تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - بهترین شنبه زندگیم :×


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلام ....سلام ....خوفین... خوشین..... سلامتین ....؟ روزگار به کامتون هستش ؟

 خب تابستونم رو به اتمامه و منم الان تماما غمم ……..بر کعس داداشی که درسو مدسرو دوست داره من اصلا دوست ندارم…..خب چه کار کنم واسه همه هم جالبه چون مامانو بابمم واقعا ادمایه درس خونی بودن و هر کدومشون بهترین دانشگاه رفتن حتی داداش کوچیکمم درس خونه ها ولی من نه نمی خونم ……..نه که درست نیست بگم منظورم هرگزه …… و من الان دیگه ماتم گرفتم ... 
بالاخره موفق شدم کیف بخرم ولی الان کاملا پشیمونم و دارم به خودمو جدوابادم فحش میدم که چه جوری من حاضر شدم اینو بخرم .......  واقعا فروشندش ادمه پرویی بود ها ...یه کیف اورده بود من تقریبا خوشم اومد ولی کوچیک بود من گفتم نه اقا این کوچیکه ... پسره هم اسرار که نه این اندازش واسه شما بسه ... گفتم اقا من اگه می خواستم این اندازه ای بخرم یه کیف تو پوما بود همین قدری خب اونو میخریدم مرض که نداشتم پاشم بیام اینجا ..... پسره هم در کمال پرویی برگشته میگه خوب کاری کردین این از اون بهتره .....  اخه من به این چی بگم دیگه !!!
واقعا حوصله نداشتم برم دنبال کیف بگردم واسه همینم از همون مغازه خریدم ........
و اما بگم از ماه رمضون که واقعا کلی خوشحالم از اومدنش ...... از بچگی ماه رمضونو دوست داشتم ….تازه نه سالم که شده بود جو گیر شده بودم که تازه به تکلیف رسیدم همه روزهامو گرفتم و اون موقع هم واقا لاغر بودم ها این قدر لاغر که هر شب بعد افطار مامان بزرگم زنگ میزد ببینه من زنده موندم از صبح یا نه ….واقعا اون سال روزه هام خیلی به دلم نشست …..فکر کنم چون اون موقع قلبم پاک تر بود واسه همینم روزه هایه اون سالم به دلم نشست..... و اندر احوالات خودم بگم که فعلا که داره خوب می گذره فقط فکر کنم به خاطر روزه یه کم سر گیجه هام بیشتر شده  ....ولی شما اصلا نگران نشین ها نمیمیرم......  ( حالا یکی نیست بگه وسط این همه مشکلات کی وقت داره نگرانه تو بشه جقله..... )

خب زودی میرم سر شنبه هفته پیش .... چه زود گذشت ...اصلا باورم نمیشه که یه هفته گذشته باشه ......
خب شنبه همون طوری که گفتم قرار بود با داداشی بریم بیرون تا اخرایه شب یعنی از 5 تا 10 ولی .....خب از صبح میگم .........
شک نکنین که ساعت 9 دقیقا تازه خورشید خانوم داشت در میاود که من پاشدم .......  تا پاشدم پریدم سمت گوشی و به داداشی زنگیدم که ببینم واسه چه ساعتی بلیت گیر اوردن البته گوشیه داداشی یا خاموش بود یا انتن نمی داد ...بالاخره این قدر گرفتم تا جواب داد .......
_سلااااااااااام.......
_علیک سلام ...خوبی خانمی .........؟
_شماها کجایین ...چرا گوشیتو جواب نمیدی ...........؟
_ببخشید خاموش بود ........( نیدونم گف خاموش بوده یا شارژ نداشته منو که میشناسین خدایه حافظه ام ......  )
_خب بلیتتون واسه ساعت چنده ......؟
_واسه 6 ............
_ چنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد .......!!!!!!!!!!!!!! من تازه مامانم بهم اجازه داده 6 از خونه در بیام ........اون وقت من چه جوری بیام ....شماها هم که حتما باید ساعت 5 ترمینال باشین دیگه نه ..........
دیگه من مونده بودم که چه خاکی بر سرم بریزم این جوری اگه می خواستیم همو ببینیم باید من ساعت 3 راه میافتادم .....  خداییش من به مامانم میگفتم ساعت 3 دارم کدوم گوری میرم اخه.....واسه همینم می دونستم که مامانم اجازه نمیده به رویا زنگ زدم گفتم تو می تونی ساعت 3 بیای اینجا ....... که دیدم نمی تونه البته خودمم نمی تونستم برم ها نمی دونم چرا این سوال احمقانه رو پرسیدم .... واسی خانمی جونم اف گذاشتم گفتم که داداشی واسه ساعت 6 بلیت دارن عصری کنسله البته فکر کنم خانمی فکر کرده بود منظورم اینه که ساعت 6 میرسن....دیگه من همین جور ماتم گرفته بودم حتی ناهارم نخوردم ....داشتم دق میکردم دیگه می خواستم به داداشی بزنگم بگم بیاین حداقل کادوهاتو بگیر که دیدم مامانم اجازه داد برم.. ( حالا این که چه جوری اجازه داد بماند ، ادم که ترفندایه خودشو لو نمیده که .......... ) .... موقعی که مامانم گفتش ساعت 3:30 بودش من به چنان سرعتی حاضر شدم که خودمم توقع نداشتم........دیگه این قدر سریع حاضریدم که 10 دقیقه بعد تو تاکسی نشسته بودم و مثلا داشتم میرفتم خونه رویـــــــــــــــا .......این قدر عجله ای اومدم که خدا میدونه حتی بند کفشامو هم نبسته بودم دیگه خودتون قیافمو حدس بزنین که چه شکلی بودم وقتی 5 دقیقه ای حاضر شدم ( راهنمایی میکنم یه کم تو مایه هایه بز بودم و یه موجودی که خودتون باید حدس بزنین شده بودم ) واقعا این قدر دیر شده بود که حتی نتونستم به خانمی و رویا زنگ بزنم بگم بیان اخه جایی که داداشی اینا سوئیت گرفته بودن از خونه ما سه تا حداقل نیم ساعت راه بود کمه کمش ..........واسه همین دیدم خداییش اگرم بگم اینا نمیرسن بیان ......دیگه خودم رفتم تهنایه تهنا ........
از تاکسی پیاده شدم و زنگیدم به داداشی که من الان اینجام شماها کجایین ..... ؟ ( خداییش این خده ترسیدم یه لحظه ...هر کی از کنارم رد میشد چپ چپ نگام می کرد منم که داداشی رو پیدا نمی کردم ...........)

