تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
 

 

 

 

        اینجا از خاطراتم مینویسم...از شبای بی تو بودنم
قصه 12 ساعت از یک روزمه می خوام ساعت به ساعت ثبت بشه . اگه تو این جریانا نیستین واستون خسته کنندست نخونین تازشم بعد اپ کردن یه نگاه انداختم دیدم وااااای چه قدر زیاده ! خوب چه کار کنم باید ثبت کنم تا یادم نره دارم تو چه کشوری زندگی میکنم !

ساعت 2 نصفه شب :

به بابام میگم که میخوام برم میگه باشه و میپرسه کی میرم کی میام با کی هستم . منم همرو میگم . و بهش میگم ممکنه شلوغ بشه و بگیرن چون اینجا مشهده و مثل تهران نیست که اون قدر زیاد باشیم که احتمال گرفتن کم باشه . ولی حرفمو جدی نمیگیره !

جمعه ساعت 9 خیابان 15 خرداد ...

میدونستم که باید زودتر برم تا سبزارو پیدا کنم واسه همینم 3۰ دقیقه زودتر اونجا بودم . با دوستم هما فقط مشکلی که بود این دختره خر با دو تا دختر خاله هاش اومده بود یکی 14 ساله پرنیان یکی 16 ساله افسانه که ذره ای تو این مسائل نبودن . دختره فک کرده داره میره مهمونی برداشته اینارو اورده ! این قد این 2 تا غر زدن که برگردین اعصابه منو داغون کردن . یکم یه جا واستادم یه عدرو دیدم سر تکون دادم همین جوری جواب گرفتم . رفتم طرفشون از نزدیک چیزای سبزی که با خودشون داشتن دیدم . به خانمه که اینارو جم کرده بود گفتم دوره میدون پره گفتم بریم بچرخیم خیلیا دنباله سبزا میگردن ولی پیدا نمیکنن . اون جوری هم که تعدادمون کم باشه و تو دسته های 20 تایی باشیم فایده نداره چون صدامون خفه میشه .... دور میدون خیلیارو پیدا کردیم و به ما پیوستن . بعد یه سرود مسخره شروع کردن جمعیت به حرکت ما هم رفتیم بینشون . تقریبا 50 نفر بودیم. یه مدتی گذشت یکم شعارو اینا بعد نگا کردم تو پیاده رو دیدم خیلیا سبزن ولی نمیبینن بین جمعیت باید کجا برن . به یه خانمه که تو جمعمون بزرگتر بود نشون دادمشون گفتم چند نفری بریم جمعشون کنیم گف باشه منو اون خانمه رفتیم هما هم اومد این دوتا جغله هم که به دمه هما وصلن اومدن با چند تا دیگه . یه عده یپدا کردیم تو پیاده رو اومدیم بریم تو خیابون بین بقیه که سر یه کوچه یهو از جلو و عقب پلیسا واستادن نه میشد بریم نه برگردیم . هلمون دادن تو کوچه که کسی نبینه از جمعیت تقریبا تا وسطای کوچه بردنمون . شروع کردن همون اول گوشی هارو گرفتن که به کسی نزنگیم بعد کیفارو گرفتن بعدم بازرسی بدنی .

من نمیدونم از کجا ولی صب احتمال بازداشتو میدادم واسه همین گوشی جدیدمو برنداشتم با قبلیه رفتم بعدم  فیلمای اومدن خاتمی به مشهد و خیلی چیزای دیگرو از تو گوشیه پاک کردم . یه ساعت سبز داشتم برداشتم با دستبندم . در حالی که خیلی از این احمقا بک گرانده گوشیشون عکس راهپیمایی 27 شهریورو داشتن !! این قدر اعصابم از دسته اون دختره خورد شد . گوشیش که پره اس ام اس اینکه سبزا کجانو فحش به مموتی و خاندانش بود گوشیشم که این جوری ! من ساعتمو دادم بالا ، خیلی بالا ها واسه همین ندید دستبندمم موقع بردن وسط کوچه انداختم .... انگار که سگ گرفتن . کیفارو محکم میکشید که دستت کنده میشد . دختر برگشت به خانمه گف چه خبرته خانمه هم زد تو دهنش اینم گرفت زنیکرو زد تا می خورد بعدم که بقیه جداشون کردن و خانمه گف حسابه تو یکی رو میرسم میندازمت زندان چند ماه ( اتفاقا من با این دختره دوس شدم کلی با مامانشو خواهر دوقلوش بود ). تو چشمه یکی هم اسپری فلفل زدن کثافتا هیچی هم بهش نمیدادن چشمشو بشوره ! من نمیتونستم هیچی بگم چون این هما گفته بود ما با همیم و داشتیم میرفتیم خونه مامان بزرگمون !! نمیدونم این حرفو از کجاش دراورد دختره احمق . فقط شانس اورد از من چیزی نگرفتن وگرنه پای همشون گیر بود چون خودش گفته بود با منه ! از اول تا اخر مجبورمو کردن رو زمین بشینیم که یه وقت مردمه دیگه مارو نبینن و با خودشون بگن إإإإإإ مگه تو این مملکت پلیسا هم کسی رو میگیرن !! بعدم ماشین اوردن که ۱۰ تا ۱۰تا ببرن .

ساعت 11:30 مصلی، بازداشتگاه بانوان ....

