تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - مدرسه ها ..... و من ...!!!


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلام به همه بچه مدرسه ای ها و بچه دانشجوهایه عزیزم .........خسته نباشین ..... چه خبر ..؟ این یه هفته کار بهتون خوش گذشت یا نه ......... ؟ میبینم که همه شدیدا دیگه سر درسو مقشو زندگیتونین .....

واقعا واقعا از نظرایه امیدوار کنندتون ممنونم .... واقعا میگم اگه این نظرا امیدوارانه نبود منم الان دیگه نمی نوشتم ........  خب ببینین از این به بعد پستام طولانی میشه چون به جایه همه روزایی که می خواستم بیام فقط یه روز میام.. نکه قبلا طولانی نبود اصلا .... پس شما هم همشو یه جا نخونین که بقیه هفترو بیکار باشین ها.... نصفشو یه روز دیگه بخونین ......

خب بگم از یکشنبه صبح و مدرسه ..... خوب بود .... البته منظورم اینه که کاملا یه ضدحاله به تمام معنا بودهی زندگی ....!!!!!!! بله دیگه اخه یه بد شانسیه خیلی بزرگ اوردیم اونم اینه که این اموزش پرورشه عزیز ( شما بخون مرده شور برده ) دست به یه اقدام کاملا سازنده ( شما بخون احمقانه ) زده اونم اینه که به مدیر ما گیر داده که چرا همه معلمامون مَردن  نه واقعا من نمی فهمم بیکارن دیگه میشینن به این چیزا گیر میدن ..... مدیر بیچاره ما هر سال کلی تلاش می کرد و بهترین معلمایه شهرو جمع میکردش بعد خوب مسلما معلمایه مرد ثابقه کاره بیشتری دارن و بیشتر ازشون تو کلاس کنکور استفاده میشه ...حالا امسال چی همه از دم زن شدن .... من نمی گم معلمایه زن بدن ها نه اصلا منظورم اینه که اب من باهاشون تو یه جوب نمیره بس که شرم و خب خداییش نسبت به معلمایه پارسالمون معلمایه امسال افتضاحا ..... بله دیگه به این میگن ضد حال .....حالا زنگ دوم اون روز شیمی داشتیم و معلم شیمی دو سال پیش ما خداییش عالی بود منم که کلا عاشق شیمی ام و اگه حتی یه درسو بخوام بخونم مثل ادم همین شیمی یه .... دیگه ما گفتیم حالا شاید خوب باشه معلمش خدا رو چه دیدی دقیقا حالتهایه من بعد از ورود معلمه این بود .... اول ... دوم ........ سوم ....... چهارم .... پنجم .........دیگه می خواستش به این تبدیل بشه که زنگ خوردش خدا رو شکر ...میدونین معلمه چه جوری بود از این مدلا که احساس میکنه خیلی بامزست همش شوخی هایه بی نمک میکنه ..... من اقایه .x. می خوام ....خیلی معلمه خوبی بودش... من جایی نبود اسم این معلمرو بیارم کسی ازش تعریف نکنه و نشناسش ..... روش درسشم خیلی خوب بود و تازه بماند که منم تا حالا سر کلاسش اومدم یه لنگی واستادم با سطل اشغال به دستم گوشه کلاس به عنوان جریمه  ..... خب ولی به خاطر این حرکتش ۵/۰ گرفتم با این که اصلا به اون نمره نیاز نداشتم جون مستمرم کامل بود خودش ولی خوب کلا خیلی خوب بودش ...حالا دیگه نزارین از معلمایه دیگه بگم که از خنده دل درد میشین ...فقط مدیرمون به زور تونسته معلمه فیزیک و حسابانو ...جبر...هندسرو  مرد بزاره ...که تازه به خاطر این کارش جریمه شده که واسش اصلا مهم نیست  منم ای از اون روز یه کم درس خوندم واسه اولین بار در تاریخ بشریت ....توهم برتون نداره ها یه کم یعنی حداقل کیفمو صبح ها خالی نمی کنم بچینم دوباره برنامه روزمو یعنی این کارو شبها قبل از خواب میکنم ...... خب چه کار کنم دیکه مادر جان کلی کاره دیگه دارم دیگه

الان زوده واسه حرف زدن در باره معلمایه جدید چون فعلا با هر کدوم فقط یه جلسه داشتم واسه همین هفته دیگه میام میگم بقیه چه جورین. من که از خودم بعید می دونم درس بخونم امسال

