تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - من خوبم هااااا .......!!!!!


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

بعدا نوشـت : من الان اصلا اعصاب معصاب ندارم هاااااااا ....... اخه من چی بگم ........ یه ادم بیشعور رفته تو وبلاگ داداشی نظر خصوصی گذاشته از طرف من ......... فک کن .... برداشته کلی چرتوپرت گفته ..... اونم کی ....؟ دوشنبه همین هفته که من اصلا حتی نت نیومدم چه برسه که بخوام برم به وب داداشی و واسش نظر خصوصی بزارم ........ لامذهب این قدر هم شبیه من حرف زده بود که خودم شک کرده بودم که نکنه واقعا من بودم یادم نمیاد .......... واقعا که خجالت داره ..... شرمنده که این طوری میگم ولی ای خاک بر سر کسی کنن که این کارو کرده ..... خیلی ادم پستی بوده که حتی چشم نداره ببینه دوتا ادم این قدر با هم خوبن ........ هر چی قک می کنم نمی تونم دلیل اون طرفو درک کنم که چرا این کارو کرده .....خداییش خیلی ناراحت شدم .... داداشیه بیچار رو بگو که از سه شنبه اینو خونده و داشته تا امروز دق میکرده ... الهی بمیرم برات..   برداشته بود به داداشی از طرف من گفته بود بیا تمومش کنیم ..... که من این جوری نمی خوام با هم باشیم و عذاب میکشم و از این جور چرت و پرتا که خودم کلی تعجب کردم وقتی خوندم .....

  شرمنده این طوری حرف زدم هااااااااا ............ واقعا اعصابم خورد شده بود خب .....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به دوستایه گل خودم ...... خوفین .... خوشین ...... سلامتین ......

وای که چه قدر دلم واسه نوشتن تنگیده بود ..... عید فطره تونم پیش پیش مبارک باشه

منم خوبم .... یعنی حداقل  خوب حال جسمیم که خوبه دیگه .....نیدونم هنوزم هر روز صبح رویا بهم میگه رنگم زرده و نگینم میگه زیر چشام سیاهه بسیار .... دونه هایه تنمم هنوز خوف نشده ولی داره کم کم خوب میشه ..... میبینم که خودمو لو دادم بد جور .... حالا چرا همتون این قدر تعجب کردین بابا ... حالا اگه راست می گین شماها شرکت کنین و خودتونو لو بدین ببینم  بگم این لو دادن مجانی نبود هااااا .... حالا که تاریخ تفلدمو می دونین همتون میاین مثل بچه هایه خوب ادرسه منو می گیرین و کادوهاتونو پست می کنین بگم از همین الان تکلیف خودتونو بدونین دیگه ... بعدا نگین نگفتی هااااا .... می خوایین شماره حساب بدم پول واریز کنین هااااا ....!!!!!!!!؟

راستی دیروز تفلد مامانم بود قرار شد تولدشو بعد ماه رمضون بگیریم واسش .... البته شایدم فردا کیک بگیریم ببریم خونه مامان بزرگم چون جمعه ها همه میان اونجا ..... البته شاید ها بستگی به نظر بقیه داره شایدم همرو راضی کنم بریم بیرون..مامان جونی تولدت مبارک عسیسم

از مدرسه بگم که تو این دو هفته تا حالا دو بار پشت در کلاس موندم و رام ندادن بیام برم سر کلاس هر دو دفعه هم سر کلاس شیمی بوده  ..... حالا بزارین بگم ..... تو مدرسه ما نگین و صدف و کتی که دوستایه من باشن رشته تجربین و منم که ریاضیم واسه همینم من زنگ تفریحا میرم طبقه بالا پیش اینا .... بعدم که زنگ می خوره دیر میام پایین ولی همه معلمایی که با من داشتن تا حالا عادت دارن من دیر بیام واسه همینم منو راه میدن ولی این معلم شیمیه نه ...... هم نمی دونه چرا دیر میام همم که اصلا با من یه مشکل جزمی داره دیگه واسه همینم من که دیر میرسم حتی ۳ ثانیه دیر بیام میگه برو دفتر برگه تاخیر بگیر رات نمیدم  ( یکی این تفنگ دولول منو بیاره مخ اینو بپاشونم رو دیوار) منم بار اول رفتم دفتر و از ناظمه مون برگه تاخیر گرفتم و رفتم سر کلاس ولی ناظمه همون یه بارم به زور بهم برگه داد گف اگه یه بار دیگه پشت در بمونی از برگه مرگه خبری نیستش.. منم که پررررررررو دوباره هم جلسه بعد دیر رفتم و پشت در موندم  البته این دفعه خداییش ۱ ثانیه دیر رسیدم ها ..... یعنی هم دره کلاسو بستش من دوباره بازش کردم که برم تو اونم که لجباز گفت رات نمیدم  میبینین تو رو خدا به اندازه صدمه ثانیه هم دیر نرسیدم هاااا ....