اون 2 تا فسقل که مرده بودن این قدرم با من بد حرف زدن می خواستم بکشمشون انگار من گفتم اینا بیان !! رو وسایل هرکی اسمشو نوشتن گذاشتن کنار تا واسه باره هزارم بگردن . بعدم یکی یکی می خواستن ببرن بازرسی بدنی که از اون طرفم بازداشتگاه برن . اولین نفر من رفتم مانتو و کمر بندو مقنعه مو گرفت گذاشت تو یه کمد بعد مجبورم کرد بلوز و شلوارمو در بیارم که مثلا موادی چیزی همرام نباشه !!!!!! کثافتای گه این قدر اعصابم بهم ریخت بعدم از تو به اتاقه دیگه فرستادم جای زندانی ها . اول که وارد شدم تقریبا 20 تا زن دیدم که همه نگاهاشون به من بود . خداییش مُردم چون میدونستم نفره بعد 10 دقیقه دیگه بازرسیش تموم میشه کلی ترسیدم . یهو یکیشون گفت جرمت چیه هنوز جواب ندادم یکی برگشت گفتمواد ، کراک ، شیشه  !؟ اون یکی گف نه این از این بچه مایه داراست نیازی نداره به این کارا  بهش نمیخوره اون یکی گف رابطه !؟ با سر گفتم نه . بعد یکی اشاره کرد بشینم یه جا ، نشستم . یکم همرو بر انداز کردن از 17 بود به جرمه رابطه تا 60-70 به جرمه مواد . گف بنال خودت گفتم تظاهرات . گفتن فقط تو یه نفر گفتم نه خیلی های دیگه هم هستن دیگه توضیح دادم چرا که 10 دقیقه گذشت تقریبا افسانه اومد تو . عصبی بود . بالاخره 3 سال از من کوچیکتر بود و حتی نمیدونست چرا اونجاست بعدم اون بازرسی بدنی بی شرمانه عصبیش کرده بود . هم اومد تو با این که از هم ناراحت بودیم بغلش کردم اونم زد زیره گریه بعد رف رو یه پتو بشینه یهو جیغ همه دراومد نشین زیرش ادمه گفتم قضیش چیه گفتن تو یه خونه با 3 تا پسر لخت گرفتنش و حکمش اعدامه واسه 1 هفته دیگه و قاطه اصلا طرفش نرین . دیگه افسانه اینارو شنید بیشتر شد استرسش . از اون موقع حتما فک میکرده اینا همه بیگناهو پاکن مثل ما به جرم تظاهرات اوردنشون ! بعدم یکی یکی بقیه اومدن . اول ۲۰ تا بودیم بعد همینجور بیشتر شدیم . خیلیا همونایی بودن که ما از دوره میدون پیداشون کرده بودیم ! هرچی به این اشغالا میگفتیم زنگ بزنین به خانواده هامون زنگ نمیزدن ! یکی یکی به ترتیبه اودن تو بردنمون واسه بازجویی و تشکیل پرونده . ازمون عکس گرفتن بعدم کلی سوال که ماهواره داری و اخرین باری که شرکت کردی کی بوده و غیره ! فک نکنم کسی گفته باشه ماهواره داریم  بعدم داستان اینکه چرا اونجا بودیمو نوشتن . یه دختر رو با من اورده بودن ، تو گوشیش یه عکس از موسوی بودخانمه نوشت همراه داشتن دستبند سبز و بیانیه !!! به من گف از کجا خبر دار شدی نت یا ماهواره !؟ گفتم والا ما هیچ کدومو نداریم ! اصلا اینایی که میگین چی هست !؟ بعدم از چی خبر دار شدم !؟ گف از تظاهرات دیگه .... گفتم به جونه شما من نمیدونستم ! حتی نمیدونستم امروز روزه قدسه من رفته بودم خونه مامان بزرگم با دوستام  دروغ که حناق نیست بمونه تو گلوم  افسانه همون اول گف من میگم می خواستم برم خونه مامان بزرگم و چون این هما گفته تو با مایی تو هم باید همینو بگی ورنه حرفه منم باور نمیکنن !

از اول تا اخر این دو تا داشتن گریه میکردن . اعصابه همرو به هم ریخته بودن ! تا ساعت 2 شدیم 40 نفر ...

یکی از زندانی های اونجا گف امشب همتون مهمونه مایین شمارو امروز پیش قاضی نمیبرن . دیگه همه اشک تو چشاشون جمع شد .منو چند نفر دیگه رفتیم طرف در اشکامم میریخت . خانمرو صدا کردم هر چی بهش گفتم زنگ بزنین به خانواده ها الان از نگرانی میمیرم مامان باباهامون ، گوش نمیکرد اعصابمو به هم ریخته بود برگشتم گفتم مگه تو خودت خانواده نداری !؟ شایدم داری دوست ندارن که نگارانت بشن هیچ وقت .... مارو تا هر وقت خواستین نگه دارین چرا زنگ به خانواده ها نمیزنین مگه چی ازتون کم میشه . یهو داد زد گف صداتو بیار پایین میندازمت انفرادی ها ... گفتم به جهنم یعنی چی اجازه نداریم ! پلیسی ولی بالاخره ادم که هستی احساسو وجدان نداری دیگه جدی جدی داشت درو باز می کرد منو ببره که روشنک ( با سابقه ترین زندانی اونجا به جرم مواد ) اومد منو اورد عقب بعد با خانمه حرف زد و درو بست . گف خودتو پیش اینا کوچیک نکن . این عقده ای ها فقط میخوان یه کاری بکنی بهت توهین کنن یا بندازنت انفرادی اینا زنگ نمیزنن خونه کسی الکی هم هی بهتون میکن قاضی میاد که شورش نکنین! قاضی نمیاد ! این روشنکه خیلی دختره خوبی بود . 30 سالش بود چند سال قم علوم سیاسی خونده بود ولی میگفت من گه بخورم تو مسائل سیاسی این مملکت دخالت کنم ! بعد رفت یه قابلمه اور داد به یکی بزنه خودشم پاشد با مسخره بازی رقصید شاید ما از اون حالو هموا در بیایم ولی فایده نداشت . تا ساعت 5 شدیم 60 نفر ... یه دختری با مامانش بود به نظرم اشنا بود بعد حرف زدیم فهمیدم دبستان 5 سال همکلاسی بودیم و کلی حال کردم مامانش میگه نسبت به عکست فرق نکردی  اخم میکنم میگم خیلی بدجنسین من اون موقع مثل بچه افریقایی ها لاغرو زشت بودم !
یه خامه دیگه بود قرصه قلبو فشارشو می خواست . با دخترش امده بود که گرفته بودنش بعد دخترشو فرستاد که یکی از این خانما از تو کیفش بدن ولی خانمه گفت نمیدم چون اجازه ندارم تو کیف کسی دست بکنم ! دخترشم برگشته گفته زیرو بالای ما و وسایلمونو گشتی حالا یه قرص نمیتونی بدی گفته بود اجازه ندارم چیزی بردارم مامانه تو هم نترسه نمیمیره !! از صب نه به کسی یه قطره اب دادن نه غذا ، گفتن اینجا بازداشتگاهه قرار نیست که بهتون خوش بگذره !!!!! به این اشغالی دیده بودین !؟ واقعا مثل یه مشت حیون باهامون رفتار میکردن .

