تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker روز نوشت های خاله باران
روز نوشت های خاله باران

مهشاد و سفر به مشهد.....

یه بار دیگه سلام.....این سلام سومین سلامه واسه سومین آپ در دو روز گذشته..........من تنها نیومدم اینجا......دوستای گل از وب جدیدم و وب قدیمیم هم اومدن باهام....آخه این آپ ادامه ی ۲ تا آپ دیگست.........میدونم گیجتون کردم خفن......ولی واسه اینکه متوجه شین اول برین اینجا و بخونین و باهاش پیش برین تا متوجه شین............به چی نگا میکنی؟ برو دیگه.......اگه بری و بخونی متوجه میشی جریان آپ چیه....وگرنه باید همین طور عین خنگا بشینی نگا کنی.......

حالا بریم واسه ادامه ی ۲ تا آپ دیروزی تو اون ۲ تا وب خودم.........ای بابا .....میگم اونایی که تازه اومدن برن از اون اول شروع کنن............اه خودمم دیگه دارم گیج میشما...........بچه هایی که از وب من(مهشاد ) اومدن از ادامه بخونن .......ولی دوستایی که از همین وب دعوت شدن برن اینجا....

خداییش خودم قاط زدم.........(من مهشادم بابا.........)آی کیو

خوب حالا ادامه ی سفرم به مشهد.....:

خلاصه بعد از کلی تکدو تونستم خودم رو برسونم به مشهد.......

از دیروزش مثل پارسال از هتل لاله یه اتاق رزرو کردم..................پارسال شماره ۲۰۲ و امسال ۳۰۳

......احتمالا" سالدیگه ۴۰۴......

ساعت ۱۰:۳۰ هتل بودم..........

اول که رسیدم رفتم یه دوش گرفتم و بعد به خانومی خبر دادم که من رسیدم و مجید هم باهام تماس گرفت...........

حالا قیافه ی من عین این عقب مونده ها بود......آخه چند روز بود همش تو راه بودم و  اصلا" نرسیده بودم به خودم............موقع تقسیم شانهس من زیر دست و پا له شده بودم احتمالا" .....آخه با اون قیافه ی تابلوم یه دونه جوش هم رو گونم زده بود ......طوری که انگار یه بادمجون زیر چشم کاشتن.....

به هر حال هر طور شده یه کوچولو خودم رو جمع . جور کردم و با مجید قرار گذاشتم و رفتم دیدمش.....خیلی دلم واسش تنگ شده بود.......با هم قرار گذاشتیم و دیدمش....اول که دیدمش یه خورده جا خوردم ....

آخه صورتش کشیده تر از قبل شده بود .......با هم رفتیم کافی شاپ و کلی هم خندیدیم.......از خودمون گفتیم و خانومی و نگین و صدف و ایما......من اول فکر میکردم اسم ایما،آیما تلفظ میشه....خوب آخه آیما شنیده بودم ولی ایما نه........مجید هم کلی سر این موضوع خندید.........من کلا" شکلات داغ دوست دارم ........قصد سفارش شکلات داشتم......که مجید اول سفارش داد ....جالب بود که ییهو گفت شکلات داغ....من هیچی نگفته بودم بهش...........با تعجب گفتم منم شکلات........

بعد با هم حرفیدیم و مجید کادو صدف رو بهم داد ......بعد دوباره پس گرفت....گفت کیف دارم و غروب بهت میدم..........

بعد رفتیم پیاده روی و مجید هی میگفت خستت کردم......ولی من اصلا" خسته نسدم.....هی میگفن خسته نشدی.....؟ بیچاره فکر میکرد چون وزنم زیاده زود خسته میشم...........

خلاصه تصمیم گرفتیم بریم نهار..........رفتیم ساندویچ سرد............خانومی اس ام اس زد که کجایین....منم اس زدم که طرقبه ایم....داریم بختیاری میخوریم...........بعد وجدان درد گرفتم....آخه خانومی سر کلاس بود.........بعد از یه دوره وجدان درد باز بهش اس زدم که داریم سمبوسه میخوریم............نزدیک مدرستونیم....................آقا این اس ام اس رو دادم اومدم ادامه بدم و ساندویچ آوردم بالا و ییهو دستم خورد به دوغ و ریخت رو شلوارم..............حالا مجیدم خندش گرفته بود و به زور خودش رو نگه داشته بود که نخنده بنده خدا.........یه کم نگاش کردم و خودم خندم گرفت دیگه مجید نتونست جلوی خودش رو بگیره بچم...................کلی خندید و بعد میگفت غروب کلی با نگین و زیزی میخندیم بهت..........منم دلم میخواست شلوارم همون جا در بیارم و....................چرا فکرتون کجه؟ ......دلم میخواست شلوارم رو در بیارم و بندازمش دور...............آخه شلوارم تیره بود و دوغم که سفیده احتمالا" نه؟

خلاصه از اونجا زدیم بیرون و مجید رفت  دانشگاه و منم رفتم هتل تا واسه بعد از ظهر آماده شم............

