تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
 

 

 

 

        اینجا از خاطراتم مینویسم...از شبای بی تو بودنم

سیلام ............ حالتون چه طوره ........

چیه چرا منو این جوری نگاه می کنین ......... فک کردین از شرم راحت شدین و دیگه اپ نمی کنم هااا باید عرض کنم که زهی خیال باطل ..... من اگه تو گورم باشم می نویسم ........ اول بگم چرا نبودم .... بله دیگه عرض کنم که مامان ما سه شنبه گفت من فردا واسه یه کاری میره خونه خالم و تا دو روز می مونه همون جااااا ......!!!!!! ما کلا خانوادگی اونجا لنگر انداختیم  البته خوب خیلی اوقات این جوری شده بود من گفتم باز شاید کاری چیری دارن این دوتا واسه همین مامانم میره و تازه مامانم تاکید کرد که منه فضــــول زنگ نزنم از دختر خالم اینا بپرسم دیگه منم واسه اولین بار در عمرم گوش دادم و زنگ نزدم تا این که ساعت ۲ نصفه شب فهمیدم مامانم بیمارستان بوده از صبح  و الان اوردنش خونه خالم ..... وای داشتم سکته می کردم  .... دیگه خودتونم میدونین دیگه ادم در این جور موارد همیشه به بدترین چیز ممکن فک می کنه ...اصلا یهو نمی دونستم الان باید چه کار کنم هر چی بیشتر فک می کردم بدتر میشد افکارم ... دیگه این جوری بگم که جون به لب شدم ..... منم که نمی تونستم ساعت ۲ شب بزنگم خونه خالم بگم حال مامانم چه طوره یا واسه چی بیمارستان بوده .. فقط تنها کاری که کردم واسه داداشی اف گذاشتم ........ اصلا منه احمق نمی دونم چرا این کارو کردم باعث شدم اون بیچاره هم نگران بشه ........ اخه حتی نمی دونستم مامانم چش شده که تو بیمارستانه ....... دیگه تا ۳ تو تختم الکی این ور اون ور شدم تا خوابم برد .......... صبح به زور پاشدم اخه مامانم نبود بیدارم کنه منم که دیر خوابیده بودم ........ دیگه سر صف که بودیم واسه نگینو صدف تعریف کردم اون دو تا اول فک کرن من خالمو میگم ...... دیگه هر دوشون ناراحت شدنو گفتن چه بد و حالا حالشون چه طوره که من فهمیدم این سه تا اشتباه فهمیدم و گفتم خنگولا خالم نه ، مامانم.

نگین ... هاا.!!!!!!!

صدف  ... هاا.!!!!!!

 کتی .... هاا.!!!!!!

بله دیگه میبینین تو رو خدا گیر چه ادمایه خنگی افتادم من ....... اهای داری وب منو می خونی ناراحت نشی هاااااا خوب حقیقت تلخه دیگه ....... بزار همه بدونن من از دست شما سه تا چی میکشم ... همش تکلیفاشونو من باید بنویسم ..... اصلا از من بیگاری میکشن .... خب بسه دیگه من مثلا فردا می خوام برم مدرسه هااااا از جونم که سیر نشدم این سه تا اینا رو می خونن فردا از دم در مدرسه منو پرت می کنن بیرون اون وقت ....هه هه چیه نکنه فک کردین من ترسیدم. اصلا ... من ..!!!!! ...... من هر سه تاشونو با هم حریفم داداچ  ( خدایا منو به خاطر این دروغ بزرگم ببخش ) یکی نیست بگه بچه یکی باید بیاد تکلیفای خودتو بنویسه ... اره دیگه بعدم از مردسه اومدم و سریع بقچه وساکمو جمع کردم رفتم خونه خالم .... گفته بودم که من هر همیشه اونجا تلپم ..... فقط مونده کلید خونشونو بهم بدن که هر دفعه زنگ نزنم ..... واسه همینم خونه نبودم که اپ کنم اصلا ..... حالا بگم مامانم واسه چی بیمارستان بود ..... واسه عمل چشم ........ یکی از چشماش انحراف داشت که اصلا مهم نبود و معلوم نمیشد .... مامان منم که بیکار گفت یه کاری بکنم از بیکاری ..... دیگه تصمیم بران شد که عمل بشه ... بعد حالا عملش کردن و یه کم ماهیچه اون چشمشو کشیدن این طرف تر .... از چهارشنبه تا حالا هم داره استراحت میکنه ..... اییییی فک کن ماهیچه چشم ادمو جا به جا کنن ...... الان چشمش اصلا باز نمیشه چون همش بسته بوده این قدرم قرمز شده که فک می کنی یکی می خواسته چشمشو از حدقه در بیاره به زور .....  البته الان بهتره دیگه .........

اه اه اه از صبح شدم الهه بد شانسی ...... صبح ۶:۳۰ پاشدم چون خونمون به مدرسه نزدیکه من ۵ دقیقه مونده به زنگ راه میفتم ....... ۱۰ دقیقه هم تو راهم .....!!!!!!!  حالا صبح اومدم راه بیفتم برم درو بستم داشتم بند کفشامو میبستم که یهو یه صدا اومد ..... یعنی انگار یه چیزی افتاد رو زمین .... یه نگاه انداختم دیدم به به دکمه اول مانتوی مدرسم بوده .. حالا یقه هایه مانتو های ما خیلی بازه وقتی هم دکمه اولش نباشه دیگه خیلی تابلو  میشه تو مدرسه .... منم دیدم با یقه ای که تا نافم بازه که نمی تونم برم مدرسه ..... با عصابانیت برگشتم اومدم تو مانتومو انداختم رو تخت دکمه رو هم انداختم رو میز چهار تا فش دادم رفتم نخ سوزن اوردم و در کمال ارامش نشستم به دکمه دوختن که یهو دیدم چه سریع دارم می دوزم اینو من .. یه نگاه به مانتو انداختم یه نگاه به میزم دیدم بلـــــــه دکمه هنور داره رو میزه و به من لبخند میزنه.!!! دوباره به مانتوم نگاه کردم دیدم به بلوزم کوکش زدم !! باز همرو باز کردم رفتم دکمرو برداشتم یه چهار تا فحش دادم باز دوباره دوختمش .. اره دیگه .... اسکل دیده بودی ...!!!؟ اینا یه نمونه بارزش جولوت نشسته الان ..... همیشه واسم سوال بود که یه ادم تا چه حد میتونه اسکل بازی دربیاره از خودش که الان فهمیدم خودم خیلــــی توانایی این کارو دارم ... و به این صورت دیر رسیدم ... و دوباره پشت در موندیم مااااا ......  و بعدم که اومدم خونه پایه سیستم بودم که یهو یادم اومد ای خاک وچوک من امروز کلاس زبان دارم .... این کلاسمم دیر رسیدم .......  البته تقصیر من نبود این دومی هااا اخه ساعت اتاقم ۱۰ دقیقه عقب بود خوب منم که نمی دونستم که .....  به نظرتون من چرا این قدر بدشانسم آیا .....!!!؟  کوفت ، نیچتونو ببندین بد شانسیه من خنده نداره  ...

یکی میز جلویه من میشیه ...... حدس بزنین اسمش چیه .....؟ مهشــــــــــاد ...... اخ من این قدر حال میکنم .... همش صداش میزنم الکی ..... بچه دیونه شد دیگه ...... هی برمیگرده میبینه منو رویا این شکلی شدیم  میگه شما نفهمیدین کسی منو صدا کرده باشه .ما..!!! نه گلم خیالاتی شدی کسی صدات نکرده ...

