تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - کارگر ميشويــــــــــــــــــــــــم.......


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

هيـــــــــــــــــــــــــــــس من دارم درس مي خونم ..

ميدونيـــــــــــــــــــــ......!!!!!!!!!  منم که عاشق درس ......اصلا مگه نمي دونين من مادر زادي درس خون بودم .....يادمه وقتي بچه بودم .. ...( الان مثلا دوران بچگيه منه )... مامان....مامان من مي خوام بلم مردسه ( اينجا دو سالم بود ) مامــــــــــــــان من مي خوام بلم مردسه ( ميبينين از بچگي استعداد من ناديده گرفته ميشد   )اينا اين اعصاب منه من از بچگي يخ حوض شکستم تا تونستم برم مدرسه ( ارواح عمم ) و امروز در 17 سالگي ....: مــــامــــان من نمي خوام برم مدرسه  يه وقت توهم برتون نداره فچ کنين من موقع مدرسه ها نمي نويسم ها ا ا ....اصلا از اين خبرا نيست ...الکي خوشحال نشين ...من نهايت تلاشمو ميکنم که اپ کنم ....... باشد که رستگار شوم ...که عمرا نميشم  .....

خي بريم سر اصل مطلب ..... متاسفانه اصل مطلبي نيستش من هويجوري بيکار بودم گفتم اپ کنم .... البته من الان مثلا دارم تو شرکت بابام واسشون نقشه ميکشم ها ....وجدان کاري رو حال ميکنين .....من که خودم حال ميکنم اين وجدانو ميبينم ... به من چه هر وقت بهم حقوق دادن منم مثل ادم کار ميکنم ..... اگه الان بابام بود ميگفت صد سال سياه کار کردنتو نمي خوام ...الکي مياي دفتر هيچي هم کار نمي کني حقوقم مي خواي .......

خب جاتون خالي ديروز منو جو گرفته بود کلي کارگري کردم خفن ....افطاري دعوت بوديم اونم کجا خونه عمم ديگه رسم ما خانما رو هم که بعد مهموني ميدونين همه هجوم ميبرن تو اشپزخونه تا ظرفارو بشورن ...ديگه منم خونه عمم بودش ديگه و جالب اينجاست که تو فاميل بابايه من هيچکي دختر نداره و من تنها دختر فاميلم ....همه از دم پسر دارن ( واسه همينه که من اين قدر فاميل بابامو دوست دارم ديگه  و اگه همه جا عين بز برم اونجا مثل ادم ميرم...خب شوخي کردم اتفاقا از شانس من هيچ کدومشون بدرد نمي خورن شانسه ديگه مادر جان ميبيني )خب داشتم ميگفتم پس بنابراين فقط من بودمو عمم و دختر خالش که رفتيم به ظرف شستن ...ديگه عمم که خسته بود چون از صبح خودش همه کارارو کرده بودش فقط من بودمو دختر خالش .....آي شستيم ...آي شستيم ....جاتون خالي بود واقعا که يه استيني بالا بزنين کمک کنين  من در کمال اعتماد به نفس رفتم دم ظرف ...يهو اين جوري شدم  ...دم ظرف شويي خدا تا ظرف بود ديگه اول همرو شستيم بعدم خش کرديم ....من نميدونم کي گفته اين عمه من مهموني بده اصلا کي گفته اين همه مهمون دعوت کنه ..حالا ظرف شستن منو داشته باشين که بعد ظرف شستن اگه منو نگاه کني فک ميکني دوش گرفتم ...اصلا مگه من مي تونم مثل ادم ظرف بشورم.....داشتم ظرف ميشستم يهو کف پريد رو گردنبندم...حالا من نمي دونم جا قحطي بودش اخه اين گردنبندم به جونم بستست چون کادويه داداشيه ..من نمي دونم رو هر چي حساسم ميره زير تريلي چرا ....اين قدر واسه اين گردنبده اتفاقاته مختلف افتاده که خدا ميدونه .....ديگه خودتون ببينين من چه جوري ظرف ميشورم که کار از پيشبندم گذشته.... حتي پيشبند هم نمي تونه به دادم برسه ...ديگه خلاصه جونم واست بگه ننه جون که ديگه ديشب هلاک شدم اساسي 

پ.ن 1: به دليل تقاضايه زياد واسه کوتاه کردن پست ها سعيمان بر آن شد تا کوتاهش کنيم ...... هدف ما جلب زضايت شماست .....شما نه.شما ...!!!!!!

پ.ن 2: نمي دونم شايد موقع مدرسه ها کم تر ا کنم ...... شايدم هر روز اپ کنم ولي کوتاه که خيلي لازم نباشه بيام ..... حالا يه کاريش ميکنم شما نگران بشين نميرم

پ.ن 3: واي اين پستم واقعا نسبت به قبليا کوتاه تر شدش ها .........نه جدي دقت کنين يکي دو کلمه کم تر نوشتم ..... ااا بي ادبا حالا چرا ميزنين ... واقعا که .......

پ.ن 4: ناراحتم .....نمي دونم واسه چي ......مي دونم ولي .....بعدا ميگم ......

پ.ن 5: واقعا ميبينين من چه پروام رو سيستمايه شرکت بابامم  qsmile ريختم تا هر وقت خواستم از اونجا هم اپ کنم ....من هم چنان دارم کار ميکنم ها شک نکنین  

پ.ن 6: .اااااااااااا يکي داره مياد من رفتم ديگه ... ببخشيد اين قدر کوتاه شد شرمنده

خب من اينا رو تو دفتر نوشتم ولي ديگه ترسيدم از اونجا پستش کنم بابام منو از شرکت پرت کنه بيرون .....

خب فعلا با اجازه همگی تا کتکرو نوش جان نکردم برم ......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت2:18 AMتوسط باران | |