تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - خبر ...خبر.....


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

ها ........!!!!!!!!

اها   .......سلااااااااااااااام ....خوفین ..............؟

چه خبر .............؟

ما که خبرایه خوب ....... داداشی امروز قرار بود راه بیفته ....و از اونجا که ازش خبری نیستش پس یعنی این که راه افتادن..  وای چه قدر خوشحالم .... دیشب واسه اطمینان شماره یه گوشیه خودشو خواهرشو گرفتم .....حتی خونه یه خواهرشم گرفتم...خب چه کار کنم دیگه دلم  نگران میشم وقتی قراره تو راه باشه واسه همینم شماره یه خواهرشم گرفتم تا تو راه خبر بگیرم ازش......خب داداشی جمعه صبح میرسن و ما طی یه نقشه اساسی و البته کاملا شک نکنید که مخفی می خوایم جمعه عصر با خوانواده ببریمشون بیرون .....این نقشه ای بود که گفته بودم شاید بشه یا نشه که فعلا داره میشه .... حالا الان میگم چه جوری ..........

یه روز داداشی گفت شماره یه گوشیه داداش کوچیکتو بده می خوام باهاش دوست بشم ...حالا من ...چی ........!!!!!!!!گفتم اخه می خوای بگی کی هستی بهش اصلا می خوای بگی شمارشو از کجا اوردی.... تازه داداش من از تو ۴ سال کوچیکتره ...گفتم اصلا رضایه ما ( اسم داداش کوچیکم رضایه ) جواب sms دوستاشو هم به زور میده چه برسه تو که اصلا نمی شناستت... دیگه گفت به من اعتماد کن نترس چیزی نمی فهمه ....خب خداییشم من بهش خیلی اعتماد دارم خودشم خوب میدونه واسه همینم گفتم باشه و شماره یه رضارو بهش دادم بدون هیچ نگرانی ......همون شب واسه رضا یه sms  اومد رضا هم چون اصلا نمی شناخت جواب نداد ......حالا من خوب رضا حالا می خوای جواب sms رو بده ببین کیه ..دیدم میگه نه خوب حتما اشتباه شده بعدم گفتش خب تو چه کار داری نکنه میشناسی ... من نه ......اصلا به درک ..بی ادب .......منم با خودم گفتم که این امکان نداره جواب بده که فرداش رضا اومد تو اتاقم ...گفتم خوب فهمیدی اون sms  از کی بد ... که خودش گفت اره از علی جون بود( خودم گفته بودم خودتو با یه اسم دیگه معرفی کن نه اسم خودت ) ....گفتم علی جـــــــــــــــون ...!!!!تو از کجا اسمشو میدونی ....تازه نشت واسم گفت بچه یه کرجه و الانم رشت  رفتن چند ساله .حالا من ها .....!!!!!!!!!!!!!تو از کجا اینا رو میدونی اصلا ......Shocked.... گفت دیگه دیگه و رفت .منم چند روز بد گفتم رضا بیا بیکاریم این دوست جدیدت علی رو بزاریم سر کار .....گفت ااااااا نه علی پسر خوبیه ...من موافق نیستم ...البته خودمم قصد اینو نداشتم که داداشیه خومو بزارم سر کار ها می خواستم ببینم رضا چی میگه ...خلاصه سرتونو درد نیارم به داداشی گفتم بیا به رضا بگو ما دارم میایم اونجا بیاین یه روز یه قرار بزاریم  خوانوادگی بریم بیرون .....دیگه داداشی هم به رضایه ما زنگ زد و گفتش ...حالا من از این ور به رضا هی میگفتم چه فکر خوبی بریم تازه با خوانوادشون اشنا میشیم منم با خواهرش اشنا میشم  ....من که اصلا قصد نداشتم داداشیه خودمو ببینم که......نه اصلا.....من می خواستم با خواهرش اشنا بشم ....از اون ورم هی داداشی به رضایه ما میگفت ولی رضا مخالف بود اخه رضایه ما همون اول میاد به داداشیه ما زنگ میزنه که مطمئن بشه دوستایه خودش نیستن که می خوان بزارنش سر کار بعد که دیده بود دوسته خودش نیست مونده بود چی بگه .....ولی صدایه داداشیه منو که میشنوه فک میکنه که خیلی از خودش بزرگتره واسه همین بهش بعدا میگه من ۱۷ سالمه من وقتی فهمیدم دلیلش واسه مخالفت اینه که نمی خواد داداشیه ما بفهمه که ایشون دروغ گفتن ... می خواستم خفش کنم که دروغ گفته....به هر حال منو داداشی موفق شدیم که رضا رو راضی کنیم و تازه رفتیم سر یه موضوع مهم تر این که حالا کی می خواد مامانو بابامو راضی کنه منم که نمی تونستم بهشون چیزی بگم خون مشکوک میشدن مجبور بودم بشینم تو مخ این رضا فرو کنم که بره چی بگه ......حالا مگه تو مخ پوک این بچه میرفت منم که کاملا با مهربونی واسش توضیح می دادم وقتی یه جایی رو نمی فهمید .........دیگه می خواستم خودمه ...که دیدم رضا در کمال ناباوری موفق شد ....واااااااای باورم نمی شد .....دیگه این که ما موفق شدیم اساسی ..... بله این نقشه ای بود که دفعه پیش گفتم شاید بشه شایدم نشه ...حالا همتون دعا کنین که بشه......

