تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

هيـــــــــــــــــــــــــــــس من دارم درس مي خونم ..

ميدونيـــــــــــــــــــــ......!!!!!!!!!  منم که عاشق درس ......اصلا مگه نمي دونين من مادر زادي درس خون بودم .....يادمه وقتي بچه بودم .. ...( الان مثلا دوران بچگيه منه )... مامان....مامان من مي خوام بلم مردسه ( اينجا دو سالم بود ) مامــــــــــــــان من مي خوام بلم مردسه ( ميبينين از بچگي استعداد من ناديده گرفته ميشد   )اينا اين اعصاب منه من از بچگي يخ حوض شکستم تا تونستم برم مدرسه ( ارواح عمم ) و امروز در 17 سالگي ....: مــــامــــان من نمي خوام برم مدرسه  يه وقت توهم برتون نداره فچ کنين من موقع مدرسه ها نمي نويسم ها ا ا ....اصلا از اين خبرا نيست ...الکي خوشحال نشين ...من نهايت تلاشمو ميکنم که اپ کنم ....... باشد که رستگار شوم ...که عمرا نميشم  .....

خي بريم سر اصل مطلب ..... متاسفانه اصل مطلبي نيستش من هويجوري بيکار بودم گفتم اپ کنم .... البته من الان مثلا دارم تو شرکت بابام واسشون نقشه ميکشم ها ....وجدان کاري رو حال ميکنين .....من که خودم حال ميکنم اين وجدانو ميبينم ... به من چه هر وقت بهم حقوق دادن منم مثل ادم کار ميکنم ..... اگه الان بابام بود ميگفت صد سال سياه کار کردنتو نمي خوام ...الکي مياي دفتر هيچي هم کار نمي کني حقوقم مي خواي .......

خب جاتون خالي ديروز منو جو گرفته بود کلي کارگري کردم خفن ....افطاري دعوت بوديم اونم کجا خونه عمم ديگه رسم ما خانما رو هم که بعد مهموني ميدونين همه هجوم ميبرن تو اشپزخونه تا ظرفارو بشورن ...ديگه منم خونه عمم بودش ديگه و جالب اينجاست که تو فاميل بابايه من هيچکي دختر نداره و من تنها دختر فاميلم ....همه از دم پسر دارن ( واسه همينه که من اين قدر فاميل بابامو دوست دارم ديگه  و اگه همه جا عين بز برم اونجا مثل ادم ميرم...خب شوخي کردم اتفاقا از شانس من هيچ کدومشون بدرد نمي خورن شانسه ديگه مادر جان ميبيني )خب داشتم ميگفتم پس بنابراين فقط من بودمو عمم و دختر خالش که رفتيم به ظرف شستن ...ديگه عمم که خسته بود چون از صبح خودش همه کارارو کرده بودش فقط من بودمو دختر خالش .....آي شستيم ...آي شستيم ....جاتون خالي بود واقعا که يه استيني بالا بزنين کمک کنين  من در کمال اعتماد به نفس رفتم دم ظرف ...يهو اين جوري شدم  ...دم ظرف شويي خدا تا ظرف بود ديگه اول همرو شستيم بعدم خش کرديم ....من نميدونم کي گفته اين عمه من مهموني بده اصلا کي گفته اين همه مهمون دعوت کنه ..حالا ظرف شستن منو داشته باشين که بعد ظرف شستن اگه منو نگاه کني فک ميکني دوش گرفتم ...اصلا مگه من مي تونم مثل ادم ظرف بشورم.....داشتم ظرف ميشستم يهو کف پريد رو گردنبندم...حالا من نمي دونم جا قحطي بودش اخه اين گردنبندم به جونم بستست چون کادويه داداشيه ..من نمي دونم رو هر چي حساسم ميره زير تريلي چرا ....اين قدر واسه اين گردنبده اتفاقاته مختلف افتاده که خدا ميدونه .....ديگه خودتون ببينين من چه جوري ظرف ميشورم که کار از پيشبندم گذشته.... حتي پيشبند هم نمي تونه به دادم برسه ...ديگه خلاصه جونم واست بگه ننه جون که ديگه ديشب هلاک شدم اساسي 

پ.ن 1: به دليل تقاضايه زياد واسه کوتاه کردن پست ها سعيمان بر آن شد تا کوتاهش کنيم ...... هدف ما جلب زضايت شماست .....شما نه.شما ...!!!!!!

پ.ن 2: نمي دونم شايد موقع مدرسه ها کم تر ا کنم ...... شايدم هر روز اپ کنم ولي کوتاه که خيلي لازم نباشه بيام ..... حالا يه کاريش ميکنم شما نگران بشين نميرم

پ.ن 3: واي اين پستم واقعا نسبت به قبليا کوتاه تر شدش ها .........نه جدي دقت کنين يکي دو کلمه کم تر نوشتم ..... ااا بي ادبا حالا چرا ميزنين ... واقعا که .......

پ.ن 4: ناراحتم .....نمي دونم واسه چي ......مي دونم ولي .....بعدا ميگم ......

پ.ن 5: واقعا ميبينين من چه پروام رو سيستمايه شرکت بابامم  qsmile ريختم تا هر وقت خواستم از اونجا هم اپ کنم ....من هم چنان دارم کار ميکنم ها شک نکنین  

پ.ن 6: .اااااااااااا يکي داره مياد من رفتم ديگه ... ببخشيد اين قدر کوتاه شد شرمنده

خب من اينا رو تو دفتر نوشتم ولي ديگه ترسيدم از اونجا پستش کنم بابام منو از شرکت پرت کنه بيرون .....

خب فعلا با اجازه همگی تا کتکرو نوش جان نکردم برم ......

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت2:18 AMتوسط باران | |

سلام ....سلام ....خوفین... خوشین..... سلامتین ....؟ روزگار به کامتون هستش ؟

 خب تابستونم رو به اتمامه و منم الان تماما غمم ……..بر کعس داداشی که درسو مدسرو دوست داره من اصلا دوست ندارم…..خب چه کار کنم واسه همه هم جالبه چون مامانو بابمم واقعا ادمایه درس خونی بودن و هر کدومشون بهترین دانشگاه رفتن حتی داداش کوچیکمم درس خونه ها ولی من نه نمی خونم ……..نه که درست نیست بگم منظورم هرگزه …… و من الان دیگه ماتم گرفتم ... 
بالاخره موفق شدم کیف بخرم ولی الان کاملا پشیمونم و دارم به خودمو جدوابادم فحش میدم که چه جوری من حاضر شدم اینو بخرم .......  واقعا فروشندش ادمه پرویی بود ها ...یه کیف اورده بود من تقریبا خوشم اومد ولی کوچیک بود من گفتم نه اقا این کوچیکه ... پسره هم اسرار که نه این اندازش واسه شما بسه ... گفتم اقا من اگه می خواستم این اندازه ای بخرم یه کیف تو پوما بود همین قدری خب اونو میخریدم مرض که نداشتم پاشم بیام اینجا ..... پسره هم در کمال پرویی برگشته میگه خوب کاری کردین این از اون بهتره .....  اخه من به این چی بگم دیگه !!!
واقعا حوصله نداشتم برم دنبال کیف بگردم واسه همینم از همون مغازه خریدم ........
و اما بگم از ماه رمضون که واقعا کلی خوشحالم از اومدنش ...... از بچگی ماه رمضونو دوست داشتم ….تازه نه سالم که شده بود جو گیر شده بودم که تازه به تکلیف رسیدم همه روزهامو گرفتم و اون موقع هم واقا لاغر بودم ها این قدر لاغر که هر شب بعد افطار مامان بزرگم زنگ میزد ببینه من زنده موندم از صبح یا نه ….واقعا اون سال روزه هام خیلی به دلم نشست …..فکر کنم چون اون موقع قلبم پاک تر بود واسه همینم روزه هایه اون سالم به دلم نشست..... و اندر احوالات خودم بگم که فعلا که داره خوب می گذره فقط فکر کنم به خاطر روزه یه کم سر گیجه هام بیشتر شده  ....ولی شما اصلا نگران نشین ها نمیمیرم......  ( حالا یکی نیست بگه وسط این همه مشکلات کی وقت داره نگرانه تو بشه جقله..... )

