تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلااااااااام ... سلااااااام ...

این سلام دومیه واسه اینه که دفعه پیش سلام نکردم ! خوفیـــــــن !؟ ما هم خوبیم ... داداشیمونم خوبه خدارو شکر ! البته من نمیدونم ها خودش که میگه خوبم ! مرسی که همتون دلداریم دادین و دعا کردین واسمون ! دست گلتون درد نکنه !

اااااه باز مدرسه ها داره شروع میشه ! حالا یکی نیست بگه به تو چه تو که از اول تابستون داری میری مدرسه ! بالاخره مدرسه مدرسس از هر وقت بری گنده ! اصلا حوصله درس خوندنو ندارم ... از اول تابستون که هیچی نخوندم .... اصلا گور بابای کنکور ! من که قصد ندارم به خودم سخت بگیرم ازاد مشهدم قبول شم واسم بسه ! امیدوارم بابام نخواد از اول مهر به بهانه درس سیستممو بگیره .... هنوز جرات نکردم در این مورد باهاش بحث کنم خدا کنه بی خیال بشه . اگه بگیره منم هیچی نمی خونم ! کلا من عزممو جمع کردم که به خودم فشار نیارم و درس نخونم !

ما باز یه جیم زنی اساسی انجام دادیم .... به نگین گفتم نمیگم تو بگو ولی یه تیکه هایی که مربوط به خودمه یکم میگم .... از اخر منو نگین دعوامون میشه ! اقا ما باز دوباره هوس کردیم بریم این جلسه ماه رمضون و فیض ببریم ولی این دفعه فیضش خیلی عظیم تر بود ... متوجهین که ! اقا ما قرار شد با مجید و لپ لپ و نگین بریم شهربازی ! البته رفته بودیم جلسه ها ! حالا اتفاقاتش بمونه که نگین بگه . یه تیکش ما قرار شد ترن سوار بشیم ... مجیدو هر کار کردم قبول نکرد گف من می خوام با نگینم سوار بشم ... یه لحظه منو لپ لپ با انزجار به هم نگاه کردیم بعد با هم گفتیم من با این سوار نمیشم ! وقتی سوار شدیم مجید از عقب میگه لپ لپ کیفتو بزار بینتون ببینم ... برو یه گوشه این طرف ترم نمیای .... اون بالا لپ لپ میگه اگه داشتی پرت میشدی من نمیگیرمت نمی خوام به نامحرم دست بزنم ! وقتی پیاده شدیم میگه فک نکنین من از ترس جیغ میزدم ها ... نه این باران پاشو گذاشته بود رو پای من فک میکرد پای من ترمزه ترنه اگه فشار بده وایمیستیم  !! من با یه حالت خیلی ناراحت گفتم واقعا !؟ تازه می خواستم معذرت خواهی کنم که دیدم داره شوخی میکنه بزمجه ! میگه اون بالا قصد داشتم بندازمت پایین باران  ! میگم پرووووی ها ! یه جا سوار یه چیز دیگه شدیم بیلیتا دست مجید بود لپ لپ گیر داد که تو باید بستنی بدی منم گفتم چه پرو نمیدم !!!! این دوتا دست به یکی کردن گفتن بهتون بلیت نمیدیم ...... حالا ما سوار شده بودیم اقاهه داشت بلیتارو جمع میکرد !!! گفتن پول بستنی رو بده  تا بلیتارو بدیم ممکنه یاده بشی واسمون نخری( زرنگن دیگه ) دیگه ما مجبور شدم بهشون بستنی بدم ! کوفتشون بشه !

قبل از اینکه بریم ، تو کوچه با نگین منتظر تاکسی بودیم من دیدم دو تا خانم دارن میان طرفمون که خیلی شبیه خاله های بابامن ! اخه خاله های بابام هر شب میان خونه مامان بزرگم ... اقا من یه سلام گرمی کردم داشتم میرفتم که رو بوسی کنم دیدم خاک عالم این دوتا که خاله های بابام نیستن ! اقا من همین جور خشکم زد اون خانمای بیچاره هم فک کردن من دارم سر به سرشون میزارم. نگین که فقط میخندید ! دیگه بقیشو میزارم نگین بگه ! میبینین ما چه جلسه های خوبی میریم .... اصلا کلی به راه راست هدایت میشیم ... به جان شما ! تازه من می خواستم دختر خالمو با رضا رو هم ببرم ولی نشد بیان دیگه ! اخه اونا اهل جلسه رفتن نیستن !

دیگه این که داداشی گفته احتمالا تو مهر میاد .... بعده ماه رمضون ... باید از الان برنامه بریزم واسه یه جیم اساسی .... اخه بعد ماه رمضون که دیگه این جلسه های پر فیض نیست که ما بریم ! باید یه جای دیگه بریم .... اخ جونم ..خدا کنه این دفعه هم بشه . دلم واسه داداشیم یه ذره شده .... باید سورشم بده یا ناهار میریم بیرون یا شام ... یه جوری حرف میزنم انگار همه چیز حله فقط مونده ما تصمیم بگیریم ناهار بریم بیرون یا شام ! بالاخره گفتم منتظر داستان های بعدی ما باشید

شبای قدر قراره با نگین بریم جلسه ( دیگه واقعا میریم جلسه ... ) احتمالا مامانمم باهامون میاد . حالا باورتون شد که می خوایم بریم جلسه ! اونجا که میریم من واقعا مراسم شب قدرشو دوست دارم ... اخرش اصلا یه جوری میشه .... جو عوض میشه ... نمی دونم چه جوری بگم خودتون بفهمین دیگه !

