تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker روز نوشت های خاله باران
روز نوشت های خاله باران

جامعه و دنیا ....... !!!!!!

سلاااااام ...... حال شما چه طوره ..... من دوباره اومدم این دفتر خاطراتمو پر کنم ... هفته پر اتفاقی داشتم و بیشترشم باعث حال گیری بود فقط ..... از شنبه بگم که ازمون داشتم ... مدرسه ما هر ماه دو تا ازمون برگزار میکنه خودش .... ولی من هیچ وقت یادم نمیاد سالای پیش خونده باشم واسه ازمون اخه رتبش هیچ تاثیری نداشت .... و امسالم جمعه مثل همیشه ول گشتم واسه خودم .. اخه نکه وسط هفته همش درس می خونم ( ! ) خوب باید جمعه استراحت کنم دیگه ... حالا شنبه  قبل ازمون اومدن میگن امسال تاثیر داره رتبه ها و درصدایی که میزنین ... اگه درسی رو از صفر تا ۵۰ ٪ زده باشیم ازمون نمره کم میکنن .... با این که هیچی نخونده بودم ولی هیچ کدوم از درسارارو زیر ۵۰ نزده بودم ..... وای این قدر خوشم اومد .... چون تو خونه هم که من واسه امتحان نمی خونم پس یعنی هر چی گرفتم از سر کلاس بوده نه تو خونه ....... رویا و من نمره هندسمونو نمره سوم کلاس بود و نمره ادبیات و زبان فارسی من نمره چهارم کلاس بود ولی فچ کنم رویا ادبیاتو ۳ شده بود ... به هر حال که نخونده خوب دادم ازمونو ... حالا تا دفعه دیگه ببینیم چی میشه .....  

یکشنبه هم که امتحان عربی دادم توپ..!یعنی این جوری بگم که همون ۱ دفعه پیشم نمیگیرمکلا من مادر زادی عربیم بد بوده .... مشکلیه ...... !!!!!!!؟

دوشنبه هم که مدرسه به خاطر ر وز دختر واسمون جشن گرفت ... واقعا مرسی از همتون که این قدر روز دخترو تبریک گفتین به ماااا دخترا .... اقا پسر محترم با شمایم هاااا که اصلا به رو خودت نمیاری میای اینجا  ... انگار نه انگار.... حسودا ......!!!البته ارش  تو وبش تبریک گفته بود که واقعا جای تقدیر داره ..... خسته نشی پسرم با این تبریکت ... ایشالا جبــــران کنیم یه روزی ...

و اما سه شنبه که هیچ گندی نزدم ... و تازه تصمیم گرفتم دیگه به این معلم شیمی و درسش توجه نکنم و خودم از رو جزوه پسر خاله جان بخونم .... اخه جزوه نمیگه .... تدرسشم که چه عرض کنم در حد فاجعست ...... اینو فقط من نمیگم هاااا ...خیلی یا میگن ..... وای این قده لوسه که خدا میدونه .... اصلا تو یه جمله که می خواد بگه این قدر دستشو تکون میده که میره رو اعصاب من ... .حسابانم داشتم که خدارو شکر با من دیگه کاری نداشت اون جلسه .... و البته میبینم که یکی از خواننده های وبم با پسر این مستر شیرنگی دوسته ........ از الان بگم طرفه باباهرو بگیری چون بابای دوستته هیچی هااا .. تو رو هم همراه این شیرنگی به لقا الله می پیوندونم ......   اره داداچ.....  !!!! تازه تعطیل که شدیم داشتم با دوستم پیاده میامدم خونه مامانمو تو خیابون دیدم .... دست منو گرفته میگه بریم .... گفتم کجا بریم سر ظهری ..... گفت بریم پروما .این سویشرت رضا رو که دیشب گرفتیم اندازش نیست عوض کنیم یا پس بدیم ... ای بابا میگم مامان جان من کجا بیام اخه سر ظهری خسته و کوفته با این قیافم .... خودت این دو قدم راهو برو دیگه ..... میگه نه حوصله ندارم تنها برم توام بیا .. !! دیگه پاشدم با فرم تابلو مدرسه که از صد متری رنگش داد میزنه با مامان جان رفتیم ... با یه قیافه وحشتناک .... همین جور تو پروما کیفمو دنبال سر خودم رو زمین میکشیدم مثل این لِخه ها .... چشام بسته بود فقط پشت این مامانه میرفتم ....... از اخرم تو پروما چشم به شکلات افتاد باز همین جور خریدم واسه خودم ... مامانم میگه خودم میامدم بیشتر به نفعم میشد ....

