|
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دلم واسه همتون تنگ شده بود قد یه دنیا واي اين خده اين چند وقته اتفاقات مختلف افتاده که اگه بخوام همرو بگم شماها منو ميکشين خب پس قسمت بندي ميکنيم حرفامونو ...و اينک تيتر خبرها : 1) اومدن دوباره داداشي به مشهد . 2) رفتن بيرون با نگين و صدف و داداشي و مجيد 3) جلسه اوليا مربيان و نمره هاي زيباي من ... 4 ) باقي اتفاقات را در قسمت بعد خواهيم ديد ................ !!!!!!! خيلي وقت بود که مهشاد گفته بود مي خواد بياد ولي من تو وب نگفتم . ما ها : نگـــــــیــــــــن !!!!!!!! نگین : نه بچه ها ببینین خداییش شبیه بود دیگه نبود .... ؟ ما ها : نگــــیــــــن میکشیمت این بار چندمته که داری همرو عوضی میبینی ( اخه تو رستورانم یکی رو شبیه بابایه من دیده بود نگین : اتفاقه دیگه یش میاد .... اخه خداییش خیلی تابلو بودیم یعنی اگه پلیس بود گرفتن رو شاخش بود .. این اتفاقات مال پنجشنبه هفته پیش بود دلم نیومد ننویسمش ..... راستی من دوباره کادو گرفتم .. دیگه این که این قدر این چند وقته تو مدرسه اتفاقات مختلف افتاده که اگه بخوام همرو بگم هیچی یه زندگی نامه میشه .... !!!!! پ.ن ۱: ما سه تا داریم صنعت پشت در موندن رو تو مدرسه رواج میدیم هااا ...!!! پ.ن ۲:هر کی منو میدید میگفت بیا خونه ما اپ کن ولی خوب من که نمی تونستم برم که اااااااا زشته زشته ..... پ.ن ۳: کسی نمی دونه واسه یاسین چه اتفاقی افتاده اومده واسه من کامنت گذاشته واسم دعا کن !!!! کسی اگه میدونه به منم بگه از نگرانی در بیام بابا ....... پ.ن ۴: احسان جاااان تبریک بابا جان ۱۰ درصدم خودش کلیه .... خوشحال شدم خوندم البته تبریکم خیلی با تاخیره .. پ.ن ۵: یکی به اسم محسن مسعودیان اومده نظر خوصوصی گذاشته و گفته می خواد منو هک کنه.. واااا چه غلطای زیادی ..... !!!! پ.ن ۶: از ۸ اذز که مهشاد اینجا بود نه باهاش چت کردم نه حرف زدم نه اون قدرا خبری ازش دارم .. دیگه چی باززززم بگم..!!!!؟ خوب اگه چیزی یادم اومد میام بعدا نوشت میزارم این پایین...منو که میدونین کم نمیارم تو حرف زدند ....... بسیااااار بسیاااااار دوستتان میداریم
سلاااااااااااااااااام .... خوبین ..... ؟ جمعه با مامان اینا رفتیم بیرون ..... ای بدک نبود .... من و رضا رو به رو هم نشسته بودیم . با هم حرف میزدیم و مامان و بابام هم مثل 20 سال گذشته که همش وقتی میریم بیرون قهرا قهر بودن . وااااااای اگه بدونین چه قدر ذوق میکنم راستی من کوتوله نیستم هاااا .... شنبه اولین جلسه حسابان بود که حداقل دیگه مثل بز اخوش الکی سرمو تکون نمیدادم بعد دوشنبه هم ازصبح همین جور شانس اوردم.هیچکی ازم درس نپرسید.ای حال داد سه شنبه اخ حالم این قدر گرفته و بد بود که از هم ظهر که رسیدم خونه تا شب همش گریه کردم ... بعد یکی از بچه های کلاس حالمو گرفت با حرفاش معلم فیزیکمون می خواست پنجشنبه از تمام فصل اول امتحان بگیره گفته بود حق ندارین بیشتر از ۱۰ دقیقه بخونین . پ.ن ۱: یه روز از اخر داداشی ما سیستمشو این جوری میکنه ..... پ.ن ۲: سه شنبه داشتم صبح میرفتم مدرسه یهو یه پسره خیلی بامزه پرید جلوم گفت پخخخخخخخخخخ پ.ن ۳ : من اگه بهتون سر نزدم فردا ببخشید . پ.ن ۴: خدا جان این قدر رو اعصاب من راه نرو ..... بیا پایین .. ما بریم که داریم از خستگی خفه میشویم
|
About![]()
اینجا برشی ِ از زندگی من ! Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 Links
شکلک
سارا جونم |