تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker روز نوشت های خاله باران
روز نوشت های خاله باران

من اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم ......

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم ..........

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم واسه همتون تنگ شده بود قد یه دنیا ...... هیچ وقت فک نمی کردم این قدر به وبم و دوستای وبلاگیم وابسته باشم ..... الهی قربون همتون برم ممنون که من نیستم بازم میاین ....... بابام هنوز قبضو پرداخت نکرده ..... این مثله هست میگه موش تو سوراخ جا نمیشد جارو به دمبش میبست مثل منه .... بابام قبضو نداده که من تو نت نتونم برم بعد حدس بزنین من از کجا دارم اپ میکنم .. از دفتر بابام ....!!! الانم نشسته رو به روم داره چشم قوره میره بلکه من از رو برم منم یه لبخند ژکند تحویلش میدم حال کنه الان داره فک میکنه من چه قدر پرو بودم خودش خبر نداشته...!!!! در کمال پرویی عصر کیسمو زدم زیر بغلم پاشدم اومدم دفتر اخه سیستم خالی نداشتن همه دست کارمنداش بود منم این کارو کردم . البته باهم قهریم هاااااااااا ...... اي بابا اخه خونه بدون تلفون که نميشه ..... حالا من با بي تلفني ميسازم شماهارو چکار کنم که اين قدر به من و وب من وابسته شدين هاااا ....!!!! ( توجه نکنين اينا توهم فانتزيه  )

واي اين خده اين چند وقته اتفاقات مختلف افتاده که اگه بخوام همرو بگم شماها منو ميکشين خب پس قسمت بندي ميکنيم حرفامونو ...و اينک تيتر خبرها :

 1) اومدن دوباره داداشي به مشهد .

2) رفتن بيرون با نگين و صدف و داداشي و مجيد ( حالا ميگم مجيد کيه  )

3) جلسه اوليا مربيان و نمره هاي زيباي من ......

4 ) باقي اتفاقات را در قسمت بعد خواهيم ديد ................ !!!!!!!