امروز داداشی در کمال پرویی برگشته میگه نمیشه روزای احیا روزمو بگیرم !!!! هر چی میگم نه به خرجش نمیره .. کلی اصرار کرده از اخر میگم از دکترت بپرس اگه گفت باشه بگیر . میگه نه میدونم دکترم میگه نه !! من با این بشر دو پای دوست داشتنی چه کار کنم اخه . نگیری داداشی ها وقتی دکتر گفته نه یعنی نه !! اذیت نکن همون یه بار حالت بد شد واسه هفت پشتم بس بود ! اگه دوباره حالت بد بشه میمیرم ها !

یه مواقعی حس اپ کردنم میاد شدید با کلی قضیه باحال یه مواقعی مثل الان که میام اپ کنم مغزم دچار بحران موضوع میشه! الان متوجهین که من این همه نوشتم بعد میگم با کمبود موضوع مواجهم !

سر سفره من یه لحظه میرم تو اتاقمو میام میبینم گوشتای غذام نیست یعنی چی شده ایا !؟ رضا که اصلا نمی دونه سر گوشتای غذای من چی اومده میگه گربه خورده گوشتاتو  !عجب گربه های بی حیایی !

جدیداً یاهوم رفته رو غات .... میبینی مهشاد ان شده یه ساعته داره پی ام میده نمیاد بعد که کفری میشه و یاهمو کلی بچرو میچزونه یهو پی اماش میرسه ! بعد فقط کافیه مهشاد دیس بشه دیگه این دفعه به خودزنی هم بیفته نمیرسه پی اماش  !

اقا تو پست قبلم دقت کردین سحرو با صاد نوشته بودم ! گفتم که بدونین من چه ادم صادقی هستم ! اخه فقط یک ساعت وقت داشتم بنویسم بعد کارمند بابامم اومده بود واسش چند تا چیز از روی سیستمم بریزم رو فلش منم هم زمان کانکت بودم مینوشتم و فیس میزاشتمحالا اینم نشسته بود کنارم حرف میزد منم نمی فهمیدم چی مینویسم! نمی شدم بهش بگم عزیزم لطفا اون دهن گشادتو ببند داری حواسمو پرت میکنیاز این کارمندش متنفرم ! از این به بعد مسابقه غلط گیری از من ! هر ۵ غلط یک امتیاز!

بسه دیگه میترسم شاکی بشین ! برم واقعا دلتون میاد برم .... یعنی پی نوشتم نذارم !!!

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم خاله جونیا...   ....  !

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت5:32 PMتوسط باران | |

خاله افسرده وارد میشود !! حوصله ندارم ، می خوام بشینم گریه کنم ! تازه سلامم بی سلام ! تازه ترشم به من چه که کی خوبه کی نیست مهم اینه که من الان ناراحنم ! دلمم می خواد بگم ناراحن !!! خوب حالا میگم چرا این قدر ناراحنم !