رسیدم هتل و لباسم و عوض کردم که خانومی اس ام اس زد که آقای پدر نیومدن دنبالش..............منم زنگیدم بهش و گفتم وایسا دارم میام دنبالت.....سریع لباس پوشیدم و راه افتادم..........خیلی هیجان داشتم.....بعد از یکسال داشتم میرفتم خانومیم رو ببینم......یه ماشین گرفتم و رفتم دنبالش.........خلاصه تا من باهش رسیدم خانوم پیاده رسیده بود ۲ تا کوچه مونده به خونشون.....قربونش بشم الهی.......ماشالله خانومی شده واسه خودش..............(خیلی دوست دارم خانومی).........

بعد دوباره برگشتم هتل تا غروب که همو ببینیم......

بچه ها خیلی طولانی شد....من الان باید تو کلاس میبودم.....استاد آخر کلاس حضور غیاب میکنه..... . میرم که برسم .۶:۳۰ کلاسم تموم میشه امروز......فیس هم نمیتونم بذارم الان......فردا میام و آپ رو کامل میکنم.........قربون همتون .......فعلا"(ولی خداییش از کافی نت دانشگاه خیلی حال میده آپ کردن هااااااااااااااا......توصیه میکنم بهتون......)

تا فردا..........

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط باران |

خاله دانشگاه فردوسی میرود !!

بد بخت میشویـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم !! البته اول سلام دوم بدبخت می شویم !

بله همین جوری که حدس میزدم باباهه قصد داره سیستم ما رو جمع کنه حتی من امروزم قاچاقی نشستم پاش ! گیر داده اساسی هر چی میگم پدر من بنده 2 روز تو هفته تعطیلم اگه تو اون دو روز 12 ساعتم بخوام درس بخونم ( که نمی خونم ) بازم وقت دارم بشینم پای سیستم ! البته میدونم بهانشه وگرنه من تو خونه از صب تا شب ول میچرخم هیچی نمیگه ولی میگه پای نت نمیشه بشینی از درس میافتی !!! ای خــــــــــــــــــدا من با اینا چه کار کنم !!! جدیدا گیر داده میگه من حتی نمیزارم تو دفترچه ازادو بگیری چه برسه بخوای بری کنکورشو بدی ! یا فردوسی یا هیچ جا !!! منو فردوسی !!!! نه یکم خودتون فچ کنین خاله الافه و فردوسی !البته باباهه حق داره خودش شریف فوق گرفته مامانم فردوسی بوده  رضا میره تیزهوشان  (اه اه عجب خانواده خر خونی دارم ) !حالا با این حساب اوضاع منو درک کنین که چه قدر بی ریخته ... بابام میگه گفتی تیز هوشان نمیرم قبول کردیم ولی دانشگاه حق نداری بری ازاد .... اصلا میگی ازاد اگه در حد سراسری هم باشه من نمیزارم بری ! الان من چه خاکی تو سرم بکنم !!؟ منی که تو طول سال حتی کیفمم خالی نمیکردم چه برسه بخوام بخونم حالا چه جوری رتبمو بیارم رو 3000 !!! اصلا همچین چیزی از من بعیده !!! کاش تو یه خانواده عادی تر بودم! قرار شد بریم پیش یه مشاور تحصیلی که این باباهه بفهمه لازم نیست منه بدبخت از همین اول مهر خودمو بکشم !! تف به این زندگی .... تفـــــــــــــــــــــــــ...

حالا از این بدبختی بگذریم !! از اخر باید دست به دامن دایی و مامان بزرگم بشم شاید باباهه دست از سر کچل ما برداره ما بریم سر الافی خودمون !

اصلا امسال واسم اول مهر مث همیشه نبود ...اون رنگ و بوی همیشرو نداشت حتی استرسی هم نداشت اخه ۳ شنبه اولین روز بود مثلا بعد ما تا شنبش مدرسه داشتیم !! در اصل واسه ماپیشا فرقی نکرد ! من هنوز حتی کیف و کفشمم نگرفتم ! دفترم نگرفتم جلد کتابم نگرفتم !! یکی بیــــــــــاد منو ببره خرید ! فقط لطف کردم فرم مدرسمو گرفتم ! دستم درد نکنه واقعا ! تازه این بچه اولامون چه لوس بیدن با ماماناشون اومده بودن بیشتریا  ! والا ما سال اول خودمون رفتیم بدون مامانمون مثلا اول دبیرستانن ها !