خيلي وقت بود که مهشاد گفته بود مي خواد بياد ولي من تو وب نگفتم ... گذاشتم قطعي بشه بعد ... خودشم مي دونست نبايد موقع کنکور بياد و بايد فعلا بشينه سر درسش ولي خوب نشد ديگه ..... تقصير منه .. هي قر قر کردم تا از اخر پاشود اومد .... قرار بود بچه هاي خودشونو ببرن 3 روز اردو بعد مهشاد به جاي اينکه با اونا بره جيم شد اومد اينجا ...... اره ديگه قرار بود بچه هاي خودشونو ببرن تا شنبه که مهشادم مثل اونا اومد و مثل اونا برگشت .... از نظر زماني فچ نکنم خيلي فرق داشت با اونا ....... صدف زنگيد هتل و جا رزرو کرد ..... تقريبا گشتيم بهترن هتلي که نزديک خونمون بود رو پيدا کرديم که خوبم باشه .... سه تا هتل نزديکمون بود که هتل هما مشغول باز سازي پس اون با اين که خيلي خوب بود کنسل شد موند لاله که از اخرم همون جا رفت مهشاد حالا داشته باشين ماها چه جوري از خونه جيم شديم ...من مثل هميشه گفتم ميرم خونه رويا .... به مامانم گفتم بعد مدرسه من و نگين و صدف ميايم خونه بعد لباسامونو عوض ميکنيم ميريم خونه رويا سه تايي با هم . نگين و صدف چون ماماناشون رويا رو نميشناختن گفته بودن ميان خونه مااا ...... رويا هم که ديگه فک کنم قرار بود مثلا بره خونه صدف اينـــــــــــــــا ..... اصلا يک خر تو خري بود که خودمونم غات زده بوديم الان کي خونه کيه ... !!!!  فقط يه لحظه فک کنين مامان نگين يا صدف زنگ ميزد خونه مااا که از مامانم تشکر کنه .... بعد مامانم ميگفت من چرا اينا رفتن خونه رويا بعد مامان صدف زنگ ميزد خونه رويا بعد مامان رويا ميگفت رويا گفته مياد خونه شما با باران و نگين ....  !!!!  بعد چي ميشد ... هيچي ديگه ما وقتي ميرسيديم خونه مامانامون ما رو به يه سفر دسته جمعي به ملکوت اعلا رهسپار ميکردن بدون بازگشت !!!يک گندي زده ميشد که بیاو ببين ولي حالا که به خير گذشت .. ديگه ساعت 1 من و نگين و صدف داشتيم ميامديم خونه ما که حاضر بشيم بريم يه دفعه نگين گفت کي ميريم منم گفتم 2:30 .... نگين يهو مثل فشنگ پريد گفت من به مجيد گفتم 1:30 بره دم هتل لاله ( توضيح نويسنده : مجيد يه پسر با قد 176 تقريبا لاغر که ترم سوم دانشگاهه و دوست نگينه . دوست پسرش نه هااااا دوستش اصلا مثل منو مهشاد . ديگه اين که خيلي خوب و گرم و صميمي با جنبه و مثل کف دست ميمونه ديگه . کلا پسر گلی ) ديگه زنگ زد و ديد مجيد تو راهه هتله ديديم نميشه بگيم که برگرده واسه همين نگين گفت بره هتل پيش مهشاد حالا مجيد ميگه من اصلا مهشادو نميشناسم منم به نگين گفتم زود قطع کن من زنگ بزنم به مهشاد بگم بياد لابيه هتل الان مجيد مياد ....ديگه اون دو تا رو که گفتيم به ما چه خودشون يه جوري با هم کنار بيان ما رفتيم خونه و حاضر شديم ساعت 3 هم راه افتاديم که بريم هتل . من تو تاکسي زنگ زدم به مهشاد گفتم ما تو راهيم شما کجايين که گفت ما اومديم کوسنگي ( يه پارک نزديک هتل ) ما دم هتل پياده شديم ما از اين ور رفتيم به سمت کوسنگي به اونا هم گفتيم بيان طرف هتل .. حالا بهشون رسيديم نگين که داشت با مهشاد دست ميداد بعد يهو پريد گفت پــــــــــــــخ  !!!! فک کنم اصلا مهشاد توقع نداشت تو برخورد اول يکي اين کارو بکنه باهاش ...  بعد به پسرا گفتيم برن يه دربست بگيرن بريم ناهار بخوريم .. داشتم از گرسنگي ميمردم رفتيم ويونا تو احمد اباد .. حالا دم صندق ماها دعوامون شده بود ... صندق داره برگشته بود چپ چپ نگامون ميکرد ببينه از اخر بايد پول کدوممونو بگيره !!! از يه طرف من پولو گذاشته بودم از يه طرف مهشاد . صدف به اقاهه گفت پول ايشونو نگير پوله ما رو بگير اونم برعکس پول مهشادو قبول کرد پول منو نگرفت .. منم با مهشاد قهر کردم بعدم رفتيم طبقه بالا نشستيم فک کنم يه دوساعتي اونجا بوديم هيچکي هم نبود ما رو بيرون کنه ... !!! وای ابن قدر خندیدیم. طبق عادت ما خانما مثل همیشه فقط ما سه تا حرف زدیمو مهشاد و مجید به مجبوری داشتن گوش میدادن بیچاره ها .. الهی بمیرم چه قدر کسل شده بودن . ساعت پنج مجيد زنگ زد به دانيال که ما داريم ميايم اونجا  ( يکي از دوستاي نگين دوست پسرش نه هاااا دوستش ) دانيال يه کافي شاپ بزرگ داره تو سجاد اونم گفت باشه من خودمم دارم ميرم الان همون جا .....( توضيح نويسنده : دانيال يه پسر قد بلند که 28 سالشه که اعتماد به نفسش بسيــــار بالاست . ) حالا ما هممون کلي خورديم بعد نمي دونم رفتيم کافي شاپ گور کيرو بکنيم  حالا نشستيم ديديم هنوز خود دانيال نيومده ههممون يه قهوه شفارش داديم فعلا تا دانيالم بياد دیگه دانیال اومد هنوز نشسته شروع کرد به حرف زدن تا دم در که داشت ما رو راهی میکرد گورمونو گم کنیم میگم اعتماد به نفس داره یعنی این ...!!! البته خوب بود ولی صدف که اصلا از دانیال خوشش نیامد منم که نظری ندارم اخه فقط یه باره دیدمش .... حالا من قرار بود ۶ خونه باشم راه افتادیم اومدیم بیرون مجید نفری به من و نگین و صدف یه گل داد که این نگین از اونجایی که شعور گل ندارهزد فاتحشو دقیقه اول خوند حالا ما هی چپ چپ نگاش میکنیم که یعنی نگین جان گل رو نمی خورن یه امشبو بی خیال شو دیدم نه فایده نداره بعد دستش پر بود گل رو داد دست مجید . مجید همین جور داشت به این گل مفلوک نگاه میکرد که الان انگار از دهن بزی بیرون اومده ... !!!!! بعدشم مجید و مهشاد رفتن یه دربست گرفتن ما سه تا تو پیاده رو واستاده بودیم که اونا دست تکون دادن ما هم رفتیم که سوار بشیم یهو یه ماشین گشت پلیسو دیدیم که داره میاد طرف ماااااا ........!!!!!! البته ما ندیدیم نگین یهو دید این قدر هول کرد که همه ما دستو پامونو گم کردیم .... بعد یهو ماشینه بدون توجه به ما پیچید تو یه کوچه حدس بزنین ماشین چی بود .... امداد خدرو سایپا بوده که نگین جان فقط چراغاشو میبینه فک میکنه پلیسه ..... این نهایت فاجعه بود ... این قدر این دو تا به ما خندیدن اخه قیافه هامون دیدنی بود نزدیک بود به خودمون.. که فهمیدیم پلیس نیست ....

