تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
 

 

 

 

        اینجا از خاطراتم مینویسم...از شبای بی تو بودنم

امتحانه تئوریه اموزشگاهو قبول شدیم و الان قراره یکشنبه برم قان قان سواری  البته یکشنبه باید برم روزشو تعیین کنم .اگه قبول نمیشدم باید میرفتم هفته بعد میامدم امتحان می دادمو کلاسای تئوریم عقب میافتاد !

مامان بزرگه من خیلی پیر نیستا ولی خودشو از لحاظ فکری پیر میدونه و همه کاراشو عمم میکنه . واسه همینم بابام که این خونرو می ساخت یه واحدم واسه عمم ساخت که کناره مامان بزرگم باشه . به هر حال بابام یه خانمه رو گفته بود بیاد با مامان بزرگم بحرفه و یکم از لحاظ ذهنی بهش بفهمونه خیلی تا مردن فاصله داری و این کارا چیه و از اونجایی که سارا یک هفته خونه ما بود و ما گاهی طبقه پایین که خونه مامان بزرگم باشه تلپ بودیم پس این خانمه مارو هم دید ! بعدم گفت من یه گروهی دارم بعضی از این جوونا که به هر دلیلی مشکلی داشتنو من باهاشون مشاوره داشتم هفته ای یک بار یا میریم شام یا پارک و ...ما هم شماره دادیم که ماهم پایه تشریف داریم از نوع چهارتاییش.

اینجوری شد که سه شنبه رفتیم بیرون . من که اندکی کلاسو پیچوندم که تا ۸:۳۰ اونجا باشم و چون حوصله نداشتم یه دربست گرفتم ( ایکونه یه خاله مرفح بی درد گشاد ) ! چون کلاس بودم با مقنعه و اندک مقداری ارایش و یه کیف مدرسه با کلی اعتماد به نفس کاذب که به خودمون تو راه داده بودیم که نه تو همین جوری هم از همشون شیک تری وارد شدیم اون شب خیلی ها نیومده بودن . ۵ تا دختر بودیم ۲ تا پسر . یکی از این دخترا بر حسب اتفاق همکلاسی من بود . دیگه پرسید چه کارا می کنی منم که دلم پر از دست این کلاسه و اون تیپ ضاغارتم و معلمم گفتم میرم اموزش رانندگی فلان جا . گف خاله من اونجاست و ما فهمیدیم که این خانمه که به همه مشکوکه خالشه ! بعدم همون جا زنگید به خالش٬هم وقت نداد من بگم زنگ نزن من جیم شدم گفتم کلاس داررررم

ما به این خانمه میگیم بیتا جون یا خاله . دخترشم بود ( این قدر لوس بود ای ای ) ۱ سال از من بزرگتر بود . داشت میگفت دختر من به مامان بزرگش میگه پپر . من نفمیدم میگه مامان بزرگشو این جوری صدا میکنه یهو برگشتم گفتم سارای ما هم یه مرغ داشت بهش میگفت پَپَر ! حالا یکی نیست بگه دختر تو اظهاره وجود نکنی نمیشه ؟ دچاره بیماره خود مطرحیم مادر . یهو دیدم سارا داره بهم چپ چپ می نگاهد ! والا چرا ٬ ما که نفهمیدیم . رفتیم پیتزا خوردیم بعدم تا ۱۱ شب مثل علافا تو خیابون رفتیم ۲ نفرو رسوندیم پیاده بعدم تاسکی گرفتیم نخود نخود هر کی خونه خودش دیه .

داشتم به مامانم میگفتم بیا تو پولداری ازم خرید کن گف نه بابا در حاله حاضر از همه بی پول تر منم . مامانم یه خونه داره واسه خودش داده دست مساجر . گف این مستاجر جدیدم یه خانم تنهایه که جند... از کار درامده . ساعت ۱۲ شب میامدن واسش پرده نصب کنن یا بهانه های دیگه که بالاخره لو میره و مامانمم حسابشو خالی میکنه تا پوله پیشه این خانم رو بده تازه گف اجاره این ۲ ماهشم پسش میدم نمی خوام ! فعلا بابا جلوست چون یه مستاجره خوب گیر اورده واسه خونش که تا ۲ سالم می خواد بشینه ! ۱-۰ به نفع بابا ! حالا این وسط به ما کوفتم نمی رسه این قدر تشویق میکنم !

این خانمی اندکی از این لباس چرکاشو خونه ما جا گذاشته . حالا هدفش چی بوده نمی دونم والا ! ما هم دادیم مادرمان شستنشان بلکن به درده ما بخوره که نخورد چون ما اندکی تفاوت سایز داریم . چیزای به درد بخورشو برداشته برده تا تیکه اخر ! یه رژ یا حتی مسواکشم جا نذاشته که به درد بخوره حداقل ( اه نداره که ) !! تازشم الان من میدونم داره فحش خواهر مادر میده بهم !