خب زودی میرم سر شنبه هفته پیش .... چه زود گذشت ...اصلا باورم نمیشه که یه هفته گذشته باشه ......
خب شنبه همون طوری که گفتم قرار بود با داداشی بریم بیرون تا اخرایه شب یعنی از 5 تا 10 ولی .....خب از صبح میگم .........
شک نکنین که ساعت 9 دقیقا تازه خورشید خانوم داشت در میاود که من پاشدم .......  تا پاشدم پریدم سمت گوشی و به داداشی زنگیدم که ببینم واسه چه ساعتی بلیت گیر اوردن البته گوشیه داداشی یا خاموش بود یا انتن نمی داد ...بالاخره این قدر گرفتم تا جواب داد .......
_سلااااااااااام.......
_علیک سلام ...خوبی خانمی .........؟
_شماها کجایین ...چرا گوشیتو جواب نمیدی ...........؟
_ببخشید خاموش بود ........( نیدونم گف خاموش بوده یا شارژ نداشته منو که میشناسین خدایه حافظه ام ......  )
_خب بلیتتون واسه ساعت چنده ......؟
_واسه 6 ............
_ چنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد .......!!!!!!!!!!!!!! من تازه مامانم بهم اجازه داده 6 از خونه در بیام ........اون وقت من چه جوری بیام ....شماها هم که حتما باید ساعت 5 ترمینال باشین دیگه نه ..........
دیگه من مونده بودم که چه خاکی بر سرم بریزم این جوری اگه می خواستیم همو ببینیم باید من ساعت 3 راه میافتادم .....  خداییش من به مامانم میگفتم ساعت 3 دارم کدوم گوری میرم اخه.....واسه همینم می دونستم که مامانم اجازه نمیده به رویا زنگ زدم گفتم تو می تونی ساعت 3 بیای اینجا ....... که دیدم نمی تونه البته خودمم نمی تونستم برم ها نمی دونم چرا این سوال احمقانه رو پرسیدم .... واسی خانمی جونم اف گذاشتم گفتم که داداشی واسه ساعت 6 بلیت دارن عصری کنسله البته فکر کنم خانمی فکر کرده بود منظورم اینه که ساعت 6 میرسن....دیگه من همین جور ماتم گرفته بودم حتی ناهارم نخوردم ....داشتم دق میکردم دیگه می خواستم به داداشی بزنگم بگم بیاین حداقل کادوهاتو بگیر که دیدم مامانم اجازه داد برم.. ( حالا این که چه جوری اجازه داد بماند ، ادم که ترفندایه خودشو لو نمیده که .......... ) .... موقعی که مامانم گفتش ساعت 3:30 بودش من به چنان سرعتی حاضر شدم که خودمم توقع نداشتم........دیگه این قدر سریع حاضریدم که 10 دقیقه بعد تو تاکسی نشسته بودم و مثلا داشتم میرفتم خونه رویـــــــــــــــا .......این قدر عجله ای اومدم که خدا میدونه حتی بند کفشامو هم نبسته بودم دیگه خودتون قیافمو حدس بزنین که چه شکلی بودم وقتی 5 دقیقه ای حاضر شدم ( راهنمایی میکنم یه کم تو مایه هایه بز بودم و یه موجودی که خودتون باید حدس بزنین شده بودم ) واقعا این قدر دیر شده بود که حتی نتونستم به خانمی و رویا زنگ بزنم بگم بیان اخه جایی که داداشی اینا سوئیت گرفته بودن از خونه ما سه تا حداقل نیم ساعت راه بود کمه کمش ..........واسه همین دیدم خداییش اگرم بگم اینا نمیرسن بیان ......دیگه خودم رفتم تهنایه تهنا ........
از تاکسی پیاده شدم و زنگیدم به داداشی که من الان اینجام شماها کجایین ..... ؟ ( خداییش این خده ترسیدم یه لحظه ...هر کی از کنارم رد میشد چپ چپ نگام می کرد منم که داداشی رو پیدا نمی کردم ...........)

داداشی گفت ما جایه فلان پاساژیم ...حالا اون پاساژه دو تا در داشت من از یه درش رفتم تو دادشی از در دیگش اومده بود بیرون .......

دوباره زنگ زدم میگم باباجان من تو پاساژم کجایین من نمیبینمتون ..... دیگه داداشی فهمید من از اون درش رفته بودم تو اومده بود دم اون درش ولی ندید من تو پاساژم منم داشتم اذیتش میکردم ( مثل همیشه)

میگفتم من دارم میبینمت تو اون وقت منو نمیبینی ..... دیگه هی این ور اون ورو نگاه کرد بازم منو ندید ...من همین جور داشتم میرفتم طرفش ولی چون پشتش بهم بود منو نمیدید ..... یهو من اومدم جلوش میگم هنوزم منو نیبینی ......... حالا من با این قیافم این خده قرمز شده بودم که خدا میدونه .....دیگه راه افتادیم رفتیم پیش خواهرش اینا ...وای تازه اونروز ساراشون سر شارژ بود حسابی باهام حرف زد .... داداشی گفته بودش اصلا بچه خجالتیه نیستش قربونش برم .....دیگه بعدم رفتیم یه پارکی که همون نزدیکی بودش .... داداشی رفت بستنی بگیره که نداشتش از شانس ما ......... وای داداشی واسم سوغاتی یه دونه گوسفنده خوشل اورده بودش.... منم واسش کادو یه عطر کنزو گرفته بودم ...اخه خودم یه دونه کنزو داشتم دیدم بوش خوبه بعد گفتم شاید کنزو مردانه هم داشته باشه که رفتم دیدم اره داره ... دیگه با نهایت بد سلیقگی که در خودم سراغ دارم خریدمش .........البته داداشی که گفتش بوشو خیلی دوست داره ولی من که میگم واسه دل خوشیه من گفته بود .... واسه سارا هم یدونه خر گرفته بودم ....خودم که خر رو خیلی دوسش داشتم ...خودم عین اون خرو روز تولدم از داداش کوچیکم کادو گرفتم البته مال من از اینی که گرفتم خیلی بزرگتر بودم ....حالا شاید عکسشو گذاشتم .....حالا مامان سارا بهش میگه تو میدونی این کادو از طرفه کیه ...سارا گفت نه مامانشم گفت همون بهتر که نمیدونی ...وقتی داشتم کادوهامو میدادم داداشی این قدر چپ چپ نگام کرد که یعنی مگه من به تو نگفته بودم نباید هیچی بخری.. و منم ....
وقتی خواهرش اینا جلومون راه میرفتن گفت مگه تو قول نداده بودی هیچی نگیری ...... منم گفتم خوب ....خوب من قبل از این که قول بدم اینا رو گرفته بودن ... و چون دروغ گویه خوبی نیستم داداشی هم فهمیدش .....خوب خداییش اگه من بهش میگفتم چیزی نگیره به حرف میکرد که به من میگه ........... البته از اونجایی که خوب میشناسمش میدونم اگه الان خودش بود مثل همیشه میگفت من فرق دارم ... اصلنم اقا شما هیچ فرقی نداری ..............
خب داشتم میگفتم بعدم قرار گزاشته بود کلی حرف بزنه که اصلا وقت نشد ..... من 4 رسیدم تا 4:30 تو پارک بودیم بعدشم رفتین ترمینال حالا من در عمرم اونجا نرفته بودم........ هی وقتی تو ترمینال میرفتیم عقبو نگاه میکردم که موقع برگشتن گم نکنم راهو .....بعد داداشی که فهمید گفتش بیا همین الان واست تاکسی بگیرم که منم گفتم نه می خوام بیام .....دیگه ازم قول گرفت که 5:30 بیایم بیرون باهم واسم تاکسی بگیره من برگردم تا خیالش راحت بشه .. البته من از خدام بودش که واسم تاکسی بگیره چون خودم اصلا اونجا رو نمیشناختم و اگه میخواستم تهنا برگردم سکته می کردم  ولی از اونجا که ادم لوسی هستم همش میگفتم نه خودم میرم ...... و به این صورت ما ساعت 5:30 راه افتادیم از ترمینال بیایم بیرون و واسم تاکسی بگیره ...منم که دیدم دیگه باید برم حناق گرفته بودم اصلا حرف نمی زدم که گریم در نیاد یه وقت ...حالا دم تاکسی باز ما دوتا داریم مثل همیشه سر این که کدوممون بیشتر اون یکی رو دوست داره دعوامون شده بود ..... از اخرم به نتیجه نرسیدیم ......ولی من بیشتر دوست دارم ها .....
خب دیگه بعدم دور از چشم من ادرسو به راننده داد و پولشو حساب کردش ... منم  دعواش کردم بعدم گفتش که رسیدی خونه به من یه زنگ بزن مطمئن بشم سالم رسیدی ....منم چون بچه سرتقی ام گفتم نمی خوام اصلا امیدوارم نرسم....وای همچین برگشت با عصبانیت نگام کردش.... اصلا فکر نکنین که من ترسیدم ها نه اصلا فقط یه مقدار کم.....این قدر که  که همون جا حرفمو پس گرفتم  ... گفتم نه ایشالا سالمو سلامت میرسم خونه .....دیدین من کلا همیشه سر حرفام میمونم در هر شرایطی ...... البته تقصیر خودمه دیگه میدونم اصلا دوست نداره من حتی حرفشو یا همچین شوخیی رو بکنم .. این قدر بهم گفت مراقبه خودت باش که گفتم نکنه من قراره برم زیر تریلی که این قدر نگرانه ...بعدش دیدم خودم هم کمتر از اون نیستم حدوده دم رفتن صد بار بهش گفتم مراقبه خودت باشی ها ا ا ا ا .......... نمیدونم دلم شور میزد ...ولی خب من دلم گاهی اوقات بیخودی هم شور میزنه .......
خب اون جوری برنامه ریزی کرده بودم نشد شنبه .....تازه اصلنم نتونستیم با هم حرف بزنیم ....ولی همین که با هم بویم کافی بود ..خیلی هم کافی بودش .....