اقا یعنی چی گوشی رو این مدیر اموزش و پرورش جدید ممنوع کرده ! ای مرده شورشو ببرن ... مدیرمون گفت اگه بگیریم تا اخر سال دستمون میمونه این حکم جدیده  ! ابرو برداشتم ممنوع شده !! وای که اگه نگین و صدف بخوان بزارن ابروهاشون در بیاد چه شکلی بشن  ! وحشتناک میشن دیگه .... نگین که میگه گور بابای مدیر من نمیزارم در بیاد ابروهام !! هر چی میگم بچه جان اگه ببینه نمیزاره بیای مدرسه میگه به جهندم ! من که از این جهت مشکلی ندارم خدا رو شکر از بچگی زیر ابروهام خودش تمیز بوده باریکم هست خودش !! اصلا به عقیده مدیرمون من ابروهامو برداشتم !! حالا اگه امسالم گیر بده میگم بابام زنگ بزنه شیر فهم بشن که من ابروهام مدلشه !!

چن روز پیش داشتم فک میکردم این سر زیر بغل اپلیدی به چه دردی می خوره وقتی سر بزرگش همون کارو انجام میده !!!؟ اقا چشمتون روز بد نبینه داشتم با سر بزرگش کار میکردم و دقیقا تو همین فکر بودم که یهو گازم گرفت ! وقتی اه از اعماق وجودم بلند شد فهمیدم چرا سر مخصوص گذاشتن !! اخه تا حالا تو این همه مدت گازم نگرفته بود این مرده شور برده !

یک هفتست سرما خوردم خفن !! فک کن تو طول روزم که روزه ام نمیتونم قرص بخورم دیگه چه حالی میکنم من ! به خاطر این بوی خوش ماه مهره دیگه ! اقا دیگه ! کاش حالم یکم بدتر بشه حداقل مدرسه نرم !

مامان و بابام وسط دعوا به همدیگه همزمان !

مامانم به بابام : نفهم !

بابام به مامانم : نفهم !

من : چه تفاهمی ! عاشق این زوجای با تفاهمم من !

داداشی تو چته !!؟ مگه چند روز دیگه نمی خوای بیای اینجا اقایی ؟ ببین ماه رمضون اخرشه اون وقت تو با این قیافه می خوای بیای اینجا !؟ چی شدی یهو قربونت بشم !!!؟ باید الان برنامه ریزی کنیم !! قیافتو درست کن دیگه  ! ببین نظر نمیزاری نمیزاری بعد یهو چی میزاری ! می خوای منو دقم بدی ! فک کردی دل من تنگ نشده .... فک کردی من کم گریه می کنمو به روی خودم نمیارم !فک کردی حال من خوشه ... دل منم واسه اون روزا تنگ میشه به خدا ... دل منم واسه تو تنگ میشه عزیز دلم ...  خوب این دهن صاب مرده منو باز نکن دیگه !

میدونی از کی ما با هم نیستیم از اذر تا حالا میشه ۱۱ ماه ... میدونی چرا بابام سیستممو داده چون فک میکنه رابطه ما دوتا بعد ۱۱ ماه به اخرش رسیده ... چون فک کرده ما همو فراموش کردیمو دیگه با هم نیستیم ... ولی ما با همیم هنوز !! هم دیگرو همون قدر دوست داریم حتی بیشتر از اون موقع ها ! به هم نزدیک تر شدیم تو این دوری بودنا ! تو هم اینو حس میکنی !!؟ الهی قربون اقایی ناراحنم بشم من !

خوب با اجازه دیه ما بریم ...... اگه بر نگشتیم ما رو حلال کنین !! بدونین باباهه نزاشته !

دوستتان میداریم . .. واسم دعا کنین که بازم بتونم بیام ....

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط باران |

جیم زنی عظیم !!

سلااااااااام ... سلااااااام ...

این سلام دومیه واسه اینه که دفعه پیش سلام نکردم ! خوفیـــــــن !؟ ما هم خوبیم ... داداشیمونم خوبه خدارو شکر ! البته من نمیدونم ها خودش که میگه خوبم ! مرسی که همتون دلداریم دادین و دعا کردین واسمون ! دست گلتون درد نکنه !

