|
سلام به دوست جونایه گلم خوبین همگی تون .........................؟ خب بگم از اتفاقات این چند روزه .....: خب کلاس شنایه عزیز ما که به سلامتی یکشنبه تموم شد و همه یه پا ماهی و غورباغه و اسب ابی و بالاخره هر موجودی که به اب ربط داره شدیم تو این مدت ..... این معلم کلاس زبانه منم دیگه شورشو در اورده چند شب پیش داشتیم با مامانم تو خیابون راه می رفتیم که یهو مامانم گفت باران این کیفه منو بگیر گفتم واسه چی گفت فکر کنم یه تیکه از موهام هی میاد جایه گردنم منم هی فکر میکنم یه حشره بذار ببینم چیه دیشب با جناب پدر رفتیم پیش یه مشاور چون منو بابام خیلی با هم اختلاف عقیده و نظر داریم تقریبا تو هیچ ضمینه ای منو بابام مثل هم نیستیم کلا دیشب یکی از بدترین شبایه عمر من بود همش حرفایه مشاوره تو گوشم بود مخصوصا این حرف اخرش مثلا خیر سرش داشت کاملا خوب با من حرف میزد و کاملا انگار که هیچ اتفاقی نمی افته اکه من این کارو بکنم گفت داداشی بی داداشی. به همین سادگی بود موضوع براش .... پ.ن : دلم یه اهنگ می خواد که بزارمو باهاش زار زار گریه کنم بدون این که کسی صدامو بشنوه .....دلم یه شونه می خواد که بدون این که بپرسه چرا سرمو روش بزارمو گریه کنم ....دلم یه ...........دلم هیچی نمی خواد ......دلم کوفتم نباید بخواد تا اطلاع ثانوی دل عزیز لطفا خفه شو ......... . پ.ن ۲: دیشب به صورت خارق العاده ای تنها کسی که تونست ارومم کنه همین داداشی بود اصل باورم نمی شد به این سرعت بتونه منو اروم کنه ...نمی دونم اگه نبود من تنهایی باید چه کار می کردم .... همیشه من میامو غر میزنمو نق میزنمو زر میزنم و همیشه هم ناراحتش میکنم پ.ن ۳: نمی دونم شاید حرفایه این مشاوره درست باشه شایدم نه ولی به هر حال چون من خودم یه طرف ماجرایم نمی تونم درست قضاوت کنم ... حداقل شماها بگین حرفاش درسته یا نه .......؟ کلا من تمام اپام لوسه ولی گاهی اوقات دیگه ناپرهیزی میکنم و یه اپی میکنم که خودم تو لوس بودنش میمونم دیگه . شما ببخشید دیگه ...... خب فعلا ما بریم که خیلی چرتوپرت گفتیم .........
سلاااااااااااااااااام به دوست جونایه گلم ......... خوفین همگی ............؟ خب بذارین ببینم منو داداشی چه جوری شدیم ابجی و داداشی .........واقعا یادم نمیاد ........... خب من یه روزایه یه وبلاگیه مشترکی با دوستام داشتم که البته همش بچه بازی بود و برایه این که الکی وقتمون بگذره ......تا این که یه روز چهار تا ادم عوضی از بین دوستام تنها کسی که ادیش اونجا بود من بودم اصلا از قبل توافق کردیم که یکی منون ادیشو بذاره که اگه یه کاری در مورد وبلاگ پیش اومد از اون ادی استفاده بشه ......به هر حال سر این موضوعات اقا داداشی ما رو اد میکنه ....ما اول در مورد وبو کارایه وبلاگامون حرف می زدیم و البته از اونجا که من ادم درس خونی ام . گاهی اوقات در مورده درسو مقشامونم حرف میزدیم...البته من یه اخلاقی دارم اونم این که کلا خوشم نمیاد با پسرایی که نمی شناسم بچتم یا اصلا هر پسری ....... سعی میکنم این کارو خیلی کم انجام بدم ، حالا دلیلشم بماند واسه خودمان .....حالا این که چی شد که من اصلا حاضر شدم با اقا داداشی بچتم به خاطره یه سو تفاهم بود.........نه سر خنگ بازیه من بود ....اخه من تا سه هفته فکر می کردم طرفی که دارم باهاش چت می کنم یه دخمله به هر حال حرف زدیمو حرف زدیم ....