باز دوباره ماه رمضون شروع شد و بساط شیر درست کنی ما هم راه افتاد ! شیر ٬ موز ٬ عسل ٬ خرما ٬ بادام !!!! دیگه این اخری امسال اضافه شده . خودم با ترس می چشم این معجون رو که خودم درست کردم . تازه بابا میگه ۱۰ تا خرما من ۱ دونه میریزم. خوشم نمیاد از خرما حالا یکی نیست بگه توکه نمی خوای بخوری :)) بابا چون چند سال پیش خون ریزی داشته معدش نباید چیزه سنگین بخوره یا اگه بخوره نمیشه بعدش بخوابه چون به معدش فشار میاد . بابای من ترجیح میده بعد سحر بخوابه و سحری شیر بخوره

مهشاد داره روزه میگیره ! اصلانم به حرف من گوش نکرد . بعد ماه رمضون پارسال چندین دفعه دیگه معده درد شد . اخرین دفعشم ۲ ماه پیش بود خونه خالش که از درد بیدار میشه و بدنش ضعف میکنه و شروع میکنه به لرزیدن از درد  پسر خالش میبرش بیمارستان زیره سرم با کلی مسکن ! من می دونم حالش بد میشه . این هنوز واسه فشارش قرص می خوره تازه سره کارم میره البته ساعتاش کمتر شده . از ۶ تا ۲ ٬ از ۲ تا ۱۰ شب و از ۱۰ تا ۶ صبح . این هفته شیفتش از ۶ تا ۲ . میترسم فشارش یهو بیافته یا دوباره معده درد بشه بعد چند روز ! احتمالا به علی ( پسر خالش ) اس میدم میگم بیاد اینو ببره دکترش ببینیم اجازه روزه داره یا نه ! تازه اقا واسه من پیشوازم گرفته .... گاهی این قدر با دین میشه که من می مونم تو کف !

گاهی فک می کنم این معده درداش دروغه البته از بعد از حرفای خواهرش ٬ نه فقط این موضوع ! دیگه به هر کدوم از حرفا و رفتارای گذشتش که فک میکنم با خودم میگم احتمال داره دروغ باشه حتی ۱ درصد . این فکرای لعنتی ار اخر دیونم میکنه . دوست ندارم این جوری شکاک باشه . خوبه که فعلا سیستمش مشکل داره و اینجارو نمی خونه . بخونه خیلی دلش میشکنه که حتی خانمیش راجع بهش این جوری فک میکنه گاهی الهی بمیرم من چقدر بدم . یه شب برگشت گفت درکت میکنم که بهم اعتماد نداری و حق داری تا بهت ثابت نشه باورم نکنی . این حرفش یکم عذاب وجدانمو کم کرد .... ولی اگه حرفای خواهرش دروغ باشه خیلی بینمون خراب میشه ٬ خراب که چه عرض کنم میکشمش . من این قدر به خواهرش اعتماد داشتم که با مهشاد این جوری کردم که حالش این قدر بد بشه و الان دارم از عذاب وجدان داغون میشم که همچین کاری باهاش کردم مخصوصا شبایی که بچم حالش بده میشه . 

شب بعد این اتفاقا که به رضا گفتم کلی دعوام کرد به خاطر کارایی که با مهشاد کردم . گف همیشه تو این فیلما از زنایی که با حرف یا زنگ هر ننه قمری نسبت به شوهرشون بی اعتماد میشدن حالم بهم میخوره بعد خواهره خودم با دوستش همین کارو کرده ! کلی هم گف خاک تو سرت . مهشادو بابا و من و مامان دیدیم و این همه ازش تعریف کردن بعد تو با یه حرف همچین رفتاره احمقانه ای میکنی اونم بعده ۲ سال. إإإإ  خوب خواهرش که هر ننه قمری نیست ! البته کلی بعدش شوخی کردو چرتو پرت گف که منم یکم از فکر بیام بیرون . گاهی از بعضی حرفاش معلوم میشه تیزهوشان میره و بیشتر از سنش میفهمه ولی گاهی دیگه خدا به خیر کنه از هر کانایی کودن تره !

تو این ماه رمضونی ما رو هم دعا کنین تو رو خدا که عقلمون بیاد سره جاش و از این اوضاع دربیام .... ما هم دعاتون میکنیم که خدا یه صبری به اطرافیانتون بده  فعلا بوس بوس بوس (اه اه چه جلف) !

+ تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:12 قبل از ظهر نويسنده باران |

دو هفته از اون روزت گذشت ... دو هفته بد واسه جفتمون . از هم خیلی دور شدیم به اندازه ماه ها . بهم زنگ میزدیم طبق عادت ولی حرفی نمیزدم و بعدشم قطع میکردیم ولی چند روزه بهتر شدیم . الان بیشتر به مهشاد اعتماد دارم . ولی به خودشم گفتم تا بهم ثابت نشه نمی دونم کی راست میگه . مهشادم حاله جسمیش بهتره به جز فشارش که هی بالا پایین میشه و گاهی تپش قلب . ولی هنوز هم سر کار میره پسره سرتق ! می دونین من اون روز که خواهرش ۲ ساعت بهم اس ام اس داد کور شده بودم اصلا این دو سالو از یاد بردم . یادم رفت مهشاد رتبه کنکور ازمایشیاش حتی ۲۰۰ یا ۴۰۰ هم بوده بعد چه جوری کشاورزی پیام نور داره میره . یا به یه دانشجوی ترم دوم کشاورزی چرا باید تو کارخونه تولید قطعات برقی کار بدن . اخه وقتی میزنگم صدای گل کاری نمیاد به جان شما نمیدونم ٬ نمی خوام علاقم جلوی چشامو بگیره و مثل این دخترای احمق رفتار کنمو بگم نه من میشناسمش و بهش ایمان دارم ٬ من گه خوردم اگه همچین حرفی بزنم . من چه جوری من تونم ادعا کنم کسی رو که تو تهرانه و من سالی ۳ بار میبینمش میشناسم این حرف حماقته . به خاطر ابروم جلو بابامم شده مهشاد نباید تو زرد از اب دربیاد . من اعتماده بابامو به یه ادم دروغگو نفروختم . بی اعتمادی خیلی بده . من دخترم ٬ دخترایم که بابایی . حالا فک کنین من اعتماده بابامو دو سال از دست دادم سر همون جریانا ولی الان این قد بابای توپی شده ( جیگرشو بخورم ) . منی که ۴ تا کوچه رو تا دبیرستانم منو میرسوند میتونم تا ۱۰ شب برم بیرون با دوستام یا سارا . فقط سره قضیه مهشاده که باهاش رو راست نیستم . دیگه یه بار گفتم ۲ سال پیس واسه هفت جدم و ابادم بسه !

واقعا از حرفای همتون ممنونم چه نظر خصوصیا چه بقیه قربونه همتون بشم . ادم وقتی تو سختی میافته میفهمه چه ادمای خوبی دورو برش داره . اگه حرفای شما نبود برنمگشتم طرفش حتی رو حرفاشم فک نمی کردم چه برسه که بهش اعتماد کنم یکم . شب بعده اپم حمید اس داد که خاله من میرم قزوین تحقیق و کاری نداره فقط چند ساعت راهه . هر چی هم گفتم نه گوش نمیداد میگفت تعارف میکنی ! اصلا توقعشو نداشتم همچین حرفی بزنه . بعدم گف مگه ما دوست نیستیم ٬ دوستا واسه هم زیاد از این کارا میکنن الهی :) من که به هر حال خودشو جرم میداد که نمیذاشتم بره

کسایی که پرسیده بودن اشنا دارم یا نه . اره دارم یکیش همین حمید . یکیشم داداشه لوپ لوپ که واقعا اونجا می خونه یا خیلی های دیگه .... به حمیدم همینو گفتم . گفتم میخوام این مشکلی رو که خواهرش درست کرده خودش حل کنه . باید بتونه خودشو ثابت کنه ! یعنی من ازش توقع دارم که بیاد مشهد و منو قانع کنه . حتی شده یه ساعته بیادو برگرده (پوله من که نیست ) ولی تو ماه رمضون نمیشه پس میافته ۱ ماه دیگه .

کسایی که گفتن نمیدونن ما الان چه کاره همیم . ما دو تا دوستیم که منکره علاقمون به هم نیستیم بالاخره دو تا جنس مخالفیم و نسبت به هم کششه بیشتری داریم تا دو تا دختر که دوستن ولی فقط جاست فرندیم . اصلا قصد ازدواج نداریم . حتی در موردش حرفم نمیزنیم . اصلا هنوز واسه این حرفا بچه ایم .به قوله مهشاد خیلی بچه تر از اونی که بخوایم به هم تعهدی داشته باشیم. جلوی سرنوشتو نمیشه گرفت ٬همیشه آینده دست ما نیست که بخواییم واسه ۵ سال دیگش خیال پردازی کنیم . من با مجیدو نگین میرم بیرون ٬ من با سروش تو سرو کله هم میزنیم و حرفای زشت میزنیم و اونم اجازه داره با همه دخترای فامیلشون برقصه بهمون بر نمی خوره و حس خیانت شده ها بهمون دست نمیده چون به حقوق هم احترام میزاریم . اصلا من اگه بخوام می تونم همین فردا عروس بشم برم ( ولی جفتمون دق می کنیم ) خو همو ۲ ساله دوست داریم کم که نیست .سعید جان الان کاملا فهمیدین نوع رابطمونو