اونجا با یکی دوست شدم اسمش نگار بود وکیل بود صداشم محشر بود ما بهش میگفتیم شجریان . هی روشنک زد و خودش خوند ولی صداش گرفته بود به این گفت بخونه اینم یهو مرغه سحرو خوند . یهو همه 60 نفر شروع کردن حتی زندانی های قبلی عجب شعری بود تو عمرم تا حالا این قدر به نظرم قشنگ نیومده بود . نزدیک 80 تا زن و دختر جون همه گریه میکردن . به کلمه قفس که میرسیدیم تو شعر داد میزدیم و زل میزدیم تو دوربینا با شکوه بود  ، تصورشم نمیتونین بکنین مگه تو همچین موقعیتی بیافتین . بعدم که تموم شد اشکارو پاک کردیمو واسه خودمون یه دسته محکم زدیم و به دوربین علامت پیروزی رو نشون دادیم . همه با هم دوست بودیم . وقتی یکی رو صدا میکردن بیرون همه نگرانش میشدیم و چشممون به در بود . یکی گریه میکرد اون یکی با وجوده اوضاع مشابه بغلش میکرد و دلداریش میداد . فقط اونجا چند نفر مثل من از شب همه اطلاعاتشونو درست کرده بودن و اون لحظه به جایی که به فکر خودشون باشن واسه خانوادشون گریه میکردن . واقعا نگران بابامو دوستام بودم . حاضر بودم چند شب بمونم ولی اون اشغالا یه زنگ بزنن خانوادمو از نگرانی در بیارن . خودمو میزاشتم جای بابام که دراون لحظه بدترین فکرارو میکنه و میاد جای راهپیمایی میپرسه ببینه تیر اندازی شده یا نه . ذهن بابامو میشناسم که وقتی نگرانه بدترین فکرای عالمو میکنه و حق داره ! همه هم بهم میگن خره تو اینجا باید نگرانه خودت باشی فقط ولی نمیشد بابام ، نگین ، مهشاد .... ساعت 6 پامیشم از یکی چادر میگیرم نماز میخونم . تو نماز این قدر اشکام میریزه که جلومو نمیبینم صورتم خیس میشه . با خدام حرف میزنم و بیشتر از همیشه بهش نیاز دارم . از ته قلبم بهش میگم منو نگهدار ولی به خانوادم خبر بده بابام دق میکنه . نذر میکنم و تو بغل مامان دوستم گریه میکنم بعد نماز . تو عمرم همچین نمازی نخونده بودم که این قدر از ته دلم باشه . 1 ساعت بعد میگن قاضی اومده ولی اول به کاره پسرا میرسه . تا اون موقع شده بودین 80  نفر و بازم داشتن میاوردن از بازداشتگاهای دیگه چون پر شده بود جاهای دیگه ... فک کنم ساعت 7 نزدیکه 100 نفر شده بودیم و با زندانی های اونجا 120 نفر یک جا بدون کولر و تهویه اون وقت میرفتی تو اتاقایه خودشون زیره باده کولر بودن . در باز شد و به ترتیبی که قبلا صدا زده بودن مارو بردن . اول منو 3 تا دوستام . ازمون عکس گفتن دوباره ، بعدم بردن پیش قاضی . پروندرو نگا کرد گفت ازاد . بردنمون یه اتاقه دیگه که تعهد بدیم . نمیدونم تعهد نامش چی بود ولی پرنیان خوند تا نصفه بعد برگشت گف اینا چیه نوشتین من اصلا به سن رای نرسیدم که بخوام به کسی رای بدم اقاهه گف امضا کن بعد به من گفت فلانی میشناسی گفتم به اندازه موهات از این فامیل داریم کدومشون بعد فهمیدم دایی بزرگم بوده . بابام بعدا گف داییتو تو یه بازداشتگاهه دیگه دیدم که یکرو گرفته بودن از خانوادش به من میگه احتمالا تو اینجایی بعدم قاضی نمی خواسته بیاد دایی پارتی داشته زنگیدن اومده .... گفتن برین از تو کمد وسایلتونو بردارین من برگشتم گفتم کارته ابرم تو بازداشتگاه افتاده خانمه درو باز کرد گف برو سریع بیا که سرمون شلوغه رفتم تو از اونایی که مطمئن بودم برن پیش قاضی میگه شب بمون شماره گرفتم و حفظ کردم چون میدونستم این ح.ر.و.م ز.ا.د.ه ها نمیزارن کسی زنگ بزنه !

ساعت 8:30 دقیقه خونه .....

بابا و مامان که تا 24 ساعت قهرن خودشونم نمیدونن چرا فقط چون خیلی نگران بودن و دستشون به باعث بانیش نمیرسه سر من خالی میکنن  در اون لحظه واقعا به همشون نیاز داشتم ولی همه تنهام گذاشتن اون شب حتی اقاییم . با کفش میرم پای تل و شمارهارو میگیرم به به همشون خبر میدم تا اونا هم به جم مامان باباهای دم در بازداشتگاه بپیوندن. نگین میزنگه و با گریه کلی ازم سوال میپرسه و میگه با مامانم می خواستیم بیایم بازداشتگاها دنبالت که بابات خبر داده اومدی . دو لقمه افطار میکنم و میخزم زیره پتو حوصله هیچکی رو ندارم. خدا رو شکر مهشاد از صب نفهمیده بود من کجام و چرا غیبم زد ولی با این حال رفتاری رو ازش دیدم که انتظار نداشتم و خیلی بیشتر بهم بر خورد چون ... هیچی این نیز بگذرد   خودم که در اومدم ولی نگران بودم . نگرانه نگار یا خیلیای دیگه که ازشون چیزی گرفتن و امشبو حداقل باید بمونن تا فردا برن اطلاعات ! نگران مامان دوستم که حالش بد بود ....

ببخشید خیلی دیر شد اخه این چند روزه بلاگفا تریده بود خودتون مصتحضرید که !؟ ( حالا منم چه کلمه ای رو انتخاب کردم حتی املاشم بلد نیستم )

اصلا می خوام دیگه اسمه وبمو بذارم خاطرات خاله و زندان  تا حالا به این بی جنبه ای دیده بودین !؟

نگرانه دوستامم که هنوز اونجاین .... هر شب بهشون فک میکنم و کلی اعصابم بهم میریزه که کاش یه خودکار داشتم شماره همرو میگرفتم تا الان این قدر نگران نباشم 

خدایا به همشون کمک کن .. چند نفر حالشون خیلی بد بود . اخه دخترای مردم چه گناهی کردن که باید تو بازداشتگاه کناره معتادا و اون ادما بخوابن ....  واسشون دعا کنین که تا امروز دیگه همشون ازاد شده باشن .

عیدتون هم مبارک عزیزای دل خاله

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 8:2 قبل از ظهر نويسنده باران |

رفتم راهپیمایی و .....

گرفتنم با دوستام و خیلی های دیگه ... تا همین الان بازداشتگاه بودم . چیزای تعریفی زیاد دارم ولی حاله خوبی ندارم ... سرم داره میترکه و دست چپم به طرزه بدی درد میکنه . الان فقط می خوام به کسایی که تو بازداشتگاه شماره خانوادشونو گرفتم زنگ بزنم خبر بدم که از استرس نمیرن .... هر کی مونده شب نگهش میدارن . واسشون دعا کنین تو رو خدا . بعدم میرم می خوابم . دوس دارم الان بگم تا بفهمین چه خبره ولی خستم . تو این 48 ساعت فقط 4 ساعت خوابیدم . فقط جونه خاله دعا کنین براشون که حداقل شب نگهشون ندارن . هم فقط 90 نفر تو بازداشتگاه ما بودن تازه داشتن از جاهای دیگه هم میاوردن چون پر شده بود بازداشتگاهای دیگه :( .پست جدید نمیزارم همینو واسش بعدا نوشت میزارم.اینم بگم پشیمون نیستم حتی زره ای ! فقط چون نذاشتن به خانوادهامون خبر بدیم همه دق کرده بودن.نگین زنگیده بود داشت گریه میکرد های های دیگه اوضاعه بقیرو خودتون حدث بزنین ! بد بود ! تو بازداشتگاه بودنو میگم .......