وای یه اتفاق باحال دیگه این بود که این اموزشو پرورشه عزیز ( نمی دونم شایدم کار مدیر خودمون بوده ) به حجاب بچه هایه مدرسه ما گیر داده که چرا بچه هایه این مدرسه مقنه هاشون عقبه و در طی یه فکر کاملا خوب واسمون هدبند فرستادن.. فک کن هدبند ..... اونم مدرسه مااااا ..... من که زیر بار نرفتم گفتم اگه نمره انظباتمم صفر بدن اینو به سرم نمی رنم ..... واقعا وقتی زدم تو خونه این قدر مضحک شدم که مامانم اینا تا یه ساعت بهم می خندیدن ..... من که نفهمیدم به چی خندیدن من فقط یه کم مضحک شدم جون شما..... تازه به فرم مدرسه هم گیر داده که تنگ و کوتاه و جلفه ..... که مدیرمون این یکی رو گفت به درک گیر بدن تا جونشون دراد من که فرمارو نمی تونم بعد یه هفته تغییر بدم .... کلا مدیرمون خیلی باحاله ..... الان فقط من موندم با این قضیه هد بند چه کار کنم من که نمی تونم تا اخر سال این ناظمامونو سر بدونم و اینو نزنم ....... تازه ناظم امسال کلا همشون تغییر کردن وای چشتون روز بد نبینه یکیشون خوبه ها ولی اون یکی مثل سگ می مونه ( بلا نسبت ناظمایه عزیز ) همچین چپ چپ به من نگاه کرد روز اول که گفتم امروز فردایه که به ابروهام گیر بده البته به درک گیر بده خودش خیت میشه چون ابروهام کلا تمیزه و کمه منم اصلا بهشون دست نزدم فقط کافی گیر بده تا مثل ناظم قبلیه خیت بشه .... تازه این که خوبه تو راهنمایی که بودم سال اول مشاور مدرسمون که تا سال سوم هر چی میکشیدم از دست اون بود به چشام گیر داد ...... که خانم شما چرا ریمل میزنی به جان خودم تا به مژه هام دست نزد باور نکرد ماله خودمه ..... ولی بعدش که دید اشتباه کرده آی خِل و خنک شد که خدا میدونه ( البته ببخشید ها ) حالا ما با این مشاوره برنامه هایی داشتیم که بعدا حتما یادم بندازین بگم ..... واقعا یه دفعه یه کاری باهاش کردم که فک کنم تا عمر داره یادش نره ....  واقعا من هر چی فکر من کنم می بینم از دوران بچگی بچه مظلومی بودم ها ..... دقت که می کنین

خب اینم از خاطرات مدرسه ...... ولی خداییش فعلا که خوب بوده .......منم دارم سعیمو می کنم که بخونم ...البته هنوز که موفق نشدم ......

پ.ن ۱ : الان یک هفتست که اصلا با داداشی حرف نزدم ..... دارم دق میکنم دیگه ..... خب دلم واسش تنگ میشه ..... باز خوبه این رویا پهلو دستیمه مراعاتمو میکنه می دونه چرا گاهی اوقات ناراحتم واسه همین به پروپام نمیپیچه ... من داداشیمو می خوااااااام ......

پ.ن ۲ : بعد از این همه زحمت واسه این که ادرسه وبمان لو نرود بالاخره لو رفتبله دیگه خوب حالا که لو رفت به جهندم ...... نگیــــــن و صــــــــدف دو تا از دوستایه صمیمیه منن که الان دیگه اینجا رو می خونن ... هم فقط من موندم شما دو تا از کجا ادرسه منو یافته اید ای گوسفندها .. خب دیگه خوش اومدین به اینجا .....فقط یه چیزه مهم این که من اصلا دوست ندارم مطالبه اینجام به دنیایه واقعی درز کنه ترجیح میدم اصلا در مورد چیزایی که مینویسم وقتی با همیم حرف نزنیم ...... میدونین من تو مدرسه چهار تا دوست دارم : صدف ، نگین ، کتی ، رویـــــا  و با خود گوسفندم میشیم ۵ تا .......

