تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - چه زود تموم شد این دو روز.... :(


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

  سلام ...سلام ....خوفین ...؟

  همه چیز خوب بود این دو روزه  ....خیلی خوش گذشت  ....جایه شماها خالی ...... میام .....فردا یا پس فردا اپ میکنم میگم چه جوری بود اولین دیدارمون بعد ۵ ماه..........الان اصلا خوب نیستم . وقتی داداشی گفت ما الان اینجاییم اصلا باورم نمی شد...وقتی هم تو ترمینال رفتم به بدرقش بازم باورم نمی شد که دارن میرن به این زودی واسه همینم اشکم در نیومد ولی وقتی رسیدم خونه و ساعتو نگاه کردم دیدم اونا ۳۰ دقیقه پیش حرکت کردن و رفتن ...اونجا بود که دیگه باورم شد .به بهانه یه این که خستم هستم به مامانم گفتم میرم بخوابم و کلی گریه کردم ........ هنوز ۲ ساعت بود رفته بود ها ولی کلی دلم واسش تنگ شده بود ...هم حال جسمیم خوب نیستش هم حال روحیم. البته تو ترمینال اصلا به رو خودمم نیوردم که خوب نیستم تا قبل رفتن ناراحتش نکنم......نمی دونم از دیشب چم شده که حالم بده ....... داداشی اینو می خونی نگی چرا تو ترمینال بهت نگفتم  ....می دونستم بگم ناراحت میشی ....منم نگفتم  خب دیگه امیدوارم صحیحو سالم برسین .......  تا منم از نگرانی در بیام ......

نمی خوااااااام چه قدر زود تموم شد ...... Crying 1حالا باید یه سال بگذره تا دوباره همو ببینیم .

خب خدا ما یه تشکرم به شما بدهکار شدیم هااااااااا ...........ممنونم که کمک کردی برنامه هامون درست بشه .........

 

خب من میرم یه کم استراحت کنم شاید حالم بهتر شد  ...کسی این استومینوفنه منو ندیده هر چی می گردم نیستش  .... این قرص هیچ وقت به درد من نخوردش هر وقت می خوامش نیست  ......ای مردشور این حال منو ببرن هم روزه که داداشی میاد باید حالم بد بشه.........

پس فعلا با اجازه تا دو روز دیگه که میام میگم چی شدش این دو روز .

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت1:12 AMتوسط باران |