تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

سلام به دوست جونایه گلم

خوبین همگی تون .........................؟

خب بگم از اتفاقات این چند روزه .....: خب کلاس شنایه عزیز ما که به سلامتی یکشنبه تموم شد و همه یه پا ماهی و غورباغه و اسب ابی و بالاخره هر موجودی که به اب ربط داره شدیم تو این مدت ..... 

این معلم کلاس زبانه منم دیگه شورشو در اورده فکر کرده ما داریم دوره یه تافلو می گذرونیم که هی بهمون یه همچنین تحقیقایی میده .موضوع این دفش که دیگه شاهکار بود ......تاثیر موسیقی در فرهنگ هایه مختلف جهان.... من همین جوری این موضوع رو به فارسی بهم بدن نمی تونم بنویسم چه برسه به انگلیسی. دیگه منم که خونسرد تا شب اخر هیچ کاری نکرده بودم که یهو ساعت ۱۱ شب این وجدانم گفت : هی بچک پاشو برو خجالت بکش اااااااااا یعنی چی برو محض رضایه خدا یه خط بنویس ببر.ما هم نصفه شبی دیدیم خاک بر سر شدیم و اونجا باز دوباره مزاحمه این اقا داداشی شدیم و ایشان هم از اون سره ایران کلی به ما را راهنمایی کرده و در اخر هم چند تا ادرس به ما دادند که ما هیچ از نوشته هایه درون سایت نفهمیدیم ولی از هر جمله یه کلمرو معنی می کردم میدیدم ربط داره مینوشتم  .....خدا این مادر ما را از مادری کم نکند صبح نشست هر چی من از رو سایته نوشته بودم خوند که ببینه من باز چه شاهکاری زدم و هی به ما این جوری نگاه می کرد  که یعنی تو یه کلمه از اینا رو فهمیدی و ما هم..... به هر حال این تحقیق ما هم به کمک داداشی و مادرمان به سرو سامان رسید و ما هم یه نمره یه خوب گرفتیم

چند شب پیش داشتیم با مامانم تو خیابون راه می رفتیم که یهو مامانم گفت باران این کیفه منو بگیر گفتم واسه چی گفت فکر کنم یه تیکه از موهام هی میاد جایه گردنم منم هی فکر میکنم یه حشره بذار ببینم چیه و بعدم دستشو برد زیر روسری تا ببینه چی رو گردنه شه وقتی دستشو اورد بیرون و مشتشو باز کرد یهو یه سوسک بسیار زیبا و رعنا که خدا از زیبایش کم نکنه با بالهایه مشکی تو دست مادر ما نمایان شد و مادر ما هم به لطف یه ترس شایع بین زنان از سوسک چنان جیغیوسط خیابون کشید که همه برگشتن ببینن چه خبره و البته بماند که ایشون اون لحظه از ترس سوسک عزیز رو پرت کردن رو ما ......خب خدا رو شکر که من اونقدر را هم با این قشم حشرات مشکلی ندارم وگرنه جاش بود که ما هم مثل مادرمان یه جیغ بنفش وسط خیابون میزدیم . خلاصه این که واسه یه بارم که شده این قدر معروف شدیم که خدا می دونه حتی یه بچه هه چسبیده بود به مامان منو هی می پرسید سوسکش چه قدری بوده و چه شکلی بوده و کلا انگار می خواست یه گزارش از این قضیه تهیه کنه این قدر سوال کرد که خدا میدونه.. مامانه منم این قدر شکه بودکه من مجبور شدم بجایه اون به سوالات این گزارشگر جوانه ۵ ساله گوگولی پاسخ بدهم ..... البته جالبه که منو داداشی حتی بااین همه فاصله و مسافت ولی در یک شب من تو خیابون سوسک می بینم و ایشون تو خونه یه خودشون و البته با این که من تو خونه یه خودمون بودم و ایشون تو خونه یه خودشون ولی من به شرافتم قسم اون شب چشم از سوسکه بر نداشتم تا داداشی بره یه چاقو بیاره تا مجبور نشه دست خالی بره به جنگش .....قربون داداشم برم تو اون وضعیت گزارش لحظه به لحظه از جنگ بین خودشو سوسکه مینوشت منم از این ور می خوندمو از خنده مرده بودم