پ.ن ۱: هه هه چه همه شد ...... خوب چه کار کنم دیگه طولانی شدش ....

پ.ن ۲: من نمی خوام برم مدرسه ...........................( این بچه ننرارو دیدی این جوری گریه می کنن من الان مثل اونام .........)

پ.ن ۳: امیدوارم  ماه رمضونه واسه همتون ایشالا خوب بگذره و روزه هاتون به دلتون بشینه ....مارو هم دعا کنین ها که خدا یه عقلی بهمون بده ............

پ.ن ۴:با اجازتون می خوام قالب وبمو عوض کنم برگردم به همونی که بودم اخه این یکی نمی دونم چرا شکلکامو درست نشون نمیده ......

پ.ن ۵: دیروز اصلا حال اقا داداشیمون خوب نبود ...تا سحر داشتیم با هم حرف میزدیم ....این چند وقته این قدر مشکل داشته و صداش در نیومده که حالا سر موضوعات کوچیکم عصابش خورد میشه.... الهی بمیرم که هیچ کاری هم نمی تونم واسه کمک بهش بکنم اخه من که نیستم پیشش چه کار میتونم بکنم واسش ........ واقعا که خواهری که نتونه اصلا تو این جور مواقع کمک داداشش کنه به چه درد میخوره ها ........ تازه فهمیدم که تو این چند وقته که روحیشو پیش من حفظ میکرده چه قدر تحت فشار بوده و هیچی نمی گفته .....

پ.ن ۶:ها... هیچی دیگه میخواستم بگم عرضی نیست ... امری نبود ....

                                             دوشتون دارم بسی بسیار ......

                                                      

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت10:57 PMتوسط باران | |

ای خدا من یه ساعت دیشب نوشته بودم بعدش هم اومدم رو ثبت مطلب کلیک کنم یهو برق رفتش این قدر شکه شدم که خدا میدونه .....کلی هم عصبانی شدم .....اخه منو میشناسین که جونم در میره بخوام سیو کنم واسه همینم اصلا از نوشتهام سیو نداشتم همش پرید و هوتوتو شد به سلامتی .....منم مجبور شدم دوباره امشب به این مغزه فرسودم فشار بیارم و بنویسم همشو دوباره ....اگه این برق مرده شور برده فقط ا دقیقه بعدش میرفت مطلب من پست شده بود ها......الان دقیقا اعصاب من اینه .....جاتون خالی دیشب که برق رفت ما تازه فهمیدیم این ادیسون چه قدر تلاش بزرگی واسه جامعه انجام داده ...واقعا ادیسون جون روحت شاد  اخه ما هممون  بیکار شدیم همه نشسته بودیم دور این چراغ توری و یهو همه به زمانهایه گذشته برگشتیم زمانی که هنوز برق نبود.... داداشم که در عمرش کتاب نخونده بود نشست به کتاب داستان خوندن ....منو مامانمم نشستیم به نخودچی خورین و از بچه هایه فامیل گفتیم که کی کنکور کجا قبول شده و باید کادو چی ببریم واسشون و از این حرفا که من در عمرم نزده بودم..... از اخر به این نتیجه رسیدیم که واسه هر شیشتاشون نفری یک عدد ربع سکه ببریم ....  فقط پسر خالم از همشون بهتر شده بود که تونست ازاد عمران مشهد قبول بشه .....بقیه همه غیرانتفاعی بودن ماشالاشون باشه می بینین ما خوانوادتن زرنگ تشریف داریم ...ملاحظه که می کنین بعد هی بگین تو به کی رفتی این قدر ای کیو هستی ...تازه دختر داییمو بگو که خودشو کشته بود ...زن داییم همش جلو من پز میداد که فاطمه می خواد حتما فیزیک هسته ای بخونه اونم دانشگاه تهران ...بعد حالا حدس بزنین کجا قبول شده ....غیرانتفاعیه امام رضایه مشهد  اونم چی کامپیوتر  من واقعا موندم این کامپیوتر چه قدر به فیریک هسته ای نزدیکه نه ....؟و به این صورت این قدر اینا پز دادن که الان فاطمه وقتی رتبشو دید سوسک شد اساسی ......همشم تقصیر مامانشه که این قدر پز الکی دادش.................... 

خب حالا من سعی میکنم دوباره بنویسم ولی اگه یه کم بی نظم شد ببخشید دیگه........خب من رفتم که بنویسم..........

                          ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شلام شلام ........خوفین ...............؟  ما هم خوفیم اساسی ........

