تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
 

 

 

 

        اینجا از خاطراتم مینویسم...از شبای بی تو بودنم
سلاااااااااااااااااااام به دوست جونای خودم ........

خوبین ..........؟ منم خوبم با این که هفته پیش اصلا هفته خوبی نبود  ولی فکر کنم این هفته خوب باشه دیروز که روز خوبی بود چوووووون داداشی وقت کرد و یه سر به این آبجی کوچولوش زد منم کلی خوشحال شدم.. گفت تمام هفته رو درس خونده تا بتونه پنجشنبه جمعه با من بااااااااشه...........

حالا داداشی هم میگه بابایی راست میگه باید درس بخونی تو تابستون   خاااااااااااااااک بر سر می شویم....ازم قول گرفته که هر روز محض رضای خدا یه کم درس بخونم  منم قول دادم.الانم کلی خوشحالم که قول دادم ، چون حداقل این جوری باید دیگه درس بخونم ، خودشم قول داد کلی کمکم کنه و سوالامو جواب بده ........

قرار شد برم کلاس واسه حسابان سال دیگم  اصلا ریاضی دوست ندارم ، یکی نیست بگه تو که ریاضی دوست نداری چرا اومدی رشته ریاضی اخه  خودممنیدووونم اما بابام فکر می کرد من تو این رشته بیشتر موفق میشم ، منم کههمیشه به حرفه بزرگترا گوش میدم ........ دیگه واسه همین رفتم ریاضی....

از دو روز دیگه کلاس شنامم شروع میشه .....ما هم الان کلی خوشحالیم چون شنا دوست داریم بسیار......به قول مادرمان ما باید ماهی میشدیم .......نمی دونم چراولی پنجشنبه حال کردم نشستم کلی با مامانم حرف زدم،حرفکه نه چرتو پرت گفتم ......... کلی کیف داد اخه خیلی وقته تو لاک خودم بودم وتو خونه با هیچ کسی حرف نمی زدم..حتی با هیچ کس دعوا هم نمی کردم دیگه

پ.ن ۱: آخر سر هم گفت این دختره دیوانه ست!!!!! مامانمو میگم....منو میگفت.

پ.ن ۲: راستی خانمی جون کمک میخوای .....؟ ما هستیم ها اگه خواستی بگو ما خود را در سه سوت می رسانیم برای کمک به شما .......

الهی نامه:اشکال نداره خدای خوبم...تو خودتو ناراحت نکن...میشناسیم که..؟؟؟من بازم مثله همیشه تحمل میکنم.........راستی هوامو داری هنوز دیگه نه ......؟خدایا انقدرکه من فکرمیکنم توبزرگی توهم فکرمیکنی من انقدرکوچیکم؟(گارسیا جون)

خب ببخشید که این قدر چرتو پرت گفتم با اجازه ما رفتیم ....................

+ تاريخ شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:33 بعد از ظهر نويسنده باران |

لعنت به این زندگی...........

امروز یکی از اون روزای بد بوووووووووود افتضاح.......

اصلا یکی نیست بگه خدا چرا منو آفریدی اونم وسط این زندگیه نکبت ........اخه با اجازه کی منو وسط این جنگ گذاشتی و رفتی .......ولش کنین اصلا شما نمی دونین که حتی من در مورد چی دارم حرف می زنم .

یه جمله هست که میگه اگر امید برایمان نجوا نمی کرد که فردا بهتر از امروز خواهد بود ، به راستی کدام یک از ما جرات می کرد امروز را تاب بیاورد.....؟گاهی اوقات ادم در مورد بعضی موضوعات امیدشو از دست میده همه امیدشو .به صفر می رسه به آخر خط دیگه مغرت نمی کشه نمی دونی باید چه کار کنی در واقع به جایی که تو مشکلو حل کنی توش گم میشی اصلا میشی جزئی از همون مشکل .........چه قدر سخته ادم همین جور بشینه و نابود شدن زندگیش رو ببینه.....و مردن روح  ، شادی و عشق رو تو زندگیش ببینه ............

 ((نگران فردا نباش ، زیرا فردا خود ، مراقب خویش خواهد بود .هر روز به قدر کافی برای خود ، گرفتاری دارد. )) می دونید چیه اصلا این جمله رو واسه من گفتن .پس بنابراین فعلا مشکلاته امروزو بی خیال ..................