دیشب با جناب پدر رفتیم پیش یه مشاور چون منو بابام خیلی با هم اختلاف عقیده و نظر داریم تقریبا تو هیچ ضمینه ای منو بابام مثل هم نیستیم .......و البته واقعا دست مشاوره درد نکنه بدون اینکه حتی حرفایه منو گوش کنه فاتحمو خوند  .... بله عرض کنم به محضر مبارک شما که مشاوره گفت اصلا معنی نداره که هر کی تو خونه یه کامپیوتر داشته باشه ایشون و داداشش باید هر دو تا با هم یه سیستم داشته باش که تازه همونم باید بزارن تو پذیرایی ..... منم دیگه عصبانی شدم گفتم یعنی چی من چیزایی تو سیستمم دارم که نمی خوام بقیه ازش با خبر بشن مثل خاطراتم و حتی وبلاگم مشاوره هم گفت تو خونه نباید تو چیز خصوصی داشته باشی و لطف کردو گفت نمی خوای اصلا پایه کامپیوتر نشین و به این صورت کلا ما رو خیط کرد رفتیم . حتی گفت معنی نداره تو از این سن گوشی داشته باشی تو هنوز ۱۷ سالته ..... بعدم گفت اگه دوست داری شب بیدار بمونی و شبو دوست داری به جهنم باید تا ۱۲ بخوابی البته من دیگه نذاشتم بقیه یه حرفشو بزنه چون داشت می گفت داداشی هم بی داداشی .....البته وقتی داشت میگفت و جملش تموم شد من پاشدم و خیلی مادبانه عذرخواهی کردم و اومدم بیرون .بعدم تو خونه تا سه ساعت زر زدم همین جور و البته عواقب این زر زدن من تا صبح هم این بود که سر درد شدم شدید و واسه اولین بار مجبور شدم دو تا قرص بخورم تا حالم جا بیاد .اخه همه یه اینا به جهنم ولی وقتی داشت دیگه این اخری رو می گفت می خواستم همون جا بزنم زیر گریه  من نمی دونم چرا داشت با این قضیه مخالفت می کرد به هر حال من که عمرا به حرفاش گوش کنم ولی بابام از اونجا که کلا هر چی گفت به نفعش بود خوشحال و شادمان اومدخونه .... و منم مثل این ادمایه ننه مرده اومدم خونه.......

کلا دیشب یکی از بدترین شبایه عمر من بود همش حرفایه مشاوره تو گوشم بود مخصوصا این حرف اخرش مثلا خیر سرش داشت کاملا خوب با من حرف میزد و کاملا انگار که هیچ اتفاقی نمی افته اکه من این کارو بکنم گفت داداشی بی داداشی. به همین سادگی بود موضوع براش .......ای تف به روت .

پ.ن : دلم یه اهنگ می خواد که بزارمو باهاش زار زار گریه کنم بدون این که کسی صدامو بشنوه .....دلم یه شونه می خواد که بدون این که بپرسه چرا سرمو روش بزارمو گریه کنم ....دلم یه ...........دلم هیچی نمی خواد ......دلم کوفتم نباید بخواد تا اطلاع ثانوی دل عزیز لطفا خفه شو ......... .

پ.ن ۲: دیشب به صورت خارق العاده ای تنها کسی که تونست ارومم کنه همین داداشی بود اصل باورم نمی شد به این سرعت بتونه منو اروم کنه ...نمی دونم اگه نبود من تنهایی باید چه کار می کردم .... همیشه من میامو غر میزنمو نق میزنمو زر میزنم و همیشه هم ناراحتش میکنم و همیشه هم بدون این که بهم چیزی بگه ارومم میکنه ....الاهی بمیرم که خودش این همه مشکل داره ولی هیچی بهم نمی گه تازه منم اروم میکنه این همه همیشه..

پ.ن ۳: نمی دونم شاید حرفایه این مشاوره درست باشه شایدم نه ولی به هر حال چون من خودم یه طرف ماجرایم نمی تونم درست قضاوت کنم ... حداقل شماها بگین حرفاش درسته یا نه .......؟

کلا من تمام اپام لوسه ولی گاهی اوقات دیگه ناپرهیزی میکنم و یه اپی میکنم که خودم تو لوس بودنش میمونم دیگه . شما ببخشید دیگه ......