خب زودی میرم سر جمعه که بگم چی شدش .......... عرض می کردم ..........:

خب قرار بود داداشی که رسید به رضا خبر بده ...خب مثلا دوست رضا بودش دیگه.....  منم جمعه از صبح زود پا شده بودم هویجوز...... زول زده بودم به گوشیه رضا تا بالاخره یه sms  اومد که اقا چه شهر قشنگی دارین هاااااا .این یعنی ما رسیدیم ........به علت این که هنوز کله یه صبح بودش رضا خواب بود.....  ( اره جون خودم ساعت ۱۰ بود..... ) و منم لطف کردم و مثل ازرائل پریدم رو تختش و طوری تکونش دادم که بچه فک کرد زلزله اومده ......دیگه سرتونو درد نیارم گوشه رضا رو دادم بهش و گفتم پاشو sms  داری ...اونم یه نگاه این جوری به من انداخت که یعنی بار اخرت باشه sms منو می خونی....  منم خودمو زدم به اون راه میگم رضا کی بود ....مگه تو دوستی هم داری که شهر ما رو ندیده باشه ها .... .....بعدشم پاشودم رفتم زنگ زدم به گوشه خواهر داداشی و یه کم با هم حرف زدیم و بعدشم با داداشی یه کم نقشه ریختیم واسه شب و این که داداشیه ما به رضا چی بگه و از این حرفا ...... حالا بد شانسه ما رو داشته باشین همون روز صبح مامان بزرگه بنده زنگ زده میگه پاشین امشب همه قراره بیان خونه ما شما هم بیاین .....مامان منم از صبح پا شو کرده بود تو یه کفش که برنامه امشب رو کنسل کنیم باید بریم اونجا و از این حرفا .........منم با رضا یه نقشه ریختیم و دو سوت بعدش همه چی حل شد .....رضا هم واسه اولین بار در عمرش نقشه منو مو به مو اجرا کرد ....به رضا گفتم میری اینا رو به مامان اینا میگه و بعدشم این کارا رو میکنی ....

رضا اومد تو پزیرایی و بلد میگه ...: یعنی چی ......؟ شماها می خوایین ابرویه منو ببرین این دوست من برنامه امشبشو کنسل کرده تا با ما بیاد بیرون اونم به اسرار من ( اره ارواح عممون )مگه این دوست من چند بار در سال می تونه بیاد اینجا .....مگه مردم مسخره یه ماین ....و بعدشم با اشاره من رفت تو اتاقشو در محکم بستش ..... بله من واقعا لذت میبرم میبینم این بچه این قدر استعداد داره منم شدم کاسه داغ تر از اش و گفتم واقعا که شما دارین با این کارتون بچه رو پیش دوست جدیدش بی ابرو می کنین .واقعا که ...........و دو سوت بعد : مامان منو عذاب وجدان داشت می کشتش که رفت و با مهربانی به رضا گفت  : ....باشه پسرم ما امشب خونه به مامانی رو بی خیال میشیم میریم با دوست شما بیرون .....منو رضا بعدش که مامانم رفت این قدر خندیدیم که خدا میدونه اخه اصلا باورتون نمیشه ما چه قدر طبیعی بازی کردیم ...... .....بابایه منم که سرش درد میکنه واسه بیرون رفتن بت دوستایه جدید ما ....کلا دوست داره دیگه  ....عصری رضا به داداشیه ما زنگید و گفتش که ۷ میریم بیرون ...بعدم از بابام پرسیدش کجا باهاشن قرار بزاریم که بابام گفت خودمون میریم دنبالشون قرار چیه اونا مهمونن مثلا ها .......یه کم اون عقلو به کار بنداز .......منم هویجور داشتم می خندیدم به اینا .....دیگه ما راه افتادیمو رسیدیم جایی که داداشیه ما واسه خودشون سوئیت گرفته بودن ...حالا من از دور شناختمشون و دیدم که دارن میان طرف ما ولی رضا که نمی شناخت ...منم هی سعی می کردم رضا این ورو نگاه کنه شاید ببینشون ولی دیدم نخیر فایده نداره خودم یهو گفتم رضا اینا نیستن که دارن میان این طرف ........بله این جوری شد که دیگه رضا هم دیدشو ما هم رفتیم با مامانم پیش خواهر داداشی و دیگه ماچو بوسو این حرفا ....یعدشم راه افتادیم رفتیم پارک. حالا مگه بابایه ما بیخیال میشد مخ داداشیه ما رو خوردش این قدر که باهاش حرف زد ........ ..( اولی بابامه و دومی هم داداشیه ما )خداییش معلوم بود خیلی از داداشیه ما خوشش اومده....... این قدر باهاش حرف زد که من با خودم گفتم نکنه ما سر کاریم و این بابایه ما میشناسه داداشی رو که این قدر باهاش حرف میزنه .....دیگه اون شب رضا هر کار دلش خواست انجام داد ....۱ ساعت قبل از این که بریم شام گیر داده بود که من فالوده می خوام حالا من هی میگم نه سیر میشی الکی این قدر اسرار نکن دیدیم نه فایده نداره دیگه با داداشیه ما رفتن فالوده گرفتن اوردن واسه ما.... منم که کلا با خوردن فالوده مشکل دارم تمام دستوبالم کثیف شده بود می خواستم از یکی دستمال بگیرم که هنوز هیچی نگوفته بودم ها دیدم داداشی پرید رفت دستمال کاغذی خرید اومد ...حالا من دیگه این جوری شده بودم........ نه خداییش داداشی تو از کجا فهمیدی من دستمال می خوام و هیچکی هم نداره همراش ، که رفتی خریدی هااا ......!!!!!!!

 از اونجایی که منو داداشی مثلا هم دیگرو نمی شناختیم اصلا اون شب با هم حرف نزدیم ......حرف که جایه خود دارد اصلا به هم نگاه هم نمی کردیم چون خندمون می گرفت هی  من به زمین چشم دوخته بودم داداشی هم به اسمون ...دیگه گردنامون درد گرفت .........حالا میرسیم به شااام..... تو رستوران منو داداشی دقیقا افتاده بودیم رو به رویه هم بابامم کنار داداشی بود حالا من هی گاهی اوقات تیکه می پروندم  و کخ میریختم که داداشی خندش بگیره داداشی روز بعدش می گفتش اگه بازم ادامه می دادم دیگه نمی تونست خودشو کنترل کنه و خندش می گرفت ولی خداییش من اصلا نمی تونستم جلویه خودمو بگرم و همش خندیدم اون شب ولی داداشی اصلا سوتی ندادش نمی دونم با این مسخره بازی هایه من چه جوری تونست خودشو نگه داره و نخنده  . من چون حالم خوف نبود نصفه شاممو خوردم داداشی هم که کلا دو ماهه که کم می خوره واسه همین اونم نصفشو خورد   .... فکر کنم به تنها کسی که خوش گذشتش سارا بود ( خواهر زاده داداشی که الهی قربونش برم ) این قدر بچه یه گلی یه که خدا می دونه...... تازه ما کلی هم مشکل با ایشون داشتیم چون عادت نمی کردش که به داییش بگه دایی علی همش میگفت دایی مهشاد .... داداشی میگه می شستم بهش می گفتم و یادش می دادم بعد می گفتم حالا من کی ام می گفتش دایی ولی بعد یهو وقتی می خواست صدام  کنه میگفتش دایی مهشاد .....  اخه مامانم اینا اسم داداشیه ما رو می دونن واسه همینم من گفتم که داداشی خودشو با یه اسم دیگه معرفی کنه ..... دیگه این که جونم واستون بگه که مامان ما با خواهر داداشی کلی اشنا شد و کلی شب تو خونه تعریف کردش از خواهر داداشی و از یه طرفم بابام کلی خوشش اومد از داداشیه ما و هی از رضا می پرسید اینا دوباره کی می خوان بیان اینجا ها .... ؟ این یعنی ما موفق شدیم و خدارو شکر به نظر بابام داداشی پسر بسیار عاقلی می اومد ........................