هر روز عصر کلاسه تعلیم رانندگی دارم . البته الان فقط تئوریشه . یکشنبه یه کتابه ۲۰۰ صفحه ای گذاشتن جلومون گفتن ۵ شنبه امتحانه . ما هم از خوشحالی ذوق مرگ شدیم . دو تا معلم داریم یکی از یکی دیگه خل تر . اون یکی که فک میکنه ما همه بهش مظنونیم . گوشیش زنگ زده بعد که جواب داده برگشته واسه ما توضیح داده که چه کارش داشتن و واجب بوده بعد حالا ما که حرفی نزدیم . خودش میگه نگا کارم به کجا کشیده باید واسه اینا توضیح بدم چرا گوشیم زنگ زده . اصلا به شما چه ! ما بازم چیزی نگفتیم گفتیم الان عصبی میشه میاد می خوردمون . اون یکی هم که یه پیرمرده با نمکه که کلاسو با صفحه حوادث روزنامه اشتباه گرفته . وسط کلاس خاطرات مرگو میرو میگه . یا میگه اول تابستون ۲۵ نفر تو شمال غرق شدن و کلی خاطرات از دریا گفت و دوستای خودش که تو دریا مردن ! کلا از ۱۰ سال پیش تا حالا همه مرگو میرای جاده ای و دریایی رو گفت ! اخر کلاسم گفت از این صفحه تا این صفحرو جلسه دیگه میپرسم . ما نفهمیدیم اینارو کی درس داد و بسیار فیض برده و خوچحال شدیم!

سارا شنبه رفت خونشون . بعد ۱ هفته . حیف شد این جوری ۲ تایی بیشتر موضوع واسه خندیدن داشتیم . حداقل به خودمون که می تونستیم بخندیم هر شب تا ۴ صب مسخره بازی میکردیم .. خواسته نا خواسته این روزای سخت کنارم بود . اگه نبود بیشتر میشستم خیال پردازی های بیخود میکردم . با هم رفتیم عضو اریف لیم شدیم . شدیم مشاور فروش لوازم ارایش !! یه شب جو گرفتمون رفتیم پارک جای خونمون که مثلا به خانمای اونجا پیشنهاده خرید بدیم( چه غلطا ) ! فقط رفتیم ۲ ساعت نشستیم هوا خوردیم بعدم من از داروخونه یه کرم خریدم بعدم رفتیم ۸ تومن خوراکی خریدیم ( احساس کردیم خیلی فروختیمو پول داریم الان . اصنم خنده نداره که ما هیچی نفروختیم ها )

دیدین گاهی تو جام جم تیکه های خنده داره فیلمای قدیمی رو میذاره . اون شب برره گذاشت رضا اخر شب داشت با بابام می حرفید یه تیکرو از تقرل (طغرل ) گفت توقع داشت بابام بخنده . بابام گف اینو کی گفته !؟ گفت تقرل . بابام گف إإإإإ دوستته ؟ همسنه توئه ؟ تو کلاس بسکتبالته ؟ ( ایکونه یه رضا که سرشو میکوبه به دیفال ) .

من همین جا اعتراف میکنم داداشه دوستم نمرده و ما و خانوادش دروغ گفتیم و اصلا خواهرش به من!به خود من گف مصطفی اصلا نمرده و ما تو کمد خونمون غاییمش کردیم و قصد گول زدن نظام و کمک به کودتای پارچه ای رو داشتیم و اصلا گه خورده هر کی گفته مصطفی مرده . دیگه گفتم یه خدمتی به خبر رسانی کشورم بکنم . دیدم فردا تو اخبار میگن اینم نمرده و دستمون رو میشه پس خودم اینجا در کمال سلامت و بدون وجود هیج شکنجه ای و مصرف مواد روان گردان اعتراف می کنم !!! واقعا سعی کنین اخبارو نگا نکنین ! ان ! جان ما کسی منظور برداشت نکنه ها !! نه اصلا ( سوت بلبلی )

راستی یه چیزی تو مشخصات گوشیم اشتباه بود . حافظم ۱۶ GB اشتباهی نوشته بود ۸ !! تازه کی گفت همش نوشته نداره !؟ بیاد خودم توجیهش کنم ( تفنگ من کو ) . اخه عزیزه من دیگه فن اوری کاهش قرمزی چشمو توقع داشتی داشته باشه !؟ مهم اینه که سیستم عامل داره اونم ویندوز . صفش و دوربینش کیفیتش عالیه و حافظش . و قیمتش که خیلی عالی بود از نظر من

کسایی که نظر خصوصی گذاشتن ولی ادرس نذاشتن بیان ادرس بذارن ... نمی خواستم بخورمتون که حرفه بدی که نمی خواستین بزنین که بی ادرس نظر دادین . ماشالا خاله جان .

نظرتون چیه گمشم برم دیگه ها !!؟ من خودم خیلی موافقم .

