تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - ها ........ !!!!!!!!!!!!؟


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سیلام ............ حالتون چه طوره ........

چیه چرا منو این جوری نگاه می کنین ......... فک کردین از شرم راحت شدین و دیگه اپ نمی کنم هااا باید عرض کنم که زهی خیال باطل ..... من اگه تو گورم باشم می نویسم ........ اول بگم چرا نبودم .... بله دیگه عرض کنم که مامان ما سه شنبه گفت من فردا واسه یه کاری میره خونه خالم و تا دو روز می مونه همون جااااا ......!!!!!! ما کلا خانوادگی اونجا لنگر انداختیم  البته خوب خیلی اوقات این جوری شده بود من گفتم باز شاید کاری چیری دارن این دوتا واسه همین مامانم میره و تازه مامانم تاکید کرد که منه فضــــول زنگ نزنم از دختر خالم اینا بپرسم دیگه منم واسه اولین بار در عمرم گوش دادم و زنگ نزدم تا این که ساعت ۲ نصفه شب فهمیدم مامانم بیمارستان بوده از صبح  و الان اوردنش خونه خالم ..... وای داشتم سکته می کردم  .... دیگه خودتونم میدونین دیگه ادم در این جور موارد همیشه به بدترین چیز ممکن فک می کنه ...اصلا یهو نمی دونستم الان باید چه کار کنم هر چی بیشتر فک می کردم بدتر میشد افکارم ... دیگه این جوری بگم که جون به لب شدم ..... منم که نمی تونستم ساعت ۲ شب بزنگم خونه خالم بگم حال مامانم چه طوره یا واسه چی بیمارستان بوده .. فقط تنها کاری که کردم واسه داداشی اف گذاشتم ........ اصلا منه احمق نمی دونم چرا این کارو کردم باعث شدم اون بیچاره هم نگران بشه ........ اخه حتی نمی دونستم مامانم چش شده که تو بیمارستانه ....... دیگه تا ۳ تو تختم الکی این ور اون ور شدم تا خوابم برد .......... صبح به زور پاشدم اخه مامانم نبود بیدارم کنه منم که دیر خوابیده بودم ........ دیگه سر صف که بودیم واسه نگینو صدف تعریف کردم اون دو تا اول فک کرن من خالمو میگم ...... دیگه هر دوشون ناراحت شدنو گفتن چه بد و حالا حالشون چه طوره که من فهمیدم این سه تا اشتباه فهمیدم و گفتم خنگولا خالم نه ، مامانم.

نگین ... هاا.!!!!!!!

صدف  ... هاا.!!!!!!

 کتی .... هاا.!!!!!!

بله دیگه میبینین تو رو خدا گیر چه ادمایه خنگی افتادم من ....... اهای داری وب منو می خونی ناراحت نشی هاااااا خوب حقیقت تلخه دیگه ....... بزار همه بدونن من از دست شما سه تا چی میکشم ... همش تکلیفاشونو من باید بنویسم ..... اصلا از من بیگاری میکشن .... خب بسه دیگه من مثلا فردا می خوام برم مدرسه هااااا از جونم که سیر نشدم این سه تا اینا رو می خونن فردا از دم در مدرسه منو پرت می کنن بیرون اون وقت ....هه هه چیه نکنه فک کردین من ترسیدم. اصلا ... من ..!!!!! ...... من هر سه تاشونو با هم حریفم داداچ  ( خدایا منو به خاطر این دروغ بزرگم ببخش ) یکی نیست بگه بچه یکی باید بیاد تکلیفای خودتو بنویسه ... اره دیگه بعدم از مردسه اومدم و سریع بقچه وساکمو جمع کردم رفتم خونه خالم .... گفته بودم که من هر همیشه اونجا تلپم ..... فقط مونده کلید خونشونو بهم بدن که هر دفعه زنگ نزنم ..... واسه همینم خونه نبودم که اپ کنم اصلا ..... حالا بگم مامانم واسه چی بیمارستان بود ..... واسه عمل چشم ........ یکی از چشماش انحراف داشت که اصلا مهم نبود و معلوم نمیشد .... مامان منم که بیکار گفت یه کاری بکنم از بیکاری ..... دیگه تصمیم بران شد که عمل بشه ... بعد حالا عملش کردن و یه کم ماهیچه اون چشمشو کشیدن این طرف تر .... از چهارشنبه تا حالا هم داره استراحت میکنه ..... اییییی فک کن ماهیچه چشم ادمو جا به جا کنن ...... الان چشمش اصلا باز نمیشه چون همش بسته بوده این قدرم قرمز شده که فک می کنی یکی می خواسته چشمشو از حدقه در بیاره به زور .....  البته الان بهتره دیگه .........