خب فعلا ما بریم که خیلی چرتوپرت گفتیم .........

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت6:1 PMتوسط باران | |

سلاااااااااااااااااام به دوست جونایه گلم .........

خوفین همگی ............؟

خب بذارین ببینم منو داداشی چه جوری شدیم ابجی و داداشی .........واقعا یادم نمیاد ........... البته من یه کمی یادم هست ولی خب دیگه باز این حافظه یه من داره منو خجالت میده ....

خب من یه روزایه یه وبلاگیه مشترکی با دوستام داشتم که البته همش بچه بازی بود و برایه این که الکی وقتمون بگذره ......تا این که یه روز چهار تا ادم عوضی اومدنو فاتحه ی وبمونو خوندن ......البته اونا خداییش ادمایه بدی نبودن ها ولی خب تو فضایه وبلاگ نویسی ادمایه بزی میشدن ......به هر حال یکی از کسایی که خیلی کمکمون کرد تا ما اینارو از تو وبلاگمون حذف کنیم همین اقا داداشیه ما بود .رفت به تکتکشون گفت اگه بازم ادامه بدنن هکشون میکنه ...خب البته یه بارم ادی یکیشونو هک کرد تا اونا حساب کار دستشون بیاد و بفهمن که وقتی میگه وبتونو هک میکنم شوخی ندارم و یعنی واقعا هکتون میکنم...و اونا هم وقتی دیدن این جوری شدن

از بین دوستام تنها کسی که ادیش اونجا بود من بودم اصلا از قبل توافق کردیم که یکی منون ادیشو بذاره که اگه یه کاری در مورد وبلاگ پیش اومد از اون ادی استفاده بشه ......به هر حال سر این موضوعات اقا داداشی ما رو اد میکنه ....ما اول در مورد وبو کارایه وبلاگامون حرف می زدیم و البته از اونجا که من ادم درس خونی ام . گاهی اوقات در مورده درسو مقشامونم حرف میزدیم...البته من یه اخلاقی دارم اونم این که کلا خوشم نمیاد با پسرایی که نمی شناسم بچتم یا اصلا هر پسری ....... سعی میکنم این کارو خیلی کم انجام بدم ، حالا دلیلشم بماند واسه خودمان .....حالا این که چی شد که من اصلا حاضر شدم با اقا داداشی بچتم به خاطره یه سو تفاهم بود.........نه سر خنگ بازیه من بود ....اخه من تا سه هفته فکر می کردم طرفی که دارم باهاش چت می کنم یه دخمله ........ خب به من چه اسمش باعث شد من این جوری فکر کنم تو وبشم با همین اسم بود خب منم فکر کردم دخمله ...الانم خوشحالم که یه همچی فکری کردم ........برایه یه بار به خاطر این که خنگم به خودم افتخار میکنم

به هر حال حرف زدیمو حرف زدیم ....اصلا کم کم به این که با هم حرف بزنیم عادت کرده بودیم بعد یه مدت دیدیم که ما واقعا چه قدر شبیه همیم .....

البته من نمی دونم چرا ولی یه روز احساس کردم می تونم سفره یه دلمو پیشش باز کنم نه اون جوری که به بقیه نشون دادم یه قسمتشو که همش خوشحالی و خنده بود نه من می خواستم که اون همشو ببینه حتی گریه هامو حتی روزایه بدمو .....بدترین روزامو .....واقعا هنوزم دلیل اون کارمو نمی فهمم اخه من اصلا ادمی نبودم که بشینم با یکی دردو دل کنم یا حتی از چیزایی که ناراحتم میکنه بگم .....به حر حال بعد اون روز داداشی شد سنگ صبور من و تنها کسی که باهاش دردو دل میکردم البته همیشه هم حمایتم می کرد و اگه می دید به مشکلی بر خوردم راهنماییم میکرد البته اگه یه جایی هم لازم میشد این ابجی کوچیکشو دعوا کنه دعوا می کرد .البته خیلی کم پیش اومده چون می دونه من این قدر بچه یه تخسو لوسو ننری ام که اگه دعوام کنه زود دلم می گیره ......دلتونم بسوزه چون تا حالا یه بارم با هم قهر نکردیم اصلا فکر کنم اگه یه روز باهام قهر بکنه دق کنم بمیرم ......