دوستتان میداریم بسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار .... بازم مرسی از حرفای همتون

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 0:54 قبل از ظهر نويسنده باران |

بدترین روزای عمرمو دارم می گذرونم ........
دوشنبه به خانمی گفتم بیا فردا با حامد بریم بیرون .... یعنی در اصل به مامانش بگه با منه ولی حامدم بیاد ... اخه دیدم حامد 5شنبه می خواد برگرده دیگه واسه همین گفتم بهش فردا بریم بیرون .....
طرفای ظهر یکی بهم sms زد .... خودشو معرفی کرد گف خواهره مهشاده ...... من خواهرشو خیلی میشناسم حتی دوسال پیشم که قرار بود با مامانش بیادو کنسل شد خواهرش باهاش اومدو رفتیم بیرون با خانواده من ٬ یا گاهی به خواهرش sms میدادم گاهیم حرف میزدیم . به هر حال که خواهرشو قبول داشتم محدثه تقریبا 30 سالشه و مهشادم باهاش خیلی راحته و ازش مشورت می خواد خیلی اوقات .
اون روز با یه لحن جدی داشت sms می داد . گف راج به رابطه تو و مهشاد می خوام باهات حرف بزنم . بعدم رتبمو دقیق پرسید و یه چیزای دیگه .... دو ساعت sms زدیم به هم . گف مهشاد به تو گفته چی می خونه گفتم الکترونیکه دانشگاه بین المللی قزوین رتبشم 2000 . گف دروغه داره کشاورزی پیام نور می خونه !!! گف این کارشو بابام واسش جور کرده حتی . گف دروغ گو شده چند وقته به خانوادشم دروغ میگه . ما چند ماهه اوردیمش پیشه خودمونو ... همین جور گف ! منم دیگه حالم بد شد در حدی که حتی نمی تونستم جوابه smsهاشو بدم . بعد زنگید گف به من اعتماد کن به حرفام . گف مهشاد داداشمه و تو غریبه من نمی دونستم به تو دروغ گفته اگه می دونستم زودتر میگفتم . گفتم از من چه توقعی دارین داداشت داره 2 ساله به من دروغ میگه بعد به تو اعتماد کنم . گف خوب باشه می خوای چه کار کنی گفتم عصر که مهشاد از سره کار بیاد باهاش تموم می کنم همین این تنها کمکمه گف می خوای چه بهانه ای بیاری تو به من گفتی حرفامون پیشه خودمون می مونه گف چند روز صبر کن من بهت میگم سر چی تموم کنی ! ساعت 4 دیگه تموم شد حرفامون . من حالم بد بود حسابی. احساسه حماقت می کردم . گفتم دیدی همه حرفای بابات درست بود . نباید اعتماد می کردی . از خودم و مهشاد بدم می اومد به سارا اس دادم من حالم خیلی بده نریم گف باشه عزیزم بعد دلم سوخت دیدیم حامد دو روز دیگه میره و ممکنه همو نبینن به نگین گفتم می خوام بیام خونه شما به بابامم گفتم منو سارا میریم خونه نگین تا 10 ولی اگه خاله زنگید بگو ما رفتیم خرید و بعدشم شام . ساعت 5 به سارا گفتم تا 10 وقت داری برو با حامد بیرون اگه بابام زنگید بگو خونه نگینیم اگه مامانت زنگید بگو خریدیم! دقیقا از 1 تا 4 که داشتم به محدثه اس می دادم بلند بلندم گریه می کردم چون کسی خونه نبود . دو بار حالم به هم خورد . بعدم با اون حاله خرابم رفتم خونه نگین . مامانش منو دید فهمید اوضام خرابه . دیگه واسم گل گاوزبون دم کردنو یکم باهام شوخی کردن . به نگین گفتم گف می خوای چه کار کنی گفتم تموم می کنم ادم دروغگو هیچ وقت قابل اعتماد نیست . اونم مهشاد که خواهرش می گف به همه داره دروغ میگه من نمی تونم بهش اعتماد کنم نگینم تایید کرد گف حالا می خوای چه کار کنی گفتم نمیدونم به محدثه گفتم به مهشاد چیزی نمی گم . یکم فک کردیم یهو نگین گف داداشه لپ لپ قزوین درس می خونه به مهشاد بگو اونو فرستادی در مورده دانشگاش تحقیق کنه اون بهت گفته . هم از سره کار اومد پاچشو گرفتم . این قدر بد باهاش حرف زدم . گفتم می خوام باهات تموم کنم تو یه دروغگو بیشتر نیستی چه طور دلت اومد من یکی رو چند ماه پیش فرستادم تحقیق همین جور گفتم ... گفتم پستو بده برم تو سایت دانشگات گف قزوین نیستم خونه ابجیم . ساعت 11 خواهرش اس زد همه چیزو خراب کردی با این کارت. مهشاد قلبش درد گرفته بعدشم حالش بد شده بردنش بیمارستان . بهش اس زدم جواب نداد از اخر زنگید گف زیره سرمم نمی تونم جواب بدم . من تا صبح فقط گریه کردم . شامم نخورده بودم ولی 2 بار رفتم دلو رودمو بالا اوردم . نصفه شبی سرمو کرده بودم تو بالشتمو داد میزدم . حالم از همه چیز به هم می خورد . به روزامون فک می کردم به حرفاش ، دیوونه می شدم وقتی به این فک می کردم که همش دروغ بوده . تو عمرم 5 ساعت پشته سره هم گریه نکرده بودم . چشام درد می کرد سرم داشت میترکید . ساعت 6 خوابیدم . 10 نگین زنگ زد که می خوای بیای خونه ما گفتم نه می خوام تنها باشم . عین دیوونه ها شده بودم یهو ساکت می شدم بعدم به یه جا خیره میشدمو میزدم زیره گریه های های . تا شب فک کردم تصمیم گرفتم بهش بگم . با خودم گفتم یا خواهرش دروغ میگه یا مهشاد . تصمیم گرفتم به مهشاد اعتماد کنم . زنگ زدم بهش . گفتم برو بیرون نمی خواستم کسی بفهمه من زنگ زدم. بهش گفتم من هیچ وقت نسبت به تو بی اعتماد نبودم که کسی رو بفرستم تحقیق . بعدم گفتم ، همه چیزو گفتم از اولین sms تا اخریش . وسط حرفم زد زیره گریه . بلند بلند . دلم کباب شد . عادت ندارم گریه یه پسرو گوش کنم اونم کسی رو که این جوری دوسش دارم . ازم وقت خواست تا بهم ثابت کنه حرفای خواهرش دروغ بوده . بعده نیم ساعت گریش یکم عادی تر شد . چرتو پرت می گفتم خودمم می خندیدم تا بخنده . می گفتم نگین گفته شاید معتاد شدی ! بعدم دوباره حالش بد شدو قلبش درد گرفت .