پ.ن 1: داداشیه گلم ممنون که دیشب با حرفات کلی ارومم کردی  .

پ.ن ۲: از فردا داداشیم میره که درس بخونه اخه  سال دیگه کنکور داره منم تنها میشم  این جوری دیگه هیچ کسی نیست تا آرومم کنه یا با حرفای قشنگ قشنگش بهم امید بده ....... حتی امیدی که خودشم میدونه الکیه ولی بازم من با همون امید الکی آروم میشدم.........ولی حالا دیگه نیست .........      

پ.ن ۳: چه قدر این روزا بیکارم فقط صبحا میرم کلاسو میام اخه هنوز همه کلاسام شروع نشده...وای تازه بابام  میگه باید از امسال تابستون درس هم بخونمحالا منو میگی رو به بابا : من....!!؟؟ من....درس بخونم......امکان نداره ...... باشه بابا بذار پایین اون لنگ دمپایی رو  قبول درس می خونم ولی یه کم ها ........

پ.ن 4: خدا تا اطلاع ثانوی باهات قهرم . خودت می دونی چرا پس نپرس چون نمی گم .......

پ.ن ۵: خیله خووووب بابا شووووووخی کردم یه وقت جدی نگیری بزنی ما رو سوسک کنی .........

+ تاريخ شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 11:12 بعد از ظهر نويسنده باران |

رفاقت یعنی خدا یکی رو بفرست تمام خاطرات منو شخم بزند . زمانه بد نشده،بد بوده ،از اول .بعضی از چیزها هیچوقت، وقتش نیست.نه این که حالا وقتش گذشته باشد .مثل رفاقت .رفاقت یعنی آن پسر بچه ای که به استادش گفت : ((بیرون می خواهند شما را بزنن .چند تا ادم لاتن .بذارین منم همراه شما بیام))وقتی استاد گفته بود کوچکی پسر جان.کوچکی برای این کار.تو که نمی توانی کسی را بزنی . بچه جواب داده بود که ((یکی دوتا سیلی که می خورم ،این جوری شما یکی دوتا کمتر می خورین.)) این حرف بدوی یعنی ترجمه قرون وسطایی از رفاقت .یعنی یک ادم هنوز به تنها چیزی که در عالم فکر می کند ، ((خودش )) نیست رفاقت یعنی وقتی خستگی بیاید و درد، و دلت بلرزد ،دستی باشد که دست دلت را بی دل دل کردن بگیرد ..........

پ.ن ۱:نمی دونم چرا این جوری نوشتم شاید چون احساس تنهایی می کنم نمی دونم من بهترین دوستای عالمو دارم ولی هیچ وقت وقتی ناراحتم،ناراحتیم روبهشون نشون نمیدم .........اصلا اونا فکر نمی کنن که من اصلا تا حالا نارحت بوده باشم چون هیچوقت ناراحتیم رو ندیدن .شاید ادم خسیسی باشم ولی هیچوقت دوست نداشتم ناراحتیم رو با کسی تقسیم کنم همیشه اشکام مال خودمه و خنده هام مال دوستام .........................

پ.ن۲: راستی روزه مادرو هم به همه تبریک میگم .......البته باتاخیر ببخشید...به مامان گل خودمم تبریک میگم.........

پ.ن3: خانومی و داداشی ممنون که تنهام نمی ذارین .........

پ.ن۴:ببخشید خیلی وقته اپ نکردم حوصله چرتو پرت نوشتن نداشتم یعنی حوصله چرتو پرتای خودمو هم نداشتم .........

پ.ن۵:دیشب رفتیم سینما،روز سومو دیدیم با خانومی کلی گریه دار بووود 

خب با اجازه ما رفتیم دیگه .........................

+ تاريخ شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 1:49 بعد از ظهر نويسنده باران |

الاهی نااااامه:خدایا ..خدا جون ازت میخوام فردا به همه بچه کنکوری ها کمک کنی........هیچ کدومشونو تنها نذار فرداااااااااااااااااااااااااا..................

الان همه بچه کنکوری ها خوابن چون ساعت ۲ نصفه شبه ولی تو که بیداری می دونم که الان داری منو می بینی داری حرفامو می شنوی ........خدایااااااا.....خدا جون همیشه تو شبای اخر تو تنها کسی هستی که واسه ادم میمونه تا ازش کمک بخواد پس کمکشون کن ........................