خب وقتی از داداشی سوال کردم که چی شد اصلا که ما شدیم ابجی و داداشی گفت هیچی یه روز صبح من پاشدم یکی شد ابجیه کوچیکیه  من ، منم شدم داداشیش .به همین راحتی شما می تونین چرتو پرتایه منو در یک جمله خلاصه کنین .....من از همین جا به خاطر همکاریه صمیمانه یه داداشیم تشکر می کنم  داداشی واقعا دستت درد نکنه که این قدر کمک کردی ها.........

                 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب حالا می رسیم سر بـــــــــــــــــــــــــــــــازی:

خانمی جون لطف کردن و ما رو به یه بازی دعوت کردن اونم اینه :

فیلم نامه!

اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن:

1 . چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟

اول دوستایه گلی که هم تو این دنیایه مجازی دارم و هم خارج از این دنیایه مجازی دارم که واقعا ازداشتنه همچین دوستایی کلی واسه خودمان خوشحالیم

دوم زدن اون وبلاگ اشتراکی با دوستام که منجر به اشنایی من با اقا داداشی شد ....

سوم زدن همین وبم که کلی کمکم کرد و باعث شد بتونم حرفامو بزنم چون من اگه حرفامو ننویسم و نگم حناق می گیرم ......

چهارم این که اگه این مشکلم با بابام حل بشه اون وقت این میشه چهارمین اتفاق خوب چون اگه حل بشه یعنی تمام مشکلاتم با بابام حل شده .....

پنجم : (اااا دلم می خواد پنج تا بگم) اگه اقا داداشی واسه مسافرت بیان ایجا اون وقت این میشه پنجمیش ....

۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟

اول همین اتفاقات این چند وقته که باعث شد منو بابام با هم دعوا کنیم چون واقعا هیچ وقت این قدر اعصابم خورد نشده بود مثل این چند وقته ......

دوم دعواهایی که همیشه مامانو بابام با هم دارن که به اندازه یه کافی می بینمشون تو زندگیه واقعی دیگه لازن نیست اونجا هم ببینم ...........

سوم : نیدونم .........

چهارم:وقتی سومیشو نمی دونم توقع چی دارین؟توقع دارین چهارمیشو بدونم

3. خلاصه ای از اخلاقتون به اضافه شخصیت و غیره که باید بهشون اشاره بشه ؟

یه کمی زود رنجم ، بسیار ادم منظمی هستم ، در عمرا یادم نمیاد درس خونده باشم مثل ادم ، مهربونم ، ادم شوخ و خوش خنده ایم با همه شوخی میکنم ،خجالتی ام، زود اشکم در میاد. خودم از دست این اخلاق خودم کلافه شدم با هر کی یک کلمه می خوام حرف بزنم اشکم در میاد هر چی میشه زود میام میشیم تو اتاقمو گریه می کنم ولی تا حالا یادم نمیاد کسی گریه کردنمو دیده باشه ، حساسم ، عاشق زندگی در شبم همیشه دوست دارم کارامو تو شب انجام بدم تا روز اصلا ارامش شب واسم یه چیزه دیگست سر این موضوع هم همیشه با بابام مشکل دارم  چون بابام کلا دوست نداره من شبا بیدار باشم ....، یه کمی لجبازم   ، از دروغ بی نهایت متنفرم ،از ادمایه دروغگو هم بدم میاد ...حاضر جوابم و به معلمامم همیشه تیکه می ندازم البته هیچ وقت توهین نمی کنم ها ولی همه یه معلمام به همین دلیل کلی دوسم دارن ......، تقریبا زود عصبانی میشم که دارم سعی میکنم کم تر این اتفاق بیافته ،از بچگی دوست داشتم یه داداشه بزرگتر داشته باشم که حالا دیگه دارم........یه کمی شکموام  ، فوتبال خیلی دوست دارم  ، عاشق حمام رفتنم ، به نظر بابام ادم فضولی ام ولی به نظر خودم که اصلا این جوری نیست  اااا بسه دیگه ...مگه می خوان چه فیلمی بسازن ...