وااااااای چهارشنبه داشتم از خستگی میمردم تو مدرسه ...... شب ساعت ۴ خوابیده بودم ساعت ۶ بیدار شدم رفتم مدرسه در کمال بدبختی تازه کلی هم تکلیف زبان داشتم واسه کلاس زبانِ عصرم ........ همرو بار کش کردم بردم مدرسه که اونجا انجام بدم اخه کلاسم ساعت ۴ بود منم که ۲:۳۰ تازه میرسم خونه تا نهار بخورم باید برم گمشم کلاس ....... فک کن وقتی رسیدم خونه داشتم باز اهو ناله میکردم واسه کلاس عصر که ساعت ۳:۳۰ یکی زنگ زد ...... تلفونو برداشتم گفتم کیستَ ... گفت هاا من از کلاس زبانتم کلاس عصر کنسل شده ....... وای این قده کیف کردم رفتم کپه مرگمو گذاشتم از ۴ تا ۷ خوابیدم توپ...... ایولت خدا جون کلی حال کردم هااا .... خودت که دیدی چه همه خسته بودم ... دستت درد نکنه این کلاسو کنسلیدی ...حالا چون عصری خوابیده بودم از ۱۲ تازه شروع کردم به انجام دادن تکالیف تا ۴ صبح ... رفتم خوابیدم یه ساعت بعد از شدت گریه از خواب بیدار شدم .... خودم نمی دونم خواب چی میدیدم ..... اصلا هر چی پنجشنبه صبح فک میکردم یادم نمامد چی بوده ... نمی دونم ولی عصری یهو یادم اومد تو خوابم مهشادم بوده  حالا مهشاد جان شما اجالتاْ مراقب خودت باش کما فی السابق تا من ببینم خوابم چی بوده که این قدر بد بوده ... تقریبا مطمئنم هر چی بوده مربوط به تو بوده .....  

اصلا از صبح پنجشنبه فاتحه اعصاب ما خونده شد رفت ....... حالا معلم فیزیکه باز رفته بود رو اعصاب من پایینم نمی اومد حالا ....... اصلا مگه این بی خیال میشد ...... گیر داده بود که من چرا برنامم این جوری و ساعت ۴ صبح تکلیفای فیزیکو انجام دادم ..... می خواستم پاشم ناکارش کنم هااا .... اخه کاش گیر دادنش دلیل داشت .... حتی یک سوالم با بی دقتی حل نکرده بودم که بتونه بگه چون نصفه شب بوده خسته بودم یا کسل بودم...اصلا برنامه من به تو چه... من حال میکنم مثل جغد زندگی کنم حتی اگه غلت باشه ... خوب یه دفعه گفتی فهمیدم دیگه چرا تا اخر زنگ هر چی دلت می خواد بر میگردی به من میگی ... پرووووووو .........

میگه باید کلاسو به تو بخش بکنیم یک دسته بچه هایی که دوست دارن و می خونن و یک دسته بچه هایی که تازه ساعت ۱۲ شب یادشون میاد تکلیف دارن .......

کاملا منظورش من بودم ...... اخه من چی بگم بهش ...... ادم خنگ خوبه واسش توضیح دادم که اصلا برنامه روزانم اینه که فک نکنه از بی انگیزه ایم بوده که ساعت ۴ می نوشتم ........ بازم حرف خودشو میزنه ......

بعدم میگه ناراحت شدن نداره ..... !!!

گفتم ببخشید من کی گفتم به زور نشستم پای تکالیف شما که این جوری میگین من که گفتم بهتون برنامم این جوری که شب بازدهیم بیشتره و بیشتر می تونم بخونم .. اصلا زودتر متوجه میشم .اگه حرفشم درست باشه بازم دلیل نمیشه که هر جور دلش می خواد با ادم صحبت کنه اونم تو کلاس.

میگه بایــــــــــد برنامه ریزیتو تغییر بدی خوب ......... !!!! نه دیگه نمیشه یکی بره اون تفنگ منو بیاره مغز اینو باید بپاشونم رو دیوار تا ملتفت بشه قشنگ ..... فضـــــول ... !!!

