تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلاااام ...... خوبین شما ........... ما هم خوبیم به مرحمت شما ......... میبینم که همه بد جور گرم کار و دانشگاهو کنکوراتون هستین .... اصلا جوون باید درس بخونه دیگه ..... منم دوره شما که بودم درس می خوندم هااا ... اره عزیزم ....

واااای یه اتفاق با مزه واسم افتاد همین پنجشنبه تو خیابون دیگه من این مدلیشو ندیده بودم..

پنجشنبه تو خیابون نزدیک بود یه پسره بوسم کنه من صبح ها خودم میرم چون خونمون با مدرسه ۵ تا میلان فاصله داره ....... بعد تو این خیابونه ۳ تا دبیرستان پسرانست  بعضی پسرارو هم که دیدین تو پیاده رو گله ای راه میرن دیگه .... ولی همیشه وقتی ادم از روبروشون میاد شعورشون میرسه که ادم نمیتونه اون تیکه رو پرواز کنه واسه همین واسه ادم راه باز میکنن که رد بشه .... امروز داشتم میرفتم بعد اصلا ندیدم که از روبرو دارن چند نفر میان ..... یهو به ۱ متریشون که رسیدم احساس کردم که اینا قصد ندارن راه باز کنن و میخوان باز اذیت کنن ولی منم چون دیر فهمیده بودم نمی تونستم راهمو کج کنم و از تو خیابون برم .... دیگه واقعا چاره ای نبود .... منم رفتم و محکم خوردم بهشون و داشتم راهمو باز میکردم که دیدم یه صورت نزدیک گونه من شد .... ۱ سانت مونده بود یه صورتم که خودمو با چنان سرعتی کشیدم کنار که خودم تعجب کردم .... بعدم با کیفم زدم به اون یکی و یه کم راه باز شد و منم مثل فشنگ از همون یه کم خودمو پرت کردم پشت دیوار دفاعی پسره هم هوا رو ماچ کرد .... اه یه صدایه بدی هم داد که من با خودم تصور کردم اگه این ماچ ابدار به صورتم می خورد حالم به هم می خورد .. .. تو مدرسه مثل این برق گرفته ها بودم نگین میگه خوبی گفتم نه بعدم جریانو گفتم البته تا یه ساعت بعد همه چی واسم یه شوخی شد و کلی خندیدیم ... این ۳ تا هم یه موضوع گیر اوردن که باز سر به سر منه مظلوم بذارن ...

نگین : وای بچه ها فک کنین اگه بارانو بوس میکرد چه باحال میشد ...

من : نگین خفه شوووووووووووووووووو

نگین : نه واقعا قیافتو تو این وضعیت تصور میکنم کلی کر کر خندست ........

من : نــــــــــــگــــــــــــیــــــــــــن خفت میکنم هااااااااااااااااااا .........

خدایش خیلی سر این موضوع خندیدیم ........

من اگه دستم به پسره خر برسه حسابشو میرسم تمیز .......... نمونش این که میرم به مدیرشون میگم چون میدونم کدوم مدرسه بوده از رو فرمش ....