من کنکور ندارم فعلا ولی حسه همشونو درک می کنم .........از همه شما ها هم می خوام که واسه کنکوری ها دعا کنین ........

+ تاريخ پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 2:33 قبل از ظهر نويسنده باران |

گم‌شده ام٬

میان تلی از تصویر

که دیگر نمیدانم

کدام خاطره است٬ کدام رویا٬ و کدام واقعیت.......

این روزا این قدر درگیر امتحانا بودم که اصلا نفهمیدم تابستون اومده تا این که سر

راه کلاس زبان یهو صحنه ای رو دیدم که به نظرم جالب بود ............منو یاد

تابستونای دوران کودکیم انداخت ........نمی دونم چرا ولی با تمام عجله ای که

داشتم ایستادم و نگاه کردم به بازیه بچه ها نمی دونم شایدم داشتم تو ذهنم

خاطرات خودمو می دیدم .. .این قدر غرق خاطراتم بودم که نفعمیدم به

بچه ها خیره شدم اونا هم که رفته بودن تو کوک من برای همین به توپ خیلی

توجه نمی کردن یهو یکی شون توپو اومد شوت کنه که خورد به من ....وای چه

قدر اون لحظه دلم می خواست کیفمو بذارم زمین و به بچه شم یه بچه عین

اونا بدون هیچ دقدقه ای برم بازی کنم .....جیغ بکشم ......بدوم .....ولی نمیشد .

با اکراه توپو بلند کردم یه نگاه به توپ کردم ......بچه هاه داشتن با ترس منو نگاه

میکردن فکر میکردن شاید من اومدم به خاطر سرصداشون توپو پاره کنم .باید توپو

میدادم ،برای همین با تمام توانم اونو شوت کردم بالا .مثل بچهگی یام ،و بچه ها

سرشون با حرکت توپ می رفت بالا ......و توپ رفت ............................

بالا ..... بالا ...... و بالاتر..................دیگه واینستادم ببینم توپ کجا فرود میاد

رفتم وبا هر قدمم از دنیای کودکیه خودم دورتر شدم .....دورتر .....و دورتر..........

این روزا ادم بزرگا این قدر از دوران کودکیه خودشون دور شدن که دیگه به این

سروصداها توجه ندارن به نظر اونا این سروصدا ها مظاحم کارشونه ...............

به نظر من این صدای زندگیه تو روح این شهر مرده که همش شده کار.....و

کارو.......کارو.......کاااااااااار........تو این شهر بزرگ همه دارن از هم دور میشن...

ادم بزرگا یادشون رفته هدف از زندگی چیه ...یادشون رفته که خودشون یه زمانی

کار میکردن واسه این که زندگی کنن ولی حاااااااااااااااااالا همشون دارن زندگی

میکنن واسه این که کار کنن.........

کار.......کار..........کار.....................................................

صدای بازیه بچه ها................. 

من اون روز بیست دقیقه دیرتر رسیدم کلااااااااس    معلمم یه عالمه دعوام کرد

هرکی نمی دونست فکر میکرد من هر روز دیر می ام....اصلا به درک ......

+ تاريخ چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 12:55 بعد از ظهر نويسنده باران |

الهی نااااااااااااااااااامه :خداااااااااااااایا خیلی نامردی چرا با داداشیه من این جوری کردی ...........اصلا اعصابی برای نوشتن ندارم  ..................

داداشی جووووووووووووووووووووووووونم ...................        

الاهی من بمیرم داداشیمو این قدر ناراحت نبینمامیدوارم خدا دوستتو بیامورزه

......................................................................

خدایاااااااااااا....امیدوارم هر چی زودتر حال مامان داداشی خوب بشه ....

الهی من قربونت بشم... الهی من بمیرم برات که نمی تونم برات هیچ کاری کنم،

حتی نمی تونم درست حسابی دلداریت بدم......................

+ تاريخ سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 4:20 بعد از ظهر نويسنده باران |

الهی نامه : خدایا اون قدرا هم که فکر می کردم حال ندادی هاااا یادت باشه

وقتی کارناممو گرفتم می خواستم باهاش این کارو بکنم.....اخه فقط

۴ تا بیست  نامرددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد..........