فعلا برم زنگ بزنم تا این شماره ها یادم نرفته ......

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر نويسنده باران |

عمو وارد میشود ! نه والا من خاله ام به خدا ! فقط چند وقته ریشو پشممو نزدم شدم عمو  اصلا نمیدونم چرا این قدر بی حوصله شدم در مورده صورتم . نه صوتمو زدم نه سیبیلامو نه ابروهام مثل ادمه . دیگه خولاصه واسه خودم مردی شدم داداچ !

این کلاس رانندگیه هم خوبه دس بوسه شماست صبا هم پیاده تشریف میبریم . اخه دیدیم بابام گناه داره ۲ می خوابه ۴ پامیشه دوباره ۵ می خوابه من ۷ بیدارش کنم بناباین خودم میرم . اگه اتوبوس بیاد سوار میشم وگرنه که با خط ۱۱ میرمو هندزفری هامم تو گوشم واسه خودم دِلی دِلی میکنم . این مربیم هر روز تو ماشین چایی و صبحانه می خوره ٬ هر روزم ازم میپرسه روزه ای !؟ منم هر روز میگم بله اونم اصلا به هیچ جاشم نیست که روزه ام فقط نمیدونم چرا سوال میکنه هر روز !! هر روزمونو اینا :)) اخ جون امروز اخرین جلسه قان قان سواریم بود از فردا باید مدارک ببرم واسه ائین نامه . 

پنجشنبه شب قرار بود بابا مارو یه جا برسونه منم اومدم پایین دره پارکینگو نصفه باز کردم تا بابا بیا ماشینو در بیاره بعد پدرمان دیر کردن و شیطون رفت تو جلدمان گف بیا خودت در بیار ماشینو . اخه تازه پنجشنبه صب خانمه بهم دنده عقب یاد داده بود یادش رفته بود که نگفته . خلاصه منم که جوگیر نشستمو روشن کردمو اومدم بیام بیرون تقریبا بیرون بودم ها یهو دیدم ای دل غافل در چرا نصفه بازه و بله دیگه سپر جلوی ماشین خورد به در و افتاد رو زمین  عمم هم با من بود . میگم عمه جان چرا درو باز نکردی دیدی نصفست میگه محو تماشای دست فرمونه تو بودم شومـــــــــــــاخر !! سپرو با تف به زور وصل کردیم الکی  کلی هم با بابا و عمه خندیدیم و به احیا دیر رسیدیم ... اینم از داستانه امروزه عمو . پس پیازچه های قشنگم نتیجه میگیریم که وقتی کاری رو کامل یاد نداریم الکی چس چس زیادی نفرماییم

جمعه از صب بابا گیر داده بود به من برگه انتخاب رشتمو دید یکم بداخلاق شد که چرا کامپیوترو برقو کلا بقیرو پایین این رشته زدی . بعدم من گفتم از این جهانگردیه خوشم اومده بابا هم دیگه از وقتی بیدار شدم شروع کرد . گف هرکی باور نکنه و ندونه من میدونم تو کمتر از ۲ ماه خوندی . تازه تو همین ۲ ماهم جمعه ها که قربونت بشم تعطیل بودی شبم که از ۷ به بعد نمی خوندی انگار از ۷ به بعد سیخ تو جونت میکردن که نمی خوندی !!! اون وقت از خیلی از دوستات بهتر شدی و همرو مجاز شدی . عمم هم اومد بالا و با مامانم و رضا شدن ۴ به ۱ . رضا میگف خره من میرم تیزهوشان ۲ روز دیگه فردوسی قبول میشم بعد همش میزنم تو سره تویه کوتوله :| . بابام گف مگه تو عاشق معماری نیستی پس بیا از مهر مثل ادم بخون واسه سراسری .... گفتم بابا نگو سراسری بگو فردوسی چون تو نمیزاری من برم شهره دیگه و مثل امسال همه انتخابام باید ماله مشهد باشه خوب فردوسی هم که جز ۵ دانشگاهه خوبه ایرانه. واسه معماری اونجا هم باید رتبم بشه ۱۰۰۰ پس من دوباره ا سال بخونم واسه پیامو غیرانتفایی !؟ گف یعنی تو از منو مامانت کمتر یا خنگتری که نتونی !؟ گفتم این از من ساخته نیست٬ حاضر نیستم ریسک کنم . یهو برگشت گفت میزارم بری . یه شرطی که مرکز استان باشه . کرمان نمیزارم جنوبم نمیزارم . کلا یزد و شیراز و قزوین و  تهران و تبریز و شاهرود و مازنداران و گیلان و چند تا مرکز استان دیگرم گف که قبول شدنش از همین مشهدم سخت تره  . خوابگاهم نمیزارم بری واست خونه میگیرم . راضی شدم . هم واسه اینکه واقعا معماری دوست دارم هم واسه اینکه می خوام تلاشمو بکنم واسه دانشگاه امام خمینی . شاید شد. از مهشاد پرسیدم گف تا ۴-۵ هزار شبانش میگیره به شرطی که بومی اونجا باشی که منم نیستم . کلا جمعرو گریه کردم . واسه اینکه باید دوباره بخونم این درسایی که 4 ساله از زیرش در رفتم و احتمال زیاد قبول نمیشم . هی من گریه کردم هی مهشاد نازمو خرید هی من خودمو بیشتر لوس کردم و این روند تا نصفه شب ادامه داشت  حالا هدفدارم ولی امید نه . چرا من بومی قزوین نیستم هان !؟

جدیدا که کفگیرم ته دیگ خورده و با تاکسی میرم به جای تاکسی تلفونی میبینم اقایون ۳ دسته اند . یه دسته مثل بچه ادم میشینن . یه دسته میچسبه به شیشه که حتی باهات تماسم نداشته باشه انگار تو جزام داری . و یه دسته هم ۴زانو میشینن و دنباله پولشون تو جیب تو میگردن !!! این دسته اخری از همه منفورتره ! یعنی واقعا واست ارضا کنندست که هی خودتو میکشی این طرف میچسبی به من !؟ حالا جالبه زنشم زنگ زده میگه ۵ دقه دیگه خونم عزیزم ! نیاین بگین شاید منظور نداشته و اینا . دیگه فرق ادمی که داره کرم میریزه و تنش میخاررو با کسی که تنش نمیخاره میفهمم !