نه واقعا من منتظر دستور ایشون بودم که از همین فردا چون برنامه زندگیم رو ایشون نمی پسندن تغییر بدم ........... اه فاتحمو تو کلاس جلو همه خوند ... هر چی می خواست از بچه های تنبل و کسل و بی انگیزه مثال بزنه همینو می گفت که مثلا کسایی که ساعت ۱۲ تازه یادشون میاد تکلیف دارن ...... اصلا تا ظهر دیگه اعصاب من به هم ریخته تر شد ........ فقط ولم میکردی میشستم گریه می کردم .... این نامردیه .... من فیزیکو خیلی دوست دارم خیلی هم فیزیکم خوبه اصلنم امسال واسه این درس کم نذاشتم بعد این معلمه هی اذیتم میکنه ...... خداییش معلمه درس دادنش عالی هااا ... ولی اخلاقش گنده ........همش تقصیر خودمه ادم حسابش میکنم جوابشو میدم ...... اخه گفتم که صبح به خاطر اون خوابه اصلا حال نداشتم .... برگشت گفت چته ... ؟ منم دیدم نگم چرا خوب نیستم بهتره گفتم هیچی .... گفت نه گرفته ای .... گفتم من چیزیم نیست ...واسه این که از سر بازش کنم گفتم شاید به خاطر خستگیه .... من چه میدونستم بگم شب دیر می خوابم میشینی واسم داستان حسین کُرد شبستری رو تعریف میکنه که ...... !!!!  بعدم اومدم خونه اخلاقم مثل بلا نسبت سگ شده بود ... دیگه مامانم فرستاد منو بخوابم ... بعدم پاشدم رفتم خونه مامان بزرگم و الانم که ۱ نصفه شبه و من همچنان در حال نوشتن این اراجیف هستم ....... 

پ.ن ۱: واقعا واسه این دنیا که این جوری شده متاسفم ..... وای که چه قدر حالم بد شد وقتی قضیه تجاوز به اون دختر رو از دوستم شنیدم تو کلاس زبان ...... می خواستم بشینم گریه کنم ..... این قدر اعصابم به هم ریخت که اومدم خونه نشستم گریه کردن .... بعدم که شب تو وب چند نفر دیگه خوندم قضیرو که حالمو بدتر کرد ...... چراااااا ......... ؟ واقعا چرا اون چهار تا پسر این کارو کردن ...... فکر این که هر ساعت تو این دنیا این اتفاق ۱۰۰ ها بار تکرار میشه حالمو بد میکنه ...... چه قدر احساس نا امنیتی میکنم به خاطر دختر بودنم ...... سحر که شنیده میگه باید از فردا چون پیاده میری یه چاقو تو کیفت بزاری ....... واقعا من با یه چاقو می خوام چه کار کنم ... چه قدر اون چاقو امنیت منو تضمین میکنه ...؟. چراا دنیا این جوری شده ....... یعنی یکی این قدر باید پست و حیوون باشه که حتی نتونه خودشو کنترل کنه ..... چه قدر یه نفر باید سنگ دل باشه که اون فریادارو در نظر نگیره و کارشو بکنه ....... تو تابستون کوله پشتی یادتونه ..... یکی از این اشرارو اورده بود و دلیل کارشو ازش پرسید ..... برگشت گفت لباسش تحریک کننده بوده ... !!! لبــــــــــــاس ...!!! یعنی یکی که مشروب خورده اومده تو خیابون واسش مهمه که اونی که جلوشو چی پوشیدی ..... اون فقط تو اون لحظه به فکر ارضا کردن خودشه .... اصلا به این فکر نمیکنه که اولین نفری که پیدا میکنه چی پوشیده ... اون ادم فقط اگه یه کم انسانیت داشت هیچ وقت این کارو با کسی نمی کرد .... یعنی الان مشکل جامعه و این اتفاقایی که میافته فقط به خاطر پوشش بد بعضی خانماست ... !!!؟ پس حالا این دخترو دیگه چی میتونن بگن ها ..... چی ......؟ حتی دختره با مقنعه بوده ...!!!. یعنی یه مقنعه هم تحریک کنندست ... من اینجا نمی خوام بگم همه تقصیر از پسراست و از این حرفا .... واقعا قصدم به هیچ کدوم از اینا نیست .... فقط به جای این حرفا یه لحظه خودتونو جای اون دختره بزارین ..    همین .... !!! ببخشید هااا .... ولی خوب این قدر از وقتی شنیدم رو اعصابم تاثیر گذاشته که نتونستم نگم .......  

پ.ن ۲: هیچ کمکی واسه بهتر شدن حال داداشیم از دستم بر نمیاد ..... اصلا نمی دونم حالش چه جوری .... من که می دونم این قدر نمیگه و هی همه چیزو تو خودش میریزه تا از اخر یه چیزیش میشه ...  مردشور این سر نوشتو ببرن که با شما دو تا این کارا رو میکنه ........

خب فعلا ما بریم دیگه تا کتکرو نوش جان نکردیم ... دوستون دارم .....