یه جا هم می خواستم داداشی رو خفه کنم اساسی اگه دستم بهت میرسید این شکلیت میکردم تا خوب کیف کنی  ..... تو رستوران همه رفتن دستاشونو بشورن ، بابامم پاشد رفت تو ماشین کار داشتش و چون کلیدو جا گذاشته بود به رضا اشاره کرد که کلیدو واسش ببره ...فقط سر میز من بودمو داداشی که یهو دیدم پاشد رفت ...خودش روز بعد میگه می دونستم اگه اونجا دستت بهم میرسید خفم می کردی نه .......؟ واقعا که بی ادب چرا پاشدی یهو ....خوب مگه من می خواستم شاخت بزنم ....باید دلیلشو بگی ها ...........

شب که اومدیم خونه مامانم میگه حالا رضا خداییش این دوست تو بود...رضا میگه اره مگه چش بود.مامانم میگه اون چیزیش نبود ولی از تو خیلی عاقل تره چه جوری حاضر شده با تو دوست بشه. بعد رو کرده به من میگه تو خوبی .........؟

میگم اره واسه چی .......؟

میگه تو چرا امشب این قدر کم حرف و مظلوم شده بودی ها ....... تو که اصلا بچه خجالتی نبودی که ...؟

میگم ...وا مامان جان تو هنوز دختر خودتو نمی شناسی مگه ....من همیشه کم حرفو مظلومم .... اصلا مگه نمی دونی من در عمرم با پسرایه نامحرم حرف نزدم ها.....

میگه اره جون خودت نگو الان خر میشم باور میکنم .......

 رضا هم هی شب که اومدیم داشت منو نگاه می کردش ...

میگم چیه من شاخ دارم یا تو مشکل داری زل زدی به من

میگه نه دقت کردی تو شبیه سارایی ....

گفتم واقعا یعنی من به اون خشکلی ام ( اخه سارا خیلی خیلی خوشکل بودش )

میگه نه خره منظورم این نبود که تو خشکلی منظورم این بود که چشماش و ابروهاش فقط شبه تویه ...ولی تو اصلا به خوشکلیه اون نیستی ..................................

میگم یعنی الان داری میگی من زشتم دیگه نه ..............................؟

میگه منم نگم مگه  خودت نمیری جولو اینه.....اون وقت این همه میری جلو اینه هنوز نفهمیدی زشتی ....

واقعا که....بی ادب.... ولی به نظر من که منظورش من نبودم نه ......؟ اصلا همه داداشا به خواهراشون میگن زشت ...مگه نه .......؟

تازه داداشی اینا واسمون سوغاتی اورده بودن ...بعد من شب که اومدیم گذاشتمش رو اپن ...صبح که پاشدم دیدم همش شده هوتوتو  و خوردنش ....برگشتم به همه این جوری نگاه می کنم شاید یکی بگه کار کی بوده ...همه این جوری شدن دیدم نخیرم فایده نداره برگشتم این جوری نگاه کردم دیدم همه بلااستثنا این جوری شدن  ......ای کوفتتون بشه.....

پ.ن ۱: خب حالا چون دیگه حوصله ندارم که شنبه رو بنویسم میزارم واسه اپ بعدی.......

پ.ن ۲: داداشی واقعا ممنون که این همه راهو اومدی میدونم که اصلا اینجا بهت خوش نگذشت ببخشید دیگه .............دلم واست تنگ شده .............................................

پ.ن ۳: امشب رفتم کیف بخرم ولی همه جا تموم کرده بودن ...رفتم نمایندگیه پوما میبینم فقط یه دونه کیف داره که اونم جاش کم بود واسه من...اقاهه گفت اواخر مهر کیفامون میرسه ...منم گفتم ممنون من اومدم واسه امسال بخرم نه سال دیگه .....

پ.ن ۴: حالمم بهتر شدش .......ولی نیدونم چرا سرم همش گیج میره هی ........فک کنم دارم میمیرم چیه نیچتون باز شد شنیدین قراره از دست من راحت بشین ها .....حالا که این جوریه اصلا نمی میرم ...نه اصرار نکنین دیگه فایده نداره .....این قدر میمونم تا این شکلی بشم................  

وای چه همه اراجیف گفتم ها ....واقعا واسه کسایی که میان اینا رو می خونن متاسفم خب من میرم چون خیلی اصرار می کنین ........دوستون دارم ...........

+نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت11:20 PMتوسط باران | |

  سلام ...سلام ....خوفین ...؟

  همه چیز خوب بود این دو روزه  ....خیلی خوش گذشت  ....جایه شماها خالی ...... میام .....فردا یا پس فردا اپ میکنم میگم چه جوری بود اولین دیدارمون بعد ۵ ماه..........الان اصلا خوب نیستم . وقتی داداشی گفت ما الان اینجاییم اصلا باورم نمی شد...وقتی هم تو ترمینال رفتم به بدرقش بازم باورم نمی شد که دارن میرن به این زودی واسه همینم اشکم در نیومد ولی وقتی رسیدم خونه و ساعتو نگاه کردم دیدم اونا ۳۰ دقیقه پیش حرکت کردن و رفتن ...اونجا بود که دیگه باورم شد .به بهانه یه این که خستم هستم به مامانم گفتم میرم بخوابم و کلی گریه کردم ........ هنوز ۲ ساعت بود رفته بود ها ولی کلی دلم واسش تنگ شده بود ...هم حال جسمیم خوب نیستش هم حال روحیم. البته تو ترمینال اصلا به رو خودمم نیوردم که خوب نیستم تا قبل رفتن ناراحتش نکنم......نمی دونم از دیشب چم شده که حالم بده ....... داداشی اینو می خونی نگی چرا تو ترمینال بهت نگفتم  ....می دونستم بگم ناراحت میشی ....منم نگفتم  خب دیگه امیدوارم صحیحو سالم برسین .......  تا منم از نگرانی در بیام ......

نمی خوااااااام چه قدر زود تموم شد ...... Crying 1حالا باید یه سال بگذره تا دوباره همو ببینیم .

خب خدا ما یه تشکرم به شما بدهکار شدیم هااااااااا ...........ممنونم که کمک کردی برنامه هامون درست بشه .........

 

خب من میرم یه کم استراحت کنم شاید حالم بهتر شد  ...کسی این استومینوفنه منو ندیده هر چی می گردم نیستش  .... این قرص هیچ وقت به درد من نخوردش هر وقت می خوامش نیست  ......ای مردشور این حال منو ببرن هم روزه که داداشی میاد باید حالم بد بشه.........

پس فعلا با اجازه تا دو روز دیگه که میام میگم چی شدش این دو روز .

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت1:12 AMتوسط باران |

ها ........!!!!!!!!

اها   .......سلااااااااااااااام ....خوفین ..............؟

چه خبر .............؟

ما که خبرایه خوب ....... داداشی امروز قرار بود راه بیفته ....و از اونجا که ازش خبری نیستش پس یعنی این که راه افتادن..  وای چه قدر خوشحالم .... دیشب واسه اطمینان شماره یه گوشیه خودشو خواهرشو گرفتم .....حتی خونه یه خواهرشم گرفتم...خب چه کار کنم دیگه دلم  نگران میشم وقتی قراره تو راه باشه واسه همینم شماره یه خواهرشم گرفتم تا تو راه خبر بگیرم ازش......خب داداشی جمعه صبح میرسن و ما طی یه نقشه اساسی و البته کاملا شک نکنید که مخفی می خوایم جمعه عصر با خوانواده ببریمشون بیرون .....این نقشه ای بود که گفته بودم شاید بشه یا نشه که فعلا داره میشه .... حالا الان میگم چه جوری ..........

