تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - تابستونه من با همه شبایه بدش ........


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

خوب اين پست اصلا شاد يا بامزه و هر چي که هميشه ميگين نيستش .....هر کي دوست نداره وقتشو تلف نکنه و نياد بخونه .... بره و پست بعدي رو بخونه هر وقت نوشتم .........ممنون .....

خوب دوست دارم از اولين باري که تصميم گرفتم با داداشي دردودل کنم بگم .....

من هميشه طبق اين جمله پيش ميرفتم..... : 

زخمهایت سرمایه ات هستند .... داد نزن ٬ فریاد مزن

آن را برای خود نگه دار.........برای خودت ........

 يه شب قشنگ يادمه که مامانم با بابام مثل هميشه داشتن دعوا مي کردن ...... معمولا کاره هميشه شونه ...و البته منم هيچ وقت نشون ندادم که چه قدر از دعواهايه اينا اعصابم خورد ميشه  .... حداقل اگه نمي تونم کاري بکنم ترجيح ميدم به جايه اين که جلوشون از خودم ضعف نشون بدم الکي هم که شده بخندم يا شاد باشم ....ترجيح ميدم نشون ندم اصلا که چه قدر گاهي اوقات اعصابم به خاطر اين کارشون خورد ميشه اگه گريه مي کنم ترجيح ميدم تو سکوت و ارامش شب باشه نه جلو اونا ....چون خودشون به اندازه کافي از اين زندگيه نکبت ميکشن ديگه لازم نيستش که عذاب وجدانم بياد روش که نتونستم واسه ما يک مکان اروم فراهم کنن هر چي باشه اونا به خاطر ما موندن اگه منو داداشم نبوديم خيلي وقت پيش از هم جدا ميشدن  اين قدر اعصابم خورد بود که اصلا خوابم نمي برد تا کي هي از اين پهلو به اون پهلو شدم تا خوابم برد .....   ساعت 6 بيدار شدم .... اونم تو تابستون .... داداشي آن بود ..... واسه اولين بار وقتي ازم پرسيد خوبي مثل هميشه .. مثل جمله اي که به همه ميگفتم نگفتم اره واقعا ديگه نمي کشيدم که اينجا هم دروغ بگم که الکي بگم اره خوبم ....گفتم نه ........!!!!! و اون روز صبح گفتم ....هر چي تو دلم بود .....هر چي رو که تا حالا به هيچ کس نگفته بودم .... و شنيدم ....هر چي رو که نياز داشتم بشنوم .....و از اون روز کم کم سبک تر شدم ....دلم به صورت عجيبي خالي شده بود ... از اينکه يکي بود که درکم مي کرد احساس خوبي داشتم ... از اون روز در کمال خودخواهي و پرويي هميشه همه غمايي رو که تو دلم بودو مي بردم و به داداشي ميگفتم و همرو جا ميزاشتم پيشش و ميامدم ،خالي ...خاليه ...خالي .... ديگه به غير اين که داداشم بود واسم سنگ صبورم شده بود ..... و امروز با هم خدافظي کرديم تا جمعه يعني يک هفته ديگه ..... داشتم تصميم مي گرفتم که بنويسم يا نه واسه همیشه برم .....؟

و حالا خوب خيلي سختمه که ننويسم .....هر چي با خودم فک کردم ديدم دلم نمياد وبمو حذف کنم . ...خاطراتمو .... روزايه خوبو بدمو ..... خاطره روزايي که داداشي اومده بود .... سه ماه گذشت ...خيلي هم زود گذشت ...... خيلي هم بد گذشت در اصل بهتره بگم افتضاح گذشت.........شايد بدترين تابستونه عمرم بود ...... کم کم داشت باورم ميشد که هر چيزو هر کسي رو که دوست دارم يه روز از دست ميدم ولي اين دفعه ندادم ..... اين دفعه جنگيدم واسه کسي که دوست داشتم باهاش باشم جنگيدم ... با همه ......

