تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
 

 

 

 

        اینجا از خاطراتم مینویسم...از شبای بی تو بودنم
الاهی نامه :خدایا ببین فردا کارنامه ها رو میدن ......گفتم که بدونی فردا

قراره کولاک کنی هاااااااااااااااا..........!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یادت نره .......

+ تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 2:32 بعد از ظهر نويسنده باران |

می پرسند :((آیا در زندگی چیزی زیباتر از دختر و پسری که دستهای

پاک خود را به هم گره زده وبا قلبی صادق و صمیمی در راه ازدواج

گام بر میدارند وجود دارد ؟ ایا میتواند چیزی باشکوه تر از عشق

جوانی وجود داشته باشد؟))

و پاسخ میدهند :(( بلی ،چیزی زیباتر از این وجود دارد ، وآن ، منظره

 پیرمرد و پیرزنی است که سفر زندگی را با هم به پایان میبرند .

دستهایهایشان زبر پینه زده است ، اما هنوز به هم گره خورده اند ؛

چهرهایشان پر از چین و چروک است اما هنوزدرخشنده وتابناک

است؛ قلب هایشان به ظاهر خسته و فرسوده است ، اما هنوز

مهکم و پایدارازعشق همدیگرند ..............

بلی چیزی زیباترازعشق جوانی وجود دارد؛ وآ ن عشق پیری است.))

 عشق واقعی آن است که قادر به دادن همه چیز باشد بی انکه

                    در عوض چیزی بخواهد.

+ تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:52 بعد از ظهر نويسنده باران |

همه چیز یه اولینی و یه اغازی داره ..............................

اینم اولین پست ما ...........خدایا کمکم کن.....

خیلی وقته که می خوام شروع کنم به نوشتن .......به نوشتن اولین پست

ولی نمی دونستم با ید از کجا شروع کنم این داستان زندگی رو ........

تو دنیای کلمات خودم گم شده بودم  تا این که بالاخره شروع کردم ....

شروع ...... شروع.......شروع................شروعی بی پایان....................

+ تاريخ چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 12:6 بعد از ظهر نويسنده باران |