طبق محاسبات من به صورت میانگین این تن صاب مرده هر ۱۰ زور یه بار  میزیزه بیرون. جدیدا خوشش اومده هی فرتو فرت میبینم همه تنم پر دونه شده ای بابا  باز دوباره دارم خودمو می خارونم .. مرده شور این حشراتو ببرنمن تنم به نیششون حساسه شدید همش با یه نیش تنم پر دونه میشه اینا هم انگار در این جهان فقط من وجود دارم .....

پ.ن ۱: داداشی ببخشید بازم هااااا ... من خیلی نگرانت کردم ..... فک کنم اگه یه کم دیگه میگذشت خود مهشاد زنگ میزد خونمون ببینه ماها زنده ایم یا نه ... معذرت خوب ......؟ وای فک کن من همیشه جمعه ها فقط با داداشیم و این جمعه هم که نبودم انگار الان ۱۴ روزه که باهاش حرف نزدم  واااااااااااای چه همه روز ........

پ.ن ۲: اخی ..... واقعا این رویا دختر گلی ..... شاید خودم ادرس وبمو بهش بدم ........ خیلی با شعوره ... فقط من موندم چه جوری منه بی شعورو تحمل میکنه که پهلوش بشینم .......  این قدر ما دوتا سر کلاس شلوغیم که خدا میدونه ..... اصلا تو بگو ما تقلب میکنیم!!!!؟ نه ....!!!! اصلا .... اصلا ..... !!!

پ.ن ۳: فردا امتحان دینی دارم ...... تو بگو اگه من یه صفحه خونده باشم اسممو میزارم قلی .... الانم ۱۲ست ....منم دارم همچنان مینویسم ...... به نظرتون من فردا چند میشم ایا ......؟ کلا من دینی ... زبان فارسی و عربی اگه بهم ۱۰۰ ساعتم وقت بدی نمی خونم ...... یه چهار تا فش بدین بهم شاید رفتم حالا .... در نامیدی بسی امید است عزیز ......

پ.ن ۴: رفتیم وبلاگ خانمی این روز شمارهای تولد را دیدیم کلی خوش خوشانمان شد رفتیم واسه خودمان هم گذاشتین

پ.ن ۵: اره داداچ ساعت ۳ شده من همین جور دارم اینجا میپلکم ......  تازه الان در کمال حماقت احساس کردم جای تابلو و ساعتمو عوض کنم چه خوب میشه ...!!! بعدش با میخ و چکش افتادم به جون دیوار اتاقم و نهایت تلاشمو کردم که همرو بیدار کنم با این کارم که موفق شدم .... و مامانم اومد و کلی با مهربانی(!) به من فهموند که ساعت ۳ نصفه شب ادم نباید میخ بکوبه  واسه شادی روحم  خدا به من عقل بده و به مامان و همسایه ها صبر ....... ولی من خیلی اروم این کارو کردم از کجا فهمید مامانم آیا  .... !!!؟ 

تمام تلاشمو کردم کوتاه بنویسم ......... دیگه حرف بزنین می کشمتون ...... دست پیش گرفتم پس نیفتم .....  وااااااای خداییش کوتاه نوشتم هاااااا ...... ولی اصلا این طوری بهم نمیچسبه .

 

دوستتان میداریــــــــــــــــــــم خب با اجازه شما ...  ....

+ تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:19 قبل از ظهر نويسنده باران |

بعدا نوشـت : من الان اصلا اعصاب معصاب ندارم هاااااااا ....... اخه من چی بگم ........ یه ادم بیشعور رفته تو وبلاگ داداشی نظر خصوصی گذاشته از طرف من ......... فک کن .... برداشته کلی چرتوپرت گفته ..... اونم کی ....؟ دوشنبه همین هفته که من اصلا حتی نت نیومدم چه برسه که بخوام برم به وب داداشی و واسش نظر خصوصی بزارم ........ لامذهب این قدر هم شبیه من حرف زده بود که خودم شک کرده بودم که نکنه واقعا من بودم یادم نمیاد .......... واقعا که خجالت داره ..... شرمنده که این طوری میگم ولی ای خاک بر سر کسی کنن که این کارو کرده ..... خیلی ادم پستی بوده که حتی چشم نداره ببینه دوتا ادم این قدر با هم خوبن ........ هر چی قک می کنم نمی تونم دلیل اون طرفو درک کنم که چرا این کارو کرده .....خداییش خیلی ناراحت شدم .... داداشیه بیچار رو بگو که از سه شنبه اینو خونده و داشته تا امروز دق میکرده ... الهی بمیرم برات..   برداشته بود به داداشی از طرف من گفته بود بیا تمومش کنیم ..... که من این جوری نمی خوام با هم باشیم و عذاب میکشم و از این جور چرت و پرتا که خودم کلی تعجب کردم وقتی خوندم .....

  شرمنده این طوری حرف زدم هااااااااا ............ واقعا اعصابم خورد شده بود خب .....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به دوستایه گل خودم ...... خوفین .... خوشین ...... سلامتین ......

وای که چه قدر دلم واسه نوشتن تنگیده بود ..... عید فطره تونم پیش پیش مبارک باشه

منم خوبم .... یعنی حداقل  خوب حال جسمیم که خوبه دیگه .....نیدونم هنوزم هر روز صبح رویا بهم میگه رنگم زرده و نگینم میگه زیر چشام سیاهه بسیار .... دونه هایه تنمم هنوز خوف نشده ولی داره کم کم خوب میشه ..... میبینم که خودمو لو دادم بد جور .... حالا چرا همتون این قدر تعجب کردین بابا ... حالا اگه راست می گین شماها شرکت کنین و خودتونو لو بدین ببینم  بگم این لو دادن مجانی نبود هااااا .... حالا که تاریخ تفلدمو می دونین همتون میاین مثل بچه هایه خوب ادرسه منو می گیرین و کادوهاتونو پست می کنین بگم از همین الان تکلیف خودتونو بدونین دیگه ... بعدا نگین نگفتی هااااا .... می خوایین شماره حساب بدم پول واریز کنین هااااا ....!!!!!!!!؟

راستی دیروز تفلد مامانم بود قرار شد تولدشو بعد ماه رمضون بگیریم واسش .... البته شایدم فردا کیک بگیریم ببریم خونه مامان بزرگم چون جمعه ها همه میان اونجا ..... البته شاید ها بستگی به نظر بقیه داره شایدم همرو راضی کنم بریم بیرون..مامان جونی تولدت مبارک عسیسم

از مدرسه بگم که تو این دو هفته تا حالا دو بار پشت در کلاس موندم و رام ندادن بیام برم سر کلاس هر دو دفعه هم سر کلاس شیمی بوده  ..... حالا بزارین بگم ..... تو مدرسه ما نگین و صدف و کتی که دوستایه من باشن رشته تجربین و منم که ریاضیم واسه همینم من زنگ تفریحا میرم طبقه بالا پیش اینا .... بعدم که زنگ می خوره دیر میام پایین ولی همه معلمایی که با من داشتن تا حالا عادت دارن من دیر بیام واسه همینم منو راه میدن ولی این معلم شیمیه نه ...... هم نمی دونه چرا دیر میام همم که اصلا با من یه مشکل جزمی داره دیگه واسه همینم من که دیر میرسم حتی ۳ ثانیه دیر بیام میگه برو دفتر برگه تاخیر بگیر رات نمیدم  ( یکی این تفنگ دولول منو بیاره مخ اینو بپاشونم رو دیوار) منم بار اول رفتم دفتر و از ناظمه مون برگه تاخیر گرفتم و رفتم سر کلاس ولی ناظمه همون یه بارم به زور بهم برگه داد گف اگه یه بار دیگه پشت در بمونی از برگه مرگه خبری نیستش.. منم که پررررررررو دوباره هم جلسه بعد دیر رفتم و پشت در موندم  البته این دفعه خداییش ۱ ثانیه دیر رسیدم ها ..... یعنی هم دره کلاسو بستش من دوباره بازش کردم که برم تو اونم که لجباز گفت رات نمیدم  میبینین تو رو خدا به اندازه صدمه ثانیه هم دیر نرسیدم هاااا ....