دو روز بود تلفون خونمون قطع بود . از مخابرات میان واسه یکی از همسایه ها خط وصل کنن بابا میگه حواستون باشه ماله مارو قطع نکینین . اقاهه هم میگه نه بابا مگه الکی و از اونجایی که الکی نیست تلفونه دفتره بابا و خونه عمم و مامان بزرگم و ما و مستاجرمونو یک جا قطع میکنن !

میگه میدونی چرا اون شب که دعوامون شد که گفتی باهات تموم میکنم دروغگو ، بهت ثابت نکردم !؟ میدونی چرا یوزرو پس دانشگامو ندادم بری تو سایت ببینی !؟ میگم نه چرا .. میگی چون ادمی که با ۴ تا کلمه حرف به عشق ِ ۲ سالو نیمش شک میکنه باید سختی بکشه .. باید سختی بکشه تا بفهمه زندگی مسخره بازی نیست که هر وقت خواستی شک کنی و با یکی این طوری رفتار کنی . باید سختی بکشه تا یادش بمونه شک کردن به همین راحتیا نیست میبینم راست میگه من بد کردم باهاش . اشکام میریزه . ساکت میشمو هیچی نمیگم . میزارم بگه شاید یکم سبک بشه شاید مرهمی باشه به قلبی که شکستم .پای تل میفهمه دارم گریه میکنم و هیچی نمیگه شوخی میکنه و  سعی میکنه بخندونم بوسم میکنه و میگه تو زندگیمی مگه میشه نبخشم . تو بخوای فراموش میکنم میگه دختره لوس٬من دوست دارم . میدونم فراموش نمیشه اون شب . اون شب که فرستادمش بیمارستان که باهاش بد حرف زدم که مجبور شد قرصه قلبو فشار بخوره که. این ۱ هفته sms یای اون شبو میخونمو گریه میکنم . به اون sms میرسم که میگه بگو داری شوخی میکنی خانمی بگو حرفات واسه اینه که امتحانم کنی بگو تا دق نکردم بگو ترو خدا خانمی و بعد جواب نه من که دیگه sms نمیده و خواهرش sms میزنه قلبش ! اشتباه کردی مهشادو بردن بیمارستان و همیشه این جاش که میرسم میزنم زیره گریه . من حق داشتم سوال کنم ولی اینکه خوردش کنم و قلبشو بشکونم و شک کنم نه . یعنی میشه یه روز فراموش کنه !؟ فراموش کنه حرفای منه احمقو !؟

من مخالف حذف وبتم .. ارشیوه منو نگا نصفش نیست ولی موندم چون اگه حذف میشد دیگه راه برگشتی نداشتم . خاله بیشتر فک کن . همین بودنه وبتم بدون اپدیت واسه ما امیدی یه که یه روز مینویسی دوباره

خوب شلغمای خاله خدا نگهدار

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:31 قبل از ظهر نويسنده باران |

مدیریت جانگردی !!!

واقعا نمیدونم چیه !؟ حالا اینکه این یکی رو چرا زدم دیگه واقعا میدونم . چون نه ریاضی دوس دارم نه برق نه مخابرات نه کامپیوتر من فقط معماری دوس دارم و زبان و این رشته رم اصلا نمیشناسم . بنابراین بعده معماری زدم مدریت جهانگردی اخه اون موقع این قدر حالم خوش بود که فک میکردم اگه معماری قبول نشم یک سال دیگه می خونم ! ولی الان میبینم اصلا حالش نیست . هنوز نمیدونم چه کار کنم . IT یا این یا اینکه 1 سال دیگه بخونم برم معماری که دوسش دارم ...

سروش وقتی فهمید که بعد معماری نه برق زدم نه کامپوتر و یک راست اینو زدم بسیـــار فحشمان داد ! و گفت حتی عرضه انتخاب رشته هم نداری ریدی یره !نه سروشمون خیلی هم بی ادب نیست این جوری به نظر میاد 

هر کی میتونه یکم اطلاعات در مورده IT و مدریت جهانگردی به من بده و این که چه درسایی داره و ...... 

پیشاپیش واسه اطلاعاتی که میدین واقعا ممنون

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 5:52 قبل از ظهر نويسنده باران

کلی چیزی نوشته بودم همشو سیو کردم بعدا .. اینی که می خوام بگم مهمتره . این پست هیچ ارزش قانونیه نداره فقط صرف عذرخواهی از یک اقا قور قوریِ ! خیلی زیاده ولی واسم خیلی مهمه  معذرت.

امروز از کلاس ۹ رسیدم خونه . تا لباسامو در اوردم شد ۱۰ . رفتم که بخوابم . اخه جدیدا شبا بیدارم بعد کلاس میام می خوابم . ۱۰:۲۰ از صدای ویبره گوشیم بیدار شدم . فک کردم سارای . اخه بهش گفته بودم خواستی با حامد بری بیرون بزنگ بیدارم کن که منم بیام و مثلا با من بیرونی . ولی محدثه بود ( خواهره مهشاد ) گف آن شو کارت دارم . پاشدم به زور . نمی خواستم دیگه حرفی بشنوم چون به مهشا اعتماد داشتم دیگه فقط رفتم که ازش بپرسم چرا این کارو با ما کرد   حالا من غریبه ام ولی داداشه خودش چی . این مدت داغون شد بچم . به من گفت پارسال عید که یه سر رفتم خونمون دیدم مامامنم از مهشاد گله داره و میگه درس نمی خونه . رفتم باهاش صحبت کردم که بفهمم چش شده . فهمیدم به خاطره توئه . اخه من دی ماه اون سال بابام قضیه رو فهمید و راه ارتباطی ما قطع شد و خوب جوفتمون داغون شدیم . من این هیچ وقت از اون روزا تو وبم نگفتم چون زیادی یه جوریه . ترجیح میدم فراموش کنم . بعد خواهرش بهش گفته چه قدر باورش داری اونم گفته به اندازه رابطمون و خیلی خواهرش خواسته منو امتحان کنه و ببینه منم همون جور که گفتم به داداشش باورش دارم یا نه که مهشاد نمیزاره و میگه وقتی من باورش دارم پس حرفشم باور میکنم . تابستون پارسال یه تعاونی میزنن واسه کارمندای شرکت مای و مهشادم میشه مسئول اونجا فقط به این دلیل که می خواستن یه اشنا سرپرست باشه و بهش اعتماد داشته باشن . ولی سختش بود هی از قزوین بره تهران کلا هم دوست نداره به واسطه باباش بهش کار بدن کارم اصلا ربطی به رشتش نداشت و سر یه مسائلی تصمیم میگیره خرجشو جدا کنه و خوانوادش مخالفت میکنن با این کارش . وقتی هم خودش میره کار پیدا میکنه مامانش اینا میگن دیگه خونت نمیایم و اقاییم خیلی اذیت میشه ولی بعد میبینن این کوتاه نمیاد گاهی میامدن . بعد محدثه گف وقتی خونش بودیم همش تو اتاق خودش بود یا داشت اس ام اس میداد و همه خانواده حتی بابام هم می دونستیم با تو رابطه داره و از این بابت اصلا ناراحت نبودیم ولی رفتارش با ما خیلی سرد شده بود و کلا فرق کرده بود . گفتم مگه نگفتین مهشاد این مدت خونه خودش نبوده و چون از لحاظه روحی حالش بد بوده اورده بودینش پیشه خودتون . 