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:15 قبل از ظهر توسط باران |

خبر بد اول هفته من ....... :(

سلام به دوست جونای گلم ... من اومدم باز .. .... خوفین . خوشین .. ؟حالا اخبار نیم روزی رو تقدیم میکند ..... و این هم مشروح اخبار هفته گذشته : حسابان:۲ .... عربی: ۱ ......( شما خیلی جدی نگیرین ..... ) اوضاع درس نسبت به هفته پیش یه کم بهتر شده .... البته حسابان که اوضاش افتضاحه ... اره داداچ کلا زدم به دره درس نخونی .... یه درسایی رو ای گند میزنم ای گند میزنم که دیگه خودمم تعجب میکنم ... نه خداییش تا حالا یکی دیده بودی این همه گند بزنه تو یه ماه اول سال ....

یه تیکه جالب تو راه : فک کن ساعت ۳ ظهر یهو یه پسره از خونشون در میاد بعد میگه صبـــح بخیر .. بفرمایید ناهار..!! ای بابا خوب پسر جان می خوای تیکه بندازی چرا هول میشی..نمی خورمت که.. ساعت ۳ رو چه به صبح و صبحو چه به نهار  .. !!!! حالا نهار چی داشتین..!!؟

منو میبینی چه پرووووویم ..... باز رویا از من پرو تره .... بهش میگم رویا من پنجشنبه می خوام نهار بیام  خونتون .... نهار چی دارین ..... در کمال پروووووویی ...!!!

رویا : کوفت ....

نه جدا ....

رویا : کوکو سبزی .....

ای کوفت شما هم که هر وقت من خواستم بیام کوکو سبزی دارین ....... من فسنجون می خوام به مامانت بگو من میام فسنجون بزاره ....

رویا : نمیشه ..گردو گرونه...اگه می خوای با خودت گردو بیار خونمون واست درست کنیم .

من : ای خـــــــــــدا ..... !!!!  من نمیام ...

رویا : به جهنم کسی اسرار نکرد ..

از اخرم خونشون رفتم هاااا ... اخ این قده کیف داد ... حالا مگه من پامیشدم برم خونمون ..همین جور مثل این مهمون پرررو ها نشسته بودم ... دیگه می خواستن بگیرن بخوابن که من پاشدم اومدم اخه دیدم رو زمین سختمه بخوابم گفتم بیام خونمون دیگه ... عصر که اونجا بودم بیکار شدم گفتم بشینم رویا رو ارایش کنم ... اول می خواستم اذیت کنم یه ارایش جواد رو صورتش پیاده کردم که خودش برگشته منو ابن جوری نگاه کنه .ولی بعد دوباره درستش کردم و رویا در کمال ناباوری فهمید نه مثل این که به این قیافه کج و کوله امیدی هست هنوز نه رویا جان به تو امیدی نیست من خوب ارایشت کردم ..  تازه ریملمم تموم کردی میری واسم می خری ... گفته باشم ...

نه یه نگا به من بنداز ...... خیلی نفهمم نه ....... !!!!؟ خداییش .... ؟ اینو تازه فهمیدم .... الان اگه رویا بود میگفت خاک تو سرت که تازه فهمیدی ...!!! ما این همه بهت گفتیم .. همین چند شب پیش یه کاری کردم اول به نظر خودم با مزه بود ولی بعد وقتی شرایط طرف مقابلمو نگاه کردم دیدم من چه احمقم که تو این شرایط گذاشتمش سر کااار ........ حالا بگم چه کردم یا نگم ...؟.. بگم ابروی خودمو بردم .... ؟ اشکال نداره ....... ادما گاهی خر میشن دیگه .....

همیشه کنجکاو بودم که اگه یه روز بابام از قضیه منو داداشی خبر دار بشه و با داداشی بخواد صحبت کنه داداشی ما بهش چی میگه ........ اخه هر وقت در مرحله لو رفتن قرار می گرفتم مهشاد میگفت به من اعتماد کن .... همین یه بار ... چیزی نمیشه .... منم گفتم بزار یه دفه ببینم چی میشه .... خودم برداشتم با یه شماره ناشناس بهش ۱۲ شب sms دادم و خودمو اقایه ( و ) که بابام باشه معرفی کردم ... حدودا یه دو ساعتی داشتیم با هم با sms بحث می کردیم ..... وای جوابای مهشادو می خوندم ذوق میکردم ...... اخ این قدر خوب جواب میداد که داشتم کم میاوردم دیگه ولی خوب بابام خیلی با من تو این زمینه متفاوت برخورد میکنه مطمئنا ...... من دلم نمیامد خیلی تند برم ........ پسره پرو برگشته میگه ببینین اقای (و) من زینبو دوست دارم .... اون واسم مثل خواهرمه.اگه واقعا بابام بود که الان دهن داداشی سرویس شده بود حتما... بابام میگفت یه دوست داشتنی نشونت بدم کیف کنی .... ولی دیگه دلم نیومدو زودی ! خودم لو دادم .... ولی این قدر عذاب وجدان گرفتم که مردم اخه اصلا حال روحی مهشاد این روزا خوب نیست ...... اصلا ....... الهی ابجی بمیره این جوری نبیندت تا قَسمِش ندم راستشو نمیگه هاااا .... اگه خوبم نباشه وقتی میپرسم میگه خوبم .... باید با هزار تلاش بفهمم که خوب نیست .... حالا بدتر این که به جای این که دعوام کنه میگه ناراحت نشدم ... اخ دیگه اون جوری اشک ادمو در میاره .... ترجیح میدادم دعوام کنه وقتی ۳ ساعت الکی گذاشتمش سر کار اونم چه شوخی مسخره ای ... تازه با این شرایط روحی ... بعدش مهشاد sms زده بهم اعتماد نداری ... !!؟ می خواستی ببینی جا میزنم یا نه ..... ؟ تو رو خدا میبینی من همش باید یه کاری بکنم بعد مثل خر پشیمون بشم ... نه عزیز دلم من بهت اعتماد دارم ... اگه یه درصدم احتمال می دادم جا بزنی تا اینجا نمی امدم که ..... قربون داداش گلم برم ... دیگه این جوری در مورد کارای من فکر نکنی هااا ...... اره دیگه اینم از گند این هفته مااا ... !!! 