اه اه اه از صبح شدم الهه بد شانسی ...... صبح ۶:۳۰ پاشدم چون خونمون به مدرسه نزدیکه من ۵ دقیقه مونده به زنگ راه میفتم ....... ۱۰ دقیقه هم تو راهم .....!!!!!!!  حالا صبح اومدم راه بیفتم برم درو بستم داشتم بند کفشامو میبستم که یهو یه صدا اومد ..... یعنی انگار یه چیزی افتاد رو زمین .... یه نگاه انداختم دیدم به به دکمه اول مانتوی مدرسم بوده .. حالا یقه هایه مانتو های ما خیلی بازه وقتی هم دکمه اولش نباشه دیگه خیلی تابلو  میشه تو مدرسه .... منم دیدم با یقه ای که تا نافم بازه که نمی تونم برم مدرسه ..... با عصابانیت برگشتم اومدم تو مانتومو انداختم رو تخت دکمه رو هم انداختم رو میز چهار تا فش دادم رفتم نخ سوزن اوردم و در کمال ارامش نشستم به دکمه دوختن که یهو دیدم چه سریع دارم می دوزم اینو من .. یه نگاه به مانتو انداختم یه نگاه به میزم دیدم بلـــــــه دکمه هنور داره رو میزه و به من لبخند میزنه.!!! دوباره به مانتوم نگاه کردم دیدم به بلوزم کوکش زدم !! باز همرو باز کردم رفتم دکمرو برداشتم یه چهار تا فحش دادم باز دوباره دوختمش .. اره دیگه .... اسکل دیده بودی ...!!!؟ اینا یه نمونه بارزش جولوت نشسته الان ..... همیشه واسم سوال بود که یه ادم تا چه حد میتونه اسکل بازی دربیاره از خودش که الان فهمیدم خودم خیلــــی توانایی این کارو دارم ... و به این صورت دیر رسیدم ... و دوباره پشت در موندیم مااااا ......  و بعدم که اومدم خونه پایه سیستم بودم که یهو یادم اومد ای خاک وچوک من امروز کلاس زبان دارم .... این کلاسمم دیر رسیدم .......  البته تقصیر من نبود این دومی هااا اخه ساعت اتاقم ۱۰ دقیقه عقب بود خوب منم که نمی دونستم که .....  به نظرتون من چرا این قدر بدشانسم آیا .....!!!؟  کوفت ، نیچتونو ببندین بد شانسیه من خنده نداره  ...

یکی میز جلویه من میشیه ...... حدس بزنین اسمش چیه .....؟ مهشــــــــــاد ...... اخ من این قدر حال میکنم .... همش صداش میزنم الکی ..... بچه دیونه شد دیگه ...... هی برمیگرده میبینه منو رویا این شکلی شدیم  میگه شما نفهمیدین کسی منو صدا کرده باشه .ما..!!! نه گلم خیالاتی شدی کسی صدات نکرده ...

طبق محاسبات من به صورت میانگین این تن صاب مرده هر ۱۰ زور یه بار  میزیزه بیرون. جدیدا خوشش اومده هی فرتو فرت میبینم همه تنم پر دونه شده ای بابا  باز دوباره دارم خودمو می خارونم .. مرده شور این حشراتو ببرنمن تنم به نیششون حساسه شدید همش با یه نیش تنم پر دونه میشه اینا هم انگار در این جهان فقط من وجود دارم .....

پ.ن ۱: داداشی ببخشید بازم هااااا ... من خیلی نگرانت کردم ..... فک کنم اگه یه کم دیگه میگذشت خود مهشاد زنگ میزد خونمون ببینه ماها زنده ایم یا نه ... معذرت خوب ......؟ وای فک کن من همیشه جمعه ها فقط با داداشیم و این جمعه هم که نبودم انگار الان ۱۴ روزه که باهاش حرف نزدم  واااااااااااای چه همه روز ........

پ.ن ۲: اخی ..... واقعا این رویا دختر گلی ..... شاید خودم ادرس وبمو بهش بدم ........ خیلی با شعوره ... فقط من موندم چه جوری منه بی شعورو تحمل میکنه که پهلوش بشینم .......  این قدر ما دوتا سر کلاس شلوغیم که خدا میدونه ..... اصلا تو بگو ما تقلب میکنیم!!!!؟ نه ....!!!! اصلا .... اصلا ..... !!!

پ.ن ۳: فردا امتحان دینی دارم ...... تو بگو اگه من یه صفحه خونده باشم اسممو میزارم قلی .... الانم ۱۲ست ....منم دارم همچنان مینویسم ...... به نظرتون من فردا چند میشم ایا ......؟ کلا من دینی ... زبان فارسی و عربی اگه بهم ۱۰۰ ساعتم وقت بدی نمی خونم ...... یه چهار تا فش بدین بهم شاید رفتم حالا .... در نامیدی بسی امید است عزیز ......

پ.ن ۴: رفتیم وبلاگ خانمی این روز شمارهای تولد را دیدیم کلی خوش خوشانمان شد رفتیم واسه خودمان هم گذاشتین

پ.ن ۵: اره داداچ ساعت ۳ شده من همین جور دارم اینجا میپلکم ......  تازه الان در کمال حماقت احساس کردم جای تابلو و ساعتمو عوض کنم چه خوب میشه ...!!! بعدش با میخ و چکش افتادم به جون دیوار اتاقم و نهایت تلاشمو کردم که همرو بیدار کنم با این کارم که موفق شدم .... و مامانم اومد و کلی با مهربانی(!) به من فهموند که ساعت ۳ نصفه شب ادم نباید میخ بکوبه  واسه شادی روحم  خدا به من عقل بده و به مامان و همسایه ها صبر ....... ولی من خیلی اروم این کارو کردم از کجا فهمید مامانم آیا  .... !!!؟ 

تمام تلاشمو کردم کوتاه بنویسم ......... دیگه حرف بزنین می کشمتون ...... دست پیش گرفتم پس نیفتم .....  وااااااای خداییش کوتاه نوشتم هاااااا ...... ولی اصلا این طوری بهم نمیچسبه .

 

دوستتان میداریــــــــــــــــــــم خب با اجازه شما ...  ....

+نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت0:19 AMتوسط باران | |