محدثه : بذار بگم توام مثل مهشاد عجولی . چند وقت پیش به مامانم گفتم می خوام امتحانت کنم و اونم مخالفت کرده اساسی ولی من انجام دادم . می خواستم به بدترین شکل مهشادو پیشت نشون بدم . می خواستم ببینم کسی که داداشم به خاطرش این همه کار میکنه واقعا طبق گفته خودش باورش داره !؟ مهشاد و مازیار پشتیبانای منن ... اون بچست . من هیچ وقت نمیزارم اونا خودشونو نابود کنن . من استخوناشم اگه بپوسه جلو کسی همین جوری نمیزارمش !

من : والا ما هم چشم به استخونای داداشه شما نداریم ! هم حرصم گرفته بود هم نمیدونستم چی بگم . نمی خواستم بی احترامی کرده باشم ...

محدثه : باید بهت اطمینان پیدا میکردم . من تو و خانوادتو نمیشناسم ( حالا انگار من هر روز با خودش و خانوادش رفتو امد داشتم یا میشناختم ) اون روزم خیلی ازت عصبانی شدم که حرفامو باور کردی و مهشادو راهی بیمارستان کردی . و فهمیدم بهش دروغ گفتی که باورش داری و حتی ذره ای بهش اعتماد نداری . اگه رابطتون بهم می خورد من اصلا ناراحت نمیشدم چون تو به داداشم دروغ گفته بودی و باید بهم می خورد رابطه !! من اصلا عذاب وجدان ندارم از کارم توام اگه فک کنی حق میدی بهم !

منو میگی دیگه غاط زده بودم اساسی ... برگشتم گفتم : خیلی خوبه که عذاب وجدان ندارین چون من اگه بودم شب خوابم نمیبرد از ناراحتیٍ کاری که کردم . میدونین چیه شما باختین . من بین حرفه شما و مهشاد اونو باور کردم چون با وجود توصیه های شما و قولی که داده بودم نگم بهش همون روز گفتم ... برگشتم بهش گفتم هیچ وقت کسی رو نفرستادم تحقیق کنن در موردت چون هیچ وقت بهت بی اعتماد نبودم الانم دارم بهت میگم چون هنوزم نیستم . ترجیح میدم حرفه تورو باور کنم نه خواهرتو ! قشنگ حس کردم برق ۳ فاز از سره خواهرش پرید . برگشت گف واقعا گفتی !؟ گفتم اره الان خوشحالی که من  داداشتو باور داشتم !؟ الان بهت ثابت شد !؟ خب حالا که چی !؟

 بسه دیگه بیشتر از این نمی خوام صحبت کنم . من زبونه تیزو حاضر جوابی دارم .. هر کی دیگه الان جای شما جلوم نشسته بود میدونستم چی بگم بهش ولی نمی خوام حرمتای بینمون بیشتر از این از بین بره ... شما با من بدترین کاره ممکنو کردین به بهانه اینکه من غریبه ام و مهشاد داداشتونه به خودتون اجازه دادین با احساساته من بازی کنین .... معمولا دختراین که به طرف شک میکنن و امتحانشون میکنن تا بفهمن احساساتشونو دارن با کی تقسیم میکنن اون وقت ببینین شما چه قدر منو پست فرض کردین که به خودتون اجازه همچین کاری رو دادین . گفتم سعی کنین منو چند سال دیگه کناره داداشتون تحمل کنین .

محدثه :از این که فهمیم باورش داری خوشحالم ولی این دوست داشتن به درد نمی خوره چون پایان داره . اگه همو دوست دارین پس چرا واسش پایان معین میکنین . از رفتاره مهشاد مخصوصا اون شب که راهی بیمارستان شد فهمیدم نمیتونه ازت جدا بشه ( قربونش بشم من )

من : این دسته ما نیست . ما فقط یک بار در مورده ازدواج حرف زدیم و به این نتیجه رسیدیم که الان خیلی بچه ایم که بخوایم به هم قولی بدیم .دسته ما نیست . میبینی ۴-۵ سال دیگه خانواده ها مخالفت میکنن و تمام . پس الکی خودمونو امیدوار نمیکنیم . بعد به شوخی گفتم اصلا مهشاد میگه من نمی خوام زنم بشی و حالا اگه تا ۵ سال دیگه دختر خوبی بودی شاید بیام خاستگاریت  حالا محدثه جدی گرفته میگه مهشاد خیلی ادم خود داریه و تو که دوسش داری باید به حرفه دلش گوش کنی نه زبونش . نظرت محترمه ولی دوست داشتنت کامل نیست !

محدثه : الان از من ناراحتی !؟

من : نه می خوام از شدت خوشحالی برم تو کوچمون برقصم!

موقع چت خیلی بهم برخورد . داشتم گریه میکردم به خاطره بازی ای که باهام شده و از یک طرف می خندیدم که مهشاد بهم راست گفته همه چیزو . ولی حاله خرابی داشتم .

من اشتباه کردم ... حرفی ندارم واسه دفاع بگم . حتی رضا فهمید من دارم اشتباه میکنم ولی خودم ۱ هفته داشتم کسیرو که عاشقشم ازار میدادم ناخوداگاه . تقصیر محدثه نیست تقصیره منه . متاسفم واسه فکرام؛ واسه کارام؛ واسه رفتارم باهات . میدونم این قدر مهربونی که همون موقع منو بخشیدی ولی وقتی ظهر برمیگردی میگی به خاطره حرفای خواهرم معذرت می خوام می خوام از خجالت برم تو زمین.فک نمیکردم یه روزی دلیل بیمارستان رفتنت من باشم .اخه تو چرا این قدر مهربونی بچه ننه یه دیونه !؟دوست دارم قور قوریه چشم عسلی .

لطف کنین به کسی فحش ندین تو نظرات این پست از اینجا خانواده رد میشه زشته !

من به عشق به صورت یه تعهد دوطرفه فک میکنم  مهشاد مخالفه میگه نه این معاملست که چون تو به من تعهد داری منم بهت تعهد دارم . ولی من میگم اگه دو طرف از لحاظ ذهنی به هم تعهد نداشته باشن عشقی وجود نداره . ولی این پسره هی سفسته ( صفصته !؟ ثفثته  ) میکنه . حالا شما بگین مگه عشق یه تعهد دو طرفه نیست .