یه روز داداشی گفت شماره یه گوشیه داداش کوچیکتو بده می خوام باهاش دوست بشم ...حالا من ...چی ........!!!!!!!!گفتم اخه می خوای بگی کی هستی بهش اصلا می خوای بگی شمارشو از کجا اوردی.... تازه داداش من از تو ۴ سال کوچیکتره ...گفتم اصلا رضایه ما ( اسم داداش کوچیکم رضایه ) جواب sms دوستاشو هم به زور میده چه برسه تو که اصلا نمی شناستت... دیگه گفت به من اعتماد کن نترس چیزی نمی فهمه ....خب خداییشم من بهش خیلی اعتماد دارم خودشم خوب میدونه واسه همینم گفتم باشه و شماره یه رضارو بهش دادم بدون هیچ نگرانی ......همون شب واسه رضا یه sms  اومد رضا هم چون اصلا نمی شناخت جواب نداد ......حالا من خوب رضا حالا می خوای جواب sms رو بده ببین کیه ..دیدم میگه نه خوب حتما اشتباه شده بعدم گفتش خب تو چه کار داری نکنه میشناسی ... من نه ......اصلا به درک ..بی ادب .......منم با خودم گفتم که این امکان نداره جواب بده که فرداش رضا اومد تو اتاقم ...گفتم خوب فهمیدی اون sms  از کی بد ... که خودش گفت اره از علی جون بود( خودم گفته بودم خودتو با یه اسم دیگه معرفی کن نه اسم خودت ) ....گفتم علی جـــــــــــــــون ...!!!!تو از کجا اسمشو میدونی ....تازه نشت واسم گفت بچه یه کرجه و الانم رشت  رفتن چند ساله .حالا من ها .....!!!!!!!!!!!!!تو از کجا اینا رو میدونی اصلا ......Shocked.... گفت دیگه دیگه و رفت .منم چند روز بد گفتم رضا بیا بیکاریم این دوست جدیدت علی رو بزاریم سر کار .....گفت ااااااا نه علی پسر خوبیه ...من موافق نیستم ...البته خودمم قصد اینو نداشتم که داداشیه خومو بزارم سر کار ها می خواستم ببینم رضا چی میگه ...خلاصه سرتونو درد نیارم به داداشی گفتم بیا به رضا بگو ما دارم میایم اونجا بیاین یه روز یه قرار بزاریم  خوانوادگی بریم بیرون .....دیگه داداشی هم به رضایه ما زنگ زد و گفتش ...حالا من از این ور به رضا هی میگفتم چه فکر خوبی بریم تازه با خوانوادشون اشنا میشیم منم با خواهرش اشنا میشم  ....من که اصلا قصد نداشتم داداشیه خودمو ببینم که......نه اصلا.....من می خواستم با خواهرش اشنا بشم ....از اون ورم هی داداشی به رضایه ما میگفت ولی رضا مخالف بود اخه رضایه ما همون اول میاد به داداشیه ما زنگ میزنه که مطمئن بشه دوستایه خودش نیستن که می خوان بزارنش سر کار بعد که دیده بود دوسته خودش نیست مونده بود چی بگه .....ولی صدایه داداشیه منو که میشنوه فک میکنه که خیلی از خودش بزرگتره واسه همین بهش بعدا میگه من ۱۷ سالمه من وقتی فهمیدم دلیلش واسه مخالفت اینه که نمی خواد داداشیه ما بفهمه که ایشون دروغ گفتن ... می خواستم خفش کنم که دروغ گفته....به هر حال منو داداشی موفق شدیم که رضا رو راضی کنیم و تازه رفتیم سر یه موضوع مهم تر این که حالا کی می خواد مامانو بابامو راضی کنه منم که نمی تونستم بهشون چیزی بگم خون مشکوک میشدن مجبور بودم بشینم تو مخ این رضا فرو کنم که بره چی بگه ......حالا مگه تو مخ پوک این بچه میرفت منم که کاملا با مهربونی واسش توضیح می دادم وقتی یه جایی رو نمی فهمید .........دیگه می خواستم خودمه ...که دیدم رضا در کمال ناباوری موفق شد ....واااااااای باورم نمی شد .....دیگه این که ما موفق شدیم اساسی ..... بله این نقشه ای بود که دفعه پیش گفتم شاید بشه شایدم نشه ...حالا همتون دعا کنین که بشه......

حالا اون روز داداشی به من میگه خانمی من ببینمت خندم میگیره خوب ....گفتم منم همین طور ..تو اصلا سعی کن طرف منم نیای که نمی تونم جلویه خودمو بگیرم ....اون وقت همه مشکوک میشن که ما دوتا به چی میخندیم هی ..... ( اولی منم دومی هم داداشی )  به داداشی میگم فک کنم به جایی که رضا تو رو بشناسه و به ما معرفی کنه فک کنم اول من میشناسمت هاو کلا ما از اون روز کلی خوشیم واسه خودمون ....... اگه نشه بازم قرار شنبه سر جاشه من واسه شنبه به بابام اینا گفتم که می خوام برم خونه رویا ( بهترین دوستم  ) و قرار شد از ۵ مثلا برم اونجا تا ۱۱ شب البته من خونه رویام ها .....خودتون میدونین که ......

حالا از دیشب باید تا شنبه بدون داداشیم باشم .....خب چه کار کنه داداشیم تقصیر اون که نیستش باید چند بار وسیله عوض کنه واسه همینم طول میکشه ...اه خب چرا بیلیت هواپیما گیر نیومد که خودشم این قدر تو راه نمونه و خسته نشه ها ......؟الهی بمیرم به خاطر من باید این همه تو راه باشه و خسته بشه بعدم از کلاساش بمونه ...تازه منم باید اینجا میاد تحمل کنه ....

از همین الان که به فکر یکشنبه میافتم که قراره برگردن اشکم در میاد ولی سعی میکنم خیلی بهش فک نکنم حداقل تا خود اون روز .........ولی نمی شه ........... Crying 1

پ.ن ۱: این نظر یکی از دوستانه که من اینجا میزارم چون می خوام جوابشونو بدم :

 ((من))
ناراحت نمیش بهت یک چیزی بگم؟
سعی کن مثه دیگرون ننویسی خودت باش نه اینکه ادای دیگرونو دربیاری فک نکن اگه مثه بقیه بانمک بازی درمیاری قشنگه راس میگی از خودت دربیار چیز جدید نه که از دیگرون تقلید کنی طرز نوشتنشونو یه کلمه مثالی چلاملیکمه نگو که بلد بودی که نبودی و یهو تقلید کردی سعی کن اینجا دیگه خودت باشی اگه تو واقعیت نیستی مجبور نیستی واسه بانمک شدن نوشتت یا جلب مشتری از دیگرون طرز نوشتنشونو تقلید کنی
افتاد؟
خب من مسلما اون قدر بی جنبه نیستم که از یه انتقاد ناراحت بشم ولی خوب به شرطی که توش توهین نداشته باشه ولی خوب اون جا که گفتین واسه جلب مشتری .....واقعا ناراحت کننده بود من اصلانم خودمو به شاد بودن الکی نمی زنم واسه جلب مشتری!!!!!!!!!!!!!! ...شما اگه لطف می کردین و مطلبایه قبلیه منو می خوندین می دیدین که من هر روزم که بد باشه اینجا میگم و هر روزمم که خوبه میگم ....در ضمن من طرز نوشتنم اینه ...من حتی وقتی حالم خوبه در صحبت هایه عادیه روزانه این جوری حرف میزنم هیچ دلیلی هم نمی بینم به خاطر جلب مشتری این کارو بکنم ....در ضمن فقط من نیستم که به خاطر تنوع هر دفعه یه جور سلام میکنم خیلی ها واسه این که مثل من هر دفعه یه جور تکراری سلام نکنن از لغات مختلف استفاده میکنن و این اصلا تقلید نیستش من در صحبتهایه روزانه هم گاهی به دوستام این جوری سلام میکنم ......ببخشید اینجا جوابتونو دادم ها ادرسی که گذاشته بودین باز نمیشد ..... 
 