 شنبه دو ساعتی با مهشاد چت کردم بعد فرداش که میشه یکشنبه هر چی منتظر شدم دیدم خبری ازش نیست شب بهش sms دادم جواب نداد دوباره هم جواب نداد الکی نگران شدم خوب بالاخره ساعت ۱۱ شب بود ممکن بود استثنا زود خوابیده باشه ولی من کلی دل شوره گرفتم تا ساعت ۲ sms زدم همشم دلیورد شد ولی جواب نداد .... هی از یه طرف به خودم میگفتم خوب همیشه گوشیش رو سایلنته شاید ندیده .... شاید خوابه اصلا شاید گوشیش دست کسی یه ! ولی دل شوره ی عجیبی داشتم حتی واسه خودمم عجیب بود ! صبح زود ساعت ۷ باید میرفتم مدرسه قبلش به نگین sms زدم که مهشاد چیزیش شده از دیروز ازش خبری ندارم که اصلا دلیورد نشد ( اخه نگین مسافرت بود هنوز ) . از مدرسه هم به محض اینکه رسیدم نشستم پای نت گفتم شاید خودش اومده باشه دیدم خبری نیست ! رفتم بالا با این که همه خونه بودن ولی این قدر دلم شور میزد که شروع کردم به زنگ زدن دیدم کسی جواب نداد دوباره sms زدم دیدم خبری نشد به نگین sms زدم اونم خبری نداشت .... تا اینکه ساعت ۷ اقا جواب دادن منم اصلا یادم رفت یه لحظه که چه قدر نگرانش بودم از دیشب شروع کردم به دعوا کردن باهاش ! اونم گفت یه جایی بوده نمی تونسته جواب بده ... حالا من در چه حالتی داشتم sms میزدم جلو بابام اخه بزنگاه داشت اگه نمیرفتم نگاه کنم تابلو میشد .... یهو داداشی گفت خانمی نگران نشو من خوبم الان میگم چی شده اقا اینو گفت من بیشتر نگران شدم !!! گفتم کجایی مهشاد چی شده !؟ گفت بیمارستانم .... من یهو انچنان رنگم پرید که همه خونه برگشتن منو نگا کردن رضا چند دقیقه بعد که تابلو نشه اومده میگه چی شده چرا یهو رنگت پریده خیلی تابلوی جلو بابا خوب الان میفهمه ! من فقط منتظر شدم دیدم فیلم تموم شد پریدم تو اتاقم بلند گفتم فیلم بعدیش شروع شد صدام کنین من الان تکلیف دارم ! اومدم تو اتاق همین جور اشکام میریخت زدم زیر گریه فقط می خواستم ببینم چش شده که بیمارستانه ! هی اشکام میریخت رو صفحه گوشی من سریع پاکش میکردم باز دوباره .... از شدت استرس حالت تهوع گرفته بودم قلبم دو برابر میزد ! گفت شنبه یک ساعت مونده به صحر حالش بد میشه میره دستو صورتشو بشوره که خون بالا میاره خودش که بیخیال میشه میره می خوابه صبح که مامانش میاد بیدارش کنه میبینه جای سرش رو روتختی خونیه ! دیگه میبرش بیمارستانو عکس مگیرن میبینن معدش خونریزی کرده دکترشم بستریش میکنه .... واسه همین اقاییم از یکشنبه صبح بیمارستان بستری شده تا همین ظهر امروز که مرخص شده ! اخه اقاییم چند ماه پیش تصادف میکنه تو اون تصادف معدش خونریزی میکنه ! از اول ماه رمضون گفتم برو پیش دکترت ببین اجازه میده روزه بگیری یا نه ! هی گفت باشه از اخر همین چند روز پیش میره دکتره هم میبینه این ۱۲ روز گرفته چیزیش نشده میگه بگیر اگه درد داشتی روزتو بخور ! حالا به خاطر این ۱۲ روز دوباره معدش خونریزی کرده و الان روزه هم واسش ممنوع شده . دیشب دیدم دلم طاقت نمیاره گفتم میشه زنگ بزنم اونم خودش از بیمارستان زنگ زد حالا من هم مامانم خونه بود هم بابام به رضا سپردم کسی طرف اتاق من نیاد ... رضا هم قبول کرد! اصلا از جلو تلویزیون که قیافه منو دید دیگه حساب کار دستش اومد که الان وقت اذیت کردن من نیست بدون هیچ سوالی گوش کرد .... من اول قطع کردم نمی خواستم گریه کنم پای تل ... بعد یکم که رو به راه شدم جواب دادم ... محیط بیمارستان خیلی خسته کنندست ولی به جایی که من بهش روحیه بدم اون داشت بهم روحیه میداد ! مثل این بچه های بهونه گیر شده بودم ! میگفت خانمم من خوبم چیزیم نیست فردا هم مرخص میشم حتی موضوعات خنده دار میگفت منو بخندونه ! من اصلا نمی تونستم حرف بزنم شکه بودم ... اصلا نمی دونستم چه کار کنم حتی تقصیر اونم نبود که بتونم دعواش کنم ! خیلی اوضاع بدی بود ... کاش یکم بهم نزدیکتر بودیم .... مسلما حالش به اون خوبیه که می گفت نبود اگه خوب بود دکتر مرض نداشت که ۳ روز بستریش کنه !  ۵ دقیقه حرف زدیم بعد من دیدم خونه داره ساکت میشه دیگه مجبور شدم قطع کنم ... بعدشم نتونستم بهش sms  بدم چون تابلو بود .... درسته که بابام الان لوازم ارایشمو سیستممو پس داده ولی هنوز این قدر رله نشده اوضاع که گوشی بده بهم من داشتم با گوشیه رضا حرف میزدم ... حال کنین چه داداش پایه ای دارم ! ساعتای ۹ هم زنگ زدم به نگین چون می دونستم الان تو راه برگشتن نگران بودم بالاخره جادست دیگه ... ولی بهش نگفتم ... اصلا نمی تونستم در مورد این موضوع حرف بزنم بعدم گفتم نگرانش نکنم ... دیگه شب ساعتای ۱۲ به داداشیم sms زدم که ببینم اگه بیداره دعواش کنم بخوابه ! تا ساعت ۲ sms زدیم بهم .... مهشاد کلا کم خوابه حالا ۲ روز بود تو بیمارستان خوابیده بود دیگه واقعا خوابش نمیامد ... تازه یه ۲ - ۳ روزیم من ممنوع الخروجش کردم که خیالم راحت بشه که بهتر شده ! منم یکم دیگه خودمو جمع و جور کردم که بیشتر ناراحتش نکنم ! قرار شد کمپوتش طلبش باشه ! الهی بمیرم واسه داداشم ! تا صحر خوابم نمی برد از اخرم بی خیال شدم نشستم رو به روی پنجره ببینم این خدا میتونه کاری باهام بکنه یا نه .... گفتم شاید اروم بشم ولی اعصابم از این حرفا خوردتر بود اخه ۱۲ که داشتم به مهشاد sms مامان و بابام داشتن دعوا میکردن از نوع خفنش ... از اون مدلی که تو دعوا تا دم در دادگاه خانواده پیش میرن حتی از اونم بدتر دیگه داشتن روزشو تعیین میکردن ولی چون تو این ماه روز مبارکی پیدا نشد واسه طلاق بیخیال شدن ! کار خدا بود .... یهو بحثشون از طلاق کشید به یه چیز بیهوده ! این دفعه این قدر جدی بود که گفتم صبح که من مدرسم میرن دادگاه ولی خدا رو شکر این دفعه هم بخیر گذشت ! اصلا نمی فهمیدم مهشاد چی میگه تو اون نیم ساعت که اینا دعوا میکردن .... فقط میدیدم sms  اومده می خوندم میرفتم جواب بدم اصلا نمیدونستم چی خوندم دوباره میرفتم با دقت می خوندم جواب میدادم !  الهی واست بمیرم داداشی که این جوری شدی

الانم اعصابم خورده ، ناراحتم اخلاقمم مث سگه نزدیکم نمیاین هاا .... اومدین بی پا برگشتین تقصیر من نیست خونتون گردن خودتون  ! گیرم نمیدین بهم !! خاله الان مثل سگــــــــــــــــــــــــــــه ! اوکی شد واستون !