خدایا هزاران بار ممنونتم ... نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم . مرسی بابته همه روزای خوبو بدم . مرسی واسه خانوادم و مرسی واسه داشتنه اقایی به این مهربونی. خدایا ببخش این بندتو .... خودم میدونم گاهی بدم و گناه زیاد دارم ولی اینم میدونم تو بزرگتر از اونی که همرو تو این شبا نبخشی

منم تو این شبای احیا دعا کنین

+ تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 1:24 قبل از ظهر نويسنده باران |

نمیتونم بگم خدا چراااا ...... چون اگه بگم مسلما خدا میگه خب کره خر تو که IT دوست نداری غلط میکنی که میزنی !! حالا من مهندسی IT قبولت کردم میخوای بیام تخم محبتشم تو دلت بکارم ! البته فک کنم لازم به گفتن نیست که خدا خیلی با ادبه و نمیگه کره خر میگه بنده  کره خرم ! خداییش حق داره بگه دیگه من از IT یا کامپیوتر متنفرم نمیدونمم چرا ولی اینم نمیدونم چرا IT زدم ! حالا اگه با این رتبه نجومیم تو سراسری معماری یه گورستونی قبول شدم که شدم نشدم یه سال می خونم . کاملا هم میدونم مایه ننگه فامیلم چون تا حالا کسی پشت کنکور نمونده تو فامیلمون جز من که یکه تاززززم

ولی خداییش از همون چند روز پیش که اسممو به عنوان نفرات برتر آزاد تو سایت ندیدم فهمیدم یه جای کار خرابه و تقلب شده ! اصلا همه این مملکت شده تقلب ! جانه شما . دیگه فعلا بحث دانشگاهو بی خیااااااااااااال

5شنبه رفتم با رضا شلوار لی خریدم ... خودشم خرید . سر ظهر رفتیم افتاب بگیریم دهن روزه ( حالا من نبودم رضا که بود ولی منم اومدم خونه حتی ا لیوان ابم نخوردم چه برسه به غذا ). کلا جیبامونو خالی کردیم اومدیم . من یه کیف پولم خریدم از جوردانو اخه کیفه قبلیمو گم کردم و از اونجایی که جوردانو دمه دهنمه رفتم از اون خریدم ! الان فقط یه تاپ لازم دارم واسه افطاری عمم .

جمعه هم خونه نگین دعوت بودیم . منو صدف . نگین میگه تو دبی تو سرویس یه خانمه این جوری  نشسته بغلش همش نصیحتش کرده که چرا تاپ پوشیدی و مگه تو مسلمون نیستی ، من  نمیفهمم این چه اخلاقه بدیه این ایرانیا دارن که تو کارایی که به خودشون مربوط نیست یا تو اعتقادات هم دخالت میکنن . نگین خودش مامان باباش همراش بودن این زنه چی میگه دیگه اخه !!! خونه ادم کثیف میکنن ها. نگینم واسمون ساعت سوغاتی اورده خومشله صدفم یه زنگوله اورده واسمون از مالزی ! آویز موبایله ولی زنگولست به من چه !!؟

دیروزم جاتون خالی بعد افطار با نگینو صدفو نکیساو من و رضا و بیژن و رضا رفتیم کوهستان پارک . خودمم میدونم دو بار گفتم رضا یکی داداشه منه یکی داداشه صدف اتفاقا هم سنن ولی رضای ما ۳ ماه بزرگتره . اقا این قدر خندیدیمو خوش گذشت . 1 سالی میشد نرفته بودم . ترسه خونم اومده بود پایین اساسی که اونجا خوب داد زدم . این قدر با نگین جای مجیدو مهشادو خالی کردیم هر کی میدید فک میکرد ما چه ذلیلیم !! والا به خدا . ولی جاشون خیلی خالی بووود . جایه سارا هم خالی بود . قرار بود بیاد ها بعد کنسل شد .

مهشاد میگه نماز روزت قبول ... میگم متلک ننداز میدونی من روزه نبودم . خیلی جدی برگشته میگه خوب نمازت قبول باشه !! نه بابا اقاییم این جوری نشون میده وگرنه به این تعطیلیا هم که فک میکنین نیست !

وبمم خونده بود جمعه. حس کردم خونده . هنوز باهم حتی حرفم نزده بودیم اولین sms من این بود که کافی نت بودی ! نمیدونم از کجا حس کردم که خونده.بعد نشستم خودم خوندم و احساس کردم اگه جاش بودم ناراحت میشدم

دیشب داشتم sms های محدثرو می خوندم . به یه چیزی خیلی دقت کردم . دیدیم دقیقا بعد سلام و معرفی خودش ازم رتبمو پرسید اونم خیلی جدی . من رتبمو نگفتم فقط گفتم انتخاب رشته کردم ولی هنوز نتایج نیومده . بعد گف پس مجـــــــــاز شدی . اگه میشه رتبه دقیقتو بگو . گف این حرفمو به حسابه فضولی نذار حرفی که می خوام بزنم به رتبت ربط داره . امروز ظهر به مهشاد گفتم . بعدم گفتم اگه مثلا رتبمو می گفتم 2000 بازم این حرفارو میزد خواهرت !! گف منظور !؟ گفتم هیچی همین جوری پرسیدم شاید ابجیت می خواسته داداششو از دسته منه خنگ نجات بده احساس کرده داری حیف میشی !ردش نکرد ولی قبولم نکرد نظریمو . البته بعدش تا 1 ساعت رفت تو لاکه خودش و هیچی نگفت که اون روش که اومده بالا بره خونشون ! معمولا اگه از دسته من یا کسی عصبانی و ناراحت بشه sms نمیده که یه وقت تند حرف نزنه باهام . این باره چندمشه این کارو میکنه !

هی اقا قور قوریه چشم عسلی هنوزم خیلی واسم عزیزی و دوست دارم

کلا دیشب نخوابیدم الانم که وقت خواب ندارم پس نشستم اپ کنم . ساعت 6 باید برم حاضر بشم که 7 آموزشگاه باشم . الان که فک میکنم میبینم چه کاره بدی کردم کلا صب برداشتم هااا . اخه قبل سحر که نمی خوابم بعدشم که 5 بخوابم تو میای 6 منو بیدار کنی اخه !!؟

من میرم حاضر بشم .... فک کنم پشت ماشین خوابم ببره تصادف کنم روزه اولی ناک اوت بشم

توضیح نوشت : مجید b.f نگینه . نگینو صدف دوستای صمیمیم هستن که 4 ساله باهاشونم . نکیسا دوست صمیمی صدفه . بیژنم دوسته رضای صدف ایناست ! خب خاله یکم به مخت فشار بیار دیگه !