اصلا کم کم به این که با هم حرف بزنیم عادت کرده بودیم بعد یه مدت دیدیم که ما واقعا چه قدر شبیه همیم ..... البته من نمی دونم چرا ولی یه روز احساس کردم می تونم سفره یه دلمو پیشش باز کنم نه اون جوری که به بقیه نشون دادم یه قسمتشو که همش خوشحالی و خنده بود نه من می خواستم که اون همشو ببینه حتی گریه هامو حتی روزایه بدمو .....بدترین روزامو .....واقعا هنوزم دلیل اون کارمو نمی فهمم خب وقتی از داداشی سوال کردم که چی شد اصلا که ما شدیم ابجی و داداشی گفت هیچی یه روز صبح من پاشدم یکی شد ابجیه کوچیکیه ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خب حالا می رسیم سر بـــــــــــــــــــــــــــــــازی: خانمی جون لطف کردن و ما رو به یه بازی دعوت کردن اونم اینه : فیلم نامه! اگه قرار باشه یه فیلم از سرگذشت و یا زندگی شما تا به این سنی که هستید درست کنن: 1 . چهار اتفاق بزرگ زندگیتون که باید حتما بهش اشاره بشه کدومها هستن؟ اول دوستایه گلی که هم تو این دنیایه مجازی دارم و هم خارج از این دنیایه مجازی دارم که واقعا ازداشتنه همچین دوستایی کلی واسه خودمان خوشحالیم دوم زدن اون وبلاگ اشتراکی با دوستام که منجر به اشنایی من با اقا داداشی شد .... سوم زدن همین وبم که کلی کمکم کرد و باعث شد بتونم حرفامو بزنم چون من اگه حرفامو ننویسم و نگم حناق می گیرم ...... چهارم این که اگه این مشکلم با بابام حل بشه اون وقت این میشه چهارمین اتفاق خوب چون اگه حل بشه یعنی تمام مشکلاتم با بابام حل شده ..... پنجم : (اااا دلم می خواد پنج تا بگم) اگه اقا داداشی واسه مسافرت بیان ایجا اون وقت این میشه پنجمیش .... ۲. چهار اتفاق مهم که اگه بهشون اشاره نشه خیلی بهتره ؟ اول همین اتفاقات این چند وقته که باعث شد منو بابام با هم دعوا کنیم چون واقعا هیچ وقت این قدر اعصابم خورد نشده بود مثل این چند وقته ...... دوم دعواهایی که همیشه مامانو بابام با هم دارن که به اندازه یه کافی می بینمشون تو زندگیه واقعی دیگه لازن نیست اونجا هم ببینم ....... سوم : نیدونم ......... چهارم:وقتی سومیشو نمی دونم توقع چی دارین؟توقع دارین چهارمیشو بدونم
از اول تا اخره وبمو که می خونم همش غمو غصه یه .... فعلا تو خونه صلح برقراره...ولی هنوزم منو بابام با هم قهریم...دلم واسه بابایه بچه گیام تنگ شده ....به خدا من همونم که بودم هیچ تغییری نکردم حالا چرا رفتار بابام باهام عوض شده خدا میدنه ............. منو بابام این قدر با هم خوب بودیم که همیشه دوستام میگفتن خوشبحالت که این قدر با بابات راحتی...عاشق شوخی هایه بابام بودم .گاهی اوقات این قدر قلقلکم می کرد که از خنده رو زمین مثل سوسک مچاله میشدم اصلا داداشی باورش نمی شه میگه مگه میشه پدر و دختر با هم دعوا کنن یا حتی قهر کنن ...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا بذارین فکر کنم ببینم می تونم تو این چند روز یه نقطه قوت پیدا کنم یا نه....؟ تنها خبرخوبی که این چندروزه باعث خوشحالیم شده اومدن اقا داداشیمون بودمن فکر کنم یه چیزه مهمو یادم رفته بهتون بگم ...واسه همین شما الان از خودتون می پرسین مگه این اقا داداشیت کجا بوده که حالا داره میاد نه ....؟ راستشو بخواین منو داداشی ، ابجی و داداشیه راستکی نیستیم یعنی حتی تو یه شهرم نیستیم ......اصلا ما حتی همدیگرو ندیدیم تا حالا.......ولی نمی دونم چرا واقعا با هم مثل خواهرو برادریم .......واین همه به هم وابسته ایم .این قدر ازاین که یه همچین داداشی دارم خوشحالم که خدا می دونه........حتی از راه دورم مواظبمه همیشه وقتی ناراحتم اونم ناراحت میشه حالا چند روز پیش بعد از این همه مدت گفت ما می خوایم مسافر پ.ن:بااین پست طولانی که هوارخطه پی نوشت هم بنویسم می ترسم بزنیدم پ.ن ۱:شاید تو پست بعدی نوشتم چه جوری شدیم ابجی و داداشی ..... پ.ن ۲: ما برویم چون عصری جایی دعوتیم حاضر شویم ......نه به این زودی حاضر نمی شیم اول باید برویم حمام دوستون دارم . ممنون که تهنام نذاشتین