 اولايه تابستون بودش که بابام از قضيه داداشي خبر دار شد ..... قشقرقي به پا شد .... اصلا بابام به درستيه رابطمون شک داشت ... چه قدر اون موقع از این که بابام بهم اعتماد کامل نداشت ناراحت بودم...... منم هيچ کاري نمي تونستم بکنم ..... قرار شد مدمم جمع بشه ...... با هم قهر بوديم .... هر شب با هم دعوا مي کرديم ...... بعضي روزا حتي سيستمم جمع ميشد ... گريه ...گريه ...چه قدر اون روزا گريه مي کردم....رفتيم پيش مشاور اونم که فاتحمو خوند ... هيچ راهي نداشتم ..... ديگه يقين پيدا کرده بودم که ديگه نمي تونيم با هم باشيم ........ ولي خوب فعلا که هستيم .... با تمام مشکلاتي که با بابام دارم فعلا هستيم ... چون مي خواييم که باشيم.... امروز روز اخر تابستونه ...... ديگه فقط از فردا جمعه ها مي تونم با داداشيم باشم ....چون فقط جمعه ها اجازه داره ان باشه ..... و خودم ...خودمم فقط جمعه ها ميام .....اول مي خواستم وبمو حذف کنم چون اجازه نداشتم به جز جمعه ها بيام .... اخه ديدم يه روز دز هفته اپ کنم خيلي کمه......ولي بعدش ديدم نمي تونم ننويسم ..... من هيچ وقت با هيچکي حرف نمي زدم از مشکلاتم ولي هميشه مينوشتمشون و از اول تير هم ثبتشون ميکنم .....و با اين کار احساس ميکنم يه باري رو از رو شونه هام برداشتم ...... البته قصد اين کارو نداشتم چون دوست نداشتم ......دوست داشتم غمام مال خودم باشه ...ولي خوب عادت کردم به گفتن ...اين قدر با مهشاد حرف زدم که ديگه کم کم اين رفتاري که فقط رويه خوشمو به همه نشون ميدادم از سرم افتاد و اين وبو زدم ..... و حالا اومده بودم که حذفش کنم ....... ولي نتونستم ........نتونستم yes بزنم پس ميزارم باشه ...... جمعه ها اين وبلاگ اپ ميشه .......و هر کي سر بزنه باعث خوشحاليم ميشه ......... و منم فقط جمعه ها مي تونم به همه دوستام سر بزنم .... پس دل گير نشين اگه اپ کردين و دير سر زدم ولي مهم اينه که ميام ديگه .... میدونم چون یه روز دز هفته میام دوستام کمتر میشن ولی خوب دیگه ....

خيلي واسم سخته واسه مهشادم سخته ....ما هر شب با هم حرف ميزديم ...دردودل مي کرديم ...مي خنديديم ... حتي گريه مي کرديم ......... و حالا ديگه بايد فقط جمعه ها با هم باشيم همين .... واسه من که خيلي سخته ...مي دونم که واسه مهشادم سخته .....

پ.ن 1: مي خوايين يه جک بگم از اين حالو هوا در بياين هاااااااااااااا ........... واقعا چه قدر ضد حاله با اين همه حرف يهو بردارم جک بگم ... پس بيخيال جک ......

پ.ن 2:فعلا منو خدا هم با هم مشکلي نداريم ...با همم اشتي هستيم ..... يعني فعلا به توافق رسيديم که اين دنيا با من بد تا کنه فعلا و منم غر غر نکنم فعلا ..... ديگه از روزي که خدا کمک کرد تا برنامه هايه منو داداشي درست بشه با هم اشتي کرديم و الان که اشتي کرديم حضورشو بيشتر حس ميکنم از قبل ... بيشتر دوسش دارم و ايمان دارم که هوامو داره با اين که بعضي اوقات همه چي بهم ميريزه .... بيشتر باهاش حرف ميزنم ..... خدا جونم ممنون ....خدا هیچ وقت تنهام نذار ..... خب خدا جون اگه با من کاري نداري مي خوام برم بخوابم ...اگه صبح بازم مي خواستي پاشم و زنده باشم حداقل زود بيدارم کن کار دارم بايد برم مدرسه .

پ.ن ۳:الهی قربونت برم داداش گلم ...ممنون که تو تمام این تابستون تحملم کردی .... ممنونم که از دستم خودم و از دست مشکلاتم خسته نشدی.....ممنونم که باهام بودی تو تمام شبایه سخت این تابستونه کوفتی ....... ممنونم موقعی که این قدر عصبانی بودم که هیچکی جرات نداشت حتی پاشو تو اتاقم بزاره تو با صبوریت ارومم کردی ..... ممنونم که به خاطر خودم منو گاهی دعوا می کنی ...... ممنونم که با این که اجازه نداشتی ولی شبا تا ۳ بیدار می موندی و با من حرف میزدی..... ممنونم که همیشه باهام بودی و مراقبم بودی... ممنونم ... ممنونم ... هزاران بار ممنونم .....هر کی دیگه بود خسته میشد ...هر چی می گفتی من می گفتم نه نمی شه اگه بابام بفهمه چی ...وسط حرفات گاهی اوقات مجبور میشدم برم ولی تو هیچی نمی گفتی حتی گله هم نکردی ....... به خاطر من این همه راهو اومدی تا اینجا ..... واسه همه چی ممنونم ....... همه چی ...........

پ.ن ۴: خب ديگه شروع سال تحصيلي رو به تمام کسايي که دوست دارن و دوست ندارن تبريک و تسليت ميگم ..........منم که کلاس سومي شدم به سلامتي .... امان از دست اين نيمه دومي بودن ...اگه نيمه دومي نبودم الان منم ميشستم مثل داداشي واسه کنکور مي خوندم ...

خب تا جمعه که باز ميام و اپ ميکنم ........اميدوارم سال خوبي رو هم تو دانشگاه هم کسايي که مدرسه ميرن تو مدرسه شروع کنين ......ببین ننه جون .....جوون باید درس بخونه و واسه خودش کاره ای بشه ...از من یاد بگیرین

                                            .......... .........

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت0:13 AMتوسط باران | |