ما ها : نگـــــــیــــــــن !!!!!!!!

نگین : نه بچه ها ببینین خداییش شبیه بود دیگه نبود .... ؟

ما ها : نگــــیــــــن میکشیمت این بار چندمته که داری همرو عوضی میبینی ( اخه تو رستورانم یکی رو شبیه بابایه من دیده بود )

نگین : اتفاقه دیگه یش میاد ....

 اخه خداییش خیلی تابلو بودیم یعنی اگه پلیس بود گرفتن رو شاخش بود .... بعد ماها اومدیم خونه و با مامان و خانمی رفتیم نمایشگاه کتاب !!! ما هم این قدر اون شب سوتی دادیم جلو مامانم که خدا میدونه ... یه جا من داشتم از مجید حرف میزدم یهو دیدم مامانم با لبخند پشتمونه ... !!!! من به حدی کتاب دوستم که از نمایشگاه فقط واسه خودم کشک خریدم که تو خونه مرگم کنم !!!! نه خداییش کتاب دوستی رو حال میکنین .... عمرا یکی از شماها بتونه از نمایشگاه به اون بزرگی دست خالی بیاد و فقط کشک بخره .... هنره اقا جان هنر فک کردی هر کسی نداره ...!!!! یه چیز دیگه این که این قدر خوشم اومد مجید و مهشاد زود با هم دوست شدن کلی حال کردم ما با هم حرف میزدیم این دو تا با هم .. اخه هر دو تاشون از این ادمای خون گرمن .

این اتفاقات مال پنجشنبه هفته پیش بود دلم نیومد ننویسمش ...... خیلی واسم خوب بود .... خیلی وقت بود این قدر بهم خوش نگذشته بود ...... جای خاصی نرفتیم ولی همین که ما دو تا با هم بودیم کافی بود ..... داداشی ممنون که این همه راهو اومدی تا اینجا عزیزم .......

راستی من دوباره کادو گرفتم ... به جان خودم این دفعه دیگه من پرو بازی در نیورده بودم خودش اورده بود ........ یه دستبند با یه گل سینه خوشل ..... کلی ذوق کردم ولی به روی خودم نیوردم .. دهه یعنی چی هی فرتو فرت هر دفعه میاد واسم کادو میاره ...... ادم باید فقط روز تولدش کادو بگیره ....ااا چه معنی میده بچه جان هی ول خرجی میکنی ..!!! چیه توقع ندارین که عکسشو بزارم ..... یادتون که نرفته من دفتر بابامم هاااااا ....... امکان نداره دیگه .. الهی قربونت برم ممنون خیلی خیلی ممنون ... وقتی جدی جدی دیدم داره میاد بهم یه حس غرور دست داد ..... یه لحظه حس کردم مهمم واسه یکی .... البته من چون کلا جو گیر نیستم فقط همون یه لحظه بود به جان شما .... وگرنه ما همون خری هستیم که بودیم ....

