تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - جامعه و دنیا ....... !!!!!!


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلاااااام ...... حال شما چه طوره ..... من دوباره اومدم این دفتر خاطراتمو پر کنم ... هفته پر اتفاقی داشتم و بیشترشم باعث حال گیری بود فقط ..... از شنبه بگم که ازمون داشتم ... مدرسه ما هر ماه دو تا ازمون برگزار میکنه خودش .... ولی من هیچ وقت یادم نمیاد سالای پیش خونده باشم واسه ازمون اخه رتبش هیچ تاثیری نداشت .... و امسالم جمعه مثل همیشه ول گشتم واسه خودم .. اخه نکه وسط هفته همش درس می خونم ( ! ) خوب باید جمعه استراحت کنم دیگه ... حالا شنبه  قبل ازمون اومدن میگن امسال تاثیر داره رتبه ها و درصدایی که میزنین ... اگه درسی رو از صفر تا ۵۰ ٪ زده باشیم ازمون نمره کم میکنن .... با این که هیچی نخونده بودم ولی هیچ کدوم از درسارارو زیر ۵۰ نزده بودم ..... وای این قدر خوشم اومد .... چون تو خونه هم که من واسه امتحان نمی خونم پس یعنی هر چی گرفتم از سر کلاس بوده نه تو خونه ....... رویا و من نمره هندسمونو نمره سوم کلاس بود و نمره ادبیات و زبان فارسی من نمره چهارم کلاس بود ولی فچ کنم رویا ادبیاتو ۳ شده بود ... به هر حال که نخونده خوب دادم ازمونو ... حالا تا دفعه دیگه ببینیم چی میشه .....  

یکشنبه هم که امتحان عربی دادم توپ..!یعنی این جوری بگم که همون ۱ دفعه پیشم نمیگیرمکلا من مادر زادی عربیم بد بوده .... مشکلیه ...... !!!!!!!؟

دوشنبه هم که مدرسه به خاطر ر وز دختر واسمون جشن گرفت ... واقعا مرسی از همتون که این قدر روز دخترو تبریک گفتین به ماااا دخترا .... اقا پسر محترم با شمایم هاااا که اصلا به رو خودت نمیاری میای اینجا  ... انگار نه انگار.... حسودا ......!!!البته ارش  تو وبش تبریک گفته بود که واقعا جای تقدیر داره ..... خسته نشی پسرم با این تبریکت ... ایشالا جبــــران کنیم یه روزی ...

و اما سه شنبه که هیچ گندی نزدم ... و تازه تصمیم گرفتم دیگه به این معلم شیمی و درسش توجه نکنم و خودم از رو جزوه پسر خاله جان بخونم .... اخه جزوه نمیگه .... تدرسشم که چه عرض کنم در حد فاجعست ...... اینو فقط من نمیگم هاااا ...خیلی یا میگن ..... وای این قده لوسه که خدا میدونه .... اصلا تو یه جمله که می خواد بگه این قدر دستشو تکون میده که میره رو اعصاب من ... .حسابانم داشتم که خدارو شکر با من دیگه کاری نداشت اون جلسه .... و البته میبینم که یکی از خواننده های وبم با پسر این مستر شیرنگی دوسته ........ از الان بگم طرفه باباهرو بگیری چون بابای دوستته هیچی هااا .. تو رو هم همراه این شیرنگی به لقا الله می پیوندونم ......   اره داداچ.....  !!!! تازه تعطیل که شدیم داشتم با دوستم پیاده میامدم خونه مامانمو تو خیابون دیدم .... دست منو گرفته میگه بریم .... گفتم کجا بریم سر ظهری ..... گفت بریم پروما .این سویشرت رضا رو که دیشب گرفتیم اندازش نیست عوض کنیم یا پس بدیم ... ای بابا میگم مامان جان من کجا بیام اخه سر ظهری خسته و کوفته با این قیافم .... خودت این دو قدم راهو برو دیگه ..... میگه نه حوصله ندارم تنها برم توام بیا .. !! دیگه پاشدم با فرم تابلو مدرسه که از صد متری رنگش داد میزنه با مامان جان رفتیم ... با یه قیافه وحشتناک .... همین جور تو پروما کیفمو دنبال سر خودم رو زمین میکشیدم مثل این لِخه ها .... چشام بسته بود فقط پشت این مامانه میرفتم ....... از اخرم تو پروما چشم به شکلات افتاد باز همین جور خریدم واسه خودم ... مامانم میگه خودم میامدم بیشتر به نفعم میشد ....