فعلنم دارم میرم .... اپمم اگه طولانی شده به خودم مربوطه ..... اگرم ناراحت کنندست نخونین .... اگرم حوصله غر غرامو ندارین ( بیخود کردین نداشته باشین  ) !

دوستـــــــــــــــــون دارم ( ناراحتم که باشم دوستون دارم )

........

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت7:11 PMتوسط باران | |

خاله تنبل وارد میشود : می اپـــــــــــیم !!

علیکه سلام ... ! خوبین قربونتون بشه خاله  !!!؟

این چند روزه هی اومدم اپ کنم نشد یه روز بلاگفا مطلبمو پروند یه روزم سیستمم زحمت بلاگفارو کم کرد خودش مطلبمو پروند ! تازه الانم از مدرسه اومدم ، بله می دونم الان دلتون واسم کباب شد، موافقم بمیرین واسم الهی ! من بیچاره باید دوباره برم مدرسه ... از امروز کلاسامون شروع میشه تا یک هفته هر روز ساعت 11 تا 1 دیفرانسیل دارم ! نمی خــــــــــــــوام ... مرتیکه بزمجه از اول تابستون داریم میریم مدرسه باز 2 روزم که تعطیل شدیم اقا میگه باید بیاین من کلاس بزارم واستون ! حیف که دوست دارم معلمرو وگرنه یه فحش اساسی بارش میکردم ( بزمجه فحش حساب نمیشه! )  تازه ناظم مدرسه هم عوض شده ! این جدیده که دو روز دیگه دیونه میشه ... ببینین من کی گفتم ... این خط این نشون ( اونا اونجاس )

یکشنبه افطاری عمم بود ( طبقه پایین ) منم بهش گفتم ساعت ۵ میام کمکت . اقا اومدم بالا گفتم حالا یه دوش بگیرم ! بعد گفتم حیف این همه مورو جمع کنم سشوار کنم بریزم دورم ! بعد تو اینه نگا کردم دیدم ماشالا واسه خودم مردی شدم گفتم سیبیلامم چند روزه نزدم بزنم خوشکل بشم .... اقا من همین جور تا ۶:۳۰ با خودم گفتم ! داداشی میگه می خوای بزار یهو بعد افطار برو دیگه ! نیم ساعت مونده بود به افطار رفتم پایین ! من که از ۵ حاضر بودم ترافیک بود که دیر رسیدم ! ارواح عمم !

دوشنبه هم دختر خاله و پسر خالمو دعوت کردم واسه افطار بیان خونمون ...چند وقت بود ندیده بودمشون دلم واسشون تنگولیده بود ... این قدر مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم که خدا میدونه ! از اخرم ساعت ۱ رفتن خونشون سحریشونم خوردن ! کلا ما وقتی دعوت میکنیم افطار و سحر با همه ! اخه یهو یه بوی کبابی تو خونمون پیچید هممون هوس کباب کردیم حالا فک کنین افطارم حلیم خورده بودیم ! ساعت ۱۰ پسر خالم با رضامون رفتن کباب گرفتن ، ۱۱ هم اومدن خونه ! تازه ترشم دلتون بسوزه

طی یه نظر خواهی وسیع ( فقط از دختر خالم و پسر خالم ) تصمیم گرفتم همه اتاقمو کاغذ دیواری کنم . بابام که میگفت اتاقت تاریک میشه ولی خانم مهندس و اقای مهندس ( دختر خالم و پسر خالم ) گفتن خوب میشه ! منم گفتم به حرف این دو تا مهندس جوان جامعه اعتماد کنم . من که راضیم حالا کی ناراضیه خودم راضیش کنم!

اقا نگینمون رفته مسافرت از 4 شنبه هفته پیش تا 4 شنبه این هفته ! اقا من دلم واسش تنگ شده ! اقا ما عادت کرده بودیم هر روز هم دیگرو ببینیم .... الهی قربونش بشم که این قدر مهربونه تازه دلتون بسوزه همچین دوست مهربونی ندارین .... بین ما 4 تا نگین از همه مهربون ترو گل تره ..... اقا من نگینمونو می خوام ... اقا صدفم یه 2 هفته ای میشه که ندیدم ! اپم که نمیکنه ! نمیگه ما دلمون واسش تنگ میشه!؟ اقـــــا دیـــــگـــــه !

یه دست مرتب واسه خاله بزنین ... . اول بزنین تا بگم چرا !!! بالاخره اینجانب تونستم داداشیمو راضی کنم نخونه .... واقعا کار سختی بود هاا .... من که دیگه ناامید شده بودم که یهو خودش گفت قبول نمی خونم ولی کنکورمو میدم سال دیگه ( البته عین جملش این بود :لوس ، ننر ، قبول نمی خونم! الان میاد میگه نامرد بقیه جملمم بگو دیگه ! نمی خوام وبلاگ خودمه دوش دارم ... اصلا من خود سانسوری دارم ! ) خیالم راحت شد از وقتی قبول کرده نخونه ! گناه داره خوب داداشم ... چرا دوباره بخونه ، میگه من قول دادم اونجا قبول شم ... حالا که نشدم باید دوباره بخونم ، اصلا وظیفه خودش میدونه که دوباره بخونه ! الهی قربونت بشم من ....