تا حالا شده روز پدر با باباهاتون دعواتون بشه ………..؟ این اتفاقی بود که هفته پیش واسه من افتاد و حسابی حال منو کرد تو قوطی..... فکر کن ادم واسه باباش کادو هم گرفته باشه بعد نتونه بده بهش ……… اه چرا من این کارو کردم ولی خب مقصر خودشم بود همش که تقصیر من نبود اول بابام شروع کرد ……….اصلا بذارین بگم سر چی دعوامون شده ….. از چند روز قبل از عید بابام به من گفت می خواد مدم کامپیوترمو جمع کنه حالا واسه چی دیگه خدا می دونه منم خیلی جدی نگرفتم ولی تقریبا رابطمون شکرآب شده بود ولی هنوز با هم قهر نبودیم …….داداشی ازم قول گرفت که اگرم بابام مدممو جمع کرد دعوا راه نندازم (حتی داداشی هم میدونه من در این جور مواقع چه جغنه بازیی در میارم از خودم اونجا بود که دیگه دعوامون شد حسابی اخرشم منم بیخیال مدمم شدم و رفتم تو اتاقمو درو مهکم بستم …… وای اگه بدونین تا چند روز بعدش من چه حالی داشتم،یهو تنها شده بودم داشتم دق می کردم از تنهایی .حتی داداشی هم نبود، دیگه سر هر موضوع کوچیکی اشکم در می اومد حالا بابام مدممو داده ولی همش گیر میده بهم نمی دونم چرا این جوری شده...هنوز با هم قهریم کادوشم دادم داداش کوچیکم داد البته از طرف خودم ها پ.ن 1: به خاطر همه بچه کنکوریهایی که قبول شدن کلــــــــــــــی تبریک میگم... پ.ن 2: از همتون معذرت می خوام اگه خیلی چرتو پرت میگم .... پ.ن 3: داداشی تو رو خدا ببخشید که پست قبلیم باعث ناراحتیت شد .......به خدا تو اون اوضاع تو نمی تونستی از این بیشتر کاری بکنی و کمکم کنی.......کی گفته تو منو تنها گذاشتی ها ........!!!!!!!! تو رو خدا دیگه از این فکرا نکن تو هر کار میتونستی کردی قربونت برم ..
پ.ن ۴ : تنها نقطه یه قوت این روزا کلاس شنامه این قدر رفتیم شنا که دیگه کلی ماهی شدیم واسه خودمان ............ پ.ن ۵: دیگه همین مونده بود که این خانمیه بیچاره رو هم الاف خودم کنم که کردم ....خوب تقصیر من چیه تقصیر بابامه .... الهی نامه :...........این قدر حرفام زیاده باهات خدا که جا نیست بگم...نمی دونم شایدم دیگه حرفی ندارم باهات که بزنم ......حتی نایه شکایت کردنم ندارم دیگه ........حداقل یه کم کمکم کن وقتی گاهی اوقات می بینی این قدر تنهایم میشم و به غیر خودت کسی رو ندارم ............خدا داغونم داغون این زمونت داره بد جوری با من تا میکنه حواست هست اصلا چند شبه من دارم با گریه می خوابم یا نه ..........؟
هستم .....هنوز.... میرم کلاسو میام .... شادم ....شاید ....!!!! بغض میکنم ....... ولی هیچی نمی گم ..... میرم میام با دوستام تو کلاس شوخی میکنم همه فکر می کنن چه قدر شادم ..... چه قدر دوست دارم بشینم وسط کلاس بجای این خنده های الکی گریه کنم ..... یه روز داداشی بهم گفت اگه گریه کنی خنده هات واقعی تر میشه ..... گفت این جوری از خنده هات بیشتر لذت می بری... گفت تو نباید الکی بخندی ......... گفتو......گفتو......گفت...... دعوام کرد ......این قدر گفت تا بالاخره صورتم داغ شد ..... اشکم دراومد ........گریه.......گریه ...... خیلی وقت بود گریه نکرده بودم ....... چه قدر چسبید ................. دلم واسه داداشیم تنگ شده .... واسه داداشیم اف می ذارم .... با این کارم اونو هم نارحت میکنم ..... هستم ........؟ شاید ..........!!! نمی دونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ........... نه می دونم ، نیستم ...........خیلی وقته که دیگه نیستم فقط اینو می دونم که زندم یعنی حداقل میون زنده ها هستم ........... چرا خوب ..........؟ چراشم نمی دونم...اصلا نمی دونم این همه اتفاق واسه چی باید برای من بیافته نیستم ........!!!!!!! دیگه نیستم....... ادم وقتی تنهایه بهتره که اصلا نباشه... امشب همه چیز تموم شد ........ دوباره تنها شدم ..... شدم خودم با خودم ........ تنها ......تنهایه تنها .......... از قبل هم تنها تر .... اخه قبلا بهش عادت کرده بودم ولی حالا چند وقت بود که فراموشش کرده بودم تنهایی رو میگم ....... هی داداشی حالا کجایی ......؟!!! یادته گفتی باهام میمونی .........؟ گفتی هیچ وقت تنهام نمی ذاری... حالا دیگه همه چی تموم شد ...... من دارم مثل ادمای خل چی می نویسم واسه تو ......؟ نمی دونم ........................!!!!!!!! اخه تقصیر تو نیست که این جوری شده........ دلم واست تنگ شده خیلی......به قول خودم هوارتــــــــــــــــــــــــــــــا..... خداااااا ............ تو الان کجایی ........؟ نکنه منو یادت رفته دیگه .......! نکنه یادت رفته که بارانی هم هست ...... هی با توام ......اره تو، تو که منو آفریدی ...! حتی دوستامم فهمیدن که من از اول سال تا حالا کلی فرق کردم... میگن چرا کم حرف شدم ......؟ چرا دیگه نمی خندم ........؟ اخه من خیلی خندون بودم ..... اره خودت اینا رو می دونی ....... من دارم واسه کی میگم .....تو ..؟!! نمی دونم ...یعنی هنوز به حرفام گوش میدی خدا........؟ دلم واست تنگ شده ........... هی خدا ببین چه جالب این قدر ازت دور شدم که حتی باهات دعوا هم نمی کنم هستم ...هنوز....شاید ..... میرم کلاسو، میام هنوزم حالم از زندگی بهم میخوره .... بغض می کنم .... بغضمو میخورم ........ بااین همه تنهایی چی کار کنم .......؟ می خوام برم بشینم آسمونو نگاه کنم ...... این تنها چیزیه که دارم ........آسمون حداقل می تونم تا اخر دنیا واستم و نگاش کنم ....... شایدم فکر می کنم که دارمش ....... آسمونو میگم ..... یاد گرفتم به هیچ چیز دل نبندم ..... به هر چی دل می بندم از دستش میدم ....... باید یاد بگیرم تنها باشم ....... تو تنهایی رفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیق....!!! پ.ن 1: ببخشید که چند وقته نیستم .....به این زودی ها نمی تونم بیام تو نت ...فقط این پستو زدم واسه اعلام زنده بودن...الانم که تونستم بیام از خونه آن نشدم پ.ن 2: داداشی دیدی چی شد... یادته گفتی نفوس بد نزن این جوری نمی شه منم گفتم چشم ......ولی چی شد....دنیا هر جور که بخواد با من تا می کنه ... راستی به خاطر این چند روزه ببخشید اگه باهات بد حرف زدم حالم خوب نبود . پ.ن 3: عادت میکنه عادت میکنی عادت میکنم عادت میکنیم...... به همین راحتی میبینی .............. فقط کافیه عادت کنی........عادت.......مثل من که به تنهایی ام عادت کردم. Just take it easy........ تو رو خدا واسم دعا کنین .......اخه چند وقته فکر می کنم خدا صدامو نمیشنوه.........اگه بخوام با خوش بینی فکر کنم باید بگم انتن نمیده که صدامو نمیشنوه نه ..........؟؟!!!! راستی این یه پست بیات شده ست در اصل مال هفته یه پیشه....ولی به هر حال ببخشید خیلی غر زدم نه ..........؟؟!!! خب فعلا خداحافظ معلوم نیست دوباره کی بیام
|
About![]()
اینجا برشی ِ از زندگی من ! Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 Links
شکلک
سارا جونم |