پ.ن ۲:الان داداشی جونم تازه باید طبق گفته خودش رسیده باشه ساری
 
پ.ن ۳:خداااا میدونی که فعلا گند زده شده به زندگیم ....و میدونی که تقصیر منم نیستش ...حداقل این یک دل خوشی مو ازم نگیر خوب ......یه کاری کن خودت که داداشی میاد همه چی همون جوری بشه که می خوایم ....خدا احساس میکنم تو همه این مشکلاتم دارم ازت بیشتر دور میشم تا نزدیک بشم ....خدا هر لحظه نشستم تو اتاقمو منتظر یه اتفاق جدیدم که بیافته...که دروباره گند بزنه به زندگیم و اعصابم.....این قدر نامیدم که اصلا نمی تونم تو ذهنم لحظه هایه خوشو تصور کنم ....اخه چرا ...چرا من همش باید منتظر اتفاقایه بد باشم اخه ..... خسته شدم از این که هر روز این قدر تحقیر بشم و نتونم هیچی بگم  .... خسته ....... می فهمی خدا ..........!!!!!!!!؟  یعنی هنوز حرفامو گوش میدی ...این سوالیه که همیشه این چند وقته از خودم می پرسم .....
 
پ.ن ۴: بله الان داداش کوچیکه اومد و لطف کرد شونه منو شکست و رفت .واقعاکه من نمی دونم این بچه خجالت نمی کشه الانم جلوم واستاده به این شکل ....  خب حالا اگه من شونه یه اضافی نداشتم باید الان با این گند اقا چه کار میکردم ها ....میگه به من چه شونت خودش خراب بود شکست
خب از همتون ممنونم واقعا که همیشه هستین ...
 

+نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت1:19 AMتوسط باران | |

چلاملیکم......                                                  

خوفیم همتون .........تابستون به کامتون هست ...........

خب ما پنجشنبه رفتیم مصاحبه یه زبانمو دادم وخوب هم دادیم .و این که امروز دیگه فاینال زبانمونو دادیم ...بالاخره راحت شدیم فقط خدا کنه فل نشم نه اصلا کی گفته من قراره فل بشم من این همه خوندم ، من یخ حوض شکستم ، من مس سابیدم ، کهنه شوستم تا پول کلاسم در بیاد..من..اره جون خودم من همه این کارارو کردم ها و البته شک ندارم که الان همتون باور کردین   و البته ما هم که اصلا اهل تغلب نیستیم و کی گفته ما تغلب میکنیم که ای توف به روش...اااخودم گفتم نه؟ اره خودمان بودیم که گفتیم....البته خیلی کم بود چون معلمان ما را میشناخت و چهار چشمی زوم کرده بود رو ما .بغل دستیه بیچاره یه سوال از ما پرسید که دو سوت بعدش من دیدم جواب من پخش شده تو تمام کلاس ....و البته همه شانس اوردن که جوابام درست بود .... ای حال میداد که جوابم غلط می بود ...من اگه صفرم نشم پهلو دستیمم صفر میشه من نمی دونم این بشر یعنی واقعا هیچی بلد نبود ...؟پس چه جوری سر کلاس ما میشست خدا میدونه .....

و اندر احوالات خود بگوییم که هم چنان از اپ قبلی تا حالا داریم خودمان را می خارانیم و دیگر دارد جونمان در می رود تنم شده عین ابکش ....ایشالا تمام این پشه ها روحشون به ملکوت اعلا بپیونده .... 

چهارشنبه رفتیم خونه دایم و نی نی شونو دیدیم .....وای خیلی خوشل بود این خده چوچولو بود که خدا می دونه... بچه اصلا مثل بچه هایه دیگه خوابالو هم نبود، همش بیدار بود ......

دورو زمونرو می بینین .....واقعا که خجالت داره ....چی خجالت داره .... ؟ الان می گم .برین نخوداتونو بیارین نخودچی خورون داریم . واسه یکی از دختر خاله هایه من که البته خیلی هم باهاشون رابطه نداریم چند شب پیش یه خاستگار اومده بود. اها خوب تا اینجایه قضیه خجالت نداره ولی این خاستگارا بسیار انسانهایه پرویی هستن .فکر کردن ما دخترمونو از سر راه اوردیم فکر کنین اینا جلسه یه اول که اومده بودن با خودشون هیچی نیورده بودن یعنی حتی یه شاخه گلم نداشتن که چی ...مادر داماد می گفت ما یه جا که میریم گل نمی بریم جلسه اول چون ممکنه خوشمون نیاد ( موجود به این خسیسی دیده بودین ) البته جلسه یه دوم چون خوششون اومده بود لطف کرده بودن با گل تشریف اورده بودن . بعد وقتی بهشون میگیم که خوب حالا بر فرض محال ما گفتیم اره ....اقا داماد می خواد عروسشو کجا ببره ....حالا اینجا بابایه داماد لطف کردن و یه اظهار نظری فرمودن :ما هیچی به اینا کمک نمی کنیم این دو تا جون باید رو پایه خودشون واستن ..پسر ما خونه نداره ما هم از دختر گلمون توقع داریم که خیلی ساده با یه چادر سفید بیاد بره سر خونه زندگیش . البته لطف کردن و چند ایه قران هم در رابطه با ساده زیستن تلاوت کردن...نه خداییش ادم به این پررویی دیده بودین انگار دختر خاله یه من خره که خونه یه خوب خودشونو ول کنه بره خونه مادر شوهرش زندگی کنه تا بعد صد سال شوهرش بتونه یه خونه جور کنه.من نمی گم که همه چیز مادیاته ها ....ولی دیگه اینا هم خیلی پرروان حداقل باید میگفتن ما یه خونه یه کوچولو میگیریم واسه پسرمون نه این که بگه ما هیچ کمکی نمی کنیم ...حتما توقع داشتن بابایه عروس بیاد واسه پسرشون خونه بگیره دیگه........البته پسره مهندس صنایعه و تو یه کار خونه کار میکنه ولی خوب مهندسی که نونو اب نمی شه تازه کاش حداقل اخلاق خوبی میداشت و ادم خوبی بود .اگه به اونو که خوب دختر خاله منم لیسانسه معماریه...... و خاله یه ما هم به قشنگی بیرونشون کردو البته در این که این کارو کاملا مادبانه انجام داد اصلا شکی نکنید  خب دیگه نخوداتونو جمع کنین نخودچی خورون تموم شد .....

واقعا کد بانو بودن منو حال میکنین دیروز می خواستم واسه صبحانه یه نیمرو واسه خودم درست کنم که البته نسوخت هابدتر از اون بخار شدرفت هوا .نیمرو هوتوتو .... بله البته مامانمان که دید گفت بیچاره ادمی که تو رو می گیری معلوم نیست قراره چه بلایی سرش بیاد. خدا از سر تقصیراتش بگذره   همچی حرف میزنن انگار من قراره بکشمش  ...و البته اقا داداش مونم گفت اون طرف باید از جان گذشته باشه تا بتونه با تو بسازه ..می بینین تو رو خدا روزگارو یه الف بچه باید بیاد سربه سر من بذاره  .دهه...اگه می خواین بازم از این هنر نمایی هایه خودم بگم واستون که تا صبح بخندین ها...؟

  حال میکنین چه بچه یه خوبی شدم دیگه نق نق نمی کنم .....دیگه از مشکلاتم هی نمی گم و دارم سعی میکنم فضایه وبمو شاد کنم تازه یه کم هم صبور تر شدم در مقابل مشکلاتم .....واقعا از همتون ممنونم .... قابل توجه اقا داداشی بگم داری میای اینجا باید واسه ابجیت که این قدر دخمل خوبی شده بازم شچلات بیاری ها ......