اصلا من نمیفهمم من حق ندارم یه روز اون جور که می خوام باشم ..... سر زنگ حسابان ناراحت بودم بدجور .... یعنی فقط یه پق نیاز داشتم تا بشینم به گریه کردن ... حالا دلیلش مهم نیست ولی اون زنگ هزار نفر از من پرسیدن چته ..... ای بابا ..... خوب همه ادما یه زمانایی ناراحتن دیگه .. همه ما روزای بد و شبایه بد داریم .... حتما که نباید مثل گوسفند یه لبخند الکی بزنم همیشه ...... معلم حسابان هر جلسه گیر میداد که شلوغی باز اون جلسه گیر داده چرا ساکتی .... اومده میگه فلانی بودی دیگه .... سرمو بلند کردم ببینم این دفعه باز چه کار کردم بهم گیر داده .... میگه خوبی دخترم ...... نمیدونم دلش سوخت واسم که یهو این قدر مهربون شد ..... گفتم بله خوبم... از جوابم معلوم بود خوب نیستم .... میگه مطمئنی خوبی .... مشکلی پیش اومده .... گفتم ای بابا اقای شیرنگی حرف میزنم قر میزنین حالا که حرفم نمیزنم بازم دارین گیر میدین بهم ..... گفت ببین الان پهلو دستیاتم حرف نمیزنن ولی ناراحت و افسرده نیستن تو یه چیزیت هست امروز ........... اره واقعا خوب نبودم ولی مجبور شدم یه جوری از سرم بازش کنم چون اگه مجبور میشدم یه کلمه دیگه حرف بزنم اشکم درمیامد .... تا اخر زنگ دیگه ترسیدم تو چشاش نگاه کنم ... احساس میکردم میفهمه تو دلم چیه .... فقط یه احساس بود ..... چرا این قدر ضعیف شدم ...... چرا این قدر راحت به هم میریزم من .... چرا دیگه هیچ اشتیاقی ندارم ... پس من سرزنده و شاد کجاست ... نمیدونم .. گم شد ... منم پیداش نمیکنم ........ اصلا خوب نیستم .... چرا ناراحتم ....... نمیدونم ..... ادم گاهی انتجابایی میکنه که ایندشو تعیین میکنه .... و اگه غلط باشه اون وقت یا راه برگشتی نیست یا این قدر راه سخت و تاریک میشه واست که همینو میری به مجبوری .... میفهمین چی میگم ..... ولی راهی که دوست نداشته باشی رفتنش از صد تا نرفتن سخت تره ...  تغییر کردم ...... شاید واقعا رفتم پیش مشاور ....... اگه خودم نتونم خودمو برگردونم به اونی که بودم مجبور میشم که برم ....... اوضاع من و مدرسه هر دو با هم افتضاحه شدید ...... یعنی اساسی گند زدم .... اصلا امسال نمیدونم چرا این جوری شدم ..... تو بگو من یک کلمه اگه درس خونده باشم اسم خودمو میزارم همون قلی .... حتی فیزیک و شیمی و حسابان که دوست داشتمم نمی خونم دیگه ..... اصلا خودمم باورم نمیشه که این منم که دیگه واسم این ۳ تا درس مهم نیست ..... سر این سه تا زنگ دیگه مثل قبل هیچ اشتیاقی از خودم نشون نمیدم ..... مساله ها رو حل نمیکنم ...... اصلا همه چیز دوروبرم ریخته به هم ...... و خودم از همه بیشتر به هم ریختم .... از داخل ....... احساس پوچی میکنم ...... الکی دور خودم میچرخم ....  کارم به جایی رسیده که معلم فیزیک برمیگرده به من میگه شما بی انگیزه هستی ... و من دانش اموز بی انگیزرو سر کلاس نگه نمیدارم اگه جلسه دیگه هم این جوری باشی پرت میشی بیرون ..... احساس کردم داره بهم فحش میده با این حرفاش ..... هیچی نگفتم .... کاش حداقل از خودم دفاع میکردم و دلیل میاوردم .... اگه میگفتم دوستام طرف منو میگرفن چون منو میشناسن میدونن که فیزیک دوست دارم و فیزیکم خوبه ولی هیچی نگفتم تا هر چی می خواد بگه ... اعتراف میکنم بریدم ....... که تنها شدم اساسی .... که .... بیخیال فقط نیان باز بگین چرا این قدر افسرده و از این حرفا یا تو که هنوز بچه ای چرا ناراحت .... همه روزا و هفته ها و حتی ماهای بد دارن .... منم مثل این که فعلا تو ماه بدمم دیگه ...  چه قد ناله کردم الکی .... سرتونم درد اوردم .... من همین جارو دارم دیگه خوب فقط .....

