تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - خبر بد اول هفته من ....... :(


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلام به دوست جونای گلم ... من اومدم باز .. .... خوفین . خوشین .. ؟حالا اخبار نیم روزی رو تقدیم میکند ..... و این هم مشروح اخبار هفته گذشته : حسابان:۲ .... عربی: ۱ ......( شما خیلی جدی نگیرین ..... ) اوضاع درس نسبت به هفته پیش یه کم بهتر شده .... البته حسابان که اوضاش افتضاحه ... اره داداچ کلا زدم به دره درس نخونی .... یه درسایی رو ای گند میزنم ای گند میزنم که دیگه خودمم تعجب میکنم ... نه خداییش تا حالا یکی دیده بودی این همه گند بزنه تو یه ماه اول سال ....

یه تیکه جالب تو راه : فک کن ساعت ۳ ظهر یهو یه پسره از خونشون در میاد بعد میگه صبـــح بخیر .. بفرمایید ناهار..!! ای بابا خوب پسر جان می خوای تیکه بندازی چرا هول میشی..نمی خورمت که.. ساعت ۳ رو چه به صبح و صبحو چه به نهار  .. !!!! حالا نهار چی داشتین..!!؟

منو میبینی چه پرووووویم ..... باز رویا از من پرو تره .... بهش میگم رویا من پنجشنبه می خوام نهار بیام  خونتون .... نهار چی دارین ..... در کمال پروووووویی ...!!!

رویا : کوفت ....

نه جدا ....

رویا : کوکو سبزی .....

ای کوفت شما هم که هر وقت من خواستم بیام کوکو سبزی دارین ....... من فسنجون می خوام به مامانت بگو من میام فسنجون بزاره ....

رویا : نمیشه ..گردو گرونه...اگه می خوای با خودت گردو بیار خونمون واست درست کنیم .

من : ای خـــــــــــدا ..... !!!!  من نمیام ...

رویا : به جهنم کسی اسرار نکرد ..

از اخرم خونشون رفتم هاااا ... اخ این قده کیف داد ... حالا مگه من پامیشدم برم خونمون ..همین جور مثل این مهمون پرررو ها نشسته بودم ... دیگه می خواستن بگیرن بخوابن که من پاشدم اومدم اخه دیدم رو زمین سختمه بخوابم گفتم بیام خونمون دیگه ... عصر که اونجا بودم بیکار شدم گفتم بشینم رویا رو ارایش کنم ... اول می خواستم اذیت کنم یه ارایش جواد رو صورتش پیاده کردم که خودش برگشته منو ابن جوری نگاه کنه .ولی بعد دوباره درستش کردم و رویا در کمال ناباوری فهمید نه مثل این که به این قیافه کج و کوله امیدی هست هنوز نه رویا جان به تو امیدی نیست من خوب ارایشت کردم ..  تازه ریملمم تموم کردی میری واسم می خری ... گفته باشم ...

نه یه نگا به من بنداز ...... خیلی نفهمم نه ....... !!!!؟ خداییش .... ؟ اینو تازه فهمیدم .... الان اگه رویا بود میگفت خاک تو سرت که تازه فهمیدی ...!!! ما این همه بهت گفتیم .. همین چند شب پیش یه کاری کردم اول به نظر خودم با مزه بود ولی بعد وقتی شرایط طرف مقابلمو نگاه کردم دیدم من چه احمقم که تو این شرایط گذاشتمش سر کااار ........ حالا بگم چه کردم یا نگم ...؟.. بگم ابروی خودمو بردم .... ؟ اشکال نداره ....... ادما گاهی خر میشن دیگه .....