و اما این که چرا حال مهشاد خوب نیست ... اخه ...... یه دختر بود به اسم هستی ( میگم هستی چون تو دوست داشتی این جوری صداش کنی ) که داداشی ما خیلی دوسش داشت و اونم مهشادو دوست داشت ... خیلی وقت بود که همو می شناختن و یک سالم بود که دیگه با هم بودن .... و حالا بعد یک سال مامان هستی از دره مخالف در میاد و شروع میکنه به بهانه اوردن که نمیشه با هم باشین و این قدر از اول تابستون سنگ جلو پای اینا انداخت که اینا مجبور میشن یه مدتی از هم جدا بشن ... ولی هنوزم کلی همو دوست داشتن .... و بعدم یکی تو فامیلشون بوده که هستی رو خیلی می خواسته ... حتی قبل از این که اینا با هم دوست بشن ... و وقتی میبینن که دیگه الان با هم نیستن پا پیش میزارن و این قدر اصرار می کنن که مامانش راضی میشه و فقط این وسط میمونه هستی که اگه بگه اره همه چی تموم میشده دیگه ... مامانه خیلی گیر داده بوده و گفته بوده اگه جواب ندی من دیگه تو عروسیت نمیامو از این حرفا ... و کلا این جوری بگم که هستی مجبور بوده ... که به مهشاد sms میزنه که باید ببینمت و میره و همه جریانو تعریف میکنه به هر حال مهشاد تصمیم میگره که بهشون جواب مثبت بده ... نمیدونم شاید مهشاد نخواد من دلیلاشو بگم ولی من که شنیدم به نظرم این راه عاقلانه بود .... مسلما اگه پسره بد بود امکان نداشت مهشاد بزاره حتی اینا بیان .... خیلی سخته نه ...؟ که ادم بشینه جلوی عشقش و سعی کنه متقاعدش کنه که به اون پسره جواب مثبت بده ... اون جور که مهشاد میگفت پسره خوبی بوده اون طرف و هر چی هست مهشاد احساس کرده هستیش رو می تونه دست اون بسپاره واسه همیشه .........

وقتی داشت واسم میگفت هیچ کار نتونستم بکنم جز این که بشینم گریه کنم ... وقتی یه لحظه خودمو جاش گذاشتم فهمیدم چه قدر سخته که شب خاستگاری کسی که دوسش داری زنگ بزنه و تو بهش بگی جواب مثبت بده .اونم فقط به خاطر خودش به خاطر اینده خودش .. خیلی سخته که بهش قول بدی گریه نکنی..هیچی نمی تونم بگم....هیچی ندارم که بگم .. فقط متاسفم..همین .

خدایا به داداشیم کمک کن که بتونه طاقت بیاره .......

بعدا نوشت : نمی دونم مهشاد گفت وب منو و خودشو می خونی ...... حالا می خونی یا نه نمیدونم به هر حال واقعا و از ته دلم واست ارزوی خوشبختی میکنم هستی جااان ...  واقعا بهت تبریک میگم و امیدوارم هر جا و با هر کی هستی خوشبخت بشی عزیزم ....

پ.ن ۱:روز ملی دختران رو تبریـــــــــــــــــــــــک میگم . فقط با دخترا بودم هاا  البته یه کم با تاخیر چون امروز نیست ...

خوب فعلا با اجازه همگی ..........