یادتونه گفتم حاله مامانش بد شده !؟ چون اون روز غذای شور خورده بودن شبم با مهشاد بحثشون میشه که چه قدر sms میزنی و کیه .... زینب که این قدر اس ام اس نمیداد قبلا نکنه با کسه دیگه ای هم دوست شدی و از این حرفا . روز بعدم همین طور . مهشاد گف محدثه به حسابه خودش می خواسته ما تموم کنیم که مامان دیگه گیر نده چون واسه حالش بده ......
من نمی دونم کی راست میگه ...... دارم خل میشم دیگه وقتی بهش گفتم می خوام تموم کنم این قد حالش بد شد که بردنش بیمارستان یعنی دوستم داره حداقل ، وقتی تو خیابون اون جوری زد زیره گریه یعنی .... نمیدونم ! گریه هاش الکی نبود ٬ اشکاش نقش بازی کردن نبود ... ولی خواهرشم .... نمیفهمم کی راست میگه بهش اعتماد ندارم مثل قبل خودش یادم داد که حتی به خودشم اعتماد نکنم ولی بهش وقت دادم تا بهم ثابت کنه ، دوساله که داره دروغ میگه طبق حرفه خواهرش حالا 1 ماهم روش . اگه حق با خواهرش باشه این 1 ماه مهم نیست . فعلا با هم هیچ نسبتی نداریم ... خیلی کم sms میدیم . 1 روز می بینی اصلا حتی sms نمیدیم :(
واسم دعا کنین ... داغونم :( کسی رو که بهش اعتماد داشتم پشتش این جوری گفتن دیگه من به کی اعتماد کنم :(( من چه کار کنم خدااااااااااااااااااااااااا اگه بفهمم دورغ گفته چه جوری باهاش تموم کنم . 2 ساله باهمیم ! من دوسش دارم خدایا .......

پ.ن : نگینو این قدر ناراحت کردم خودم دلم سوخت واسش ... الهی بگردمش

پ.ن : از جمعه خانمی امده اینجا ..... این اینجاست حالم بهتره . حداقل جلوی این می خندم . نمی تونم جلو کسی ناراحت باشم . حتی اون روزم رفتم خونه نگین خیلی خودمو کنترل کردم ولی بازم نشد گریه نکنم ! الهی قربونش بشم ... این قد مسخره بازی میکنیم . روحیه دارم سارا اینجاست ٬ سارا از من ۴ سال بزرگتره حرفاش یا مشورتاش خیلی کمکم میکنه . با اینکه الان اوضاع روحیه خودشم خوب نیست
پ.ن :مهشادم خوب نیست ... نه از نظر روحی نه از نظره جسمی . حالش بده . حاله منم بده میبینم خوب نیست ... من دلم اون اعتمادمو می خواد که قبلا بهش داشتم

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:36 قبل از ظهر نويسنده باران |

هه هه یه چیزی رو میدونستین ؟ الاف با ( ع ) نوشته میشه خونه سارا بودم هم وبمو باز کرد گف خاک بر سرت الاف نیست علافه خره  خوب به من چه املام یکم ضعیفه =))

راستی مجاز شدم !!! به بابا میگم رتبم شبیه رتبه تو شده ! میگه ۵ ؟میگم نه شبیه رتبه لیسانست. میگه ۳۰۰؟! میگم نه یه ۴-۵ تا صفر بزار جلوش هنوز واسه انتخاب رشته دفترچه نگرفتم . مهشاد هیچی دعوام نکرد . میگه جوری که تو درس خوندی من گفتم مجاز نمیشی اصلا