اااااه باز مدرسه ها داره شروع میشه ! حالا یکی نیست بگه به تو چه تو که از اول تابستون داری میری مدرسه ! بالاخره مدرسه مدرسس از هر وقت بری گنده ! اصلا حوصله درس خوندنو ندارم ... از اول تابستون که هیچی نخوندم .... اصلا گور بابای کنکور ! من که قصد ندارم به خودم سخت بگیرم ازاد مشهدم قبول شم واسم بسه ! امیدوارم بابام نخواد از اول مهر به بهانه درس سیستممو بگیره .... هنوز جرات نکردم در این مورد باهاش بحث کنم خدا کنه بی خیال بشه . اگه بگیره منم هیچی نمی خونم ! کلا من عزممو جمع کردم که به خودم فشار نیارم و درس نخونم !

ما باز یه جیم زنی اساسی انجام دادیم .... به نگین گفتم نمیگم تو بگو ولی یه تیکه هایی که مربوط به خودمه یکم میگم .... از اخر منو نگین دعوامون میشه ! اقا ما باز دوباره هوس کردیم بریم این جلسه ماه رمضون و فیض ببریم ولی این دفعه فیضش خیلی عظیم تر بود ... متوجهین که ! اقا ما قرار شد با مجید و لپ لپ و نگین بریم شهربازی ! البته رفته بودیم جلسه ها ! حالا اتفاقاتش بمونه که نگین بگه . یه تیکش ما قرار شد ترن سوار بشیم ... مجیدو هر کار کردم قبول نکرد گف من می خوام با نگینم سوار بشم ... یه لحظه منو لپ لپ با انزجار به هم نگاه کردیم بعد با هم گفتیم من با این سوار نمیشم ! وقتی سوار شدیم مجید از عقب میگه لپ لپ کیفتو بزار بینتون ببینم ... برو یه گوشه این طرف ترم نمیای .... اون بالا لپ لپ میگه اگه داشتی پرت میشدی من نمیگیرمت نمی خوام به نامحرم دست بزنم ! وقتی پیاده شدیم میگه فک نکنین من از ترس جیغ میزدم ها ... نه این باران پاشو گذاشته بود رو پای من فک میکرد پای من ترمزه ترنه اگه فشار بده وایمیستیم  !! من با یه حالت خیلی ناراحت گفتم واقعا !؟ تازه می خواستم معذرت خواهی کنم که دیدم داره شوخی میکنه بزمجه ! میگه اون بالا قصد داشتم بندازمت پایین باران  ! میگم پرووووی ها ! یه جا سوار یه چیز دیگه شدیم بیلیتا دست مجید بود لپ لپ گیر داد که تو باید بستنی بدی منم گفتم چه پرو نمیدم !!!! این دوتا دست به یکی کردن گفتن بهتون بلیت نمیدیم ...... حالا ما سوار شده بودیم اقاهه داشت بلیتارو جمع میکرد !!! گفتن پول بستنی رو بده  تا بلیتارو بدیم ممکنه یاده بشی واسمون نخری( زرنگن دیگه ) دیگه ما مجبور شدم بهشون بستنی بدم ! کوفتشون بشه !

قبل از اینکه بریم ، تو کوچه با نگین منتظر تاکسی بودیم من دیدم دو تا خانم دارن میان طرفمون که خیلی شبیه خاله های بابامن ! اخه خاله های بابام هر شب میان خونه مامان بزرگم ... اقا من یه سلام گرمی کردم داشتم میرفتم که رو بوسی کنم دیدم خاک عالم این دوتا که خاله های بابام نیستن ! اقا من همین جور خشکم زد اون خانمای بیچاره هم فک کردن من دارم سر به سرشون میزارم. نگین که فقط میخندید ! دیگه بقیشو میزارم نگین بگه ! میبینین ما چه جلسه های خوبی میریم .... اصلا کلی به راه راست هدایت میشیم ... به جان شما ! تازه من می خواستم دختر خالمو با رضا رو هم ببرم ولی نشد بیان دیگه ! اخه اونا اهل جلسه رفتن نیستن !