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 5:36 قبل از ظهر نويسنده باران |

از این عادات ماهانه متنفرررررررررم ! از صب اینقدر حالم بده .از اونجاییم که لوس نمیکنم خودمو بنابراین هیچ وقت هیچکی تو خونه نمیفهمه من روزه نیستم ! نه من شارژ دارم نه مهشاد پس بنابراین هیچی هم نیست نازمو بخره و قربون صدقم بره با این حاله بدم ! جالبه که وقتی تو ماه رمضون مریضم بازم از همه شما بیشتر روزه ام ! سحری که کم می خورم بعد تو طوله روزم هیچی نمی خورم حتی یه قطره اب . اصلا نمیتونم عادت ندارم ترجیح میدم نخورم افطارم که کم می خورم چون میگم من که روزه نبودم بنابراین لاغر میشم ... حتی نرفتم یه چی بخرم که بتونم مسکن بخورم ! خودم میدونم خرم شما نمی خواد هی تکرار کنی! به هر حال گفتم که بدونین خاله الان عصاب مصاب ندارم اومدین جلو بدون دستو پا برگشتین با خودتونه !!

امروز صب رفتم بابارو بیدار کنم دیشب ۲ خوابیده بود واسه همین داشت چرتو پرت میگفت . میگف شما که گفتی این داماده خوب نیست این که خیلی مستقل بود !! میگم سحری بابا ! میگه مگه تو این منطقه هم میشه چیزی خورد . میگم نه والا اینجا خط مقدم غذا نمیدن که ! میگه اها نقشه های فلانی رو می خوای ٬ میگم نه مهندس فلانی سنس زیاده به درد من نمی خوره نقشه هاشم ماله خودت ! یکم تکونش دادم چشاشو باز کرده ولی هنوز خوابه . میگه ها تویی مثل کنه چسبیدی به من ٬ شپش وامونده ٬ جلبک ! دیگه این اخریارو گف من بلند زدم زیره خنده از خواب پرید . میگه به چی می خندی کله سحر ! میگم بهم فحش دادی بابا ... میگه من که یادم نمیاد والا :-"

دارم مامان موشه میشم ! قبل کنکور یه همستر گرفتم ( سروشم کلی گف خاک تو سرت یه ماه تا کنکورته به جای کتاب موش بخر هی ) بعد بچم این قد ناز بود قربونش بشم . شبی دو ساعت میبردمش تو حیاط میگردوندمش واسه خودش از همه گیاهامون می خورد .بعد یه شب دادمش رضا ببرش گردش بچمو گم کرد  . حالا مهشاد می خواد واسم همستر بخره دوباره . گفتم جفتش پسر باشه گف نخیرم من دختر دوس دارم مهم اینه که سالم باشه دختر پسر نداره که مگه نه :)) ؟ کلی بهش سفارش کردم که چند ماهه باشنو خواهر باشن و اگه واکسنی چیزیم لازمه میبری میزنی واسشون بعد به من میدی . گف پرو میشن وگرنه یه دخمل میگرفتم یه پسر ولی واسه خانمییه من زوده مامان بزرگ بشه میگه اگه اذیتت کردن بگو بذاریمشون سر راه :( نه همیشه به این ظالمی و دیکتاتوریو مرگ بر امریکایی نیست اقاییم !!!! دیگه باید برم دنبال سیسمونی خواهر !! خودش اول مهر میاد اونارم میاره :-*

نه این که یک هفتس سارا رو ندیدم دیگه دلم تنگ شد گفتم پاشه دیروز بیاد اینجا افطار رضارم فرستادم هلیم بخره سروشم گفتیم بیاد دیگه کلی چرتو پرت گفتیمو خندیدیم اساسی . امروز هم خونه مستاجرمون دعوتیم می خواستیم سارا رو هم ببریم که نشد اخه رف خونشون . بالاخره عضوی از خانوادمونه دیگه !فقط من نمیدونم تو این ترافیک چه جوری برسیم بالا !! حالا من با این حالم کی حوصله افطاری رفتن داره .

کلاسای قان قان سواریم از ۱۱ شروع میشه تا ۲۲ شهریور . هر روز ۷ تا ۹ ! اخه ساعتای دیگش گرمه هوا ! نه خداییش دهن روزه ساعت ۳ ظهر سگو بزنی از خونش درمیاد که من برم !؟ ایشالا دیگه تا اخر تابستون تصدیق میگیریم و به هیچ دردمونم دیگه نمیخوره ! هــــــــــــــــــــــــــــــــــــی !

یکی منو ببره واسم یه شلوار لی و تاپ بخره ... ۱۳هم یه افطاری دعوتیم من لباس نو میخوااااااااام مامان ! کی برم قبل افطار که تلف میشم بعد افطارم فک کنم بیشتر مغازه ها بسته باشن اره !؟

نگین از دبی اومد ٬ صدفم که چند روزه اومده از مالزی ...... حالا فقط نمیدونم چرا کسی نمیاد دس بوسی  ما و سوغاتیامونو بده

امروز زنگیدم سفارش بزارم اخه فک کردم انبارو پر کردن ولی هر چی خوندم گف ندارم رید به اعصابم اساسی . کلی نشسته بودم تا صحر نوشته بودم چی بخرم 170 تومن جنس بود . اقاهه گف سفارش بزار همینارو معلوم نیست فردا داشته باشیم . گفتم نمی خوام می خواستم امتیازم پر بشه که الان نمیشه !

چه قدر ناراحنم این بلاگفا رمزی شده ... گاهی حالا لازمه هااا مثلا واسه عکسی چیزی ولی کلا دوسش ندارم چون این یعنی خیلی جاها که خواننده خاموشم فرت  !

یکم از توهماتم نسبت به مهشاد کم شده .... داریم بهتر با هم برخورد میکنیم خودمم این جوری اروم ترم ،احساس میکنم همه چیز درست میشه ، فقط تا اول مهر همه چیز ثابت میشه بهم . دیشب یه سوال ریاضی ازش پرسیدم به چنان سرعتی جواب داد برگشم به شوخی گفتم نه معلومه پیام نوری نیستی ! این قدرم الان اعصابم از دسته مامانش اینا خورده که خدا میدونه . از اون روز همه خونه این بیچاره تلپ بودن چون حوصلشون سر رفته بود از تهران حالا اول ماه رمضونی مامانشو باباش رفتن خونه شمالشون ! حالا این میره سره کار دهنه روزه سحری و افطاریش چی !؟ یه خاله مجازی داره فرستادمش اونجا تا چند روز . مجازی میگم چون خالش نیست.اینا کلا دوستای خانوادگیشون یا خالن یا عمو . مثلا دامادشون قبل از اینکه دامادشون باشه عموی مهشاد بوده

میرویم حاضر شویم مارم دعا کنین دم افطار ! خوب با اجازه

+ تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 6:31 بعد از ظهر نويسنده باران |