 شب ساعت ۵ خوابیدم ساعت ۸ دیدم داره یکی زنگ میزنه نگا کردم دیدم پسر خالمه ( سروش ) ٬ اقا این قدر زنگید تا جواب دادم میگه پاشو رتبه هارو دادن! گفتم اخه بزغاله رتبه هارو که دیشب دادنزنگ زدی کله صب منو بیدار کردی که چی بشه.دیگه این قد حرف زد تا مطمئن بشه من بیدار شدم کاملا اون وخ دیه دس از سره چچلم برداشت! هی من تصمیم میگیرم فش ندم هی این پسره نمیزاره .کله صب دهنه منو با فحش باز کرد

چند روز دیگه تفلد g.f سروشه !همسایه ها یاری کنید که اقا سورش می خوان کادو بخرن . اقا شنبه عصر زنگ زد که به رضا بگو من ۲۰ تومن پول کم اوردم میام ازش بگیرم . قرار شد من بدم بعدا از رضا بگیرم . کارتمو دادم به سروش با پسش گفتم یه شارژ ۲ تومنی هم از بانک بگیر با کارتم بعدا پس بده ٬ شب داشتم با مهشاد می حرفیدم یهو قطع شد زدم ببینم چه خده شارژ دارم یهو خوده مهشاد زنگید میگم نخندیها این عددرو میخونم بگو چند تومنه . خوندم یهو شکه میگه چند رقم بود میگم ۶ تا میگه ۱۹ تومن شارژ داری . بله دیگه این پسره بی سواد بجای شارژ ۲ تومنی واسه من ۲۰ تومن شارژ خریده  . خودم میدونم پسر خاله شاهکاری دارم . بله دیگه من املام ضعیفه پسر خالمم که قربونش بشم ریاضیش ضعیفه یکم ! فک کنم به خاطره اینه که جفتمون اسفندیم !!! فعلا که این چند روزه داریم حال میکنیم با شارژمون ! به ۲ روز شده ۱۰ تومن والا من کاریش نمی کنم خودش تموم میشه فرت فرت !

هفته پیش رفتین خونه خاله جان جاتون خالی مراسم پشم زنی داشتیم ! لان باز سارا میاد می خونه میگه بی ادب پشم نه باشه بابا رفته بودم موم بندازم واسه دخی خالم ولی اگه شما هم می دیدین به کم تر از پشم رضایت نمی دادین خدا شاهده  ! والا ! فک کن ساعت ۴ بعد از ظهر عین اسکلا رفتم اونجا هر چی نگا می کنم مو نمیبینم بعد تازه میگه ببین چه پر مو شده دستام !!! ۱ دونه درهر متر مربع ! هــــــــی مادر جان . موم خواستین میندازیم ها  !

راستی گوشیمو پرسیده بودین i900 سامسونگه . جیگره منه . یه چیزای باحالی داره . می چرخونمش سایلنت میشه یا اگه وسط اهنگ باشه خودش پاز میزنه . کلی چیزای دیگه ام داره حوصله ندارم بگم ! اینم عکسش با یکم اطلاعات ( ... ).

داشتم دادگاه ابطحی رو نگا می کردم بعدش مهشاد زنگ زد گف چه قدر فش دادی ؟ گفتم هیچی والا گف اخه خیلی مخالف موسوی حرف زدن .گفتم اگه منم مینداختن زندان معلوم نبود شاید بعدش تورم انکار می کردم چه برسه به موسوی رو !!! بیچاره ابطحی  .

تا اخر هفته می خوام با بابا بریم دوچرخه بخریم . البته اول قرار بود فقط من بخرم بعد رضا دید نمیشه که من دوچرخه نو داشته باشم گف دوچرخش کوچیکش شده !!!! دیه قرار شد تا 5 شنبه بریم بخریم ! حسابی ورزش کار شدم مادر .

دیشب حاله مامانه اقاییم بد شد بردنش بیمارستان فک کنم  صب ساعت ۶ اوردنش خونه مهشادم ۶:۳۰ رفت کارخونه . الهی بگردمش هیچی نخوابیده . ظهر زنگ زدم همش خمیازه میکشید از خستگی .

مهشاد اصلا نمی تونه پس انداز کنه قرار شد حقوقشو دادن بریزه به حسابه من که نتونه از روش برداره .  گاهی یه فکرای شیطانی میاد تو ذهنم به من چه من بهش گفتم من خودم دسته خودم پول نمیدم چه برسه به تو ولی گوش نداد . الان مشکله بزرگی که وجود داره اینه که چی بخرم با این همه پول

دلم واست تنگ شده ... اگه بهونه میگیرم ٬ اگه غرغر میکنم دلیلش همینه ... ببخشید اگه اذیتت می کنم این چند وقته . ۴شنبه کاری کردم که واقعا ناراحتت کردم . گفتی بخشیدیم .... واقعا بخشیدیم اقایی ؟ منی که اون شب این همه بهم دری وری گفته بودنو هیچی نگفته بودم پای تل زدم زیره گریه.می دونستی وقتی دعوام نمی کنی داغونم میکنی ... این قدر شرمنده میشم که هیچ دفاعی ندارم از خودم بکنم . از این به بعد دعوام کن ٬ فحشم بده ولی این جوری رفتار نکن . گاهی این قدر خوبی که کم میارم

خوب با اجازتون ما بریم ..... دوستتان می داریم

+ تاريخ دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:51 بعد از ظهر نويسنده باران |

بلــــــــــــــــــــــــــــه

به اعصابه خودتون مسلط باشین  من تسلیمم خودم میدونم که ۱ هفتس نبودم !!!