4. با در نظر گرفتن چهره "واقعیتون" کدوم یکی از هنرپیشه ها رو برای بازی نقش انتخاب می کنید ؟

خب متاسفانه یا خوشبختانه من شبیه هیچ بازیگری نیستم ولی شبیه یه موجود بسیار دوست داشتنی ام به نام سنجاب هستم..جدی میگم ها...تا حالا یادم نمیاد کسی منو دیده باشه و بگه شبیه سنجاب نیستم ...ولی خوب از اونجایی که یه سنجاب نمی تونه نقش منو به خوبی ایفا کنه من خودم زحمت میکشم و این کار حساس و دقیقو به عهده میگیرم......البته وقتی از داداش کوچیکم پرسیدم شبیه کی ام گفت انجلیناجولی ...... البته بعدا فهمیدم که کاملا سر کار بودم ......پسره یه بی ادب خجالت نمی کشه منو می زاره سره کار و باهام از این شوخی یا میکنه مثلا من خواهر بزرگشم ها البته بماند که من بعدا چی بهش گفتم

خب حالا منم به رسم این بازی،داداشیه گلم قاصدک جون فرزانه جون  ستایش جون اناهید جون   تیر چراغ برق جون  معصومه جون عطیه جون  مینو جون no one   و.....تمام دوستایه گلی که بهم سر میزنن رو دعوت میکنم .....

پ.ن ۱: این کلاس شنایه عزیز ما هم داره تموم میشه ....فقط یه جلسش مونده که البته تو اون یه جلسه هم قراره امتحان بگیرن و هر کی بلد بود بهش یه عدد مدرک بدهند که یعنی شما می توانید بروید اگر می خواهید اموزش نجات غریق ببینید ویعنی که شما همه یه دوره هایه شنا را گذرانده اید.

پ.ن ۲: یکی بیاد این ویندوز منو عوض کنه داره منو دیونه میکنه ...... اقا اصلا من اگه ویندوز ویستا نخوام باید کی رو ببینم ..... هر چی تلاش میکنم بیشتر باعث میشم قات ( غات ) بزنه ....

خب با اجازه یه همگی ما رفع زحمت میکنیم  

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت9:18 PMتوسط باران | |

از اول تا اخره وبمو که می خونم همش غمو غصه یه ......... خب چه کار کنم من اینجا رو شروع کردم تا حرفایی رو که هیچ وقت به مردم این دنیایه واقعی نمیگم بتونم تو این دنیایه مجازی فریاد بزنمشون........اگه حرفام یا دلتنگی هام خستتون می کنه خب نخونیدشون ............

فعلا تو خونه صلح برقراره...ولی هنوزم منو بابام  با هم قهریم...دلم واسه بابایه بچه گیام تنگ شده ....به خدا من همونم که بودم هیچ تغییری نکردم حالا چرا رفتار بابام باهام عوض شده خدا میدنه ............. منو بابام این قدر با هم خوب بودیم که همیشه دوستام میگفتن خوشبحالت که این قدر با بابات راحتی...عاشق شوخی هایه بابام بودم .گاهی اوقات این قدر قلقلکم می کرد که از خنده رو زمین مثل سوسک مچاله میشدم. با این که 17 سالمه و بابام ۴۰ سالشه ولی بازم گاهی اوقات مثل بچه ها با هم بازی میکردیم حتی هم دیگرو می زدیم با هر چی دم دستمون بود،با دمپایی یا با بالشت (البته همش شوخی بود ها ) منم همیشه چون می دونستم کوتکرو می خورم. دمپایی هارو بر می داشتم می اومدم عقب وایمیستادم چون هدف گیریم خوب بود از راه دور می زدمشو فرار می کردم می اومدم تو اتاقمو درو می بستم زودی. بعد نیم ساعتم بابام می اومد میگفت بیا بیرون بابا نمی زنمت...وقتی می اومد خونه حتی اگه دیر وقتم بود بازم یه ساعت با هم حرف میزدیم......ولی حالا چی...؟هیچ حرفی واسه گفتن به هم نداریم ........تا میایم با هم حرف بزنیم دعوامون میشه ....... .............

اصلا داداشی باورش نمی شه میگه مگه میشه پدر و دختر با هم دعوا کنن یا حتی قهر کنن .......