وااااااای چهارشنبه داشتم از خستگی میمردم تو مدرسه ...... شب ساعت ۴ خوابیده بودم ساعت ۶ بیدار شدم رفتم مدرسه در کمال بدبختی تازه کلی هم تکلیف زبان داشتم واسه کلاس زبانِ عصرم ........ همرو بار کش کردم بردم مدرسه که اونجا انجام بدم اخه کلاسم ساعت ۴ بود منم که ۲:۳۰ تازه میرسم خونه تا نهار بخورم باید برم گمشم کلاس ....... فک کن وقتی رسیدم خونه داشتم باز اهو ناله میکردم واسه کلاس عصر که ساعت ۳:۳۰ یکی زنگ زد ...... تلفونو برداشتم گفتم کیستَ ... گفت هاا من از کلاس زبانتم کلاس عصر کنسل شده ....... وای این قده کیف کردم رفتم کپه مرگمو گذاشتم از ۴ تا ۷ خوابیدم توپ...... ایولت خدا جون کلی حال کردم هااا .... خودت که دیدی چه همه خسته بودم ... دستت درد نکنه این کلاسو کنسلیدی ...حالا چون عصری خوابیده بودم از ۱۲ تازه شروع کردم به انجام دادن تکالیف تا ۴ صبح ... رفتم خوابیدم یه ساعت بعد از شدت گریه از خواب بیدار شدم .... خودم نمی دونم خواب چی میدیدم ..... اصلا هر چی پنجشنبه صبح فک میکردم یادم نمامد چی بوده ... نمی دونم ولی عصری یهو یادم اومد تو خوابم مهشادم بوده  حالا مهشاد جان شما اجالتاْ مراقب خودت باش کما فی السابق تا من ببینم خوابم چی بوده که این قدر بد بوده ... تقریبا مطمئنم هر چی بوده مربوط به تو بوده .....  

اصلا از صبح پنجشنبه فاتحه اعصاب ما خونده شد رفت ....... حالا معلم فیزیکه باز رفته بود رو اعصاب من پایینم نمی اومد حالا ....... اصلا مگه این بی خیال میشد ...... گیر داده بود که من چرا برنامم این جوری و ساعت ۴ صبح تکلیفای فیزیکو انجام دادم ..... می خواستم پاشم ناکارش کنم هااا .... اخه کاش گیر دادنش دلیل داشت .... حتی یک سوالم با بی دقتی حل نکرده بودم که بتونه بگه چون نصفه شب بوده خسته بودم یا کسل بودم...اصلا برنامه من به تو چه... من حال میکنم مثل جغد زندگی کنم حتی اگه غلت باشه ... خوب یه دفعه گفتی فهمیدم دیگه چرا تا اخر زنگ هر چی دلت می خواد بر میگردی به من میگی ... پرووووووو .........

میگه باید کلاسو به تو بخش بکنیم یک دسته بچه هایی که دوست دارن و می خونن و یک دسته بچه هایی که تازه ساعت ۱۲ شب یادشون میاد تکلیف دارن .......

کاملا منظورش من بودم ...... اخه من چی بگم بهش ...... ادم خنگ خوبه واسش توضیح دادم که اصلا برنامه روزانم اینه که فک نکنه از بی انگیزه ایم بوده که ساعت ۴ می نوشتم ........ بازم حرف خودشو میزنه ......

بعدم میگه ناراحت شدن نداره ..... !!!

گفتم ببخشید من کی گفتم به زور نشستم پای تکالیف شما که این جوری میگین من که گفتم بهتون برنامم این جوری که شب بازدهیم بیشتره و بیشتر می تونم بخونم .. اصلا زودتر متوجه میشم .اگه حرفشم درست باشه بازم دلیل نمیشه که هر جور دلش می خواد با ادم صحبت کنه اونم تو کلاس.

میگه بایــــــــــد برنامه ریزیتو تغییر بدی خوب ......... !!!! نه دیگه نمیشه یکی بره اون تفنگ منو بیاره مغز اینو باید بپاشونم رو دیوار تا ملتفت بشه قشنگ ..... فضـــــول ... !!!

