تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - ادیسون جان دستت درد نکنه ....:)


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

ای خدا من یه ساعت دیشب نوشته بودم بعدش هم اومدم رو ثبت مطلب کلیک کنم یهو برق رفتش این قدر شکه شدم که خدا میدونه .....کلی هم عصبانی شدم .....اخه منو میشناسین که جونم در میره بخوام سیو کنم واسه همینم اصلا از نوشتهام سیو نداشتم همش پرید و هوتوتو شد به سلامتی .....منم مجبور شدم دوباره امشب به این مغزه فرسودم فشار بیارم و بنویسم همشو دوباره ....اگه این برق مرده شور برده فقط ا دقیقه بعدش میرفت مطلب من پست شده بود ها......الان دقیقا اعصاب من اینه .....جاتون خالی دیشب که برق رفت ما تازه فهمیدیم این ادیسون چه قدر تلاش بزرگی واسه جامعه انجام داده ...واقعا ادیسون جون روحت شاد  اخه ما هممون  بیکار شدیم همه نشسته بودیم دور این چراغ توری و یهو همه به زمانهایه گذشته برگشتیم زمانی که هنوز برق نبود.... داداشم که در عمرش کتاب نخونده بود نشست به کتاب داستان خوندن ....منو مامانمم نشستیم به نخودچی خورین و از بچه هایه فامیل گفتیم که کی کنکور کجا قبول شده و باید کادو چی ببریم واسشون و از این حرفا که من در عمرم نزده بودم..... از اخر به این نتیجه رسیدیم که واسه هر شیشتاشون نفری یک عدد ربع سکه ببریم ....  فقط پسر خالم از همشون بهتر شده بود که تونست ازاد عمران مشهد قبول بشه .....بقیه همه غیرانتفاعی بودن ماشالاشون باشه می بینین ما خوانوادتن زرنگ تشریف داریم ...ملاحظه که می کنین بعد هی بگین تو به کی رفتی این قدر ای کیو هستی ...تازه دختر داییمو بگو که خودشو کشته بود ...زن داییم همش جلو من پز میداد که فاطمه می خواد حتما فیزیک هسته ای بخونه اونم دانشگاه تهران ...بعد حالا حدس بزنین کجا قبول شده ....غیرانتفاعیه امام رضایه مشهد  اونم چی کامپیوتر  من واقعا موندم این کامپیوتر چه قدر به فیریک هسته ای نزدیکه نه ....؟و به این صورت این قدر اینا پز دادن که الان فاطمه وقتی رتبشو دید سوسک شد اساسی ......همشم تقصیر مامانشه که این قدر پز الکی دادش.................... 

خب حالا من سعی میکنم دوباره بنویسم ولی اگه یه کم بی نظم شد ببخشید دیگه........خب من رفتم که بنویسم..........

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شلام شلام ........خوفین ...............؟  ما هم خوفیم اساسی ........

خب زودی میرم سر جمعه که بگم چی شدش .......... عرض می کردم ..........:

خب قرار بود داداشی که رسید به رضا خبر بده ...خب مثلا دوست رضا بودش دیگه.....  منم جمعه از صبح زود پا شده بودم هویجوز...... زول زده بودم به گوشیه رضا تا بالاخره یه sms  اومد که اقا چه شهر قشنگی دارین هاااااا .این یعنی ما رسیدیم ........به علت این که هنوز کله یه صبح بودش رضا خواب بود.....  ( اره جون خودم ساعت ۱۰ بود..... ) و منم لطف کردم و مثل ازرائل پریدم رو تختش و طوری تکونش دادم که بچه فک کرد زلزله اومده ......دیگه سرتونو درد نیارم گوشه رضا رو دادم بهش و گفتم پاشو sms  داری ...اونم یه نگاه این جوری به من انداخت که یعنی بار اخرت باشه sms منو می خونی....  منم خودمو زدم به اون راه میگم رضا کی بود ....مگه تو دوستی هم داری که شهر ما رو ندیده باشه ها .... .....بعدشم پاشودم رفتم زنگ زدم به گوشه خواهر داداشی و یه کم با هم حرف زدیم و بعدشم با داداشی یه کم نقشه ریختیم واسه شب و این که داداشیه ما به رضا چی بگه و از این حرفا ...... حالا بد شانسه ما رو داشته باشین همون روز صبح مامان بزرگه بنده زنگ زده میگه پاشین امشب همه قراره بیان خونه ما شما هم بیاین .....مامان منم از صبح پا شو کرده بود تو یه کفش که برنامه امشب رو کنسل کنیم باید بریم اونجا و از این حرفا .........منم با رضا یه نقشه ریختیم و دو سوت بعدش همه چی حل شد .....رضا هم واسه اولین بار در عمرش نقشه منو مو به مو اجرا کرد ....به رضا گفتم میری اینا رو به مامان اینا میگه و بعدشم این کارا رو میکنی ....