منم گفتم خانم من برم دفتر بهم برگه تاخیر نمیدن ها بالاخره باید رام بدین ..... 

اونم گفت حالا میبینین ...... منم رفتم دفترو به ناظممون گفتم برگه تاخیر می خوام لطفا  

ناظمه هم گفت نمیدم .....

منم که ادم غد اصلا حاضر نیستم مثل بقیه خودمو لوس کنم و هی بگم  خانم تو رو خدا این دفعه رو بدین و از این کولی بازیا در بیارم واسه همینم بر گشتم گفتم خوب ندین ناظمه این شکلی شد .... بیچاره بد جور یهو خیط شد.... اونم جدی جدی بهم نداد برگه هاااااا ......

 بعدم گفت برو رو صندلی بیرون دفتر بشین یه کم که دیر برسی از درس بمونی اون وقت دفعه دیگه سر وقت میای ......

منم که دیدم فایده نداره دیگه واقعا از برگه خبری نیستش ... گفتم خانم مشکلی نیستش معلممون خیلی اروم درس میده .. تازه من اگه اصلا سر کلاس شیمی نرم مشکلی نیستش .... خودم بلتم  بعدم نشستم رو صندلی و یه پامو انداختم رو اون پایه دیگم و به بند کفشم که در اثر از دیوار راست بالا رفتنام باز شده بودو بستم که دره کلاس باز شد معلمه اومد بیرون ..... واسه شادی روح من 

گف تو چرا اینجایی ......

گفتم ااااا خانم  یادتون رفته خودتون رام ندادین بیام سر کلاس .....

گفت گفتم که برو برگه بگیر ........

منم گفتم بهتون یه بار که بهم برگه نمیدن .... حالا به جایی که اون با من دعوا داشته باشه من باهاش دعوا داشتم

معلمه هم دید ناچاره یه نگاه به ناظمه انداخت .... گفت حالا شما اسمشو تو دفتر انظباتی بنویسین من این دفعه به خاطر شما راش میدم ..... دیگه این اخری رو گفت که خیط نشه وگرنه ناظمه یه کلمه هم حرف نزد و اصرار نکرد که بیا اونو تو کلاس راه بده این معلمه واسه خالی نبودن عریضه یه حرف چرتی پروند دیگه ....... خداییش اصلا خوب درس نمیده ها ا ا ا ا ......من و رویا و سحر که پهلو دستیامن که هیچی نمی فهمیم ...... حتی یه امتحان گرفت که من چون خودم می خونم و اصلا به تدریسه این کار ندارم خوب دادم .....   اصلا من با رویا یه قرار دادی دارم که امتحانایه شیمی و فیزیک و هندسه و حسابان با من ولی دینی و تاریخ و عربی و زبان فارسی با اون ....... چون من اصلا درسه خوندنی دوست ندارمو نمی خونم .... البته اگه بخونم خوی میشم ها چون دیگه اخر ترم که با هم نیستیم خودمم با خودم و این ذهن کندم .......

راستی یادم رفت بگم من زبان فل نشدم هااااااا ...... بله دیگه به اون خنگی ها هم که فکر می کردین نیستم دیگه خداییش...... اخه یه کم بیشترم ..... حالا منه خنگ جلسه اول کلاسه و نرفتم چون افطاری دعوت بودیم ..... جلسه دومش همین هفته چهارشنبه بود که بنده به جایه چهارشنبه ، سه شنبه پاشدم هلکو هولوک رفتم کلاس ... حالا هر چی رو برد نگاه می کنم و دنبال اسم اقای نوذری می گردم نیستش ....... همون جا خودش از دفتر اومده بیرون ..... میگم اقایه نوذری شما امروز با سطح ما کلاس ندارین ..... میگه نــــــــه.... گفتم مطمئنین ...... میگه من که برنامه کلاسی خودمو حفظم دختر خوب .... تو برو دفتر ببین کلاست کیه ..... بعد برگشته میگه چیه اشتباهی اومدی ...   گفتم نخیر اقاا ...... اصلنم ........ هه هه ...... چه حرفا ....... دیدم اینجا حلوا میدن اومدم ...... اخه نکه دم افطاری بیکار و سر خوش بودم گفتم بیام شما رو ببینم دلم باز بشه ..... خوب دیدم دیگه حالا هم میرم خونه ..... بله دیگه به این صورت خیط شدیم خفن ...... من که میگم پیریه و هزار درد ...... بیا یکیشم همینه دیگه ادم کم حافظه میشه ....... بعد تو اموزشگاه زبانش سنگ رو یخ میشه ..... بعدم هر وقت معلمش میبینش به یاد اون روز کلی به ریشش می خنده ..... منم از اون ور رفتم خرید دیدم کلاس ندارم ...... حالا میگم خرید چی .... کلی زن خونه شدیم .....  نــــــــــــــــــون ..... پنیر ...... خامه .... شیر ..... خامه شکلاتی ..... ماست ........ زرشک ( اینو نخریدم ها الان گفتم ) بله دیگه به اینا هم میگن خرید دیگه .... نمیگن .......!!!!!!!؟  اخه یادم اومد بابام دم افطار به خاطر معدش نمی تونه غذایه سنگین بخوره رفتم خرید کردم ........

