه آمادگيش رو داشته باشه....

بعدم انگار خانومه به قولش عمل نكرد و همه چيز رو شد....................

آخرش هم مادر زينب گفته بوده از طرفه ايشون نبوده و معلوم نشد كه اين خانوم كي بودن؟ ولي بالاخره ميفهمم كي هستن..........

از اون رو تا حالا باران به خاطر من از همه چيز ازجمله اومدن به نت منع شد

..................منم تصميم گرفتم خالا كه اينجور شده و منم كه سر سفره ي باران و خانوادش نشستم و از برخوردشون تو سفر اول مشهد واقعا" از خودم شرمنده بودم با آقاي پدر صحبت كنم و همه چيز رو براشون بگم....كه اين كارم كردم كه بازم آقاي پدر باهام منطقي برخورد كردن ولي من نتونستم حرفايي رو كه ميخوام رو بگم............ديگه واقعا" شرمنده بودم............ناراحتيم اين بود كه باران چرا بايد بجاي من از خيلي چيزا  كه مهمترينش اعتماد  صد درصد خانوادش كم شه.............خيلي بد كه كسي رو دوست داشته باشي ولي نشه با صداي خودت بهش بگي...............از همون موقع تا الان صداش رو نشنيدم........دارم دق ميكنم ولي اينجوري واسش بهتره...هم به درسش ميرسه هم اينكه ميتونه آسوده خاطر باشه......فردا زينب من(باران) ميره تو هجدهمين سال زنگيش.....واسش دعا كنين...واسه منم اگه ميشه دعا كنين هر چند كه ميدونم باعث نيومدن زينبم............................

                                                   

دستامون اگه كه دورن................دلامون كه دور نميشه

دل من جز با دل تو ....................با دلي كه جور نميشه

                    Birthday Party

گل من تولدت مبارك.....با تمام وجود دوستت دارم........

بچه ها واسه برگشتن باران و سلامتيش دعا كنين.........قربان شما.........بای

(مهشاد)

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط باران |
درباره وبلاگ

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد.....

آخرین نوشته ها
خاله دانشگاه فردوسی میرود !!
جیم زنی عظیم !!
خاله افسرده !
اقا دیگه !
جیم زنی و لپ لپ !
بد بخت میشویــــــم !
دوباره سلام
شروعی دوباره !
بی اجازه اومدم اینجا..........
روزهای مونده !!
تولد ... تولد ... تولدت مبارک ... مبارک ....
عیدتون مبارک .......
کاش خودش بود........................):
من اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم ......
عنوانم کجا بوده بابا .... !!!!
جامعه و دنیا ....... !!!!!!
خبر بد اول هفته من ....... :(
گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!
ها ........ !!!!!!!!!!!!؟
من خوبم هااااا .......!!!!!
من کی ام .........!!!!!!!!!
مدرسه ها ..... و من ...!!!
تابستونه من با همه شبایه بدش ........
کارگر ميشويــــــــــــــــــــــــم.......
بهترین شنبه زندگیم :×
ادیسون جان دستت درد نکنه ....:)
چه زود تموم شد این دو روز.... :(
خبر ...خبر.....
تابستون خود را چگونه گذراندید ...؟
این چند روزه و داداشیم :( ....
پیوند وبلاگ
شکلک جونیام !
حمید !
نی نی بانو !
پریـــــــــــــــا جون
ژاله جونی
قاصــــــدک جوونم
صدف خانمی !
فرزانـــــــه جوونی
معصومه جونم
اسمون آبی (نیما)
نیلو ( لیمو بانو )
دوست مهربونم !
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...
نانا جـــــــون و بابایی
گارســـــــــــیا
خانه فلفل بانو جونم
یاسین جونم
الناز خانمی
خودش جان !
آخرین بوسه
ستاره های سربی 2 ...
اناهیدم
پریسا جون
اپلود عکس !
( ..... )
سروشک !
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


ghamestaneman

باران

ghamestaneman

http://ghamestaneman.blogfa.com

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران - کاش خودش بود........................):

روز نوشت های خاله باران

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد..... اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی ....!!!!

روز نوشت های خاله باران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com