منم گفتم خانم من برم دفتر بهم برگه تاخیر نمیدن ها بالاخره باید رام بدین ..... 

اونم گفت حالا میبینین ...... منم رفتم دفترو به ناظممون گفتم برگه تاخیر می خوام لطفا  

ناظمه هم گفت نمیدم .....

منم که ادم غد اصلا حاضر نیستم مثل بقیه خودمو لوس کنم و هی بگم  خانم تو رو خدا این دفعه رو بدین و از این کولی بازیا در بیارم واسه همینم بر گشتم گفتم خوب ندین ناظمه این شکلی شد .... بیچاره بد جور یهو خیط شد.... اونم جدی جدی بهم نداد برگه هاااااا ......

 بعدم گفت برو رو صندلی بیرون دفتر بشین یه کم که دیر برسی از درس بمونی اون وقت دفعه دیگه سر وقت میای ......

منم که دیدم فایده نداره دیگه واقعا از برگه خبری نیستش ... گفتم خانم مشکلی نیستش معلممون خیلی اروم درس میده .. تازه من اگه اصلا سر کلاس شیمی نرم مشکلی نیستش .... خودم بلتم  بعدم نشستم رو صندلی و یه پامو انداختم رو اون پایه دیگم و به بند کفشم که در اثر از دیوار راست بالا رفتنام باز شده بودو بستم که دره کلاس باز شد معلمه اومد بیرون ..... واسه شادی روح من 

گف تو چرا اینجایی ......

گفتم ااااا خانم  یادتون رفته خودتون رام ندادین بیام سر کلاس .....

گفت گفتم که برو برگه بگیر ........

منم گفتم بهتون یه بار که بهم برگه نمیدن .... حالا به جایی که اون با من دعوا داشته باشه من باهاش دعوا داشتم

معلمه هم دید ناچاره یه نگاه به ناظمه انداخت .... گفت حالا شما اسمشو تو دفتر انظباتی بنویسین من این دفعه به خاطر شما راش میدم ..... دیگه این اخری رو گفت که خیط نشه وگرنه ناظمه یه کلمه هم حرف نزد و اصرار نکرد که بیا اونو تو کلاس راه بده این معلمه واسه خالی نبودن عریضه یه حرف چرتی پروند دیگه ....... خداییش اصلا خوب درس نمیده ها ا ا ا ا ......من و رویا و سحر که پهلو دستیامن که هیچی نمی فهمیم ...... حتی یه امتحان گرفت که من چون خودم می خونم و اصلا به تدریسه این کار ندارم خوب دادم .....   اصلا من با رویا یه قرار دادی دارم که امتحانایه شیمی و فیزیک و هندسه و حسابان با من ولی دینی و تاریخ و عربی و زبان فارسی با اون ....... چون من اصلا درسه خوندنی دوست ندارمو نمی خونم .... البته اگه بخونم خوی میشم ها چون دیگه اخر ترم که با هم نیستیم خودمم با خودم و این ذهن کندم .......

راستی یادم رفت بگم من زبان فل نشدم هااااااا ...... بله دیگه به اون خنگی ها هم که فکر می کردین نیستم دیگه خداییش...... اخه یه کم بیشترم ..... حالا منه خنگ جلسه اول کلاسه و نرفتم چون افطاری دعوت بودیم ..... جلسه دومش همین هفته چهارشنبه بود که بنده به جایه چهارشنبه ، سه شنبه پاشدم هلکو هولوک رفتم کلاس ... حالا هر چی رو برد نگاه می کنم و دنبال اسم اقای نوذری می گردم نیستش ....... همون جا خودش از دفتر اومده بیرون ..... میگم اقایه نوذری شما امروز با سطح ما کلاس ندارین ..... میگه نــــــــه.... گفتم مطمئنین ...... میگه من که برنامه کلاسی خودمو حفظم دختر خوب .... تو برو دفتر ببین کلاست کیه ..... بعد برگشته میگه چیه اشتباهی اومدی ...   گفتم نخیر اقاا ...... اصلنم ........ هه هه ...... چه حرفا ....... دیدم اینجا حلوا میدن اومدم ...... اخه نکه دم افطاری بیکار و سر خوش بودم گفتم بیام شما رو ببینم دلم باز بشه ..... خوب دیدم دیگه حالا هم میرم خونه ..... بله دیگه به این صورت خیط شدیم خفن ...... من که میگم پیریه و هزار درد ...... بیا یکیشم همینه دیگه ادم کم حافظه میشه ....... بعد تو اموزشگاه زبانش سنگ رو یخ میشه ..... بعدم هر وقت معلمش میبینش به یاد اون روز کلی به ریشش می خنده ..... منم از اون ور رفتم خرید دیدم کلاس ندارم ...... حالا میگم خرید چی .... کلی زن خونه شدیم .....  نــــــــــــــــــون ..... پنیر ...... خامه .... شیر ..... خامه شکلاتی ..... ماست ........ زرشک ( اینو نخریدم ها الان گفتم ) بله دیگه به اینا هم میگن خرید دیگه .... نمیگن .......!!!!!!!؟  اخه یادم اومد بابام دم افطار به خاطر معدش نمی تونه غذایه سنگین بخوره رفتم خرید کردم ........

چند روز پیش دو ساعت مونده بود به افطار یهو منو مامانم دیدیم صدایه تیک تیک میاد.... این یعنی این که بله باز این اقا رضا یادش رفته روزه ست داره چیزی می خوره .... من میدیدم این بشر دم افطار سیره ها هی نمیفهمیدم واسه چی .. اخه ادمم این خده خنگ .. من نمی دونم این چرا امسال روزه میگیره ... بچمون تحت جو قرار گرفته فک کرده رفته دبیرستان بزرگ شده داره روزه می گیره .. مثلا مامانم میاد میگه بچه ها کی اب خورده که تو این لیوانه یخه....یهو همه نگاها بر می گرده سمت رضا .... حالا رضا .... چیه چرا این جوری نگام می کنین .. نکنه فک می کنین من بودم اب خوردم اگه همچین فکری کردین بگم زهی خیال باطل کار من نبوده .. رضـــــــــــــا .. اها داره یه چیزایی یادم میاد فک کنم من بودم ..خب ادم یادش میره دیگه چه کار کنم 

دیروز مامانم ان چنان قشنگ ضایع شد که خودشم کیف کرد و کولی خندید ... یهو مامانم هوس می کنه پرده ها رو بشوره به خالم میگه به خانم فلانی بزنگ بگو فردا بیاد پرده هامو بشوره خالمم گفت نه حیفه کارگر پردت توره اون نمی تونه درست بشوره خرابش می کنه خودم فردا میام با هم میشوریمشون . حالا فک کن شستن ایتا تا ۴ طول کشید ... دیگه مامانم اونایی رو که شسته بودن ساعت ۲ برد رو پشته بوم پهن کرد تا خشک بشه که باز بقیشو بیاره ..... ساعت ۴ منو مامانم با هم رفتیم بالا که بقیشو پهن کنیم که دیدیم پرده ها نیست ..... حالا کجاست آیا ....!!!؟ بله باد زحمت کشیده بود و برده بودشون خونه همسایمون .... دیگه منم شالو کلاه کردم برم بیارمشون .... رفتم در خونه همسایه زنگ زدم و چون حواسم پرت بود جملمو سوالی گفتم ..... یه اقاهه اف اف رو جواب داد ......

من : اقا ببخشید پرده هایه ما خونه شماست ..... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا بیچاره اقاهه حول شده میگه نه به خدا خانم پرده هایه خونه شما خونه ما نیستش ......