                            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا بذارین فکر کنم ببینم می تونم تو این چند روز یه نقطه قوت پیدا کنم یا نه....؟

تنها خبرخوبی که این چندروزه باعث خوشحالیم شده اومدن اقا داداشیمون بودمن فکر کنم یه چیزه مهمو یادم رفته بهتون بگم ...واسه همین شما الان از خودتون می پرسین مگه این اقا داداشیت کجا بوده که حالا داره میاد نه ....؟

راستشو بخواین منو داداشی ، ابجی و داداشیه راستکی نیستیم یعنی حتی تو یه شهرم نیستیم ......اصلا ما حتی همدیگرو ندیدیم تا حالا.......ولی نمی دونم چرا واقعا با هم مثل خواهرو برادریم .......واین همه به هم وابسته ایم .این قدر ازاین که یه همچین داداشی دارم خوشحالم که خدا می دونه........حتی از راه دورم  مواظبمه....همیشه همه چیزایی که به من مربوط میشه یادشه....

همیشه وقتی ناراحتم اونم ناراحت میشه .....اگه یه روزم اون ناراحت باشه من دق می کنم .اصلا نمی دونم ما به صورت خارق العاده ای شبیه همیم،قیافرو نمیگم ها.....بیشتر اوقات با هم یه چیزی رو میگیم....یا هر چی من دوست دارم اونم دوست داره و هر چی اون دوست داره منم دوست دارم.همیشه بیشتر نگران مشکلات همیدگه ایم بیشتر تا مشکلات خودمون...و همیشه واسه هم دعا میکنیم....  

 حالا چند روز پیش بعد از این همه مدت گفت ما می خوایم مسافر بیایم اونجا از خوشحالی نزدیک بود ذوق مرگ بشم همونجا  .دیگه از اون روز دارم دنبال هتلایه خوب نزدیک خونمون می گردم....مامانم با تعجب میگه:باران مگه تو می خوای بری تو هتل زندگی کنی ...خب چرا این قدر در مورد این هتلا سوال میکنی....کچلم کردی خب..ادم که در مورد هتلایه شهر خودش تحقیق نمی کنه حداقل برو درمورد هتلایه یه شهر دیگه تحقیق کن شاید به درد بخوره.

پ.ن:بااین پست طولانی که هوارخطه پی نوشت هم بنویسم می ترسم بزنیدم

پ.ن ۱:شاید تو پست بعدی نوشتم چه جوری شدیم ابجی و داداشی .....

پ.ن ۲: ما برویم چون عصری جایی دعوتیم حاضر شویم ......نه به این زودی حاضر نمی شیم اول باید برویم حمام ......اخه نمی دونین که ما فقط سالی یه بار که می خوایم بریم مهمونی می ریم حمام....

دوستون دارم . ممنون که تهنام نذاشتین   ......

+نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت12:57 PMتوسط باران | |

تا حالا شده روز پدر با باباهاتون دعواتون بشه ………..؟

این اتفاقی بود که هفته پیش واسه من افتاد و حسابی حال منو کرد تو قوطی.....

فکر کن ادم واسه باباش کادو هم گرفته باشه بعد نتونه بده بهش ………

اه چرا من این کارو کردم ولی خب مقصر خودشم بود همش که تقصیر من نبود اول بابام شروع کرد ……….اصلا بذارین بگم سر چی دعوامون شده …..

از چند روز قبل از عید بابام به من گفت می خواد مدم کامپیوترمو جمع کنه حالا واسه چی دیگه خدا می دونه منم خیلی جدی نگرفتم ولی تقریبا رابطمون شکرآب شده بود ولی هنوز با هم قهر نبودیم …….داداشی ازم قول گرفت که اگرم بابام مدممو جمع کرد دعوا راه نندازم (حتی داداشی هم میدونه من در این جور مواقع چه جغنه بازیی در میارم از خودم) بالاخره گذشت تا این که من روز عید یه کاری بیرون داشتم که رفتم بیرون .وقتی برگشتم دیدم مدمم نیست ….اول می خواستم برم و یه دعوایه حسابی راه بندازم ولی بعد یادم اومد به داداشی قول دادم …..واسه همین رفتم نشستم به بحث کردن با بابام ولی دعوایی در کار نبود ها …..یه هرحال سرتونو درد نیارم حدودا یه ، یه ساعتی بحث کردیم از اخرم بابام مدممو نداد ولی هنوزم دعوامون نشده بود ها بعدش اخر بحث بابام یه چیزی گفت که دیگه حسابی از کوره در رفتم  حالا این که بابام چی گفت بماند دیگه.... (فقط داداشی و خانمی میدونن )

 اونجا بود که دیگه دعوامون شد حسابی اخرشم منم بیخیال مدمم شدم و رفتم تو اتاقمو درو مهکم بستم ……

وای اگه بدونین تا چند روز بعدش من چه حالی داشتم،یهو تنها شده بودم ..