این قدر واسه روزی که قراره داداشی بیاد برنامه و نقشه دارم که خدا میدونه.ای حال میده همه نقشه هام خراب بشه.یکی ازنقشه هام که تقریبا قطعیه رو میگم چون هنوز اون یکی معلوم نیست بشه یا نشه......یکیش که قراره شب بریم بیرون شاید پارک و البته چون داداشی کوه دوست داره میریم یه پارکی که کوه داشته باشه . بعدشم بریم از اون ور شام ....و اون یکیشم که هنوز معلوم نیستش ولی اگه قطعی بشه حتما میگم ......

پ.ن : یکی بیاد غلطایه املاییه منو بگیره ................

خب من مثلما چون کتک نمی خوام میرم دیگه ..... با اجازه 

 

+نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت3:15 PMتوسط باران | |

دلم واسه نوشتن تو وبم تنگ شده بود واسه همین اومدم بنویسم یه کم . این چند روزه : .....خب جمعه با اجازه یه همگی با مامانو بابا و یکی از دوستایه بابا رفتیم بیرون شهر. که البته من مطمئن بودم که بهم خوش نمی گذره که همین جورم شد ( حس شیشومو حال کنین ) البته نه این که تصمیم گرفته باشم که عمدا بهم خوش نگذره ها نه......ولی از هم صبح که پاشدم حالم خوب نبودیعنی سرم خیلی درد میکرد که تو راهم این سر درد با دل درد همراه شد و تا اخره شب حاله ما رو قشنگ کرد تو قوطیو البته اندر فوایده رفتن ما هم این شد که یه عدد پشه یه عزیز ما رو نیش زد و از اونجایی که من به نیش پشه حساسم و هر وقت منو میزنه تنم پور دونه میشه طوری که اول همه فکر می کردن من ابله مرغون گرفتم  .....و حالا هم به لطف این حساسیت دوباره تنم ریخته بیرون.......همش این چند روزه دارم خودمو می خارونم هر کی میبینم فکر میکنه تنم شپش داره ........و البته ما پیش دکتر هم رفتیم و دکی جون فرمودن شما به نیش پشه حساسیت دارین ( خسته نباشه واقعا اخه نکه هیچکی نمی دونست ایشون واقعا تلاش به سزایی داشتن تا فهمیدن ما چه مرگمون است ) و گفتن که تنها راهش اینه که پشه ها رو متقاعد کنی که نیشت نزنن ....واقعا میبینین چه کارایه اسونی رو از ادم میخوان تو رو خدا .منم همو شب اومدم خونه رو در اتاق یه نوشته گذاشتم که صاحب این اتاقو اگه نیش بزنی ایدز میگیری و جونت در میره اگه ممکنه برو اتاق بغلی....دیدین چه راحت ، و همه یه پشه ها هم ارواح عمشون گوش دادن ها ، و ما یه نتیجه که گرفتیم این بود که پشه ها هم می تونن به غیر از بقیه یه هنرهاشون بخونن .....و البته اند دیگر فواید رفتن ما به باغ و بیرون شهر این بود که چهار تا گوسفند دیدم دلم باز شد .بعدم کلی ازشون عکس گرفتم که هنوز وقت نکردم بریزم تو سیستمم.....بیچاره گوسفنده این جوری شده بود اخه یهو هجوم بردم طرفش که بگیرمشو ازش عکس بگیرم اون زبون بسته هم ترسید حالا  هی گوسفنده بدو هی من بدو چوپونشونم واستاده بود به ریش منه بدبخت می خندید که اگه تونستی بگیرش ...... نمی دونم چرا این قدر گوسفند دوست دارم .حالا بگزریم ............

شنبه هم بچه زن داییم به دنیا اومد همه میگفتن بچش خیلی خوشکله و تپلی و سفیده اسمشم گذاشتن سجاد ...منم که عاشق بجه کوچیک ...تازه جالب اینه که داداشی هم مثل بنده عاشق بچه ست .....

تازه با اجایه همگی ما شنبه فاینال زبان داریم و از اونجا که قراره برم و یه گند اساسی بزنم این ترمو حتما افتادم .......به جهندم .....البته اگه شب قبل از امتحان بخونم بسه و نمیافتم ولی از اونجایی که این کارا از ما بعیده پس از همین الان میدونم چی میشه نتیجش ......

پ.ن ۱:نمی دونم چرا این قدر بی حوصله و کسل شدم یه وقت نگین خوب تو خونه نشین یه کم کلاس برو که دارم میرم هر زور صبح یه روزشو زبانم یه روزشم کلاس نقشه کشی عصرا هم روز در میون حسابان دارم که اگه تا اخر همین جوری پیش بره ترم اولو تموم میکنم تو تابستون ..........ولی کسلم نمی دونم چه مرگمه اصلا حوصله ندارم هیچ جا برم .......عین این ادمایه افسرده نشستم همش تو اتاقم....

پ.ن ۲: این مشاوره واسه پونزدهم بهم وقت داده .....می خواستم حسابشو برسم ولی حیف که نمی شه برم اخه فقط گفته مامانم اینا برن حیف شد .....

پ.ن ۳:واااااااااااااای یه خبر خوب اقا داداشی قرار شد ۱۷ بیان اینجا وای وقتی بهم گفت می خواستم بپرم هوا و جیع بکشم ولی خب اگه نصفه شبی این حرکتو می کردم روحم به ملکوت اعلا می پیوست..تازه قرار شده با خواهر گلش و سارا دختر گل خواهرش بیاد  .....من هنوزم که فکر می کنم به این که قرار شده بیان کلی ذوق می کنم دوباره  ... البته من فقط میترسم که بیلیط گیر نیارن اون وقت دیگه خودم پا میشم میرم اونجا ....

پ.ن ۴:از نظرایه خوب و امیدوار کنندتون ممنونم .......

پ.ن ۵: واقعا وقتی میبینم داداشی با این مشکلاتی که داره بازم این قدر صبوره و محکمه از خودم و غر غرایه خودم خجالت میکشم ......از این که این قدر راحت دارم میشکنم و دیگه مثل قبلا نیستم از دست خودم عصبانی میشم ...واقعا من اگه جایه داداشی بودم دق میکردم و اصلا نمی تونستم این قدر مثل اون یه قدم از مشکلاتم جلوتر باشم و تازه یکی عین خودمو هم تحمل کنم و اونو هم دلداری بدم . تازه هیچی هم نگم و همه چیزمو بریزم تو خودم...الان که نگاه میکنم میبینم اگه من جایه اون بود با این مشکلی که داشتش خورد میشم و میشکستم ...این قدر از این که نمی تونم هیچی کمکش کنم ناراحتم ...از این که الان که باید باشم تنهایه .....من واقعا هر چی فکر میکنم میبیم اون خودش از من عاقل تره و نمی تونم حتی مثل خودش که همیشه راهنماییم میکنه کمکش کنم ......همتون اگه میشه واسه داداشیم دعا کنین تا همچنان محکم بتونه واسته در برابر مشکلات .

پ.ن ۶:راستی اض خوانوم معلم عض یض هم طشکر میکنم که اومدن و قلط حایه عملایه ما رو گرفتن.باذم اض این کارا بکنین خوشهال میشم خوانم معلم جان

من واقعا تو کف مدل نوشتن خودم موندم ......واقعا میبینین چه قدر تمام مطالبه این پسم به هم می خوره .........راستی اگه کسی ادرسه این شکلکارو خواست بگه بهش بگم ......... ......خب من برم که ابن تنم این قدر خارید که مردم ....یکی بیاد منو بخارونه قبل از این که خودمو خفه کنم ....الهی که همه این پشه ها به ملکوت اعلا بپیوندن ....

خب با اجازه همگی ................

+نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت1:56 AMتوسط باران | |