گفتم واقعا عذر می خوام منظورم این بود که پرده هایه ما افتاده رو پشت بومه شما من میشه بیام بالا برشون دارم ....؟

دیگه درو باز کرد منم برشون داشتم مامانمم از اخر همرو انداخت تو ماشین لباس شویی و خلاص .... به این صورت فاتحه یه روز کاریه مامان و خاله ما خوانده شده و هوتوتو شد به قول خودمون .....

پ.ن ۱: ممنون که با این که نیستم ولی بازم شماها سر میزنین .......

پ.ن ۲: اصلا دلم نمی خواست این پستو شاد بنویسم چون نیستم ........ حتی یه مطلب دیگه نوشته بودم دلم نیومد بعد یه هفته اومدن مطلب غمگین بنویسم ........ شرمنده خیلی چرت و پرت گفتم هاا کی گفته من ناراحتم هاااااااا ...... خیلی هم خوبم ........ مثل همیشه هم می خندم به همه چیز ...... حتی به قسمت تلخ زندگی ......... اصلنم گریه نکردم این هفته ها بگم من شادم چون باید باشم ..... می خندم چون باید بخندم ....... هستم چون نمی تونم نباشم .... ولی اگه این بودنو نخوام چی پس ........  چند شب پیش بابام بهم میگه زینب بیا برو پیش مشاور به خدا تو افسرده شدی خودت حالیت نیستش ...  ... من افسردم ...؟؟؟؟ نــــــــــــــــه .... اصلنم نیستم . من دلم واسه داداشیم تنگ شده بسیار ......... هی کجایی داداشی ...........؟ شما داداشی این حرفایه ما رو جدی نگیر ....... من خوبم قربونت برم  .........  راستی من هنوز به نبودنت عادت نکردم .... تو چی ..... عادت کردی که نباشم ........ ؟ تو باید عادت کنی ..... چون باید به درسات برسی ..... حتی اگه شده باید این یه سال فک کنی من نیستم .........

پ.ن ۳: فردا به همتون سر میزنم الان دارم از خستگی خفه میشم دیگه ... شرمنده .

 دوستون دارم هوااااااااااااار تااااااااااااااااااااا

........

+ تاريخ جمعه بیستم مهر 1386ساعت 2:45 قبل از ظهر نويسنده باران |

دلم گرفت. دوست دارم خدا همه غصه های دل نازنینتو وقتی که خوابت برد ، بزاره تو دل من تا تو هیچ

وقت دلت نگیره

طاقت شنیدن غم صداتو ندارم.

 خدا همیشه خواستم که هر چی غمه سهم من بشه و هر چی شادیه سهم تو.

خنده ها مال تو باشه و اشک ها مال من...

غم تو درد منه... درد من ...اينو ميفهمي پس ديگه هيچ وقت اين جوري نگو خوب ...... ديگه نگو حرفات واسم موثر نيست خوب .... ديگه نگو از اين زندگي نکبت دست بردارم خوب ..... خــــوب داداشي ديگه اينا رو نگو همين يه بار بســــــم بود به خدا .... از اون شب همش دارم فک مي کنم مگه من چه جوري رفتار کردم که تو فک کردي حرفات روم تاثير نداره ..... همش ناراحتم که هميشه باعث ناراحتيت منم .. ...... اخه تو که مقصر اين اتفاقايه من نيستي که ..... تو رو خدا ديگه نگو حالت از خودت بهم مي خوره ...... ديگه نگــــــــــــــو ..... تو که نمي خواي ابجي رو دق بدي قربونت برم ...مي خواي......!!!!؟ 

خوب حالا ميريم سر پستمون ...............:

جایه همتون بسی خالی بود تا جان دادن ما را ببینید ..... عرض میکردم که ..... یکشنبه بنده مسموم شدم شدید و دیگر داشتم جان به جان افرین تسلیم می کردم که جان افرین دید ما به دردش نمی خوریم پْسمون فرستاد واسه مامانمون .... بله دیگه دوشنبه هم این قدر حالمان بد بود که مدرسرو بیخیال شدیم و البته روزه هم نتونستم بگیرم ....داشتم میگفتم : یکشنبه خونه عمم احیا بود منم حالم خوف نبود اومدم طبقه بالا استراحت کنم...چشتون روز بد نبینه از ساعت 10 که اومدیم خونه بنده تا ساعت 3 نصفه شب داشتم دیگه رودهامو بالا می اوردم .تازه تبو لرزم داشتم   البته دیگه سه شنبه به زور 5 تا قرص که سحر خوردم هم مدرسه رفتم هم روزمو گرفتم به سلامتی. و الانم که در خدمتیم و همچنان زنده . واستین من برم این توپه بچه هایه همسایرو بدم بیام
.
.
خب دادم.من نمی دونم اینا به محض این که زنگشون می خوره میان جلو خونه ما فوتبال  و همشم نمی دونم چرا توپشون میافته خونه ما و ما هم باید هنو هن برویم در را باز کنیم تا توپشون رو بردارن  اگه من داور بودم به هر کی توپو شوت کرده بود کارت قرمز می دادم تا درس عبرت بگیره

خــــــب  اها من به يه بازي دعوت شدم ..... اصلا فک نکنين زوري بوده ها .....  اصلا کي گفته خانمي خودش منو دعوت کرد .... منم با اين که وقت ندارم شرکت ميکنم ديگه  .فقط يه وقت اينا رو خوندين اين جوري  نشين ها ..... بالاخره يه روز اينا گفته ميشد خوب حالا الان ميگم .... 

1: خودتو معرفي کن .......................

متولده 2 اسفنده 69 و الانم مشهديم ..... سال سومه رشته رياضي ام .... يه داداش دارم که 3 سال از خودم کوچيک تره يعني الان اول دبيرستايه.....خوانوادمو خيلي دوست دارم ..... بابام خیلی رو من حساسه و تعصب بی خودی داره ولی رو داداش کوچیکم اصلا هر جور بابامو نگاه کنی کاملا روشن فکره ها ولی به من که میرسه دیگه نیستش.... از 26 ارديبهشت داداشي وارد زندگيم شد اسمش تو شناسنامه علي ولي از بچگي همه مهشاد صداش مي کنن ..... کلي دوسش دارم و الان از نظر خودم جرئي از خوانوادم و زندگيمه .... خيلي خیلی شلوغ و شرم ..... شبو دوست دارم .... تنهايي رو دوست دارم ..... گاهي اوقات خيلي اخلاقم بد ميشه و همرو اذيت ميکنم ولي خودم زودي پشيمون ميشم .... خيلي با همه زود گرم و خودموني ميگيرم و اکتيوم ....اگه بیکار باشم دق می کنم حاضرم درس بخونم بیکار نباشم ....  تو تمام فاميل من فقط همین خالم و دختر خاله پسر خاله گلمو دوست دارم  طوري که من هر روز تايستون اونجا تلپ میشم.....شکمويم و 5 کيلو اضافه وزن دارم ولي اون قدرا معلوم نميشه ..

2: فصل ، ماه و روزي که دوست داري ......؟

از گرما خوشم نمياد واسه همينم تابستونه خيلي دوست ندارم.زمستونو خيلي دوست دارم..عاشق برفو بارونم از بين ماهها هم اسفند ، فروردين و ابان دوست دارم و روزم که پنجشنبه ها

3: رنگ تو .............

ابي ....... صولتي .......نارنجي ..... سرمه اي ...........

4: غدايه مورده علاقه ..........؟

فسنجون ... شيشليک ...... غداهايه فست فود مثل پيتزا و اين جور چيزا که به نظر بابام اتو اشغاله

5: موسيقي مورده علاقه ........؟

بيشتر مثل اين ادمايه افسرده اهنگايه غمگين گوش ميدم .. معمولا اگه نخوام غمگين باشه پاپ

6: بدترين ضد حالي که خوردين ......؟

تابستونه سال سوم يه ضد حاله خيلي بد خوردم که بماند حالا ............