داشتم دق می کردم از تنهایی .حتی داداشی هم نبود، دیگه سر هر موضوع کوچیکی اشکم در می اومد فقط می نوشتم ولی نمی دونستم چه جوری این نوشته هارو اپ کنم…به هر حال هر جور شده اونارو رو اپ کردم دو روز پیش …..

حالا بابام مدممو داده ولی همش گیر میده بهم نمی دونم چرا این جوری شده...هنوز با هم قهریم کادوشم دادم داداش کوچیکم داد البته از طرف خودم ها

 

پ.ن 1: به خاطر همه بچه کنکوریهایی که قبول شدن کلــــــــــــــی تبریک میگم.....امیدوارم داداشیه منم سال دیگه یه جایه خوب قبول بشه

 

پ.ن 2: از همتون معذرت می خوام اگه خیلی چرتو پرت میگم ....... مخصوصا تو پست قبلیم ......نمیدونم چرا چند وقته دارم داداشیمو همش ناراحت میکنم یه وقت نگین من چه آبجیه بدی ام ها به خدا خودمم نمی خوام ناراحتش کنم..... اصلا ابجیه بدی ام .خب خودمم میدونم بدم لازم نیست بگین  .

 

پ.ن 3: داداشی تو رو خدا ببخشید که پست قبلیم باعث ناراحتیت شد .......به خدا تو اون اوضاع تو نمی تونستی از این بیشتر کاری بکنی و کمکم کنی.......کی گفته تو منو تنها گذاشتی ها ........!!!!!!!! تو رو خدا دیگه از این فکرا نکن تو هر کار میتونستی کردی قربونت برم ..

 

پ.ن ۴ : تنها نقطه یه قوت این روزا کلاس شنامه این قدر رفتیم شنا که دیگه کلی ماهی شدیم واسه خودمان ............

 

پ.ن ۵: دیگه همین مونده بود که این خانمیه بیچاره رو هم الاف خودم کنم که کردم ....خوب تقصیر من چیه تقصیر بابامه ........ببخشید خانمی جون

 

الهی نامه :...........این قدر حرفام زیاده باهات خدا که جا نیست بگم...نمی دونم شایدم دیگه حرفی ندارم باهات که بزنم ......حتی نایه شکایت کردنم ندارم دیگه ........حداقل یه کم کمکم کن وقتی گاهی اوقات می بینی این قدر تنهایم میشم و به غیر خودت کسی رو ندارم ............خدا داغونم داغون این زمونت داره بد جوری با من تا میکنه حواست هست اصلا چند شبه من دارم با گریه می خوابم یا نه ..........؟

+نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت3:31 PMتوسط باران | |

                                                  هستم .....هنوز....

میرم کلاسو میام ....

شادم ....شاید ....!!!!

بغض میکنم .......

ولی هیچی نمی گم .....

میرم میام با دوستام تو کلاس شوخی میکنم

همه فکر می کنن چه قدر شادم .....

چه قدر دوست دارم بشینم وسط کلاس بجای این خنده های الکی گریه کنم .....

یه روز داداشی بهم گفت اگه گریه کنی خنده هات واقعی تر میشه .....

گفت این جوری از خنده هات بیشتر لذت می بری...

گفت تو نباید الکی بخندی .........

گفتو......گفتو......گفت......

دعوام کرد ......این قدر گفت تا بالاخره صورتم داغ شد .....

اشکم دراومد ........گریه.......گریه ......

خیلی وقت بود گریه نکرده بودم .......

چه قدر چسبید .................

دلم واسه داداشیم تنگ شده ....

واسه داداشیم اف می ذارم ....

با این کارم اونو هم نارحت میکنم .....