داشتم دیشب با خودم فک میکردم که بالاخره رضای ما مجبوره ۳۰ روز پشت سر هم مسواک کنه و این جای بسی بسیاااار تعجب داره ... اخه رضای ما کلا با مسواک مشکل داره بدنش کهیر میزنه بچمون ... البته سالی ۱ بار میزنه اونم فک کنم شب تولدشه ... نمی دونم شایدم شب عیده بالاخره یه اتفاق مهمی افتاده دیگه حتما !!! ولی این ۳۰ روز اجباریه ! الان دندوناش تو شکن ! تا چند وقت نمیفهمن چه بلایی داره سرشون میاد !

اقا یه خبر دسته اول همین الان داداشی بهم گفت امروز رفتن ماشین دیدن واسش .... ایشالا GLX میگیره .... الان منو میکشه .... میگه خوب دو دقیقه نتونستی اون حرفو تو دهنت نگه داری ! نمیشه دیگه ... اقا دیگه ، دوست داشتم بگم ..... آی چرا میزنی ... چرا دعوام میکنی ... ادم تو جمع دست رو خواهرش بلند نمیکنه نچ نچ نچ چه کار زشتی :دی ! یادتون باشه این هنوز سور قبولیشو نداده باید سور ماشینشم بده ...

خدا جون مرسی که داری کمکم میکنی ( به شما چه که خدا تو کدوم مشکلم داره کمکم میکنه ) ! مرسی که سالمم ... مرسی به خاطر خانواده خوبم .... مرسی که سایه مامان و بابام بالای سرمه ... مرسی که هنوز کنار هم نگهشون داشتی ! مرسی به خاطر دوستای گلم که این قدر باهام مهربونن و به فکرمن و مرسی به خاطر داداشیم ... مرسی که این قدر پسر گلیه .... که این قدر مهربونه .... مرسی خدا واسه این که کمکش کردی این رتبه خوبو بیاره ... خدا جونی مرسی !

ما با اجازتون رفع زحمت کنیم ..... اقا دیگه

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم  عزیزای دل خالین همتون !

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت4:16 PMتوسط باران | |

سلااااااام گلکای خودم!

خوبین همتون !!؟ بسی بسیار خوچحالیم از این که داریم مینویسیم !

دیشب با نگین و اقاییش رفتیم بیرون ! اخ این قدر خندیدیم که خدا میدونه .... فک نکنین بابام اجازه داده !!! تو ماه رمضون اینجا یه موسسه ایه که هر شب برنامه داره ۹ تا ۱۰:۳۰ بعد بابام اجازه داد اونجا بریم ... بعد من گفتم یه کاری بکنم نگین خوشحال بشه بهش پیشنهاد دادم بگیم مجیدم بیاد ! خودمون رفتیم دنبالش چون سر راهمون بود کلی هم بیچاره گوشه خیابان الاف شد اونم با یه گل رز ابی خوشمل دستش ! نه بابا واسه من نبود واسه نگین بود . تازشم ما چون زود رسیده بودیم یه جوری نشستیم که کنار هم باشیم اخه بخش خانما رو از اقایون با یه میله جدا کردن ما نشستیم این و میله مجیدم اون و میله ...اقا شاید باورتون نشه ولی یه فیضی بردیم از این سخنرانی ! کی باورش نشده بیاد من خودم شیرفهمش کنم. تازه تر ترشم مجید زنگ زد دوستشم بیاد !  اینجا به دوستش میگم لپ لپ ! یک بچه پرویی بود که خدا میدونه ! اقا ابرویه ما رو برد وسط سخنرانی گوشی شو دراورده نشسته بازی کردن یه دور اون بازی میکرد یه دور مجید هیم کنار دستیشون بهشون چشم غره میرفت که خفه شن. کنترله خودشو نداشت این لپ لپ یهو میدیدی وسط سخنرانی یه صدایی میامد میدیدم اقا ادامسشو ترکونده . خودشم که این جوری !  منو نگین که از همون اول اعلام کردیم که با اینا هیچ نسبتی نداریم ! اخرشم اومدیم بریم میگه مگه شام نمیدادن ! گفتم نه اگه تا اخرش واستی بهت چایی میدن ! میگه یعنی قند نمیدن ! از اخرم این قدر لف داد تا به چاییش برسه . کلی این مجید ما رو راه برد کلی این لپ لپ ! اخه به مجید گفتم زنگ بزن تاکسی گفت همین برون تاکسیه ... یه کم راه رفتیم میگه اشتباه کردم نیست ! باز دوستش میگه نه یه کم جلوتر تاکسی تلفنی ست بیاین بریم پیداش کنیم ۵ دقیقه که راه رفتیم میگه بیاین از یه مغازه بپرسیم ببینیم این طرفا تاکسی تلفنی هست یا نه ! ما سه تا ای بمیری لپ لپ  . شانس اورد که تاکسی تلفنی بود واقعا . البته اون گفت یه کم بالاتر ولی یه یک کیلومتری بالاتر بود ! تو تاکسی یهو بابام زنگ زد میگم خفه بابامه داشتم با بابام حرف میزدم که یهو راننده گفت کجا میرین اقا ! ما کلا بسی از اقای راننده ممنونیم که داشت فاتحه ما رو می خوند . البته فک کنم بابام نشنید !