7: بزرگترين قولي که دادين ........؟

نيــــــــدونم ....... تا حالا يادم نمياد قوله خيلي مهم و بزرگي داده باشم ....... اها يادم اومد به داداشي قول دادم که هر چي هم که بشه تا هميشه ابجيش بمونم ( بيچاره داداشي  )

8: ناشيانه ترين کاري که کردي ...؟

یه دفعه برگشتم پارسال جواب معلم پرورشیمو بد جور دادم .... اون روز من دیر رسیده بودم فقط این معلمه تو حیلط بودش بعد من داشتم چادرمو تا می کردم برم سر کلاس یهو دیدم برگشته با طعنه میگه تو چرا این طوری راه میری تو مدرسه .... گفتم ببخشیــــد... !!! من مگه چه جوری ام .... میگه نمی دونم تو مدرسه که موهات بیرونه ...جورابات که کوتاهه ... مانتوت که کوتاهه .... نمی دونم فلانو فلان .... منم برگشتم با پرویی گفتم ببخشید خانم من  جلو دوستای خودمم لازم نمی بینم جورابامو تا خٍرتنام بکشم بالا ....یه مانتویه لٍٍخه هم بپوشم که همش تو دستو پام باشه ... اصلا چه ربطی داره این دو تا موضوع به هم اینجا مدرسس همه مثل خودمن .... تو مدرسه هم ازادم فک کنم به خودم ربط داره چه جوری راه برم .... بعدم مثل بز سرمو انداختمو رامو کشیدم رفتم  .... معلمه هم همین جور داشت نگاه می کرد تا مطمئن بشه من با کی بودم .... منم داشتم به این فک می کردم که ترم اخر که پرورشیمو صفر داد ما بسی از این که هستیم خوچحال تر میشویم اساسی چون اون جوری که من جوابشو دادم گفتم صفره رو شاخمه .... وای وای این معلمه حتما توقع داره من اصلا تو مهمونی ها با مانتو گشاد برم ... فک کنم اگه بهش می گفتم تاپ می پوشم تو خونه یا مهمونی تعجب کنه . من که چیزی نگفتم فقط نمی دونم چرا معلمه به خونم تشنه بودش

9: بهترين خاطره زندگيت ........

نیـــــــــــــــــــــدونم

10: بدترین خاطره زندگیت .........

همچنان نیــــــــــــدونم .... یعنی الان یادم نمیاد 

۱۱: شخصی هست که بخوای ملاقاتش کنی:

من هر کي رو دوست دارم پيش خودمه به جز داداشيم پس دوست دارم اگرم کسي قراره باشه اون باشه

۱۲: به کی نفرین میکنی:

مشاور مدرسمو تو راهنمايي که خيلي هم منو هم دوستامو اذيت کرد .... خيلي .........همش به اسم دين و اسلام دوستايه منو و خودمو اذيت مي کرد تا جايي که اصلا کلي پشتمون تو مدرسه حرف دراود و رابطمونو با بعضي از معلما خراب کرد ولي بيشتريا چون ميشناختنش خيلي اهميت ندادن .. ميرفت به مامان بابايه دوستايه بيچاره من حرف ميزد که دخترتون با فلاني رابطه داره و هزار حرف مفت ديگه که حتی یکیشم واقعیت نداشت  ....... اصلا رابطه داره به تو چه که ميره اين حرفارو پشتش ميزني .... البته از من هيچ وقت نتونست چيزي گير بياره و البته خوب چيزي هم نبــــود ولي من خوب ساله اخر حقشو گذاشتم کفه دستش .........

۱۳: وضعیتت در ۱۰ سال آینده:

ايشالا اگه يه ادم سر خوشه ديونه از جان گذشته پيدا بشه... اگر ها گفته باشم  در 10 سال ديگه که من ميشم 27 سال ازدواج کردم ....... فک کنم یه بچه 6 ماهه یا یه ساله هم داشته باشم ... پسر یا دختر بودنش واسم فرقی نداره خیلی ولی ترجیح میدم پسر باشه ....

خب منم الان هر کی رو که میاد به اینجا سر میزنه دعوت میکنم شرکت کنه ..... مثل دفعه پیش اسم نمی برم که مجبور بشین شرکت کنین .......شرکت کنین هاااااااااا ................

پ.ن ۱: یه چیزه بامزه .... دوباره تنم ریخته بیرون.... کلا ما الان رو دور شانسیم همچنان و نمی دونیم با این همه لطف و شانسی که به سمتمون حواله میشه چه کنیم ..!!!!!!؟

پ.ن ۲ : ما دلمان کلی باز واسه داداشیمان تنگیده ...... ما داداشی می خواهیم بسیار ... اصلا ان دو روز که مریض بودیم این قدر دوست داشتیم داداشی بود و نازمان را می کشید که خدا میداند اخه وقتی مریضم عادت ندارم هی بگم واسه همینم اصلا کسی نمی فهمه حالم چه خده بده ..  اینم واسه داداشیمون ...

پ.ن۳: امروز افطاری خونه داییم دعوتیم و منم اصلا حوصله رفتن ندارم .... اصلا .... مخصوصا این که باز باید برویم حمام ..... یادتونه ه اخرین باری که رفتم مهمونی کی بود که من رفتم حمام دیگه .... واسه همینم دوباره باز مجبورم برم دیگه ...... هر کی ندونه فک می کنه من واقعا سالی یه بار میرم حمام ....

پ.ن ۴: میگم این شبایه قدری ما رو هم دعا کردین یا نه یادتون رفت هااااا..... من که هر کی رو یادم اومد دعا کردم ....... فرزانه  که با فرشتش مشکلش حل بشه و دیگه غمگین نبینیمش ....قاصدک رو  که شاید به it علاقه مند بشه و موفق باشه تا همیشه  ..... خانمی  رو که همیشه با اقاییش باشه  .. .. اقا امیرو که با فاطمش باشه ... .. باگ جانو که قبول بشه و همیشه برای خدا بنویسه مثل همیشه و خدا یه صبری بهش بده واسه خوندن اینا ..... اناهید جون که همیشه موفق باشه .... نانا جون که با بابایش بمونه  معصومه جون    و دیگه هر کی رو یادم اومد تو اون حالو هوا .......  یادتون نره ها ما رو هم دعا کنی....  داداشی شما هم که ابجی تو دعا کردی دیگه ها .. نکنه یادت رفته باشه هاااااااا .. ما که کلی دعا کردیم واسه داداشیمون که امسال که داره این همه واسه کنکورش زحمت میکشه یه جایه عالی هم قبول بشه .... خیلی شبایه قشنگیه ... مخصوصا اخرایه مجلس که میشه همه یه حالی هستن..همه .... چه ادم معتقد چه غیر معتقد . همه یه حسو دارن یه حس خوب........ اصلا قابل گفتن نیست ...... خودتم چه بفهمی چه نفهمی تحت این جو خوبو پاک قرار می گیری .............. اخر اخر وقتی میگن ۱۰ مرتبه بگین یا الله این قدر همه صدا ها با هم از ته دله که قابل باور نیست .... واقعا ادم تحت تاثیر قرار میده ... الهی العفو هایه اخر ... خدایا ... یا ارحمن راحمین ... الهی العفو ..... الهی العفو ....................... 

چیه ......... خودم می دونم طولانی شده ........۲۰ خطشو امروز می خونی ۲۰ تاشم دوشنبه .... باقیموندرو هم چهارشنبه بخون ........ پشت سر من حرف نزن ...... اااااا میگم نزن دیگه ...... البته به قول باگ جان همون نصفشو خوندنم جونی می خواد پدر جاااااان ....نه این جوری نگین من میدونم شما می تونیـــــــــــــــن ....... افرین .....  فک نکنین من خودمم همرو یروزه نوشتم هااااا ....منم هر روز بعد مدرسه مینوشتم .....