معلم فیزیکه بود بالا گفتم باهام بد برخورد کرده  بعد جلسه بعدش ازم عذرخواهی کرد .... اخ این قدر خوشم اومد .... ادم مغروری ولی خوب باید عذرخواهی میکرد دیگه برخوردش بد بود ...بعد جلسه بعد اومد یه تمرین بود که هیچکی بلد نبود حتی خودم ....

برگشته میگه میشه شما بیاین پای تخته

من : نخیر ..... کاملا با بی محلی ......

معلمه : هنوز از کاره جلسه قبل من ناراحتین ....؟

من : بله .... حرفی که زدین درست نبود ....

معلمه : میدونم حالا اگه من عذرخواهی کنم مشکل حل میشه .....؟

من : شایـــــــــــــــــــــــــــــد ...!!!!!

معلمه : حالا میشه بیاین پایه تخته .....

اتفاقا وقتی رفتم مسالرو هم حل کردم اون قدرا هم سخت نبود که همه توش مونده بودن ..

معلمه : میشه دوباره از اول همرو یه توضیح بدین هر کی متوجه نشده بفهمه ..

من : نه ... می خوام برم بشینم ......

معلمه : حالا یه توضیح کوتاه .....

دیگه توضیحم دادم رفتم دفترمو برداشتم گفت امیدوارم مشکل حل شده باشه ...

من : امیـــــــــــدوارم ....( خیلی بدجنسم نه .....!!؟ )

پرو برگشته میگه چون از دست من ناراحت شدین جلسه دیگه کیک بیارین ..... گفتم فک کنم اشتباهی شده هااااااا شما باید بیارین .... گف خوب من نمیتونم برم بخرم .... گفتم مشکلی نیست من میخرم ولی پولشو با شما حساب میکنماااااااا .......... بله دیگه دوباره صلح بر قرار شد و منم شدم همون بچه شلوغی که بودم و همش تیکه پروندم تا اخر ... فک کنم معلمه از معذرت خواهیش پشیمون شده بود ...

پ.ن ۱: سرگرمی جدید سحر و رویا ( دو تا پهلو دستیام ) : جدیدا اینا خوشون اومده هی لپ منو میکشن .... وای دیگه اون دهنم کم گشاد بود حالا بزرگترم شده ..شده مثل دهن جولیا رابرت .. من بین اون دوتا میشینم بعد این دوتا سر این که کی بیشتر لپ منو بکشه کورس میزارن هی ... مثلا ...

سحر: ۱-۰ رویا خانم

رویا : اااا حالا که این جوره بیا ..... ۱-۱

یهو میبینی زنگ خورد اینا دارن میشمرن امتازارو ... ۱۵-۱۶ اصلا شما فک نکنین که اینا تعداد کشیده شدن گونه هایه من بوده هااا ... !!! اصلا .. فقط یهو میبینی یکیشون محکم میکشه من جیغم میره هوا .. بعد معلمه بر میگرده منو نگا میکنه ببینه هنوز به داشتن عقل در امیدی هست یا نه .؟ من اون قدرا هم صورت تپلی ندارم هااا .... فقط به نظر سحر گونه دارم که خودم تا حالا دقت نکرده بودم بعد ۹۸۳۰۴۸۵۷ بار رفتن جلو اینه بعد هی بگین من شلوغم .... اصلا همش تقصیر ایناست که منو از کلاس میندازن بیرون دیگه .......... بله ....

پ.ن ۲:بابام دیگه بهم اعتماد نداره ..... از سر اون قضیه که لو رفت دیگه بهم اعتماد نمیکنه .... ولی این نامردیه .... من خودم اون قضیه رو همون اول داشتم بهش میگفتم .... خودم ..... !!!! داشتم مقدمه چینی میکردم ... ولی چون خودش اومد و افای منو خوند حالا فکر میکنه من بهش می خواستم دروغ بگم ...... خیلی بده که مثل قبل بهم اعتماد نداره ...... خیـــــــــــــلی .......

وای هلاک شدم......دستم شکست.... چون بعد دو هفته اومده بودم خیلی طولانی شد شرمنده دوستون دارم هزار تاااا  ........

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت11:57 PMتوسط باران | |