کلا خوش گذشت  روحیمونم عوض شد !

پ.ن : دم سحر اومدیم غذا بخوریم یهو دعوا .. .. احساس میکنم سحری نمی خوام میرم نمازمو می خونم می خوابم بدون سحری .... دم افطار گشنه گشنه اومدم افطار کنیم یهو دعوا .. .. احساس میکردم هر چی دعوا بیشتر طول میکشه سیر تر میشم تا جایی که نخورده هامو می خوام بالا بیارم ! روزه مامان و بابام قبول باشه . رفتم زنگ بزنم به نگین که اگه راه نیفتاده نیاد که گفت راه افتادم ... نمی خواستم با اون قیافه برم ! رفتم صورتمو شستم اومدم یه کم ارایش کردم تا قیافم درست شده ... نگین اومده رفتیم   !

پ.ن : دیشب از بیرون اومدم رفتم دوش بگیرم بخوابم از شانس خوبم اب تو حموم سرد شد ! با اب سرد دوش گرفتم ! اومدم بیرون می خواستم موهامو خشک کنم سشوارم سوخت! سشوار مامان اینا رو برداشتم ... تف به این شانس من .. تف .. تف .. تف بده بابا دهن روزه تفم تموم شد !  

پ.ن : از اخرم داداشی راضی نشد که دوباره نخونه .... ۲ ساعت داشتیم بحث میکردیم از اخرم حرف خودشو میزد !!! فقط راضی شد اگه رتبش به تهران برسه که میرسه حتما تهران بزنه ! البته من اگه ابخیزداری علی اباد کتولم قبول میشدم حاضر نبودم دوباره بخونم ! نمیدونم این بچه چه جونی داره که هم می خواد بره دانشگاه هم دوباره واسه کنکور بخونه ! به هر حال نه حرف داداشی شد نه حرف من .... حالا من از اخر اینو منصرف میکنم ... ببینین من کی گفتم ! چه بخونی چه نخونی من دوست دارم داداشی جـــــــــــــــــــــــــــــــــــونــــــــم ! راستی دکتر رفتی یا نه !؟

الهی نامه : خدایا شکرت به خاطر داشته هامو نداشته هام ! داشته هام به خاطر داشتنشون و نداشته هامم به خاطر نداشتنشون چون حتما صلاحم تو اینه ... خدایا مرسی به خاطر این ماه قشنگت !

دوستون دارم بسی بسیار ..... مراقب خودتونم باشین عزیزای دلم  !

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت12:37 PMتوسط باران | |

سلاااااااااااااام دوستای گلم ! Hello

خوبین فداتون بشم ....... ؟ نماز روزه هاتون قبول باشه . منم دم افطار دعا کردین یا نه ؟

دیروز بد بخت شدم اساسی رفت ... می دونین بابام با من چه کاااااار کرده ..... بابایی نامرد !

الان همتون باز دارین فک می کنین من چه گندی زدم ها...!!؟ این قدر که من خوش سابقه ام ! نخیر من گند نزدم ایندفعه به جان شما ! اول یه چیز مهم اینکه ما اومدیم خونه جدید .... یعنی بابا جان یهو هوس میکنه از حرفه مهندسیش واسه خودمونم استفاده کنه و یه خونه بسازه که هم ما توش باشیم هم مامان بزرگم هم عمم و هم دفتر کار خودش .... ! اگه بدونین مامانم که این خبرو شنید از خوشحالی ذوق مرگ شد دقیقا به این شکل  ! به جان شما ! بالاخره الانم تموم شده و ما اومدیم با سلام و صلوات نشستیم .... مامانم که می گفت نریم من این خده همین خونمونو دوست دارم که خدا میدونه چه کاریه واحد ما رو بده اجاره تا تونستم هی سعی کرد اسباب کشی رو عقب بندازه ولی از اخر اومدیم . اگه از جلو یه خونه رد شدین دیدین توش دارن نارنجک دستی میندازن بدونین خونه ماست اونیم که دستش ار پی جیه مامانمه اون یکی هم عممه ! الان من که میگم دفترم یعنی طبقه پایینم .... بعد عممه بعد مامان بزرگم بهدم ما...  بعدشم بابام یه طبقه ساخته هویجوری واسه فروش که من نمیزارم می خوام نگهش دارم واسه خودم با شوی عزیزم بیام بشینم تا ۱۰ سال اینده ... دلتونم بشوزه !  ها می خواستم بگم چرا خودم بد بخت شدم ....... پدر بنده یه روز از دفترش میاد بیرون تو کوچه یه نگاهی به ساختمون میندازه بعد میبینه ای دل قافل توی نمای ساختمون پنجره من ۳ سانتی متر .... تاکید میکنم فقط ۳ سانت اومده سمت چپ تر اشتباهی و نما کار موقع کار پیچونده و بهش نگفته بابای منم نامردی نمیکنه و من که دیروز تو دفتر بودم کارگر میاره دیوار اتاق منو  خراب میکنه ... پنجره رو ۳ سانت میکشه راست دوباره گچ میکنن .... باورتون میشه ! بعد که کار تموم میشه به من میگه ..... 