چند روز پیش دو ساعت مونده بود به افطار یهو منو مامانم دیدیم صدایه تیک تیک میاد.... این یعنی این که بله باز این اقا رضا یادش رفته روزه ست داره چیزی می خوره .... من میدیدم این بشر دم افطار سیره ها هی نمیفهمیدم واسه چی .. اخه ادمم این خده خنگ .. من نمی دونم این چرا امسال روزه میگیره ... بچمون تحت جو قرار گرفته فک کرده رفته دبیرستان بزرگ شده داره روزه می گیره .. مثلا مامانم میاد میگه بچه ها کی اب خورده که تو این لیوانه یخه....یهو همه نگاها بر می گرده سمت رضا .... حالا رضا .... چیه چرا این جوری نگام می کنین .. نکنه فک می کنین من بودم اب خوردم اگه همچین فکری کردین بگم زهی خیال باطل کار من نبوده .. رضـــــــــــــا .. اها داره یه چیزایی یادم میاد فک کنم من بودم ..خب ادم یادش میره دیگه چه کار کنم 

دیروز مامانم ان چنان قشنگ ضایع شد که خودشم کیف کرد و کولی خندید ... یهو مامانم هوس می کنه پرده ها رو بشوره به خالم میگه به خانم فلانی بزنگ بگو فردا بیاد پرده هامو بشوره خالمم گفت نه حیفه کارگر پردت توره اون نمی تونه درست بشوره خرابش می کنه خودم فردا میام با هم میشوریمشون . حالا فک کن شستن ایتا تا ۴ طول کشید ... دیگه مامانم اونایی رو که شسته بودن ساعت ۲ برد رو پشته بوم پهن کرد تا خشک بشه که باز بقیشو بیاره ..... ساعت ۴ منو مامانم با هم رفتیم بالا که بقیشو پهن کنیم که دیدیم پرده ها نیست ..... حالا کجاست آیا ....!!!؟ بله باد زحمت کشیده بود و برده بودشون خونه همسایمون .... دیگه منم شالو کلاه کردم برم بیارمشون .... رفتم در خونه همسایه زنگ زدم و چون حواسم پرت بود جملمو سوالی گفتم ..... یه اقاهه اف اف رو جواب داد ......

من : اقا ببخشید پرده هایه ما خونه شماست ..... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا بیچاره اقاهه حول شده میگه نه به خدا خانم پرده هایه خونه شما خونه ما نیستش ......

گفتم واقعا عذر می خوام منظورم این بود که پرده هایه ما افتاده رو پشت بومه شما من میشه بیام بالا برشون دارم ....؟

دیگه درو باز کرد منم برشون داشتم مامانمم از اخر همرو انداخت تو ماشین لباس شویی و خلاص .... به این صورت فاتحه یه روز کاریه مامان و خاله ما خوانده شده و هوتوتو شد به قول خودمون .....

پ.ن ۱: ممنون که با این که نیستم ولی بازم شماها سر میزنین .......

پ.ن ۲: اصلا دلم نمی خواست این پستو شاد بنویسم چون نیستم ........ حتی یه مطلب دیگه نوشته بودم دلم نیومد بعد یه هفته اومدن مطلب غمگین بنویسم ........ شرمنده خیلی چرت و پرت گفتم هاا کی گفته من ناراحتم هاااااااا ...... خیلی هم خوبم ........ مثل همیشه هم می خندم به همه چیز ...... حتی به قسمت تلخ زندگی ......... اصلنم گریه نکردم این هفته ها بگم من شادم چون باید باشم ..... می خندم چون باید بخندم ....... هستم چون نمی تونم نباشم .... ولی اگه این بودنو نخوام چی پس ........  چند شب پیش بابام بهم میگه زینب بیا برو پیش مشاور به خدا تو افسرده شدی خودت حالیت نیستش ...  ... من افسردم ...؟؟؟؟ نــــــــــــــــه .... اصلنم نیستم . من دلم واسه داداشیم تنگ شده بسیار ......... هی کجایی داداشی ...........؟ شما داداشی این حرفایه ما رو جدی نگیر ....... من خوبم قربونت برم  .........  راستی من هنوز به نبودنت عادت نکردم .... تو چی ..... عادت کردی که نباشم ........ ؟ تو باید عادت کنی ..... چون باید به درسات برسی ..... حتی اگه شده باید این یه سال فک کنی من نیستم .........

پ.ن ۳: فردا به همتون سر میزنم الان دارم از خستگی خفه میشم دیگه ... شرمنده .

 دوستون دارم هوااااااااااااار تااااااااااااااااااااا

........

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت2:45 AMتوسط باران | |