 

نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 12:7 بعد از ظهر توسط باران |

گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!

سلاااام ...... خوبین شما ........... ما هم خوبیم به مرحمت شما ......... میبینم که همه بد جور گرم کار و دانشگاهو کنکوراتون هستین .... اصلا جوون باید درس بخونه دیگه ..... منم دوره شما که بودم درس می خوندم هااا ... اره عزیزم ....

واااای یه اتفاق با مزه واسم افتاد همین پنجشنبه تو خیابون دیگه من این مدلیشو ندیده بودم..

پنجشنبه تو خیابون نزدیک بود یه پسره بوسم کنه من صبح ها خودم میرم چون خونمون با مدرسه ۵ تا میلان فاصله داره ....... بعد تو این خیابونه ۳ تا دبیرستان پسرانست  بعضی پسرارو هم که دیدین تو پیاده رو گله ای راه میرن دیگه .... ولی همیشه وقتی ادم از روبروشون میاد شعورشون میرسه که ادم نمیتونه اون تیکه رو پرواز کنه واسه همین واسه ادم راه باز میکنن که رد بشه .... امروز داشتم میرفتم بعد اصلا ندیدم که از روبرو دارن چند نفر میان ..... یهو به ۱ متریشون که رسیدم احساس کردم که اینا قصد ندارن راه باز کنن و میخوان باز اذیت کنن ولی منم چون دیر فهمیده بودم نمی تونستم راهمو کج کنم و از تو خیابون برم .... دیگه واقعا چاره ای نبود .... منم رفتم و محکم خوردم بهشون و داشتم راهمو باز میکردم که دیدم یه صورت نزدیک گونه من شد .... ۱ سانت مونده بود یه صورتم که خودمو با چنان سرعتی کشیدم کنار که خودم تعجب کردم .... بعدم با کیفم زدم به اون یکی و یه کم راه باز شد و منم مثل فشنگ از همون یه کم خودمو پرت کردم پشت دیوار دفاعی پسره هم هوا رو ماچ کرد .... اه یه صدایه بدی هم داد که من با خودم تصور کردم اگه این ماچ ابدار به صورتم می خورد حالم به هم می خورد .. .. تو مدرسه مثل این برق گرفته ها بودم نگین میگه خوبی گفتم نه بعدم جریانو گفتم البته تا یه ساعت بعد همه چی واسم یه شوخی شد و کلی خندیدیم ... این ۳ تا هم یه موضوع گیر اوردن که باز سر به سر منه مظلوم بذارن ...

نگین : وای بچه ها فک کنین اگه بارانو بوس میکرد چه باحال میشد ...

من : نگین خفه شوووووووووووووووووو

نگین : نه واقعا قیافتو تو این وضعیت تصور میکنم کلی کر کر خندست ........

من : نــــــــــــگــــــــــــیــــــــــــن خفت میکنم هااااااااااااااااااا .........

خدایش خیلی سر این موضوع خندیدیم ........

من اگه دستم به پسره خر برسه حسابشو میرسم تمیز .......... نمونش این که میرم به مدیرشون میگم چون میدونم کدوم مدرسه بوده از رو فرمش ....