داداشی گفت ما جایه فلان پاساژیم ...حالا اون پاساژه دو تا در داشت من از یه درش رفتم تو دادشی از در دیگش اومده بود بیرون .......

دوباره زنگ زدم میگم باباجان من تو پاساژم کجایین من نمیبینمتون ..... دیگه داداشی فهمید من از اون درش رفته بودم تو اومده بود دم اون درش ولی ندید من تو پاساژم منم داشتم اذیتش میکردم ( مثل همیشه)

میگفتم من دارم میبینمت تو اون وقت منو نمیبینی ..... دیگه هی این ور اون ورو نگاه کرد بازم منو ندید ...من همین جور داشتم میرفتم طرفش ولی چون پشتش بهم بود منو نمیدید ..... یهو من اومدم جلوش میگم هنوزم منو نیبینی ......... حالا من با این قیافم این خده قرمز شده بودم که خدا میدونه .....دیگه راه افتادیم رفتیم پیش خواهرش اینا ...وای تازه اونروز ساراشون سر شارژ بود حسابی باهام حرف زد .... داداشی گفته بودش اصلا بچه خجالتیه نیستش قربونش برم .....دیگه بعدم رفتیم یه پارکی که همون نزدیکی بودش .... داداشی رفت بستنی بگیره که نداشتش از شانس ما ......... وای داداشی واسم سوغاتی یه دونه گوسفنده خوشل اورده بودش.... منم واسش کادو یه عطر کنزو گرفته بودم ...اخه خودم یه دونه کنزو داشتم دیدم بوش خوبه بعد گفتم شاید کنزو مردانه هم داشته باشه که رفتم دیدم اره داره ... دیگه با نهایت بد سلیقگی که در خودم سراغ دارم خریدمش .........البته داداشی که گفتش بوشو خیلی دوست داره ولی من که میگم واسه دل خوشیه من گفته بود .... واسه سارا هم یدونه خر گرفته بودم ....خودم که خر رو خیلی دوسش داشتم ...خودم عین اون خرو روز تولدم از داداش کوچیکم کادو گرفتم البته مال من از اینی که گرفتم خیلی بزرگتر بودم ....حالا شاید عکسشو گذاشتم .....حالا مامان سارا بهش میگه تو میدونی این کادو از طرفه کیه ...سارا گفت نه مامانشم گفت همون بهتر که نمیدونی ...وقتی داشتم کادوهامو میدادم داداشی این قدر چپ چپ نگام کرد که یعنی مگه من به تو نگفته بودم نباید هیچی بخری.. و منم ....
وقتی خواهرش اینا جلومون راه میرفتن گفت مگه تو قول نداده بودی هیچی نگیری ...... منم گفتم خوب ....خوب من قبل از این که قول بدم اینا رو گرفته بودن ... و چون دروغ گویه خوبی نیستم داداشی هم فهمیدش .....خوب خداییش اگه من بهش میگفتم چیزی نگیره به حرف میکرد که به من میگه ........... البته از اونجایی که خوب میشناسمش میدونم اگه الان خودش بود مثل همیشه میگفت من فرق دارم ... اصلنم اقا شما هیچ فرقی نداری ..............
خب داشتم میگفتم بعدم قرار گزاشته بود کلی حرف بزنه که اصلا وقت نشد ..... من 4 رسیدم تا 4:30 تو پارک بودیم بعدشم رفتین ترمینال حالا من در عمرم اونجا نرفته بودم........ هی وقتی تو ترمینال میرفتیم عقبو نگاه میکردم که موقع برگشتن گم نکنم راهو .....بعد داداشی که فهمید گفتش بیا همین الان واست تاکسی بگیرم که منم گفتم نه می خوام بیام .....دیگه ازم قول گرفت که 5:30 بیایم بیرون باهم واسم تاکسی بگیره من برگردم تا خیالش راحت بشه .. البته من از خدام بودش که واسم تاکسی بگیره چون خودم اصلا اونجا رو نمیشناختم و اگه میخواستم تهنا برگردم سکته می کردم  ولی از اونجا که ادم لوسی هستم همش میگفتم نه خودم میرم ...... و به این صورت ما ساعت 5:30 راه افتادیم از ترمینال بیایم بیرون و واسم تاکسی بگیره ...