من : بـــابــــا ! شاخ دراورده بودم اتاقم پر خاک و گچ بود فقط کارگرا لطف کرده بودن قالی بنده رو با دشکم برده بودن بیرون همین ! من که اومدم ماتم برد یه اتاق پر خاک .... تمام لوازم ارایشم تختم کتابام حتی رو دیوارم گچ بود کاغذ دیواریم به کثافت کشیده شده بود اساسی .... کف اتاقو نگو که پر خاک و گچ بود . دیگه من از بعد افطار شروع کردم حالا بساب کی نساب ... با رضا میزمو بردم بیرون کف اتاقمم خالی کردم شروع کردم به جارو کردن .... من دقیقا ۱:۳۰ دقیقه داشتم جارو می کردم ... تازه بازم می خواستم ادامه بدم ها ولی یهو جارو خاموش شد ! به این میگن اعتراض جارویی .یعنی اگه دست یه من بزنی میسوزم تا مامانت دمار از روزگارت در بیاره ! بعدم یه دستمال گرفتم دستم دیگه شروع کردم . اول تمام میز لوازممو تمیز کردم . بعدم از یه گوشه بگیر دیگه ..... تا دیوار .... تا ساعت ۲ شب من کار می کردم فقط به خاطر ۳ سانتی متر . احساس میکردم الانه که دیگه کمرم بشکنه .... قالیمو اوردم دوباره میرمو اوردم انگار اقا من ۲ بار اسباب کشی کردم ... برو حالشو ببر .... سحر که اصلا حاضر نبودم پاشم ... تو خواب غذا خوردم تازه نصفشم نخوردم چون می خواستم برم بخوابم ... الانم گشنمه .... تازه ترشم که الان باز داداشی میاد دعوام میکنه که تو چرا باز چیز سنگین جا به جا کردی .... خوب چه کار می کردم باید اتاقمو میچیدم که بتونم برم بخوابم دیگه .... وگرنه باید رو زمین می خوابیدم !

فقط به خاطر ۳ سانت فیلمی ار احمد رضا درویش .... موضوعشم بنویسین کارگری دختر بیچاره و فلک زده ای که قربانی کار پدر شد ! چاکریم   ! کارگر خواستین ما در خدمتیم !

پ.ن : امسال همه خانواده چهار چشمی مراقب رضاییم که یادش نره چیزی بخوره ... اخه این که نمیشه رضا دم افطار تقریبا سیره !

پ.ن : کلی افسرده شدم نصف وبایی که می خوندم تعطیل شده !

پ.ن : بابای بنده نمیتونه سحر غذای سنگین بخوره واسه همین من وظیفه دارم سحرا واسش شیر و موز و عسل و خرما درست کنم ... یه معجونی میشه بیا و ببین ! دیروز سحر داشتم درست میکردم اعصابمم به شدت خورد تلویزیونم روشن بود .... من هیچی نمیشنیدم به خاطر صدای مخلوط کن بعد یهو اعصابم خورد شد گفتم این مرتیکه چه قدر ضر میزنه ! یهو مجریه گفت خوب سخنانی بود از نهج البلاغه و از کلام حضرت علی ( ع ) !

مامان و بابا :

من  : نه چیزه میدونین منظورم این بود که صداش خیلی بد بود من دقت کردم اگه شما دقت نکردین ! سخنان بسیار زیبایی بود ولی صدای اقاهه رو مخم بود به جان شما !

پ.ن : امروز نتیجه هارو میدن الانم داداشی قراره خبرشو به من بده . هر جا قبول بشی خوبه عزیزکم تازه سورتم به ما ندادی اقایی خسیس .... اگه فک کردی من از غذا میگذرم اشتباه کردی .... گفته باشم از این خبرا نیست منم که میدونی یادم نمیره چیزی! الهی قربونت بشم من    . داشتم ساعت ۱۱ با داداشی میچتیدم داشتیم بحث می کردیم که بره خونه مدارکشو بیاره بره تنیجشو ببینه ..... می گفت نمیرم میترسم برم کار پیش بیاد نتونم بیام اخه سیستمش فعلا نیست اومده بود کافی نت بعد یهو من دیس شدم وقتی اومدم فک کردم رفته نگو بیچاره تا کی داشته پی ام میداده نمیرسیده به من ..... ببخشید گلم .... شرمنده که الاف شدی اقایی جونم ....

 پ.ن : خدا جونم مرسی واسه همه چیز ......

 دوستون دارم دوست جونای گلم

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت12:40 PMتوسط باران | |

سلاااااااااااااااااام دوست جونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای گلم ......

خوبین قربونتون بشم من ؟ دلم واستون یه ذره شده بود .........  با اولین روز ماه رمضون چه کار میکنین ....؟ من که دارم از تشنگی میمیرم ...... من میدونم از اخر من میمیرم ........کم کمش  من روزی ۱۰ لیوان اب می خوردم .... بعد حالا من چه جوری از ۴ صبح تا ۸ شب اب نخورم .....

از خوبی های ماه رمضون که همتون میدونین و اما بدیاش واسه من حمام رفتن و مسواک زدن صبحمه ! این قدر سر این مسواک کردن من تو دستشویی تف میکنم که اب بدنم تموم میشه به جان شما .. هی بابام میگه بیا بیرون بسه این قدر تف کردی .... یکی هم حمام این قدر تو این حمام کوفتی تف میکنم که عادتم میشه .... یه ماه رمضون تف میکنم بعد عادتم میشه دیگه تمام ۱۱ ماه سال تو حمام تف میکنم ! به هر حال اگه خواستین به این روزگار لعنتی تف و لعنت بکنین تفش با من اقا !