اصلا من نمیفهمم من حق ندارم یه روز اون جور که می خوام باشم ..... سر زنگ حسابان ناراحت بودم بدجور .... یعنی فقط یه پق نیاز داشتم تا بشینم به گریه کردن ... حالا دلیلش مهم نیست ولی اون زنگ هزار نفر از من پرسیدن چته ..... ای بابا ..... خوب همه ادما یه زمانایی ناراحتن دیگه .. همه ما روزای بد و شبایه بد داریم .... حتما که نباید مثل گوسفند یه لبخند الکی بزنم همیشه ...... معلم حسابان هر جلسه گیر میداد که شلوغی باز اون جلسه گیر داده چرا ساکتی .... اومده میگه فلانی بودی دیگه .... سرمو بلند کردم ببینم این دفعه باز چه کار کردم بهم گیر داده .... میگه خوبی دخترم ...... نمیدونم دلش سوخت واسم که یهو این قدر مهربون شد ..... گفتم بله خوبم... از جوابم معلوم بود خوب نیستم .... میگه مطمئنی خوبی .... مشکلی پیش اومده .... گفتم ای بابا اقای شیرنگی حرف میزنم قر میزنین حالا که حرفم نمیزنم بازم دارین گیر میدین بهم ..... گفت ببین الان پهلو دستیاتم حرف نمیزنن ولی ناراحت و افسرده نیستن تو یه چیزیت هست امروز ........... اره واقعا خوب نبودم ولی مجبور شدم یه جوری از سرم بازش کنم چون اگه مجبور میشدم یه کلمه دیگه حرف بزنم اشکم درمیامد .... تا اخر زنگ دیگه ترسیدم تو چشاش نگاه کنم ... احساس میکردم میفهمه تو دلم چیه .... فقط یه احساس بود ..... چرا این قدر ضعیف شدم ...... چرا این قدر راحت به هم میریزم من .... چرا دیگه هیچ اشتیاقی ندارم ... پس من سرزنده و شاد کجاست ... نمیدونم .. گم شد ... منم پیداش نمیکنم ........ اصلا خوب نیستم .... چرا ناراحتم ....... نمیدونم ..... ادم گاهی انتجابایی میکنه که ایندشو تعیین میکنه .... و اگه غلط باشه اون وقت یا راه برگشتی نیست یا این قدر راه سخت و تاریک میشه واست که همینو میری به مجبوری .... میفهمین چی میگم ..... ولی راهی که دوست نداشته باشی رفتنش از صد تا نرفتن سخت تره ...  تغییر کردم ...... شاید واقعا رفتم پیش مشاور ....... اگه خودم نتونم خودمو برگردونم به اونی که بودم مجبور میشم که برم ....... اوضاع من و مدرسه هر دو با هم افتضاحه شدید ...... یعنی اساسی گند زدم .... اصلا امسال نمیدونم چرا این جوری شدم ..... تو بگو من یک کلمه اگه درس خونده باشم اسم خودمو میزارم همون قلی .... حتی فیزیک و شیمی و حسابان که دوست داشتمم نمی خونم دیگه ..... اصلا خودمم باورم نمیشه که این منم که دیگه واسم این ۳ تا درس مهم نیست ..... سر این سه تا زنگ دیگه مثل قبل هیچ اشتیاقی از خودم نشون نمیدم ..... مساله ها رو حل نمیکنم ...... اصلا همه چیز دوروبرم ریخته به هم ...... و خودم از همه بیشتر به هم ریختم .... از داخل ....... احساس پوچی میکنم ...... الکی دور خودم میچرخم ....  کارم به جایی رسیده که معلم فیزیک برمیگرده به من میگه شما بی انگیزه هستی ... و من دانش اموز بی انگیزرو سر کلاس نگه نمیدارم اگه جلسه دیگه هم این جوری باشی پرت میشی بیرون ..... احساس کردم داره بهم فحش میده با این حرفاش ..... هیچی نگفتم .... کاش حداقل از خودم دفاع میکردم و دلیل میاوردم .... اگه میگفتم دوستام طرف منو میگرفن چون منو میشناسن میدونن که فیزیک دوست دارم و فیزیکم خوبه ولی هیچی نگفتم تا هر چی می خواد بگه ... اعتراف میکنم بریدم ....... که تنها شدم اساسی .... که .... بیخیال فقط نیان باز بگین چرا این قدر افسرده و از این حرفا یا تو که هنوز بچه ای چرا ناراحت .... همه روزا و هفته ها و حتی ماهای بد دارن .... منم مثل این که فعلا تو ماه بدمم دیگه ...  چه قد ناله کردم الکی .... سرتونم درد اوردم .... من همین جارو دارم دیگه خوب فقط .....

معلم فیزیکه بود بالا گفتم باهام بد برخورد کرده  بعد جلسه بعدش ازم عذرخواهی کرد .... اخ این قدر خوشم اومد .... ادم مغروری ولی خوب باید عذرخواهی میکرد دیگه برخوردش بد بود ...بعد جلسه بعد اومد یه تمرین بود که هیچکی بلد نبود حتی خودم ....

برگشته میگه میشه شما بیاین پای تخته

من : نخیر ..... کاملا با بی محلی ......

معلمه : هنوز از کاره جلسه قبل من ناراحتین ....؟

من : بله .... حرفی که زدین درست نبود ....

معلمه : میدونم حالا اگه من عذرخواهی کنم مشکل حل میشه .....؟

من : شایـــــــــــــــــــــــــــــد ...!!!!!

معلمه : حالا میشه بیاین پایه تخته .....

اتفاقا وقتی رفتم مسالرو هم حل کردم اون قدرا هم سخت نبود که همه توش مونده بودن ..

معلمه : میشه دوباره از اول همرو یه توضیح بدین هر کی متوجه نشده بفهمه ..

من : نه ... می خوام برم بشینم ......

معلمه : حالا یه توضیح کوتاه .....

دیگه توضیحم دادم رفتم دفترمو برداشتم گفت امیدوارم مشکل حل شده باشه ...