دیگه این که این قدر این چند وقته تو مدرسه اتفاقات مختلف افتاده که اگه بخوام همرو بگم هیچی یه زندگی نامه میشه .... !!!!! دلم نمیاد برم ااااااا میخوام بنویسم همین جووووووور البته خیلی جریانات مونده مثل جریان سیل مدرسمو و غیره ..... ( الان مهشاد منو میکشه حالا از من گفتن ) راستی خودم میدونم پستم پر غلط املایی خودتون تو نظرات بگین درستشون کنم ......

پ.ن ۱: ما سه تا داریم صنعت پشت در موندن رو تو مدرسه رواج میدیم هااا ...!!! امروز نگین و صدف تو کلاس ما بودن زنگ خورد میگم نمی خوایین برین سر کلاستون الان معلم ادبیاتتون میره هاااااا یهو یه نگاه به هم کردن این دوتا گفتن نه ما حوصله نداریم می خواییم دیر بریم پشت در بمونیم ..... دیگه از این پرررو تر دیده بودی ...!!؟ فک کنم ۱۰ دقیقه بعد از معلم رفتن ....

پ.ن ۲:هر کی منو میدید میگفت بیا خونه ما اپ کن ولی خوب من که نمی تونستم برم که اااااااا زشته زشته .....

پ.ن ۳: کسی نمی دونه واسه یاسین چه اتفاقی افتاده اومده واسه من کامنت گذاشته واسم دعا کن !!!! کسی اگه میدونه به منم بگه از نگرانی در بیام بابا .......

پ.ن ۴: احسان جاااان تبریک بابا جان ۱۰ درصدم خودش کلیه .... خوشحال شدم خوندم البته تبریکم خیلی با تاخیره ... خوب چه کار کنم دیگه ما خبرای بیات شده میرسه دستمون واسه همین دیر تبریک میگیم ..... بخون بابا جان بخون ......

پ.ن ۵: یکی به اسم محسن مسعودیان اومده نظر خوصوصی گذاشته و گفته می خواد منو هک کنه.. واااا چه غلطای زیادی ..... !!!! خجالتم خوب چیزیه اخه من با تو چه کار دارم ... سعید جان میدونم خودتم باهاش مشکل داری ولی یه کاری بکن اینا دارن با نظراشون رو اعصاب من راه میرن هاا .... بابا بیخیال مااا اخه من با شماها چه کار دارم اصلنم دنبال شر نمی گرم ....!!!! خوشت نمیاد نیا تو وبم زورت که نکردم مونده ی تو یه نفرم نیستم که بیای وبمو بخونی .. مردم پرووین هاا ...!! 

پ.ن ۶: از ۸ اذز که مهشاد اینجا بود نه باهاش چت کردم نه حرف زدم نه اون قدرا خبری ازش دارم .. به خدا دارم دق میکنم دیگه .......  ای بابا خوب دلم تنگ میشه واسش  

دیگه چی باززززم بگم..!!!!؟ خوب اگه چیزی یادم اومد میام بعدا نوشت میزارم این پایین...منو که میدونین کم نمیارم تو حرف زدند ....... الهی بمیرم ببخشید خیلی طولانی شد اخه ترسیدم دو قسمتیش کنم بعد نتونم بیام به این زودیااا ... ببخشید دیگه .....

بسیااااار بسیاااااار دوستتان میداریم به جان خودمان که بسیااااار عزیز است ...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط باران |

عنوانم کجا بوده بابا .... !!!!

سلاااااااااااااااااام ..............عیــــــــــــــــــــــــــــــــــــد شما مبارک ...... Flower

خوبین ..... ؟Flowerما هم خوبیم ..... اخ اگه بدونین دارم با ترس و لرز مینویسم ..... اخه بابا جان این ماه پول قبضه تلفنو ندادن که قطع بشه من دیگه نتونم بشینم پای نت ..... بعد حالا از شنبه هی به عنوان اختار تلفنو قطع میکنن دوباره وصل میکنن ... حالا من میترسم بنویسم میام اپ کنم دیگه تلفن نباشه ....