دوستون دارم هزاااااااار تاااااااااااااا

+ تاريخ جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 0:25 قبل از ظهر نويسنده باران |

سلام به همه بچه مدرسه ای ها و بچه دانشجوهایه عزیزم .........خسته نباشین ..... چه خبر ..؟ این یه هفته کار بهتون خوش گذشت یا نه ......... ؟ میبینم که همه شدیدا دیگه سر درسو مقشو زندگیتونین .....

واقعا واقعا از نظرایه امیدوار کنندتون ممنونم .... واقعا میگم اگه این نظرا امیدوارانه نبود منم الان دیگه نمی نوشتم ........  خب ببینین از این به بعد پستام طولانی میشه چون به جایه همه روزایی که می خواستم بیام فقط یه روز میام.. نکه قبلا طولانی نبود اصلا .... پس شما هم همشو یه جا نخونین که بقیه هفترو بیکار باشین ها.... نصفشو یه روز دیگه بخونین ......

خب بگم از یکشنبه صبح و مدرسه ..... خوب بود .... البته منظورم اینه که کاملا یه ضدحاله به تمام معنا بودهی زندگی ....!!!!!!! بله دیگه اخه یه بد شانسیه خیلی بزرگ اوردیم اونم اینه که این اموزش پرورشه عزیز ( شما بخون مرده شور برده ) دست به یه اقدام کاملا سازنده ( شما بخون احمقانه ) زده اونم اینه که به مدیر ما گیر داده که چرا همه معلمامون مَردن  نه واقعا من نمی فهمم بیکارن دیگه میشینن به این چیزا گیر میدن ..... مدیر بیچاره ما هر سال کلی تلاش می کرد و بهترین معلمایه شهرو جمع میکردش بعد خوب مسلما معلمایه مرد ثابقه کاره بیشتری دارن و بیشتر ازشون تو کلاس کنکور استفاده میشه ...حالا امسال چی همه از دم زن شدن .... من نمی گم معلمایه زن بدن ها نه اصلا منظورم اینه که اب من باهاشون تو یه جوب نمیره بس که شرم و خب خداییش نسبت به معلمایه پارسالمون معلمایه امسال افتضاحا ..... بله دیگه به این میگن ضد حال .....حالا زنگ دوم اون روز شیمی داشتیم و معلم شیمی دو سال پیش ما خداییش عالی بود منم که کلا عاشق شیمی ام و اگه حتی یه درسو بخوام بخونم مثل ادم همین شیمی یه .... دیگه ما گفتیم حالا شاید خوب باشه معلمش خدا رو چه دیدی دقیقا حالتهایه من بعد از ورود معلمه این بود .... اول ... دوم ........ سوم ....... چهارم .... پنجم .........دیگه می خواستش به این تبدیل بشه که زنگ خوردش خدا رو شکر ...میدونین معلمه چه جوری بود از این مدلا که احساس میکنه خیلی بامزست همش شوخی هایه بی نمک میکنه ..... من اقایه .x. می خوام ....خیلی معلمه خوبی بودش... من جایی نبود اسم این معلمرو بیارم کسی ازش تعریف نکنه و نشناسش ..... روش درسشم خیلی خوب بود و تازه بماند که منم تا حالا سر کلاسش اومدم یه لنگی واستادم با سطل اشغال به دستم گوشه کلاس به عنوان جریمه  ..... خب ولی به خاطر این حرکتش ۵/۰ گرفتم با این که اصلا به اون نمره نیاز نداشتم جون مستمرم کامل بود خودش ولی خوب کلا خیلی خوب بودش ...حالا دیگه نزارین از معلمایه دیگه بگم که از خنده دل درد میشین ...فقط مدیرمون به زور تونسته معلمه فیزیک و حسابانو ...جبر...هندسرو  مرد بزاره ...که تازه به خاطر این کارش جریمه شده که واسش اصلا مهم نیست  منم ای از اون روز یه کم درس خوندم واسه اولین بار در تاریخ بشریت ....توهم برتون نداره ها یه کم یعنی حداقل کیفمو صبح ها خالی نمی کنم بچینم دوباره برنامه روزمو یعنی این کارو شبها قبل از خواب میکنم ...... خب چه کار کنم دیکه مادر جان کلی کاره دیگه دارم دیگه

الان زوده واسه حرف زدن در باره معلمایه جدید چون فعلا با هر کدوم فقط یه جلسه داشتم واسه همین هفته دیگه میام میگم بقیه چه جورین. من که از خودم بعید می دونم درس بخونم امسال

وای یه اتفاق باحال دیگه این بود که این اموزشو پرورشه عزیز ( نمی دونم شایدم کار مدیر خودمون بوده ) به حجاب بچه هایه مدرسه ما گیر داده که چرا بچه هایه این مدرسه مقنه هاشون عقبه و در طی یه فکر کاملا خوب واسمون هدبند فرستادن.. فک کن هدبند ..... اونم مدرسه مااااا ..... من که زیر بار نرفتم گفتم اگه نمره انظباتمم صفر بدن اینو به سرم نمی رنم ..... واقعا وقتی زدم تو خونه این قدر مضحک شدم که مامانم اینا تا یه ساعت بهم می خندیدن ..... من که نفهمیدم به چی خندیدن من فقط یه کم مضحک شدم جون شما..... تازه به فرم مدرسه هم گیر داده که تنگ و کوتاه و جلفه ..... که مدیرمون این یکی رو گفت به درک گیر بدن تا جونشون دراد من که فرمارو نمی تونم بعد یه هفته تغییر بدم .... کلا مدیرمون خیلی باحاله ..... الان فقط من موندم با این قضیه هد بند چه کار کنم من که نمی تونم تا اخر سال این ناظمامونو سر بدونم و اینو نزنم ....... تازه ناظم امسال کلا همشون تغییر کردن وای چشتون روز بد نبینه یکیشون خوبه ها ولی اون یکی مثل سگ می مونه ( بلا نسبت ناظمایه عزیز ) همچین چپ چپ به من نگاه کرد روز اول که گفتم امروز فردایه که به ابروهام گیر بده البته به درک گیر بده خودش خیت میشه چون ابروهام کلا تمیزه و کمه منم اصلا بهشون دست نزدم فقط کافی گیر بده تا مثل ناظم قبلیه خیت بشه .... تازه این که خوبه تو راهنمایی که بودم سال اول مشاور مدرسمون که تا سال سوم هر چی میکشیدم از دست اون بود به چشام گیر داد ...... که خانم شما چرا ریمل میزنی به جان خودم تا به مژه هام دست نزد باور نکرد ماله خودمه ..... ولی بعدش که دید اشتباه کرده آی خِل و خنک شد که خدا میدونه ( البته ببخشید ها ) حالا ما با این مشاوره برنامه هایی داشتیم که بعدا حتما یادم بندازین بگم ..... واقعا یه دفعه یه کاری باهاش کردم که فک کنم تا عمر داره یادش نره ....  واقعا من هر چی فکر من کنم می بینم از دوران بچگی بچه مظلومی بودم ها ..... دقت که می کنین

خب اینم از خاطرات مدرسه ...... ولی خداییش فعلا که خوب بوده .......منم دارم سعیمو می کنم که بخونم ...البته هنوز که موفق نشدم ......

پ.ن ۱ : الان یک هفتست که اصلا با داداشی حرف نزدم ..... دارم دق میکنم دیگه ..... خب دلم واسش تنگ میشه ..... باز خوبه این رویا پهلو دستیمه مراعاتمو میکنه می دونه چرا گاهی اوقات ناراحتم واسه همین به پروپام نمیپیچه ... من داداشیمو می خوااااااام ......