رضا اومد تو پزیرایی و بلد میگه ...: یعنی چی ......؟ شماها می خوایین ابرویه منو ببرین این دوست من برنامه امشبشو کنسل کرده تا با ما بیاد بیرون اونم به اسرار من ( اره ارواح عممون )مگه این دوست من چند بار در سال می تونه بیاد اینجا .....مگه مردم مسخره یه ماین ....و بعدشم با اشاره من رفت تو اتاقشو در محکم بستش ..... بله من واقعا لذت میبرم میبینم این بچه این قدر استعداد داره منم شدم کاسه داغ تر از اش و گفتم واقعا که شما دارین با این کارتون بچه رو پیش دوست جدیدش بی ابرو می کنین .واقعا که ...........و دو سوت بعد : مامان منو عذاب وجدان داشت می کشتش که رفت و با مهربانی به رضا گفت  : ....باشه پسرم ما امشب خونه به مامانی رو بی خیال میشیم میریم با دوست شما بیرون .....منو رضا بعدش که مامانم رفت این قدر خندیدیم که خدا میدونه اخه اصلا باورتون نمیشه ما چه قدر طبیعی بازی کردیم ...... .....بابایه منم که سرش درد میکنه واسه بیرون رفتن بت دوستایه جدید ما ....کلا دوست داره دیگه  ....عصری رضا به داداشیه ما زنگید و گفتش که ۷ میریم بیرون ...بعدم از بابام پرسیدش کجا باهاشن قرار بزاریم که بابام گفت خودمون میریم دنبالشون قرار چیه اونا مهمونن مثلا ها .......یه کم اون عقلو به کار بنداز .......منم هویجور داشتم می خندیدم به اینا .....دیگه ما راه افتادیمو رسیدیم جایی که داداشیه ما واسه خودشون سوئیت گرفته بودن ...حالا من از دور شناختمشون و دیدم که دارن میان طرف ما ولی رضا که نمی شناخت ...منم هی سعی می کردم رضا این ورو نگاه کنه شاید ببینشون ولی دیدم نخیر فایده نداره خودم یهو گفتم رضا اینا نیستن که دارن میان این طرف ........بله این جوری شد که دیگه رضا هم دیدشو ما هم رفتیم با مامانم پیش خواهر داداشی و دیگه ماچو بوسو این حرفا ....یعدشم راه افتادیم رفتیم پارک. حالا مگه بابایه ما بیخیال میشد مخ داداشیه ما رو خوردش این قدر که باهاش حرف زد ........ ..( اولی بابامه و دومی هم داداشیه ما )خداییش معلوم بود خیلی از داداشیه ما خوشش اومده....... این قدر باهاش حرف زد که من با خودم گفتم نکنه ما سر کاریم و این بابایه ما میشناسه داداشی رو که این قدر باهاش حرف میزنه .....دیگه اون شب رضا هر کار دلش خواست انجام داد ....۱ ساعت قبل از این که بریم شام گیر داده بود که من فالوده می خوام حالا من هی میگم نه سیر میشی الکی این قدر اسرار نکن دیدیم نه فایده نداره دیگه با داداشیه ما رفتن فالوده گرفتن اوردن واسه ما.... منم که کلا با خوردن فالوده مشکل دارم تمام دستوبالم کثیف شده بود می خواستم از یکی دستمال بگیرم که هنوز هیچی نگوفته بودم ها دیدم داداشی پرید رفت دستمال کاغذی خرید اومد ...حالا من دیگه این جوری شده بودم........ نه خداییش داداشی تو از کجا فهمیدی من دستمال می خوام و هیچکی هم نداره همراش ، که رفتی خریدی هااا ......!!!!!!!

 از اونجایی که منو داداشی مثلا هم دیگرو نمی شناختیم اصلا اون شب با هم حرف نزدیم ......حرف که جایه خود دارد اصلا به هم نگاه هم نمی کردیم چون خندمون می گرفت هی  من به زمین چشم دوخته بودم داداشی هم به اسمون ...دیگه گردنامون درد گرفت .........حالا میرسیم به شااام..... تو رستوران منو داداشی دقیقا افتاده بودیم رو به رویه هم بابامم کنار داداشی بود حالا من هی گاهی اوقات تیکه می پروندم  و کخ میریختم که داداشی خندش بگیره داداشی روز بعدش می گفتش اگه بازم ادامه می دادم دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه و خندش می گرفت ولی خداییش من اصلا نمی تونستم جلویه خودمو بگرم و همش خندیدم اون شب ولی داداشی اصلا سوتی ندادش نمی دونم با این مسخره بازی هایه من چه جوری تونست خودشو نگه داره و نخنده  . من چون حالم خوف نبود نصفه شاممو خوردم داداشی هم که کلا دو ماهه که کم می خوره واسه همین اونم نصفشو خورد   .... فکر کنم به تنها کسی که خوش گذشتش سارا بود ( خواهر زاده داداشی که الهی قربونش برم ) این قدر بچه یه گلی یه که خدا می دونه...... تازه ما کلی هم مشکل با ایشون داشتیم چون عادت نمی کردش که به داییش بگه دایی علی همش میگفت دایی مهشاد .... داداشی میگه می شستم بهش می گفتم و یادش می دادم بعد می گفتم حالا من کی ام می گفتش دایی ولی بعد یهو وقتی می خواست صدام  کنه میگفتش دایی مهشاد .....  اخه مامانم اینا اسم داداشیه ما رو می دونن واسه همینم من گفتم که داداشی خودشو با یه اسم دیگه معرفی کنه ..... دیگه این که جونم واستون بگه که مامان ما با خواهر داداشی کلی اشنا شد و کلی شب تو خونه تعریف کردش از خواهر داداشی و از یه طرفم بابام کلی خوشش اومد از داداشیه ما و هی از رضا می پرسید اینا دوباره کی می خوان بیان اینجا ها .... ؟ این یعنی ما موفق شدیم و خدارو شکر به نظر بابام داداشی پسر بسیار عاقلی می اومد ........................

