تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران - تابستون خود را چگونه گذراندید ...؟


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

چلاملیکم......                                                  

خوفیم همتون .........تابستون به کامتون هست ...........

خب ما پنجشنبه رفتیم مصاحبه یه زبانمو دادم وخوب هم دادیم .و این که امروز دیگه فاینال زبانمونو دادیم ...بالاخره راحت شدیم فقط خدا کنه فل نشم نه اصلا کی گفته من قراره فل بشم من این همه خوندم ، من یخ حوض شکستم ، من مس سابیدم ، کهنه شوستم تا پول کلاسم در بیاد..من..اره جون خودم من همه این کارارو کردم ها و البته شک ندارم که الان همتون باور کردین   و البته ما هم که اصلا اهل تغلب نیستیم و کی گفته ما تغلب میکنیم که ای توف به روش...اااخودم گفتم نه؟ اره خودمان بودیم که گفتیم....البته خیلی کم بود چون معلمان ما را میشناخت و چهار چشمی زوم کرده بود رو ما .بغل دستیه بیچاره یه سوال از ما پرسید که دو سوت بعدش من دیدم جواب من پخش شده تو تمام کلاس ....و البته همه شانس اوردن که جوابام درست بود .... ای حال میداد که جوابم غلط می بود ...من اگه صفرم نشم پهلو دستیمم صفر میشه من نمی دونم این بشر یعنی واقعا هیچی بلد نبود ...؟پس چه جوری سر کلاس ما میشست خدا میدونه .....

و اندر احوالات خود بگوییم که هم چنان از اپ قبلی تا حالا داریم خودمان را می خارانیم و دیگر دارد جونمان در می رود تنم شده عین ابکش ....ایشالا تمام این پشه ها روحشون به ملکوت اعلا بپیونده .... 

چهارشنبه رفتیم خونه دایم و نی نی شونو دیدیم .....وای خیلی خوشل بود این خده چوچولو بود که خدا می دونه... بچه اصلا مثل بچه هایه دیگه خوابالو هم نبود، همش بیدار بود ......

دورو زمونرو می بینین .....واقعا که خجالت داره ....چی خجالت داره .... ؟ الان می گم .برین نخوداتونو بیارین نخودچی خورون داریم . واسه یکی از دختر خاله هایه من که البته خیلی هم باهاشون رابطه نداریم چند شب پیش یه خاستگار اومده بود. اها خوب تا اینجایه قضیه خجالت نداره ولی این خاستگارا بسیار انسانهایه پرویی هستن .فکر کردن ما دخترمونو از سر راه اوردیم فکر کنین اینا جلسه یه اول که اومده بودن با خودشون هیچی نیورده بودن یعنی حتی یه شاخه گلم نداشتن که چی ...مادر داماد می گفت ما یه جا که میریم گل نمی بریم جلسه اول چون ممکنه خوشمون نیاد ( موجود به این خسیسی دیده بودین ) البته جلسه یه دوم چون خوششون اومده بود لطف کرده بودن با گل تشریف اورده بودن . بعد وقتی بهشون میگیم که خوب حالا بر فرض محال ما گفتیم اره ....اقا داماد می خواد عروسشو کجا ببره ....حالا اینجا بابایه داماد لطف کردن و یه اظهار نظری فرمودن :ما هیچی به اینا کمک نمی کنیم این دو تا جون باید رو پایه خودشون واستن ..پسر ما خونه نداره ما هم از دختر گلمون توقع داریم که خیلی ساده با یه چادر سفید بیاد بره سر خونه زندگیش . البته لطف کردن و چند ایه قران هم در رابطه با ساده زیستن تلاوت کردن...نه خداییش ادم به این پررویی دیده بودین انگار دختر خاله یه من خره که خونه یه خوب خودشونو ول کنه بره خونه مادر شوهرش زندگی کنه تا بعد صد سال شوهرش بتونه یه خونه جور کنه.من نمی گم که همه چیز مادیاته ها ....ولی دیگه اینا هم خیلی پرروان حداقل باید میگفتن ما یه خونه یه کوچولو میگیریم واسه پسرمون نه این که بگه ما هیچ کمکی نمی کنیم ...حتما توقع داشتن بابایه عروس بیاد واسه پسرشون خونه بگیره دیگه........البته پسره مهندس صنایعه و تو یه کار خونه کار میکنه ولی خوب مهندسی که نونو اب نمی شه تازه کاش حداقل اخلاق خوبی میداشت و ادم خوبی بود .اگه به اونو که خوب دختر خاله منم لیسانسه معماریه...... و خاله یه ما هم به قشنگی بیرونشون کردو البته در این که این کارو کاملا مادبانه انجام داد اصلا شکی نکنید  خب دیگه نخوداتونو جمع کنین نخودچی خورون تموم شد .....

واقعا کد بانو بودن منو حال میکنین دیروز می خواستم واسه صبحانه یه نیمرو واسه خودم درست کنم که البته نسوخت هابدتر از اون بخار شدرفت هوا .نیمرو هوتوتو .... بله البته مامانمان که دید گفت بیچاره ادمی که تو رو می گیری معلوم نیست قراره چه بلایی سرش بیاد. خدا از سر تقصیراتش بگذره   همچی حرف میزنن انگار من قراره بکشمش  ...و البته اقا داداش مونم گفت اون طرف باید از جان گذشته باشه تا بتونه با تو بسازه ..می بینین تو رو خدا روزگارو یه الف بچه باید بیاد سربه سر من بذاره  .دهه...اگه می خواین بازم از این هنر نمایی هایه خودم بگم واستون که تا صبح بخندین ها...؟

  حال میکنین چه بچه یه خوبی شدم دیگه نق نق نمی کنم .....دیگه از مشکلاتم هی نمی گم و دارم سعی میکنم فضایه وبمو شاد کنم تازه یه کم هم صبور تر شدم در مقابل مشکلاتم .....واقعا از همتون ممنونم .... قابل توجه اقا داداشی بگم داری میای اینجا باید واسه ابجیت که این قدر دخمل خوبی شده بازم شچلات بیاری ها ......

این قدر واسه روزی که قراره داداشی بیاد برنامه و نقشه دارم که خدا میدونه.ای حال میده همه نقشه هام خراب بشه.یکی ازنقشه هام که تقریبا قطعیه رو میگم چون هنوز اون یکی معلوم نیست بشه یا نشه......یکیش که قراره شب بریم بیرون شاید پارک و البته چون داداشی کوه دوست داره میریم یه پارکی که کوه داشته باشه . بعدشم بریم از اون ور شام ....و اون یکیشم که هنوز معلوم نیستش ولی اگه قطعی بشه حتما میگم ......

پ.ن : یکی بیاد غلطایه املاییه منو بگیره ................

خب من مثلما چون کتک نمی خوام میرم دیگه ..... با اجازه 

 

+نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت3:15 PMتوسط باران | |