جمعه با مامان اینا رفتیم بیرون ..... ای بدک نبود .... من و رضا رو به رو هم نشسته بودیم . با هم حرف میزدیم و مامان و بابام هم مثل 20 سال گذشته که همش وقتی میریم بیرون قهرا قهر بودن . ... کلا تو بگو کی اینا قهر نبودن .. .... این جوری بیرون رفتنو واسه ما هم خراب میکنن .. واسه همین من هیچ وقت دوست ندارم خانوادگی بریم بیرون فقط و همیشه دوست دارم یکی دیگه هم باهامون باشه که حداقل به مامانو بابا هم خوش بگذره و یه هم صحبتی داشته باشن .. .. اره دیگه اینم از بیرون رفتن مااا ...... تازه منو رضا هم شب دعوامون شد .... اخه این رضا هی جلو من فوتبال بازی میکنه تو خونه اعصاب منو خورد میکنه ..... منم جدیدا یاد گرفتم وقتی چند بار بهش میگم بار سوم پا میشم میرم توپشو بر میدارم شوت میکنم خونه همسایه ... .. گاهی اوقاتم میافته تو حیاط خودمون .... بعد این رضا هی من تلاش کردم توپشو بگیرم هی نذاشت منم دیدم نمیذاره توپشو بندازم خونه همسایه باهاش قهر کردم ... !!! نه شوخی کردم به این دلیل دعوامون نشد اتفاقا خیلی هم خوش گذشت وقتی من دنبال خودشو توپش میکردم ولی اخر سر یه چیزی شد باز اشک منو دراورد  .... البته زود اشتی کردیم هاااا ..Gemini...  مامانم نزدیک بود جفتمونو به ملکوت بپیوندونه ... اخه نزدیک بود چند تا از گلدونارو بشکنیم .... نه ما نبودیم که بودیـــــــــم ... ؟ نه پسر همسایه بود ..... 

وااااااای اگه بدونین چه قدر ذوق میکنم وقتی مهشاد بهم میگه ابجی پای تلفون ...... اخه رضا همش منو با اسمم میگه .... بچه بودیم اونم بهم ابجی میگفت ... اون موقع هم کلی ذوق می کردم .... ولی بعدا که بزرگتر شد دیگه ابجی نگفت .... تازه جدیدا واسم اسمم میزاره ... مثلا هو ... یا تپله .... یا کوتوله .... در برخی موارد که هر چی صدام میکنه نمیشنوم اونم همرو با هم قاطی میکنه میگه ... مثلا میگه هو کوتوله تپل زشت کَری ...!!!؟  نه شما خودتون ناراحت نکنین با من نیست ! با دختر همسایست الانم این مهشاد این قدر قشنگ پای تلفون بهم میگه ابجی که خدا میدونه کلی ذوق مرگ میشم وقتی میشنوم  ... جدی میگم هاااا خیلی خوشم میاد ...

راستی من کوتوله نیستم هاااا .... رضا با این که ۳ سال از من کوچیکتره قدش ۱۸۰خوب به من چه ....... این زیادی بلنده به نظرش من کوتاه میام ...من خیلی کوتاه تر از این پسر باشم ۱۸ سانتی متر باشه ..... بیشتر که نیست  

شنبه اولین جلسه حسابان بود که حداقل دیگه مثل بز اخوش الکی سرمو تکون نمیدادمو واقعا فهمیدم درسو ..ولی بازم از حسابان بدم میاد بعد یکشنبه هم عربی داشتیم که نمرمو نمیگم

بعد دوشنبه هم ازصبح همین جور شانس اوردم.هیچکی ازم درس نپرسید.ای حال داد زنگ ادبیات هی من به رویا سقلمه میزدم هی اون به من سقلمه میزد بعد یهو معلمه گفت ۲ دقیقه استراحت منم یهو از کوره در رفتم گرفتم رویا رو مثل بز زدم بعد رویا هم منو از میز پرت کرد بیرون بعدم کیفمو انداخت گف تا اخر زنگ رو زمین بشین کیف فور بشی نه خداییش فک کردی من نشستم کف کلاس..!!؟خوب کاملا درست فک کردی چون رام نداد که بشینم منم چار زانو نشستم کف کلاس.. .شانسو میبینی با مامانم دوشنبه می خواستم برم خرید یهو بارون گرفتThunder  مامانم گفت اخ جون خرید کنسل ...