یه جا هم می خواستم داداشی رو خفه کنم اساسی اگه دستم بهت میرسید این شکلیت میکردم تا خوب کیف کنی  ..... تو رستوران همه رفتن دستاشونو بشورن ، بابامم پاشد رفت تو ماشین کار داشتش و چون کلیدو جا گذاشته بود به رضا اشاره کرد که کلیدو واسش ببره ...فقط سر میز من بودمو داداشی که یهو دیدم پاشد رفت ...خودش روز بعد میگه می دونستم اگه اونجا دستت بهم میرسید خفم می کردی نه .......؟ واقعا که بی ادب چرا پاشدی یهو ....خوب مگه من می خواستم شاخت بزنم ....باید دلیلشو بگی ها ...........

شب که اومدیم خونه مامانم میگه حالا رضا خداییش این دوست تو بود...رضا میگه اره مگه چش بود.مامانم میگه اون چیزیش نبود ولی از تو خیلی عاقل تره چه جوری حاضر شده با تو دوست بشه. بعد رو کرده به من میگه تو خوبی .........؟

میگم اره واسه چی .......؟

میگه تو چرا امشب این قدر کم حرف و مظلوم شده بودی ها ....... تو که اصلا بچه خجالتی نبودی که ...؟

میگم ...وا مامان جان تو هنوز دختر خودتو نمی شناسی مگه ....من همیشه کم حرفو مظلومم .... اصلا مگه نمی دونی من در عمرم با پسرایه نامحرم حرف نزدم ها.....

میگه اره جون خودت نگو الان خر میشم باور میکنم .......

 رضا هم هی شب که اومدیم داشت منو نگاه می کردش ...

میگم چیه من شاخ دارم یا تو مشکل داری زل زدی به من

میگه نه دقت کردی تو شبیه سارایی ....

گفتم واقعا یعنی من به اون خشکلی ام ( اخه سارا خیلی خیلی خوشکل بودش )

میگه نه خره منظورم این نبود که تو خشکلی منظورم این بود که چشماش و ابروهاش فقط شبه تویه ...ولی تو اصلا به خوشکلیه اون نیستی ..................................

میگم یعنی الان داری میگی من زشتم دیگه نه ..............................؟

میگه منم نگم مگه  خودت نمیری جولو اینه.....اون وقت این همه میری جلو اینه هنوز نفهمیدی زشتی ....

واقعا که....بی ادب.... ولی به نظر من که منظورش من نبودم نه ......؟ اصلا همه داداشا به خواهراشون میگن زشت ...مگه نه .......؟

تازه داداشی اینا واسمون سوغاتی اورده بودن ...بعد من شب که اومدیم گذاشتمش رو اپن ...صبح که پاشدم دیدم همش شده هوتوتو  و خوردنش ....برگشتم به همه این جوری نگاه می کنم شاید یکی بگه کار کی بوده ...همه این جوری شدن دیدم نخیرم فایده نداره برگشتم این جوری نگاه کردم دیدم همه بلااستثنا این جوری شدن  ......ای کوفتتون بشه.....

پ.ن ۱: خب حالا چون دیگه حوصله ندارم که شنبه رو بنویسم میزارم واسه اپ بعدی.......

پ.ن ۲: داداشی واقعا ممنون که این همه راهو اومدی میدونم که اصلا اینجا بهت خوش نگذشت ببخشید دیگه .............دلم واست تنگ شده .............................................

پ.ن ۳: امشب رفتم کیف بخرم ولی همه جا تموم کرده بودن ...رفتم نمایندگیه پوما میبینم فقط یه دونه کیف داره که اونم جاش کم بود واسه من...اقاهه گفت اواخر مهر کیفامون میرسه ...منم گفتم ممنون من اومدم واسه امسال بخرم نه سال دیگه .....

پ.ن ۴: حالمم بهتر شدش .......ولی نیدونم چرا سرم همش گیج میره هی ........فک کنم دارم میمیرم چیه نیچتون باز شد شنیدین قراره از دست من راحت بشین ها .....حالا که این جوریه اصلا نمی میرم ...نه اصرار نکنین دیگه فایده نداره .....این قدر میمونم تا این شکلی بشم................  

وای چه همه اراجیف گفتم ها ....واقعا واسه کسایی که میان اینا رو می خونن متاسفم خب من میرم چون خیلی اصرار می کنین ........دوستون دارم ...........

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت11:20 PMتوسط باران | |