حالا از ماه رمضون عزیز که بگذریم میرسیم به بابای من ! بله بنده ۲ ماهه که با بابام اشتی کردم البته اشتی کردن که چه عرض کنم اشتی کردیم ولی همش به نفع بابام تا موقعی که من مثل قبل چیزی نخوام همه چیز حله ..... وگرنه که هیچی ...... بالاخره بابام یه چند روزیه که دلش واسه بنده سوخت و گفت میتنم صبح ... فقط صبح بیام دفتر و اپ کنم .... حالا نمیدونم صبح با عصر چه فرقی داره دیگه خدا عالم است ! و البته فقط تا اخر شهریور ...... حالا من بعدشو خودم درست میکنم ... مهم اینه که من الان میتونم بنویسم و یه چند روزی با داداشی جونم باشم ...

وای من گشنمه ! از اخر من از گشنگی میمیرم ! بالاخره یا گشنگی یا تشنگی فرقی نداره

و یه چیز دیگه این که اصلا حرفای مهشادو جدی نگیرین ها اون اصلا قصد نداره واسه سال دیگه بخونه شما برنامشو از من بپرسین من بهتون میگم..... این داداشی ما قصد داره مثل بچه ادم بره دانشگاه و درسو مقشاشو بخونه و شاگرد اول بشه . مگه نه !؟. اصلنشم قصد نداره سال دیگه کنکور بده مگه نه اقایی !؟ .................. ببینین الان قبول میکنه ... مگه نه !؟

۱۰ ماه گذشت از روزی که من لو رفتم ..... بدترین روزای عمرم بود که اگه شما و دوستای گلم و داداشیم نبودین مرده بودم ...... واقعا گاهی فک میکنم هیچ وقت نتونم کارای بابامو فراموش کنم .... بماند که خودش اصلا یادش نیست که با من چه کارایی که کرده ولی من یادم میمونه .... اگه اصرارای داداشی و کمکای مامان نگین نبود شاید به این زودیا اشتی نمیکردیم ... اشکامو ، گریه کردنای تا صبحمو ، دلتنگیامو فراموش نمیکنم ... ۲ ماهه که پذیرفتم .... به خدا هم گفتم هر چی تو بخوای .... اگه تو صلاح میدونی که اوضاع من این جوری باشه قبول فقط بهم صبر بده که بازم طاقت بیارم ... بهم تحمل بده تا بازم بتونم ظاهرمو حفظ کنم و باعث ناراحتی دوستام نشم اخه اونا هم واسه خودشون مشکلاتی دارن .. دلم نمی خواست بفهمن توی من چی میگذره و ناراحت بشن .. گفتم اگه صلاح تو تو اینه که ما فعلا اینجا نباشیم قبول ..... اخه دو ماه پیش بد جوری به هم ریختم وقتی فهمیدم که مهشاد اینجا قبول نمیشه .... ولی بعد از چند روز تقریبا اروم شدم .... و بعدشم پذیرفتم که حتما مصلحتی تو کاره که ما با هم نباشیم تقصیر کسی هم نیست مهشاد همه تلاش خودشو کرد .... منم راضیم الان شاید اگه اینجا میامد اتفاق بدتری میافتاد .... باید خودشم قبول کنه .... اگه از ته قلب با خودش بگه حتما مصلحتی تو کاره اروم میشه .... الان من هر چی میگم میگه تقصیر منه اگه اونجا قبول میشدم این جوری نمیشد اون جوری نمیشد ..... هیچ اتفاقی بی دلیل نیست اقایی جونم .... من وقتی میبینم تو ناراحتی بیشتر به هم میریزم  قربونت بشم .........

خوب حالا از غم و قصه که بگذریم میرسیم به این موضوع که من سعی میکنم هر روز صبح که میام اپ کنم بالاخره یا اپ میکنم یا میشینم از یه گوشه وباتونو می خونم ....

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم قد یه دنیا ....

خدا جونم شکرت به خاطر داداشیم که سالمه و به خاطر این همه دوست خوب که همیشه همراهمن و نگرانمن ..... خدایا ممنونتم که باهامی هنوز ..... که مراقبمی ..... میدونم که هر چی پیش میاد خواست توست ..........دم افطار منم دعا کنین ها ....

داداشی جونـــــــــــــــــــــــــــــــم دوست دارم ........ مراقب خودت باش عزیز دلم

پ.ن : کسی از تاتینا خبر نداره تو ادرس جدیدشم نیست !

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت12:44 PMتوسط باران | |

من برگشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم Hello

میدونم الان همتون از خوشحالی ذوق مرگ شدین ...... واقعا ... واقعا .... ! اصلا از قیافه هاتون معلومه ....

خودمم باورم نمیشه که بابام سیستممو بده . البته هنوز تو شکم ها . شایدم دوباره ازم بگیره ولی فعلا که هستم ........

 

                                   باید برم ناهار ......... حالا میام میگم چه خبراست

                                                                                       دوستــــــــــــــــــــون دارم

راستی دقت کردین چی شد ... خوب نکردین دیگه ... دلم واستون تنگ شده بود دوس جونای گلم !

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت2:13 PMتوسط باران | |