سه شنبه اخ حالم این قدر گرفته و بد بود که از هم ظهر که رسیدم خونه تا شب همش گریه کردم ... تازشم فرداش امتحان هندسه داشتیم بعد چون خوب نبودم فقط الکی دفترو جلوم باز کردم یک کلمه هم نخوندم .. تازه ترشم به شما چه که من چرا همه اون روزو گریه کردم و حالم خوب نبوده ... بجاش فرداش قبل از زنگ هندسه نشستم خوندم همرو سر زنگ جبر .... امتحانمم خوب دادم .. فقط یه سوالو باید عکس قضیرو ثابت میکردم که حواسم نبود خودشو گفتم ...

بعد یکی از بچه های کلاس حالمو گرفت با حرفاش .... خوب من به این درس نمی خونم افتخار نکردم هیچ وقت ... هیچ وقتم تو مدرسه جار نزدم که من دیشب درس نخوندم .... ولی خوب رویا دوستمه هر روز ازم بپرسه خوب اگه خونده باشم میگم خوندم اگرم نخونده باشم میگم نخوندم . بعد این دختره برگشته به من زنگ اخر میگه تو دروغ میگیتو حتما تو خونه کلی درس می خونی بعد میای مدرسه میگی من نخوندم که وقتی نمرت خوب میشه همه فک کنن باهوشی و نخونده نمره میگیری!!! بعدم میگه امکان نداره یکی نخونه و نمره بگیره و کلی حرف مفت دیگه .... !!! وای من بینهایت از ادمای دروغگو و دروغ گفتن متنفرم ... بعد این ادم کوتاه فکر بر میگرده به من این جوری میگه ..... میگه تو این جوری هر روز میگی من نخوندم که بقیه هم به هوای تو درس نخونن بعد خودت تو خونه کلی می خونی که نمرت از همه بهتر بشه .... خوب رویا یه کم جوابشو داد چون از کارای روزانه من همیشه با خبره ولی خودم هیچی نگفتم ..... من یا اگه ناراحت بشم همرو تو خودم میریزم یا بد جوری عکس العمل نشون میدم ... اگه می خواستم جوابشو بدم خیلی بد میگفتم ...اونایی که با منن میدونن من اگه عصبانی بشم زبون تندی دارم و بد جور اگه تصمیم بگیرم جوابه یکی رو بگم میگم پس ترجیح دادم خفه بشم .... به نظر من هوش پز دادن یا افتخار کردن نداره چون یه چیز ارثیه ... وااای خیلی حالم از روز قبلش خوب بود که اینم فاتحه اعصاب ما رو خوند .. واقعا صد رحمت به سحر ( پهلو دستیم ) حداقل ازم بد میگه جلو روم نمیگه .... مثلا پارسال که کارنامه ها رو دادن برگشته بود به رویا کلی پشت سر من حرف زده بود و گفته بود من معلم دارم ...... چون خودش خیلی بیشتر از من می خونه و معدلش ۲ نمره از من کمتر بود ........... مثلا دو ساله پهلو دستیمه و این جوری پشت سرم حرف میزنه .... هـــــــی زندگی ......

معلم فیزیکمون می خواست پنجشنبه از تمام فصل اول امتحان بگیره گفته بود حق ندارین بیشتر از ۱۰ دقیقه بخونین .Reading a Bookبعد همه بلااستثنا ۳ ساعت فیزیک خونده بودن جز من که خودتون میدونین همیشه به حرف معلمم گوش میدم .. تازه واسه این که نمرم واقعی تر باشه فقط ۵ دقیقه صبح خوندم بعد اومدم مدرسهمیبینین من چه حرف گوش کنم...تا باشه از این تکلیفا باشه

پ.ن ۱: یه روز از اخر داداشی ما سیستمشو این جوری میکنه  ..... بس که حرصش میده .... حرص نخور... میدونی که حرص میخوری معده درد میشی....دهه میگم حرص نخور دیگه بچه ... !!! 