من : امیـــــــــــدوارم ....( خیلی بدجنسم نه .....!!؟ )

پرو برگشته میگه چون از دست من ناراحت شدین جلسه دیگه کیک بیارین ..... گفتم فک کنم اشتباهی شده هااااااا شما باید بیارین .... گف خوب من نمیتونم برم بخرم .... گفتم مشکلی نیست من میخرم ولی پولشو با شما حساب میکنماااااااا .......... بله دیگه دوباره صلح بر قرار شد و منم شدم همون بچه شلوغی که بودم و همش تیکه پروندم تا اخر ... فک کنم معلمه از معذرت خواهیش پشیمون شده بود ...

پ.ن ۱: سرگرمی جدید سحر و رویا ( دو تا پهلو دستیام ) : جدیدا اینا خوشون اومده هی لپ منو میکشن .... وای دیگه اون دهنم کم گشاد بود حالا بزرگترم شده ..شده مثل دهن جولیا رابرت .. من بین اون دوتا میشینم بعد این دوتا سر این که کی بیشتر لپ منو بکشه کورس میزارن هی ... مثلا ...

سحر: ۱-۰ رویا خانم

رویا : اااا حالا که این جوره بیا ..... ۱-۱

یهو میبینی زنگ خورد اینا دارن میشمرن امتازارو ... ۱۵-۱۶ اصلا شما فک نکنین که اینا تعداد کشیده شدن گونه هایه من بوده هااا ... !!! اصلا .. فقط یهو میبینی یکیشون محکم میکشه من جیغم میره هوا .. بعد معلمه بر میگرده منو نگا میکنه ببینه هنوز به داشتن عقل در امیدی هست یا نه .؟ من اون قدرا هم صورت تپلی ندارم هااا .... فقط به نظر سحر گونه دارم که خودم تا حالا دقت نکرده بودم بعد ۹۸۳۰۴۸۵۷ بار رفتن جلو اینه بعد هی بگین من شلوغم .... اصلا همش تقصیر ایناست که منو از کلاس میندازن بیرون دیگه .......... بله ....

پ.ن ۲:بابام دیگه بهم اعتماد نداره ..... از سر اون قضیه که لو رفت دیگه بهم اعتماد نمیکنه .... ولی این نامردیه .... من خودم اون قضیه رو همون اول داشتم بهش میگفتم .... خودم ..... !!!! داشتم مقدمه چینی میکردم ... ولی چون خودش اومد و افای منو خوند حالا فکر میکنه من بهش می خواستم دروغ بگم ...... خیلی بده که مثل قبل بهم اعتماد نداره ...... خیـــــــــــــلی .......

وای هلاک شدم......دستم شکست.... چون بعد دو هفته اومده بودم خیلی طولانی شد شرمنده دوستون دارم هزار تاااا  ........

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط باران |
درباره وبلاگ

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد.....

آخرین نوشته ها
خاله دانشگاه فردوسی میرود !!
جیم زنی عظیم !!
خاله افسرده !
اقا دیگه !
جیم زنی و لپ لپ !
بد بخت میشویــــــم !
دوباره سلام
شروعی دوباره !
بی اجازه اومدم اینجا..........
روزهای مونده !!
تولد ... تولد ... تولدت مبارک ... مبارک ....
عیدتون مبارک .......
کاش خودش بود........................):
من اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم ......
عنوانم کجا بوده بابا .... !!!!
جامعه و دنیا ....... !!!!!!
خبر بد اول هفته من ....... :(
گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!
ها ........ !!!!!!!!!!!!؟
من خوبم هااااا .......!!!!!
من کی ام .........!!!!!!!!!
مدرسه ها ..... و من ...!!!
تابستونه من با همه شبایه بدش ........
کارگر ميشويــــــــــــــــــــــــم.......
بهترین شنبه زندگیم :×
ادیسون جان دستت درد نکنه ....:)
چه زود تموم شد این دو روز.... :(
خبر ...خبر.....
تابستون خود را چگونه گذراندید ...؟
این چند روزه و داداشیم :( ....
پیوند وبلاگ
شکلک جونیام !
حمید !
نی نی بانو !
پریـــــــــــــــا جون
ژاله جونی
قاصــــــدک جوونم
صدف خانمی !
فرزانـــــــه جوونی
معصومه جونم
اسمون آبی (نیما)
نیلو ( لیمو بانو )
دوست مهربونم !
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...
نانا جـــــــون و بابایی
گارســـــــــــیا
خانه فلفل بانو جونم
یاسین جونم
الناز خانمی
خودش جان !
آخرین بوسه
ستاره های سربی 2 ...
اناهیدم
پریسا جون
اپلود عکس !
( ..... )
سروشک !
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


ghamestaneman

باران

ghamestaneman

http://ghamestaneman.blogfa.com

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد..... اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی ....!!!!

روز نوشت های خاله باران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com