نه واقعا من منتظر دستور ایشون بودم که از همین فردا چون برنامه زندگیم رو ایشون نمی پسندن تغییر بدم ........... اه فاتحمو تو کلاس جلو همه خوند ... هر چی می خواست از بچه های تنبل و کسل و بی انگیزه مثال بزنه همینو می گفت که مثلا کسایی که ساعت ۱۲ تازه یادشون میاد تکلیف دارن ...... اصلا تا ظهر دیگه اعصاب من به هم ریخته تر شد ........ فقط ولم میکردی میشستم گریه می کردم .... این نامردیه .... من فیزیکو خیلی دوست دارم خیلی هم فیزیکم خوبه اصلنم امسال واسه این درس کم نذاشتم بعد این معلمه هی اذیتم میکنه ...... خداییش معلمه درس دادنش عالی هااا ... ولی اخلاقش گنده ........همش تقصیر خودمه ادم حسابش میکنم جوابشو میدم ...... اخه گفتم که صبح به خاطر اون خوابه اصلا حال نداشتم .... برگشت گفت چته ... ؟ منم دیدم نگم چرا خوب نیستم بهتره گفتم هیچی .... گفت نه گرفته ای .... گفتم من چیزیم نیست ...واسه این که از سر بازش کنم گفتم شاید به خاطر خستگیه .... من چه میدونستم بگم شب دیر می خوابم میشینی واسم داستان حسین کُرد شبستری رو تعریف میکنه که ...... !!!!  بعدم اومدم خونه اخلاقم مثل بلا نسبت سگ شده بود ... دیگه مامانم فرستاد منو بخوابم ... بعدم پاشدم رفتم خونه مامان بزرگم و الانم که ۱ نصفه شبه و من همچنان در حال نوشتن این اراجیف هستم ....... 

پ.ن ۱: واقعا واسه این دنیا که این جوری شده متاسفم ..... وای که چه قدر حالم بد شد وقتی قضیه تجاوز به اون دختر رو از دوستم شنیدم تو کلاس زبان ...... می خواستم بشینم گریه کنم ..... این قدر اعصابم به هم ریخت که اومدم خونه نشستم گریه کردن .... بعدم که شب تو وب چند نفر دیگه خوندم قضیرو که حالمو بدتر کرد ...... چراااااا ......... ؟ واقعا چرا اون چهار تا پسر این کارو کردن ...... فکر این که هر ساعت تو این دنیا این اتفاق ۱۰۰ ها بار تکرار میشه حالمو بد میکنه ...... چه قدر احساس نا امنیتی میکنم به خاطر دختر بودنم ...... سحر که شنیده میگه باید از فردا چون پیاده میری یه چاقو تو کیفت بزاری ....... واقعا من با یه چاقو می خوام چه کار کنم ... چه قدر اون چاقو امنیت منو تضمین میکنه ...؟. چراا دنیا این جوری شده ....... یعنی یکی این قدر باید پست و حیوون باشه که حتی نتونه خودشو کنترل کنه ..... چه قدر یه نفر باید سنگ دل باشه که اون فریادارو در نظر نگیره و کارشو بکنه ....... تو تابستون کوله پشتی یادتونه ..... یکی از این اشرارو اورده بود و دلیل کارشو ازش پرسید ..... برگشت گفت لباسش تحریک کننده بوده ... !!! لبــــــــــــاس ...!!! یعنی یکی که مشروب خورده اومده تو خیابون واسش مهمه که اونی که جلوشو چی پوشیدی ..... اون فقط تو اون لحظه به فکر ارضا کردن خودشه .... اصلا به این فکر نمیکنه که اولین نفری که پیدا میکنه چی پوشیده ... اون ادم فقط اگه یه کم انسانیت داشت هیچ وقت این کارو با کسی نمی کرد .... یعنی الان مشکل جامعه و این اتفاقایی که میافته فقط به خاطر پوشش بد بعضی خانماست ... !!!؟ پس حالا این دخترو دیگه چی میتونن بگن ها ..... چی ......؟ حتی دختره با مقنعه بوده ...!!!. یعنی یه مقنعه هم تحریک کنندست ... من اینجا نمی خوام بگم همه تقصیر از پسراست و از این حرفا .... واقعا قصدم به هیچ کدوم از اینا نیست .... فقط به جای این حرفا یه لحظه خودتونو جای اون دختره بزارین ..    همین .... !!! ببخشید هااا .... ولی خوب این قدر از وقتی شنیدم رو اعصابم تاثیر گذاشته که نتونستم نگم .......  

پ.ن ۲: هیچ کمکی واسه بهتر شدن حال داداشیم از دستم بر نمیاد ..... اصلا نمی دونم حالش چه جوری .... من که می دونم این قدر نمیگه و هی همه چیزو تو خودش میریزه تا از اخر یه چیزیش میشه ...  مردشور این سر نوشتو ببرن که با شما دو تا این کارا رو میکنه ........

خب فعلا ما بریم دیگه تا کتکرو نوش جان نکردیم ... دوستون دارم .....

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت2:15 AMتوسط باران | |