هستم ........؟

شاید ..........!!!

نمی دونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...........

نه می دونم ، نیستم ...........خیلی وقته که دیگه نیستم

فقط اینو می دونم که زندم یعنی حداقل میون زنده ها هستم  ...........

چرا خوب ..........؟

چراشم نمی دونم...اصلا نمی دونم این همه اتفاق واسه چی باید برای من بیافته

نیستم ........!!!!!!!

دیگه نیستم.......

ادم وقتی تنهایه بهتره که اصلا نباشه...

امشب همه چیز تموم شد ........

دوباره تنها شدم .....

شدم خودم با خودم ........

تنها ......تنهایه تنها ..........

از قبل هم تنها تر ....

اخه قبلا بهش عادت کرده بودم

ولی حالا چند وقت بود که فراموشش کرده بودم

تنهایی رو میگم .......

هی داداشی حالا کجایی ......؟!!!

یادته گفتی باهام میمونی .........؟

گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری...

حالا دیگه همه چی تموم شد ......

من دارم مثل ادمای خل چی می نویسم واسه تو ......؟

نمی دونم ........................!!!!!!!!

اخه تقصیر تو نیست که این جوری شده........

دلم واست تنگ شده خیلی......به قول خودم هوارتــــــــــــــــــــــــــــــا.....

خداااااا ............

تو الان کجایی ........؟

نکنه منو یادت رفته دیگه .......!

نکنه یادت رفته که بارانی هم هست ......

هی با توام ......اره تو، تو که منو آفریدی ...!

حتی دوستامم فهمیدن که من از اول سال تا حالا کلی فرق کردم...

میگن چرا کم حرف شدم ......؟

چرا دیگه نمی خندم ........؟

اخه من خیلی خندون بودم .....

اره خودت اینا رو می دونی .......

من دارم واسه کی میگم .....تو ..؟!!

نمی دونم ...یعنی هنوز به حرفام گوش میدی خدا........؟

دلم واست تنگ شده ...........

هی خدا ببین چه جالب این قدر ازت دور شدم که حتی باهات دعوا هم نمی کنم

هستم ...هنوز....شاید .....

میرم کلاسو، میام

هنوزم حالم از زندگی بهم میخوره ....

بغض می کنم ....

بغضمو میخورم ........

بااین همه تنهایی چی کار کنم .......؟

می خوام برم بشینم آسمونو نگاه کنم ......

این تنها چیزیه که دارم ........آسمون

حداقل می تونم تا اخر دنیا واستم و نگاش کنم .......

شایدم فکر می کنم که دارمش .......

آسمونو میگم .....

یاد گرفتم به هیچ چیز دل نبندم .....

به هر چی دل می بندم از دستش میدم .......

باید یاد بگیرم تنها باشم .......

تو تنهایی رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیق....!!!

 

پ.ن 1: ببخشید که چند وقته نیستم .....به این زودی ها نمی تونم بیام تو نت ...فقط این پستو زدم واسه اعلام زنده بودن...الانم که تونستم بیام از خونه آن نشدم

 

پ.ن 2: داداشی دیدی چی شد... یادته گفتی نفوس بد نزن این جوری نمی شه منم گفتم چشم ......ولی چی شد....دنیا هر جور که بخواد با من تا می کنه ... راستی به خاطر این چند روزه ببخشید اگه باهات بد حرف زدم حالم خوب نبود .

 

پ.ن 3:    عادت میکنه

              عادت میکنی

              عادت میکنم

             عادت میکنیم......

به همین راحتی میبینی ..............

فقط کافیه عادت کنی........عادت.......مثل من که به تنهایی ام عادت کردم.  Just take it easy........

تو رو خدا واسم دعا کنین .......اخه چند وقته فکر می کنم خدا

صدامو نمیشنوه.........اگه بخوام با خوش بینی فکر کنم باید بگم انتن نمیده که

 صدامو نمیشنوه نه ..........؟؟!!!!      

راستی این یه پست بیات شده ست در اصل مال هفته یه پیشه....ولی به هر

حال ببخشید خیلی غر زدم نه ..........؟؟!!!

 

خب فعلا خداحافظ معلوم نیست دوباره کی بیام

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت0:52 AMتوسط باران | |