همیشه کنجکاو بودم که اگه یه روز بابام از قضیه منو داداشی خبر دار بشه و با داداشی بخواد صحبت کنه داداشی ما بهش چی میگه ........ اخه هر وقت در مرحله لو رفتن قرار می گرفتم مهشاد میگفت به من اعتماد کن .... همین یه بار ... چیزی نمیشه .... منم گفتم بزار یه دفه ببینم چی میشه .... خودم برداشتم با یه شماره ناشناس بهش ۱۲ شب sms دادم و خودمو اقایه ( و ) که بابام باشه معرفی کردم ... حدودا یه دو ساعتی داشتیم با هم با sms بحث می کردیم ..... وای جوابای مهشادو می خوندم ذوق میکردم ...... اخ این قدر خوب جواب میداد که داشتم کم میاوردم دیگه ولی خوب بابام خیلی با من تو این زمینه متفاوت برخورد میکنه مطمئنا ...... من دلم نمیامد خیلی تند برم ........ پسره پرو برگشته میگه ببینین اقای (و) من زینبو دوست دارم .... اون واسم مثل خواهرمه.اگه واقعا بابام بود که الان دهن داداشی سرویس شده بود حتما... بابام میگفت یه دوست داشتنی نشونت بدم کیف کنی .... ولی دیگه دلم نیومدو زودی ! خودم لو دادم .... ولی این قدر عذاب وجدان گرفتم که مردم اخه اصلا حال روحی مهشاد این روزا خوب نیست ...... اصلا ....... الهی ابجی بمیره این جوری نبیندت تا قَسمِش ندم راستشو نمیگه هاااا .... اگه خوبم نباشه وقتی میپرسم میگه خوبم .... باید با هزار تلاش بفهمم که خوب نیست .... حالا بدتر این که به جای این که دعوام کنه میگه ناراحت نشدم ... اخ دیگه اون جوری اشک ادمو در میاره .... ترجیح میدادم دعوام کنه وقتی ۳ ساعت الکی گذاشتمش سر کار اونم چه شوخی مسخره ای ... تازه با این شرایط روحی ... بعدش مهشاد sms زده بهم اعتماد نداری ... !!؟ می خواستی ببینی جا میزنم یا نه ..... ؟ تو رو خدا میبینی من همش باید یه کاری بکنم بعد مثل خر پشیمون بشم ... نه عزیز دلم من بهت اعتماد دارم ... اگه یه درصدم احتمال می دادم جا بزنی تا اینجا نمی امدم که ..... قربون داداش گلم برم ... دیگه این جوری در مورد کارای من فکر نکنی هااا ...... اره دیگه اینم از گند این هفته مااا ... !!! 

و اما این که چرا حال مهشاد خوب نیست ... اخه ...... یه دختر بود به اسم هستی ( میگم هستی چون تو دوست داشتی این جوری صداش کنی ) که داداشی ما خیلی دوسش داشت و اونم مهشادو دوست داشت ... خیلی وقت بود که همو می شناختن و یک سالم بود که دیگه با هم بودن .... و حالا بعد یک سال مامان هستی از دره مخالف در میاد و شروع میکنه به بهانه اوردن که نمیشه با هم باشین و این قدر از اول تابستون سنگ جلو پای اینا انداخت که اینا مجبور میشن یه مدتی از هم جدا بشن ... ولی هنوزم کلی همو دوست داشتن .... و بعدم یکی تو فامیلشون بوده که هستی رو خیلی می خواسته ... حتی قبل از این که اینا با هم دوست بشن ... و وقتی میبینن که دیگه الان با هم نیستن پا پیش میزارن و این قدر اصرار می کنن که مامانش راضی میشه و فقط این وسط میمونه هستی که اگه بگه اره همه چی تموم میشده دیگه ... مامانه خیلی گیر داده بوده و گفته بوده اگه جواب ندی من دیگه تو عروسیت نمیامو از این حرفا ... و کلا این جوری بگم که هستی مجبور بوده ... که به مهشاد sms میزنه که باید ببینمت و میره و همه جریانو تعریف میکنه به هر حال مهشاد تصمیم میگره که بهشون جواب مثبت بده ... نمیدونم شاید مهشاد نخواد من دلیلاشو بگم ولی من که شنیدم به نظرم این راه عاقلانه بود .... مسلما اگه پسره بد بود امکان نداشت مهشاد بزاره حتی اینا بیان .... خیلی سخته نه ...؟ که ادم بشینه جلوی عشقش و سعی کنه متقاعدش کنه که به اون پسره جواب مثبت بده ... اون جور که مهشاد میگفت پسره خوبی بوده اون طرف و هر چی هست مهشاد احساس کرده هستیش رو می تونه دست اون بسپاره واسه همیشه .........

وقتی داشت واسم میگفت هیچ کار نتونستم بکنم جز این که بشینم گریه کنم ... وقتی یه لحظه خودمو جاش گذاشتم فهمیدم چه قدر سخته که شب خاستگاری کسی که دوسش داری زنگ بزنه و تو بهش بگی جواب مثبت بده .اونم فقط به خاطر خودش به خاطر اینده خودش .. خیلی سخته که بهش قول بدی گریه نکنی..هیچی نمی تونم بگم....هیچی ندارم که بگم .. فقط متاسفم..همین .

خدایا به داداشیم کمک کن که بتونه طاقت بیاره .......

بعدا نوشت : نمی دونم مهشاد گفت وب منو و خودشو می خونی ...... حالا می خونی یا نه نمیدونم به هر حال واقعا و از ته دلم واست ارزوی خوشبختی میکنم هستی جااان ...  واقعا بهت تبریک میگم و امیدوارم هر جا و با هر کی هستی خوشبخت بشی عزیزم ....

پ.ن ۱:روز ملی دختران رو تبریـــــــــــــــــــــــک میگم . فقط با دخترا بودم هاا  البته یه کم با تاخیر چون امروز نیست ...

خوب فعلا با اجازه همگی ..........


 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت12:7 PMتوسط باران | |