دیگه این که داداشی گفته احتمالا تو مهر میاد .... بعده ماه رمضون ... باید از الان برنامه بریزم واسه یه جیم اساسی .... اخه بعد ماه رمضون که دیگه این جلسه های پر فیض نیست که ما بریم ! باید یه جای دیگه بریم .... اخ جونم ..خدا کنه این دفعه هم بشه . دلم واسه داداشیم یه ذره شده .... باید سورشم بده یا ناهار میریم بیرون یا شام ... یه جوری حرف میزنم انگار همه چیز حله فقط مونده ما تصمیم بگیریم ناهار بریم بیرون یا شام ! بالاخره گفتم منتظر داستان های بعدی ما باشید

شبای قدر قراره با نگین بریم جلسه ( دیگه واقعا میریم جلسه ... ) احتمالا مامانمم باهامون میاد . حالا باورتون شد که می خوایم بریم جلسه ! اونجا که میریم من واقعا مراسم شب قدرشو دوست دارم ... اخرش اصلا یه جوری میشه .... جو عوض میشه ... نمی دونم چه جوری بگم خودتون بفهمین دیگه !

امروز داداشی در کمال پرویی برگشته میگه نمیشه روزای احیا روزمو بگیرم !!!! هر چی میگم نه به خرجش نمیره .. کلی اصرار کرده از اخر میگم از دکترت بپرس اگه گفت باشه بگیر . میگه نه میدونم دکترم میگه نه !! من با این بشر دو پای دوست داشتنی چه کار کنم اخه . نگیری داداشی ها وقتی دکتر گفته نه یعنی نه !! اذیت نکن همون یه بار حالت بد شد واسه هفت پشتم بس بود ! اگه دوباره حالت بد بشه میمیرم ها !

یه مواقعی حس اپ کردنم میاد شدید با کلی قضیه باحال یه مواقعی مثل الان که میام اپ کنم مغزم دچار بحران موضوع میشه! الان متوجهین که من این همه نوشتم بعد میگم با کمبود موضوع مواجهم !

سر سفره من یه لحظه میرم تو اتاقمو میام میبینم گوشتای غذام نیست یعنی چی شده ایا !؟ رضا که اصلا نمی دونه سر گوشتای غذای من چی اومده میگه گربه خورده گوشتاتو  !عجب گربه های بی حیایی !

جدیداً یاهوم رفته رو غات .... میبینی مهشاد ان شده یه ساعته داره پی ام میده نمیاد بعد که کفری میشه و یاهمو کلی بچرو میچزونه یهو پی اماش میرسه ! بعد فقط کافیه مهشاد دیس بشه دیگه این دفعه به خودزنی هم بیفته نمیرسه پی اماش  !

اقا تو پست قبلم دقت کردین سحرو با صاد نوشته بودم ! گفتم که بدونین من چه ادم صادقی هستم ! اخه فقط یک ساعت وقت داشتم بنویسم بعد کارمند بابامم اومده بود واسش چند تا چیز از روی سیستمم بریزم رو فلش منم هم زمان کانکت بودم مینوشتم و فیس میزاشتمحالا اینم نشسته بود کنارم حرف میزد منم نمی فهمیدم چی مینویسم! نمی شدم بهش بگم عزیزم لطفا اون دهن گشادتو ببند داری حواسمو پرت میکنیاز این کارمندش متنفرم ! از این به بعد مسابقه غلط گیری از من ! هر ۵ غلط یک امتیاز!

بسه دیگه میترسم شاکی بشین ! برم واقعا دلتون میاد برم .... یعنی پی نوشتم نذارم !!!

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم خاله جونیا...   ....  !

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط باران |

خاله افسرده !

خاله افسرده وارد میشود !! حوصله ندارم ، می خوام بشینم گریه کنم ! تازه سلامم بی سلام ! تازه ترشم به من چه که کی خوبه کی نیست مهم اینه که من الان ناراحنم ! دلمم می خواد بگم ناراحن !!! خوب حالا میگم چرا این قدر ناراحنم !