پ.ن ۲ : بعد از این همه زحمت واسه این که ادرسه وبمان لو نرود بالاخره لو رفتبله دیگه خوب حالا که لو رفت به جهندم ...... نگیــــــن و صــــــــدف دو تا از دوستایه صمیمیه منن که الان دیگه اینجا رو می خونن ... هم فقط من موندم شما دو تا از کجا ادرسه منو یافته اید ای گوسفندها .. خب دیگه خوش اومدین به اینجا .....فقط یه چیزه مهم این که من اصلا دوست ندارم مطالبه اینجام به دنیایه واقعی درز کنه ترجیح میدم اصلا در مورد چیزایی که مینویسم وقتی با همیم حرف نزنیم ...... میدونین من تو مدرسه چهار تا دوست دارم : صدف ، نگین ، کتی ، رویـــــا  و با خود گوسفندم میشیم ۵ تا .......

پ.ن ۳: به به میبینم که این رئیس جم هوره عزیزمونم در کمال اعتماد به نفس رفت و باعث شادی و خنده همرو فراهم کرد برگشتواقعا من در شدت اعتماد به نفس این بشر موندم خدا خیرش بدهد یه کم تفریح کردیم و در صدر خبرهایه جهان و شبکه ها قرار گرفتیم  ..... اخه یکی نیست بگه مردک با خودت چی فکر کردی که رفتی یه همچین سخنرانیه با شکوهی رو انجام دادی هااا...!!!!ما همچنان حیران مانده ایم ........ ای تف به رو هرکی که بگه حرفش حق نبوده و تاثیر به سزایی در بشریت نذاشته ...... داشته اقا داشته یه کم دقت کنین میبینین .....

پ.ن ۴: به نظرم خیلی این زندگی بی خود داره طول میکشه ....احساس میکنم به این زودی ها نمی خواد تموم بشه .... نمی دونم چرا ..... اخه ...... میدونین از این که همش باید بشینم و خورد شدن مامانو بابامو ببینم عذاب میکشم ...این بدترین عذابیه که ممکن بود منو باهاش این قدر داغون کنه.. بابایه من فقط ۳۹ سالشه ولی دل مرد شده انگار ۵۰ سالشه ...کاملا شبیه این ادمایه شکست خورده شده ...چه قدر دلم واسش می سوزه ...گاهی احساس  میکنم اصلا دوست نداره بیاد خونه وقتی میبینه همش باید تو خونه جنگ اعصاب داشته باشه .... احساس میکنم خیلی تو دلش و پیش خودش تنهایه .... و مامانمم همین طور اصلا دلودماغه هیچ کاری رو نداره .... دیگه خیلی واسش مهم نیست که برنجش شفته بشه یا ..... اونم دل مرده شده .... اونم خسته شده از این زندگی نکبت ... ولی ظاهرشو حفظ میکنه.... یه چیز جالب اینه که مامان من لیسانس روانشناسیه و بابامم واسه خودش یه پا ادم عاقلو بالغه که همیشه خیلی ها واسه خیلی از مشکلاتشون بهش مراجعه میکنن با این که اصلا روانشناسی نخونده ولی این دو تا نمی دونم چرا تو زندگی خودشون این جورین ...... گاهی وقتی دعوا میکنن احساس میکنم چه قدر من خودخواهم چون به خاطر مایه که  اینا از هم جدا نمیشن .... گاهی این قدر عذاب وجدان میگیرم که درمونده میشم ..... نمی دونم اگه فک کنم راهی نیست شاید این خودخواهی رو کنار گذاشتم و اجازه دادم جدا بشن ...... حداقل اون جوری دیگه این قدر مامان و بابامم تو زندگی عذاب نکشن از دست همدیگه . حداقل کاش میمردم مامانو بابامو این جوری نمیدیدم ...به خدا راضیم به مرگ ....خیلی سخته که ببینه خورد میشن جولو چشم خودت . مجبور باشی حداقل خودت جلوشون روحیتو حفظ کنی ....اخه چرا ....ها خدا .........؟ چرا .... چرا این دوتا این جورین ....چرا هیچ وقت همو دوست نداشتن ... چرا از هم متنفرن ...

چرا من صبح ها که میرم مدرسه باید دم درش واستم بعد یه لبخند گنده بزنم که هیچکی نفهمه گریه کردم .... لبخندی که خودمم نمی دونم با اون روحیه از کجا اوردمش ..... لبخندی که به اندازه همه گریه هایه دنیا تلخه ..... لبخندی که .....خدایا خودت یه کاری بکن .....اخه دیگه از دست من کاری بر نمیاد هر کاری بوده و به ذهنم رسیده انجام دادم ..... الان فقط تنها امیدم تویی

بعضی وقتها حتی فشار دندونات رو لبت تا حدی که خون ازش بیاد...

باز هم نمیتونه جلوی ریزش اشکهاتو بگیره...

باور کن ( گارسیا )

خیلی سخته میفهمین خیلی ...............!!!!!!!!!؟بشینی و خورد شدنشونو ببینی

بیخیال ...... و این نیز بگذرد مثل تمام روزایه بدم .............

زخمهایت سرمایه ات هستند .... داد نزن ٬ فریاد مزن

آن را برای خود نگه دار.........برای خودت ........

بازم معذرت میخوام که بهتون دیر سر میزنم ..... واقعا شرمنده جبران میکنم .......خیلی حرف زدم

 ببخشید تازه حرفامو گزینش کردم بس که زیاد بودن

                                             دوستــــــــــــــــــــــون دارم

                                                     

+ تاريخ جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر نويسنده باران |

خوب اين پست اصلا شاد يا بامزه و هر چي که هميشه ميگين نيستش .....هر کي دوست نداره وقتشو تلف نکنه و نياد بخونه .... بره و پست بعدي رو بخونه هر وقت نوشتم .........ممنون .....

خوب دوست دارم از اولين باري که تصميم گرفتم با داداشي دردودل کنم بگم .....

من هميشه طبق اين جمله پيش ميرفتم..... : 

زخمهایت سرمایه ات هستند .... داد نزن ٬ فریاد مزن

آن را برای خود نگه دار.........برای خودت ........

 يه شب قشنگ يادمه که مامانم با بابام مثل هميشه داشتن دعوا مي کردن ...... معمولا کاره هميشه شونه ...و البته منم هيچ وقت نشون ندادم که چه قدر از دعواهايه اينا اعصابم خورد ميشه  .... حداقل اگه نمي تونم کاري بکنم ترجيح ميدم به جايه اين که جلوشون از خودم ضعف نشون بدم الکي هم که شده بخندم يا شاد باشم ....ترجيح ميدم نشون ندم اصلا که چه قدر گاهي اوقات اعصابم به خاطر اين کارشون خورد ميشه اگه گريه مي کنم ترجيح ميدم تو سکوت و ارامش شب باشه نه جلو اونا ....چون خودشون به اندازه کافي از اين زندگيه نکبت ميکشن ديگه لازم نيستش که عذاب وجدانم بياد روش که نتونستم واسه ما يک مکان اروم فراهم کنن هر چي باشه اونا به خاطر ما موندن اگه منو داداشم نبوديم خيلي وقت پيش از هم جدا ميشدن  اين قدر اعصابم خورد بود که اصلا خوابم نمي برد تا کي هي از اين پهلو به اون پهلو شدم تا خوابم برد .....   ساعت 6 بيدار شدم .... اونم تو تابستون .... داداشي آن بود ..... واسه اولين بار وقتي ازم پرسيد خوبي مثل هميشه .. مثل جمله اي که به همه ميگفتم نگفتم اره واقعا ديگه نمي کشيدم که اينجا هم دروغ بگم که الکي بگم اره خوبم ....گفتم نه ........!!!!! و اون روز صبح گفتم ....هر چي تو دلم بود .....هر چي رو که تا حالا به هيچ کس نگفته بودم .... و شنيدم ....هر چي رو که نياز داشتم بشنوم .....و از اون روز کم کم سبک تر شدم ....دلم به صورت عجيبي خالي شده بود ... از اينکه يکي بود که درکم مي کرد احساس خوبي داشتم ... از اون روز در کمال خودخواهي و پرويي هميشه همه غمايي رو که تو دلم بودو مي بردم و به داداشي ميگفتم و همرو جا ميزاشتم پيشش و ميامدم ،خالي ...خاليه ...خالي .... ديگه به غير اين که داداشم بود واسم سنگ صبورم شده بود ..... و امروز با هم خدافظي کرديم تا جمعه يعني يک هفته ديگه ..... داشتم تصميم مي گرفتم که بنويسم يا نه واسه همیشه برم .....؟