حتی ای سیستمم نشستم چند روزه ... باورش واسه خودمم سخته .... !!!!!

این روزا تا ۴ صب خوابم نمی بره به جاش تا ۱۲ خوابم این قدرم بدم میاد که تا ظهر بخوابم ..... ولی نمی دونم چه کار کنم ٬ سعی می کنم فردا با بابا برم یه کلاسی ثبت نام کنم . امروز عصر با عمه جان ماشین برداشتیم رفتیم من اموزش رانندگی ثبت نام کنم ٬ رفتم تو میبینم خانمه مدارکمو از بدو تولد تا الان نام برد + ۶ تا عکس !! یکم نگاش کردم میگم من هیچ کدوم همرام نیست . بعدم گف کلاساشون از ۲۵ مرداد شروع میشه  کلی کار دوست دارم بکنم ولی هیچ اقدامی هم نمی کنم ... از بیکاری افسردگی گرفتم ! والا .... یکی بره منو یه جا ثبت نام کنه

روز در میون خونه خاله جان تلپم این قد با خانمی می خندیم. شنبه رفتم شبم موندم. حالا ساعت ۱ من کپمو گذاشته بودم میبینم پسر خاله محترم تشریف بردن حمام یه عادتی هم که داره اینه که گوشیشو میبره اهنگ میزاره تازه با اهنگه هم می خونه بلنــــــدمنو میگی از خوشحالی ذوق مرگ شدمتازشم کولره اتاقه خانمی خراب تشریف دارن و ما اونجا سونای بخار میگیریم مجانی....... تازه ترشم فردا هم می خوام برم

امشب با عمم رفتیم یه گل فروشی  واسه مامانم یه گلدونه بزرگ گرفتم با یه گلدمن حسنه یوسف ... اخه این گلدونش موقع اسباب کشی دیشب شکست رفتم امشب واسش دوباره خریدم . مادر ما عاشق گلو این جور چیزاست

امشب بابام داشت پای سیستمش کارشو میکرد همین جور یه اهنگ محسن چاوشی رو هم که دوست داره گذاشته بود داشت باهاش می خوند یهو دیدیم گف بدون تو سنگم کناره تو اسبم !!! بعدم ادامه داد ... فک کنم حس کرد ما بهش ضل زدیم برگشته میگه چیه ؟ میگم بابا جان احتمالا اون ابره اسب نیست !

۲ شبه دارم خواب میبینم که دست بنده سبزمو بستمو رفتم تو خیابون تازه کلی هم درگیر شدم با این بسیجا  نمی دونم چرا همچین خوابی میبینم ...

فک کنم ۴ ماهه حقوقه اقایمو ندادن البته خدا رو شکر کرایه خونشو ۱ ماه زودتر داده ولی فهلا پول نداره بیاد .... خو من اقایمو می خوام از اذر ندیدمش تازشم اصلا هفته های شب کارتو دوست ندارم  . نمی دونم چرا این چند وقته این قدر نیاز دارم که پیشم باشی حتی شده ۱ ساعت ! زیادی بهت وابسته شدم زیادتر از اونی که فکرشو بکنم .... و احساس میکنم که این اون قدرایم خوب نیست  

این قدر خوشحال شدم امشب رفتی با دوستات استخر .... اخه اقاییم این چند وقته فقط میره سره کار بعدم که میاد خونه ! همین ! هر روز همین ! امروز صدات تازه بود شارژ بودی . خوشحال میشم وقتی بهت خوش میگذره عزیزم  اصلا میدونی چیه باید به امیر بگم هر شب با ستاره بیاد دنبالت ببرتت بیرون  این قدر خوشم میاد که میگی خوابم نمیاد بعد فقط ۱ اس میدی و خوابت میبره  این قدر خوشم میاد وقتی تو اوجه خوابت زنگ میزنمو بیدار میشی من میپرسم خواب بودی توام با صدای تابلو  خوابالوت میگی نه فقط دراز کشیده بودم

بسیار با گوشیمان حال میکنیمبعده کنکور رفتم گوشیمو عوض کردم .این خده دوسش میداریم .... کلی تحقیق کردم . الان اگه کسی می خواد گوشی بخره بیاد من بهش مشورت و قیمت دقیق بدم

خب و اما عرض کنم خدمت اشنا جان که بله حتما هنوز اعتقاد دارم که عوضش نکردم دیه درسته

تازشم بله اقا حمید میتونم .... دلت سوخت  بـــــــــــــــــــــــسوزه !

با اجازتون .....

+ تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:50 بعد از ظهر نويسنده باران |