 شنبه دو ساعتی با مهشاد چت کردم بعد فرداش که میشه یکشنبه هر چی منتظر شدم دیدم خبری ازش نیست شب بهش sms دادم جواب نداد دوباره هم جواب نداد الکی نگران شدم خوب بالاخره ساعت ۱۱ شب بود ممکن بود استثنا زود خوابیده باشه ولی من کلی دل شوره گرفتم تا ساعت ۲ sms زدم همشم دلیورد شد ولی جواب نداد .... هی از یه طرف به خودم میگفتم خوب همیشه گوشیش رو سایلنته شاید ندیده .... شاید خوابه اصلا شاید گوشیش دست کسی یه ! ولی دل شوره ی عجیبی داشتم حتی واسه خودمم عجیب بود ! صبح زود ساعت ۷ باید میرفتم مدرسه قبلش به نگین sms زدم که مهشاد چیزیش شده از دیروز ازش خبری ندارم که اصلا دلیورد نشد ( اخه نگین مسافرت بود هنوز ) . از مدرسه هم به محض اینکه رسیدم نشستم پای نت گفتم شاید خودش اومده باشه دیدم خبری نیست ! رفتم بالا با این که همه خونه بودن ولی این قدر دلم شور میزد که شروع کردم به زنگ زدن دیدم کسی جواب نداد دوباره sms زدم دیدم خبری نشد به نگین sms زدم اونم خبری نداشت .... تا اینکه ساعت ۷ اقا جواب دادن منم اصلا یادم رفت یه لحظه که چه قدر نگرانش بودم از دیشب شروع کردم به دعوا کردن باهاش ! اونم گفت یه جایی بوده نمی تونسته جواب بده ... حالا من در چه حالتی داشتم sms میزدم جلو بابام اخه بزنگاه داشت اگه نمیرفتم نگاه کنم تابلو میشد .... یهو داداشی گفت خانمی نگران نشو من خوبم الان میگم چی شده اقا اینو گفت من بیشتر نگران شدم !!! گفتم کجایی مهشاد چی شده !؟ گفت بیمارستانم .... من یهو انچنان رنگم پرید که همه خونه برگشتن منو نگا کردن رضا چند دقیقه بعد که تابلو نشه اومده میگه چی شده چرا یهو رنگت پریده خیلی تابلوی جلو بابا خوب الان میفهمه ! من فقط منتظر شدم دیدم فیلم تموم شد پریدم تو اتاقم بلند گفتم فیلم بعدیش شروع شد صدام کنین من الان تکلیف دارم ! اومدم تو اتاق همین جور اشکام میریخت زدم زیر گریه فقط می خواستم ببینم چش شده که بیمارستانه ! هی اشکام میریخت رو صفحه گوشی من سریع پاکش میکردم باز دوباره .... از شدت استرس حالت تهوع گرفته بودم قلبم دو برابر میزد ! گفت شنبه یک ساعت مونده به صحر حالش بد میشه میره دستو صورتشو بشوره که خون بالا میاره خودش که بیخیال میشه میره می خوابه صبح که مامانش میاد بیدارش کنه میبینه جای سرش رو روتختی خونیه ! دیگه میبرش بیمارستانو عکس مگیرن میبینن معدش خونریزی کرده دکترشم بستریش میکنه .... واسه همین اقاییم از یکشنبه صبح بیمارستان بستری شده تا همین ظهر امروز که مرخص شده ! اخه اقاییم چند ماه پیش تصادف میکنه تو اون تصادف معدش خونریزی میکنه ! از اول ماه رمضون گفتم برو پیش دکترت ببین اجازه میده روزه بگیری یا نه ! هی گفت باشه از اخر همین چند روز پیش میره دکتره هم میبینه این ۱۲ روز گرفته چیزیش نشده میگه بگیر اگه درد داشتی روزتو بخور ! حالا به خاطر این ۱۲ روز دوباره معدش خونریزی کرده و الان روزه هم واسش ممنوع شده . دیشب دیدم دلم طاقت نمیاره گفتم میشه زنگ بزنم اونم خودش از بیمارستان زنگ زد حالا من هم مامانم خونه بود هم بابام به رضا سپردم کسی طرف اتاق من نیاد ... رضا هم قبول کرد! اصلا از جلو تلویزیون که قیافه منو دید دیگه حساب کار دستش اومد که الان وقت اذیت کردن من نیست بدون هیچ سوالی گوش کرد .... من اول قطع کردم نمی خواستم گریه کنم پای تل ... بعد یکم که رو به راه شدم جواب دادم ... محیط بیمارستان خیلی خسته کنندست ولی به جایی که من بهش روحیه بدم اون داشت بهم روحیه میداد ! مثل این بچه های بهونه گیر شده بودم ! میگفت خانمم من خوبم چیزیم نیست فردا هم مرخص میشم حتی موضوعات خنده دار میگفت منو بخندونه ! من اصلا نمی تونستم حرف بزنم شکه بودم ... اصلا نمی دونستم چه کار کنم حتی تقصیر اونم نبود که بتونم دعواش کنم ! خیلی اوضاع بدی بود ... کاش یکم بهم نزدیکتر بودیم .... مسلما حالش به اون خوبیه که می گفت نبود اگه خوب بود دکتر مرض نداشت که ۳ روز بستریش کنه !  ۵ دقیقه حرف زدیم بعد من دیدم خونه داره ساکت میشه دیگه مجبور شدم قطع کنم ... بعدشم نتونستم بهش sms  بدم چون تابلو بود .... درسته که بابام الان لوازم ارایشمو سیستممو پس داده ولی هنوز این قدر رله نشده اوضاع که گوشی بده بهم من داشتم با گوشیه رضا حرف میزدم ... حال کنین چه داداش پایه ای دارم ! ساعتای ۹ هم زنگ زدم به نگین چون می دونستم الان تو راه برگشتن نگران بودم بالاخره جادست دیگه ... ولی بهش نگفتم ... اصلا نمی تونستم در مورد این موضوع حرف بزنم بعدم گفتم نگرانش نکنم ... دیگه شب ساعتای ۱۲ به داداشیم sms زدم که ببینم اگه بیداره دعواش کنم بخوابه ! تا ساعت ۲ sms زدیم بهم .... مهشاد کلا کم خوابه حالا ۲ روز بود تو بیمارستان خوابیده بود دیگه واقعا خوابش نمیامد ... تازه یه ۲ - ۳ روزیم من ممنوع الخروجش کردم که خیالم راحت بشه که بهتر شده ! منم یکم دیگه خودمو جمع و جور کردم که بیشتر ناراحتش نکنم ! قرار شد کمپوتش طلبش باشه ! الهی بمیرم واسه داداشم ! تا صحر خوابم نمی برد از اخرم بی خیال شدم نشستم رو به روی پنجره ببینم این خدا میتونه کاری باهام بکنه یا نه .... گفتم شاید اروم بشم ولی اعصابم از این حرفا خوردتر بود اخه ۱۲ که داشتم به مهشاد sms مامان و بابام داشتن دعوا میکردن از نوع خفنش ... از اون مدلی که تو دعوا تا دم در دادگاه خانواده پیش میرن حتی از اونم بدتر دیگه داشتن روزشو تعیین میکردن ولی چون تو این ماه روز مبارکی پیدا نشد واسه طلاق بیخیال شدن ! کار خدا بود .... یهو بحثشون از طلاق کشید به یه چیز بیهوده ! این دفعه این قدر جدی بود که گفتم صبح که من مدرسم میرن دادگاه ولی خدا رو شکر این دفعه هم بخیر گذشت ! اصلا نمی فهمیدم مهشاد چی میگه تو اون نیم ساعت که اینا دعوا میکردن .... فقط میدیدم sms  اومده می خوندم میرفتم جواب بدم اصلا نمیدونستم چی خوندم دوباره میرفتم با دقت می خوندم جواب میدادم !  الهی واست بمیرم داداشی که این جوری شدی