پ.ن ۲: سه شنبه داشتم صبح میرفتم مدرسه یهو یه پسره خیلی بامزه پرید جلوم گفت پخخخخخخخخخخ .... عین خود پرستو تو این چهارخونه گفت .... چند تا از دوستاشم باهاش بودن .... فک کنم  هم سن خودم بود وااای اگه بدونی این پسره این قدر قشنگ این کارو کرد که من همون جا وسط خیابون واستادم و هر هر خندیدم .... واقعا نمی تونستم جلو خدودمو بگیرم .... خود پسره هم رفت یه متر جلوتر واستاد با دوستاش خندیدن ..... خداییش از پرستو که بیشتر پرید رو هوا .... اگه خودمو عقب نکشیده بودم می خورد بهم میافتادم تو جوب ... !! البته پسره توقع داشت من بترسم کله صبحی ولی خوب من خندم گرفت دیگه ... مردم زده به سرشون ها... والا ...!!! من معمولا عکس العمل نشون نمیدم در مقابل این کارا ولی این یکی خاج از کنترل من بود

پ.ن ۳ : من اگه بهتون سر نزدم فردا ببخشید ..... اگه سر نزدم یعنی تلفنمون قطع شده ... اخه مساله اینه که هیچکی تو خونه تلفن لازم نداره اخه بابام که گوشی ... رضا که گوشی .... مامانمم که گوشی .. فقط منم که نباید داشته باشم .( البته لازمم ندارم .... ) البته به لطف صحبت های زیبای اون مشاوره که تو تابستون رفتم پیشش ....وقتی هم هیچکی لازم نداشته باشه پس مشکلی با قطع شدنش نداره کسی بجز من .......

پ.ن ۴: خدا جان این قدر رو اعصاب من راه نرو ..... بیا پایین ..... دهه دیوونه میشم میمونم رو دستت ها..!! از من گفتن بود ... دو روز دیگه خل شدم نگی چرا خل شدی هاااا

 ما بریم که داریم از خستگی خفه میشویم . اخه دیشب فقط یک ساعت حوابیدم الانم باید برم کلاس زبان ..I Love You.. خب فهلا با اجازه همگی ...  

نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط باران |
درباره وبلاگ

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد.....

آخرین نوشته ها
خاله دانشگاه فردوسی میرود !!
جیم زنی عظیم !!
خاله افسرده !
اقا دیگه !
جیم زنی و لپ لپ !
بد بخت میشویــــــم !
دوباره سلام
شروعی دوباره !
بی اجازه اومدم اینجا..........
روزهای مونده !!
تولد ... تولد ... تولدت مبارک ... مبارک ....
عیدتون مبارک .......
کاش خودش بود........................):
من اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم ......
عنوانم کجا بوده بابا .... !!!!
جامعه و دنیا ....... !!!!!!
خبر بد اول هفته من ....... :(
گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!
ها ........ !!!!!!!!!!!!؟
من خوبم هااااا .......!!!!!
من کی ام .........!!!!!!!!!
مدرسه ها ..... و من ...!!!
تابستونه من با همه شبایه بدش ........
کارگر ميشويــــــــــــــــــــــــم.......
بهترین شنبه زندگیم :×
ادیسون جان دستت درد نکنه ....:)
چه زود تموم شد این دو روز.... :(
خبر ...خبر.....
تابستون خود را چگونه گذراندید ...؟
این چند روزه و داداشیم :( ....
پیوند وبلاگ
شکلک جونیام !
حمید !
نی نی بانو !
پریـــــــــــــــا جون
ژاله جونی
قاصــــــدک جوونم
صدف خانمی !
فرزانـــــــه جوونی
معصومه جونم
اسمون آبی (نیما)
نیلو ( لیمو بانو )
دوست مهربونم !
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...
نانا جـــــــون و بابایی
گارســـــــــــیا
خانه فلفل بانو جونم
یاسین جونم
الناز خانمی
خودش جان !
آخرین بوسه
ستاره های سربی 2 ...
اناهیدم
پریسا جون
اپلود عکس !
( ..... )
سروشک !
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


ghamestaneman

باران

ghamestaneman

http://ghamestaneman.blogfa.com

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد..... اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی ....!!!!

روز نوشت های خاله باران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com