پ.ن ۳: به به میبینم که این رئیس جم هوره عزیزمونم در کمال اعتماد به نفس رفت و باعث شادی و خنده همرو فراهم کرد برگشتواقعا من در شدت اعتماد به نفس این بشر موندم خدا خیرش بدهد یه کم تفریح کردیم و در صدر خبرهایه جهان و شبکه ها قرار گرفتیم  ..... اخه یکی نیست بگه مردک با خودت چی فکر کردی که رفتی یه همچین سخنرانیه با شکوهی رو انجام دادی هااا...!!!!ما همچنان حیران مانده ایم ........ ای تف به رو هرکی که بگه حرفش حق نبوده و تاثیر به سزایی در بشریت نذاشته ...... داشته اقا داشته یه کم دقت کنین میبینین .....

پ.ن ۴: به نظرم خیلی این زندگی بی خود داره طول میکشه ....احساس میکنم به این زودی ها نمی خواد تموم بشه .... نمی دونم چرا ..... اخه ...... میدونین از این که همش باید بشینم و خورد شدن مامانو بابامو ببینم عذاب میکشم ...این بدترین عذابیه که ممکن بود منو باهاش این قدر داغون کنه.. بابایه من فقط ۳۹ سالشه ولی دل مرد شده انگار ۵۰ سالشه ...کاملا شبیه این ادمایه شکست خورده شده ...چه قدر دلم واسش می سوزه ...گاهی احساس  میکنم اصلا دوست نداره بیاد خونه وقتی میبینه همش باید تو خونه جنگ اعصاب داشته باشه .... احساس میکنم خیلی تو دلش و پیش خودش تنهایه .... و مامانمم همین طور اصلا دلودماغه هیچ کاری رو نداره .... دیگه خیلی واسش مهم نیست که برنجش شفته بشه یا ..... اونم دل مرده شده .... اونم خسته شده از این زندگی نکبت ... ولی ظاهرشو حفظ میکنه.... یه چیز جالب اینه که مامان من لیسانس روانشناسیه و بابامم واسه خودش یه پا ادم عاقلو بالغه که همیشه خیلی ها واسه خیلی از مشکلاتشون بهش مراجعه میکنن با این که اصلا روانشناسی نخونده ولی این دو تا نمی دونم چرا تو زندگی خودشون این جورین ...... گاهی وقتی دعوا میکنن احساس میکنم چه قدر من خودخواهم چون به خاطر مایه که  اینا از هم جدا نمیشن .... گاهی این قدر عذاب وجدان میگیرم که درمونده میشم ..... نمی دونم اگه فک کنم راهی نیست شاید این خودخواهی رو کنار گذاشتم و اجازه دادم جدا بشن ...... حداقل اون جوری دیگه این قدر مامان و بابامم تو زندگی عذاب نکشن از دست همدیگه . حداقل کاش میمردم مامانو بابامو این جوری نمیدیدم ...به خدا راضیم به مرگ ....خیلی سخته که ببینه خورد میشن جولو چشم خودت . مجبور باشی حداقل خودت جلوشون روحیتو حفظ کنی ....اخه چرا ....ها خدا .........؟ چرا .... چرا این دوتا این جورین ....چرا هیچ وقت همو دوست نداشتن ... چرا از هم متنفرن ...

چرا من صبح ها که میرم مدرسه باید دم درش واستم بعد یه لبخند گنده بزنم که هیچکی نفهمه گریه کردم .... لبخندی که خودمم نمی دونم با اون روحیه از کجا اوردمش ..... لبخندی که به اندازه همه گریه هایه دنیا تلخه ..... لبخندی که .....خدایا خودت یه کاری بکن .....اخه دیگه از دست من کاری بر نمیاد هر کاری بوده و به ذهنم رسیده انجام دادم ..... الان فقط تنها امیدم تویی

بعضی وقتها حتی فشار دندونات رو لبت تا حدی که خون ازش بیاد...

باز هم نمیتونه جلوی ریزش اشکهاتو بگیره...

باور کن ( گارسیا )

خیلی سخته میفهمین خیلی ...............!!!!!!!!!؟بشینی و خورد شدنشونو ببینی

بیخیال ...... و این نیز بگذرد مثل تمام روزایه بدم .............

زخمهایت سرمایه ات هستند .... داد نزن ٬ فریاد مزن

آن را برای خود نگه دار.........برای خودت ........

بازم معذرت میخوام که بهتون دیر سر میزنم ..... واقعا شرمنده جبران میکنم .......خیلی حرف زدم

 ببخشید تازه حرفامو گزینش کردم بس که زیاد بودن

                                             دوستــــــــــــــــــــــون دارم

                                                     

+نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت1:10 AMتوسط باران | |