الانم اعصابم خورده ، ناراحتم اخلاقمم مث سگه نزدیکم نمیاین هاا .... اومدین بی پا برگشتین تقصیر من نیست خونتون گردن خودتون  ! گیرم نمیدین بهم !! خاله الان مثل سگــــــــــــــــــــــــــــه ! اوکی شد واستون !

فعلنم دارم میرم .... اپمم اگه طولانی شده به خودم مربوطه ..... اگرم ناراحت کنندست نخونین .... اگرم حوصله غر غرامو ندارین ( بیخود کردین نداشته باشین  ) !

دوستـــــــــــــــــون دارم ( ناراحتم که باشم دوستون دارم )

........

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط باران |

اقا دیگه !

خاله تنبل وارد میشود : می اپـــــــــــیم !!

علیکه سلام ... ! خوبین قربونتون بشه خاله  !!!؟

این چند روزه هی اومدم اپ کنم نشد یه روز بلاگفا مطلبمو پروند یه روزم سیستمم زحمت بلاگفارو کم کرد خودش مطلبمو پروند ! تازه الانم از مدرسه اومدم ، بله می دونم الان دلتون واسم کباب شد، موافقم بمیرین واسم الهی ! من بیچاره باید دوباره برم مدرسه ... از امروز کلاسامون شروع میشه تا یک هفته هر روز ساعت 11 تا 1 دیفرانسیل دارم ! نمی خــــــــــــــوام ... مرتیکه بزمجه از اول تابستون داریم میریم مدرسه باز 2 روزم که تعطیل شدیم اقا میگه باید بیاین من کلاس بزارم واستون ! حیف که دوست دارم معلمرو وگرنه یه فحش اساسی بارش میکردم ( بزمجه فحش حساب نمیشه! )  تازه ناظم مدرسه هم عوض شده ! این جدیده که دو روز دیگه دیونه میشه ... ببینین من کی گفتم ... این خط این نشون ( اونا اونجاس )