حالا اون روز داداشی به من میگه خانمی من ببینمت خندم میگیره خوب ....گفتم منم همین طور ..تو اصلا سعی کن طرف منم نیای که نمی تونم جلویه خودمو بگیرم ....اون وقت همه مشکوک میشن که ما دوتا به چی میخندیم هی ..... ( اولی منم دومی هم داداشی )  به داداشی میگم فک کنم به جایی که رضا تو رو بشناسه و به ما معرفی کنه فک کنم اول من میشناسمت هاو کلا ما از اون روز کلی خوشیم واسه خودمون ....... اگه نشه بازم قرار شنبه سر جاشه من واسه شنبه به بابام اینا گفتم که می خوام برم خونه رویا ( بهترین دوستم  ) و قرار شد از ۵ مثلا برم اونجا تا ۱۱ شب البته من خونه رویام ها .....خودتون میدونین که ......

حالا از دیشب باید تا شنبه بدون داداشیم باشم .....خب چه کار کنه داداشیم تقصیر اون که نیستش باید چند بار وسیله عوض کنه واسه همینم طول میکشه ...اه خب چرا بیلیت هواپیما گیر نیومد که خودشم این قدر تو راه نمونه و خسته نشه ها ......؟الهی بمیرم به خاطر من باید این همه تو راه باشه و خسته بشه بعدم از کلاساش بمونه ...تازه منم باید اینجا میاد تحمل کنه ....

از همین الان که به فکر یکشنبه میافتم که قراره برگردن اشکم در میاد ولی سعی میکنم خیلی بهش فک نکنم حداقل تا خود اون روز .........ولی نمی شه ........... Crying 1

پ.ن ۱: این نظر یکی از دوستانه که من اینجا میزارم چون می خوام جوابشونو بدم :

 ((من))
ناراحت نمیش بهت یک چیزی بگم؟
سعی کن مثه دیگرون ننویسی خودت باش نه اینکه ادای دیگرونو دربیاری فک نکن اگه مثه بقیه بانمک بازی درمیاری قشنگه راس میگی از خودت دربیار چیز جدید نه که از دیگرون تقلید کنی طرز نوشتنشونو یه کلمه مثالی چلاملیکمه نگو که بلد بودی که نبودی و یهو تقلید کردی سعی کن اینجا دیگه خودت باشی اگه تو واقعیت نیستی مجبور نیستی واسه بانمک شدن نوشتت یا جلب مشتری از دیگرون طرز نوشتنشونو تقلید کنی
افتاد؟
خب من مسلما اون قدر بی جنبه نیستم که از یه انتقاد ناراحت بشم ولی خوب به شرطی که توش توهین نداشته باشه ولی خوب اون جا که گفتین واسه جلب مشتری .....واقعا ناراحت کننده بود من اصلانم خودمو به شاد بودن الکی نمی زنم واسه جلب مشتری!!!!!!!!!!!!!! ...شما اگه لطف می کردین و مطلبایه قبلیه منو می خوندین می دیدین که من هر روزم که بد باشه اینجا میگم و هر روزمم که خوبه میگم ....در ضمن من طرز نوشتنم اینه ...من حتی وقتی حالم خوبه در صحبت هایه عادیه روزانه این جوری حرف میزنم هیچ دلیلی هم نمی بینم به خاطر جلب مشتری این کارو بکنم ....در ضمن فقط من نیستم که به خاطر تنوع هر دفعه یه جور سلام میکنم خیلی ها واسه این که مثل من هر دفعه یه جور تکراری سلام نکنن از لغات مختلف استفاده میکنن و این اصلا تقلید نیستش من در صحبتهایه روزانه هم گاهی به دوستام این جوری سلام میکنم ......ببخشید اینجا جوابتونو دادم ها ادرسی که گذاشته بودین باز نمیشد ..... 
 
پ.ن ۲:الان داداشی جونم تازه باید طبق گفته خودش رسیده باشه ساری
 
پ.ن ۳:خداااا میدونی که فعلا گند زده شده به زندگیم ....و میدونی که تقصیر منم نیستش ...حداقل این یک دل خوشی مو ازم نگیر خوب ......یه کاری کن خودت که داداشی میاد همه چی همون جوری بشه که می خوایم ....خدا احساس میکنم تو همه این مشکلاتم دارم ازت بیشتر دور میشم تا نزدیک بشم ....خدا هر لحظه نشستم تو اتاقمو منتظر یه اتفاق جدیدم که بیافته...که دروباره گند بزنه به زندگیم و اعصابم.....این قدر نامیدم که اصلا نمی تونم تو ذهنم لحظه هایه خوشو تصور کنم ....اخه چرا ...چرا من همش باید منتظر اتفاقایه بد باشم اخه ..... خسته شدم از این که هر روز این قدر تحقیر بشم و نتونم هیچی بگم  .... خسته ....... می فهمی خدا ..........!!!!!!!!؟  یعنی هنوز حرفامو گوش میدی ...این سوالیه که همیشه این چند وقته از خودم می پرسم .....
 
پ.ن ۴: بله الان داداش کوچیکه اومد و لطف کرد شونه منو شکست و رفت .واقعاکه من نمی دونم این بچه خجالت نمی کشه الانم جلوم واستاده به این شکل ....  خب حالا اگه من شونه یه اضافی نداشتم باید الان با این گند اقا چه کار میکردم ها ....میگه به من چه شونت خودش خراب بود شکست
خب از همتون ممنونم واقعا که همیشه هستین ...
 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت1:19 AMتوسط باران | |