و حالا خوب خيلي سختمه که ننويسم .....هر چي با خودم فک کردم ديدم دلم نمياد وبمو حذف کنم . ...خاطراتمو .... روزايه خوبو بدمو ..... خاطره روزايي که داداشي اومده بود .... سه ماه گذشت ...خيلي هم زود گذشت ...... خيلي هم بد گذشت در اصل بهتره بگم افتضاح گذشت.........شايد بدترين تابستونه عمرم بود ...... کم کم داشت باورم ميشد که هر چيزو هر کسي رو که دوست دارم يه روز از دست ميدم ولي اين دفعه ندادم ..... اين دفعه جنگيدم واسه کسي که دوست داشتم باهاش باشم جنگيدم ... با همه ......

 اولايه تابستون بودش که بابام از قضيه داداشي خبر دار شد ..... قشقرقي به پا شد .... اصلا بابام به درستيه رابطمون شک داشت ... چه قدر اون موقع از این که بابام بهم اعتماد کامل نداشت ناراحت بودم...... منم هيچ کاري نمي تونستم بکنم ..... قرار شد مدمم جمع بشه ...... با هم قهر بوديم .... هر شب با هم دعوا مي کرديم ...... بعضي روزا حتي سيستمم جمع ميشد ... گريه ...گريه ...چه قدر اون روزا گريه مي کردم....رفتيم پيش مشاور اونم که فاتحمو خوند ... هيچ راهي نداشتم ..... ديگه يقين پيدا کرده بودم که ديگه نمي تونيم با هم باشيم ........ ولي خوب فعلا که هستيم .... با تمام مشکلاتي که با بابام دارم فعلا هستيم ... چون مي خواييم که باشيم.... امروز روز اخر تابستونه ...... ديگه فقط از فردا جمعه ها مي تونم با داداشيم باشم ....چون فقط جمعه ها اجازه داره ان باشه ..... و خودم ...خودمم فقط جمعه ها ميام .....اول مي خواستم وبمو حذف کنم چون اجازه نداشتم به جز جمعه ها بيام .... اخه ديدم يه روز دز هفته اپ کنم خيلي کمه......ولي بعدش ديدم نمي تونم ننويسم ..... من هيچ وقت با هيچکي حرف نمي زدم از مشکلاتم ولي هميشه مينوشتمشون و از اول تير هم ثبتشون ميکنم .....و با اين کار احساس ميکنم يه باري رو از رو شونه هام برداشتم ...... البته قصد اين کارو نداشتم چون دوست نداشتم ......دوست داشتم غمام مال خودم باشه ...ولي خوب عادت کردم به گفتن ...اين قدر با مهشاد حرف زدم که ديگه کم کم اين رفتاري که فقط رويه خوشمو به همه نشون ميدادم از سرم افتاد و اين وبو زدم ..... و حالا اومده بودم که حذفش کنم ....... ولي نتونستم ........نتونستم yes بزنم پس ميزارم باشه ...... جمعه ها اين وبلاگ اپ ميشه .......و هر کي سر بزنه باعث خوشحاليم ميشه ......... و منم فقط جمعه ها مي تونم به همه دوستام سر بزنم .... پس دل گير نشين اگه اپ کردين و دير سر زدم ولي مهم اينه که ميام ديگه .... میدونم چون یه روز دز هفته میام دوستام کمتر میشن ولی خوب دیگه ....

خيلي واسم سخته واسه مهشادم سخته ....ما هر شب با هم حرف ميزديم ...دردودل مي کرديم ...مي خنديديم ... حتي گريه مي کرديم ......... و حالا ديگه بايد فقط جمعه ها با هم باشيم همين .... واسه من که خيلي سخته ...مي دونم که واسه مهشادم سخته .....

پ.ن 1: مي خوايين يه جک بگم از اين حالو هوا در بياين هاااااااااااااا ........... واقعا چه قدر ضد حاله با اين همه حرف يهو بردارم جک بگم ... پس بيخيال جک ......

پ.ن 2:فعلا منو خدا هم با هم مشکلي نداريم ...با همم اشتي هستيم ..... يعني فعلا به توافق رسيديم که اين دنيا با من بد تا کنه فعلا و منم غر غر نکنم فعلا ..... ديگه از روزي که خدا کمک کرد تا برنامه هايه منو داداشي درست بشه با هم اشتي کرديم و الان که اشتي کرديم حضورشو بيشتر حس ميکنم از قبل ... بيشتر دوسش دارم و ايمان دارم که هوامو داره با اين که بعضي اوقات همه چي بهم ميريزه .... بيشتر باهاش حرف ميزنم ..... خدا جونم ممنون ....خدا هیچ وقت تنهام نذار ..... خب خدا جون اگه با من کاري نداري مي خوام برم بخوابم ...اگه صبح بازم مي خواستي پاشم و زنده باشم حداقل زود بيدارم کن کار دارم بايد برم مدرسه .

پ.ن ۳:الهی قربونت برم داداش گلم ...ممنون که تو تمام این تابستون تحملم کردی .... ممنونم که از دستم خودم و از دست مشکلاتم خسته نشدی.....ممنونم که باهام بودی تو تمام شبایه سخت این تابستونه کوفتی ....... ممنونم موقعی که این قدر عصبانی بودم که هیچکی جرات نداشت حتی پاشو تو اتاقم بزاره تو با صبوریت ارومم کردی ..... ممنونم که به خاطر خودم منو گاهی دعوا می کنی ...... ممنونم که با این که اجازه نداشتی ولی شبا تا ۳ بیدار می موندی و با من حرف میزدی..... ممنونم که همیشه باهام بودی و مراقبم بودی... ممنونم ... ممنونم ... هزاران بار ممنونم .....هر کی دیگه بود خسته میشد ...هر چی می گفتی من می گفتم نه نمی شه اگه بابام بفهمه چی ...وسط حرفات گاهی اوقات مجبور میشدم برم ولی تو هیچی نمی گفتی حتی گله هم نکردی ....... به خاطر من این همه راهو اومدی تا اینجا ..... واسه همه چی ممنونم ....... همه چی ...........

پ.ن ۴: خب ديگه شروع سال تحصيلي رو به تمام کسايي که دوست دارن و دوست ندارن تبريک و تسليت ميگم ..........منم که کلاس سومي شدم به سلامتي .... امان از دست اين نيمه دومي بودن ...اگه نيمه دومي نبودم الان منم ميشستم مثل داداشي واسه کنکور مي خوندم ...

خب تا جمعه که باز ميام و اپ ميکنم ........اميدوارم سال خوبي رو هم تو دانشگاه هم کسايي که مدرسه ميرن تو مدرسه شروع کنين ......ببین ننه جون .....جوون باید درس بخونه و واسه خودش کاره ای بشه ...از من یاد بگیرین

                                            .......... .........

+ تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر نويسنده باران |