منم که دیدم دیگه باید برم حناق گرفته بودم اصلا حرف نمی زدم که گریم در نیاد یه وقت ...حالا دم تاکسی باز ما دوتا داریم مثل همیشه سر این که کدوممون بیشتر اون یکی رو دوست داره دعوامون شده بود ..... از اخرم به نتیجه نرسیدیم ......ولی من بیشتر دوست دارم ها .....
خب دیگه بعدم دور از چشم من ادرسو به راننده داد و پولشو حساب کردش ... منم  دعواش کردم بعدم گفتش که رسیدی خونه به من یه زنگ بزن مطمئن بشم سالم رسیدی ....منم چون بچه سرتقی ام گفتم نمی خوام اصلا امیدوارم نرسم....وای همچین برگشت با عصبانیت نگام کردش.... اصلا فکر نکنین که من ترسیدم ها نه اصلا فقط یه مقدار کم.....این قدر که  که همون جا حرفمو پس گرفتم  ... گفتم نه ایشالا سالمو سلامت میرسم خونه .....دیدین من کلا همیشه سر حرفام میمونم در هر شرایطی ...... البته تقصیر خودمه دیگه میدونم اصلا دوست نداره من حتی حرفشو یا همچین شوخیی رو بکنم .. این قدر بهم گفت مراقبه خودت باش که گفتم نکنه من قراره برم زیر تریلی که این قدر نگرانه ...بعدش دیدم خودم هم کمتر از اون نیستم حدوده دم رفتن صد بار بهش گفتم مراقبه خودت باشی ها ا ا ا ا .......... نمیدونم دلم شور میزد ...ولی خب من دلم گاهی اوقات بیخودی هم شور میزنه .......
خب اون جوری برنامه ریزی کرده بودم نشد شنبه .....تازه اصلنم نتونستیم با هم حرف بزنیم ....ولی همین که با هم بویم کافی بود ..خیلی هم کافی بودش .....

پ.ن ۱: هه هه چه همه شد ...... خوب چه کار کنم دیگه طولانی شدش ....

پ.ن ۲: من نمی خوام برم مدرسه ...........................( این بچه ننرارو دیدی این جوری گریه می کنن من الان مثل اونام .........)

پ.ن ۳: امیدوارم  ماه رمضونه واسه همتون ایشالا خوب بگذره و روزه هاتون به دلتون بشینه ....مارو هم دعا کنین ها که خدا یه عقلی بهمون بده ............

پ.ن ۴:با اجازتون می خوام قالب وبمو عوض کنم برگردم به همونی که بودم اخه این یکی نمی دونم چرا شکلکامو درست نشون نمیده ......

پ.ن ۵: دیروز اصلا حال اقا داداشیمون خوب نبود ...تا سحر داشتیم با هم حرف میزدیم ....این چند وقته این قدر مشکل داشته و صداش در نیومده که حالا سر موضوعات کوچیکم عصابش خورد میشه.... الهی بمیرم که هیچ کاری هم نمی تونم واسه کمک بهش بکنم اخه من که نیستم پیشش چه کار میتونم بکنم واسش ........ واقعا که خواهری که نتونه اصلا تو این جور مواقع کمک داداشش کنه به چه درد میخوره ها ........ تازه فهمیدم که تو این چند وقته که روحیشو پیش من حفظ میکرده چه قدر تحت فشار بوده و هیچی نمی گفته .....

پ.ن ۶:ها... هیچی دیگه میخواستم بگم عرضی نیست ... امری نبود ....

                                             دوشتون دارم بسی بسیار ......

                                                      

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت10:57 PMتوسط باران | |