ولی حال کردم امروز سر فاینال زبانم خوب کمک کردی هااااااااااا

خدا هیچوقت تنهام نظار خب ......قول بده......یه قول درستو حسابی

+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:10 قبل از ظهر نويسنده باران |

روزی روزگاری ابر مردی با زن رویاییش ازدواج کرد .ماحصل عشقشان دخترکی بود شاداب و خوش روی

 که پدرش به او بسیار علاقه داشت .

وقتی دخترک خیلی کوچک بود ،ابر مرد او را روی دستهایش بلندمی کرد،نغمه ای می سرود ،دور تا دور

اتاق می چرخید و پشت سر هم می گفت : " دوستت دارم ،دخترک کوچولوی من" دخترک ،

بزرگ و بزرگتر شد وابرمرد ،مثل سابق ، او را در اغوش می فشرد و میگفت :

 " دوستت دارم ،دخترک کوچولوی من"دخترک اخم می کرد وبا لب ولوچهء جمع شده می گفت : من

دیگردخترک کوچولو نیستم.پدر می خندید و می گفت :اما تو برای من همیشه یک دخترک کوچولو

خواهی بود......

دختر کوچولو که حالادیگر دخترک کوچولویی نبود بالاخره خانه پدری راترک کرد و پابه اجتماع گذاشت.

او هر چه بیشتر در مورد خود می اموخت بیش از پیش پدرش را می شناخت و درکمی کرد که

 پدرش واقعا مرد قدرتمند و بزرگی است ،چرا که به مرور زمان بزرگی و قدرت او را کاملا باز می

شناخت .یکی از بزرگی های پدرش استعداد بی نظیر او در ابراز عشق و علاقه به خانواده بود .

برایش مهم نبود که دخترش بزرگ شده و پا به اجتماع گذاشته بود ، او همیشه دخترش را

" دخترک کوچولوی من " می نامید. روزی به دختر ،که دیگر دخترک کوچولویی نبود ،تلفنی اطلاع

 دادند که پدرش سخت مریض است ، سکته کرده بود و در اثر ضایعات مغزی قدرتتکلم خود را

از دست داده بود . حتی انگار معنی و مفهوم کلماتی را هم که می شنید، درک نمی کرد. او

 دیگر قادر به لبخند زدن ، راه رفتن ،در اغوش کشیدن و ادی " دوستت دارم ، دخترک کوچولوی من

" به دخترش را که اثری از کوچولویی در او دیده نمی شد ، نبود.........

و بدینسان دختر به دیدار پدر شتافت. از در اتاق که در امد نگاهی به پدر انداخت. او کوچک می نمود

و اثری از قدرت در او دیده نمی شد.نگاهی به دخترش انداخت و کوشید چیزی بگوید،اما نتوانست.

دختر تنها کاری که از دستش بر می امد، انجام داد .......از تخت بالا رفت و کنار پدر نشست ....

اشک از چشمان هر دوی انان جاری شد و دختر شانه های بیحس پدر را میان بازوانش گرفت .

دختر سر در سینه پدر نهاد و به خیلی چیزها اندیشید .لحظات خوش گذشته و احساس لذت بخش

 داشتن حمایت همیشگی این مرد بزرگ را به خاطر آورد. حس از دست دادن پدر و نشنیدن کلمات

مهر امیز او ، کلماتی که همیشه تسلی بخش وجود او بودند ، خاطر او را حزین کرد................

در همین لحظه بود که دختر متوجه ضربان قلب پدر شد،قلبی که همیشه مسکن و ماوای

موسیقی  و کلمات بوده است . قلب پدر ، پیوسته و بی محابا از اسیبی که به سایر اعضای

بدن رسیده بود ، همچنان می زد و دختر هر چه بیشتر سر در سینه پدر می فشرد ..............

او انچه را که نیاز به شنیدنش داشت ، شنید . قلب پدر به ضربآهنگ کلماتی می تپید که زبانش

از ادای ان عاجز بود .............................

دوستت دارم..........

دوستت دارم..........

دوستت دارم..........

دخترک کوچولوی من.................

دخترک کوچولوی من.................

دخترک کوچولوی من.................

و دخترک با شنیدن این کلمات ارامش یافت.            

+ تاريخ جمعه یکم تیر 1386ساعت 3:7 قبل از ظهر نويسنده باران |