یکشنبه افطاری عمم بود ( طبقه پایین ) منم بهش گفتم ساعت ۵ میام کمکت . اقا اومدم بالا گفتم حالا یه دوش بگیرم ! بعد گفتم حیف این همه مورو جمع کنم سشوار کنم بریزم دورم ! بعد تو اینه نگا کردم دیدم ماشالا واسه خودم مردی شدم گفتم سیبیلامم چند روزه نزدم بزنم خوشکل بشم .... اقا من همین جور تا ۶:۳۰ با خودم گفتم ! داداشی میگه می خوای بزار یهو بعد افطار برو دیگه ! نیم ساعت مونده بود به افطار رفتم پایین ! من که از ۵ حاضر بودم ترافیک بود که دیر رسیدم ! ارواح عمم !

دوشنبه هم دختر خاله و پسر خالمو دعوت کردم واسه افطار بیان خونمون ...چند وقت بود ندیده بودمشون دلم واسشون تنگولیده بود ... این قدر مسخره بازی دراوردیم و خندیدیم که خدا میدونه ! از اخرم ساعت ۱ رفتن خونشون سحریشونم خوردن ! کلا ما وقتی دعوت میکنیم افطار و سحر با همه ! اخه یهو یه بوی کبابی تو خونمون پیچید هممون هوس کباب کردیم حالا فک کنین افطارم حلیم خورده بودیم ! ساعت ۱۰ پسر خالم با رضامون رفتن کباب گرفتن ، ۱۱ هم اومدن خونه ! تازه ترشم دلتون بسوزه

طی یه نظر خواهی وسیع ( فقط از دختر خالم و پسر خالم ) تصمیم گرفتم همه اتاقمو کاغذ دیواری کنم . بابام که میگفت اتاقت تاریک میشه ولی خانم مهندس و اقای مهندس ( دختر خالم و پسر خالم ) گفتن خوب میشه ! منم گفتم به حرف این دو تا مهندس جوان جامعه اعتماد کنم . من که راضیم حالا کی ناراضیه خودم راضیش کنم!

اقا نگینمون رفته مسافرت از 4 شنبه هفته پیش تا 4 شنبه این هفته ! اقا من دلم واسش تنگ شده ! اقا ما عادت کرده بودیم هر روز هم دیگرو ببینیم .... الهی قربونش بشم که این قدر مهربونه تازه دلتون بسوزه همچین دوست مهربونی ندارین .... بین ما 4 تا نگین از همه مهربون ترو گل تره ..... اقا من نگینمونو می خوام ... اقا صدفم یه 2 هفته ای میشه که ندیدم ! اپم که نمیکنه ! نمیگه ما دلمون واسش تنگ میشه!؟ اقـــــا دیـــــگـــــه !

یه دست مرتب واسه خاله بزنین ... . اول بزنین تا بگم چرا !!! بالاخره اینجانب تونستم داداشیمو راضی کنم نخونه .... واقعا کار سختی بود هاا .... من که دیگه ناامید شده بودم که یهو خودش گفت قبول نمی خونم ولی کنکورمو میدم سال دیگه ( البته عین جملش این بود :لوس ، ننر ، قبول نمی خونم! الان میاد میگه نامرد بقیه جملمم بگو دیگه ! نمی خوام وبلاگ خودمه دوش دارم ... اصلا من خود سانسوری دارم ! ) خیالم راحت شد از وقتی قبول کرده نخونه ! گناه داره خوب داداشم ... چرا دوباره بخونه ، میگه من قول دادم اونجا قبول شم ... حالا که نشدم باید دوباره بخونم ، اصلا وظیفه خودش میدونه که دوباره بخونه ! الهی قربونت بشم من ....

داشتم دیشب با خودم فک میکردم که بالاخره رضای ما مجبوره ۳۰ روز پشت سر هم مسواک کنه و این جای بسی بسیاااار تعجب داره ... اخه رضای ما کلا با مسواک مشکل داره بدنش کهیر میزنه بچمون ... البته سالی ۱ بار میزنه اونم فک کنم شب تولدشه ... نمی دونم شایدم شب عیده بالاخره یه اتفاق مهمی افتاده دیگه حتما !!! ولی این ۳۰ روز اجباریه ! الان دندوناش تو شکن ! تا چند وقت نمیفهمن چه بلایی داره سرشون میاد !

اقا یه خبر دسته اول همین الان داداشی بهم گفت امروز رفتن ماشین دیدن واسش .... ایشالا GLX میگیره .... الان منو میکشه .... میگه خوب دو دقیقه نتونستی اون حرفو تو دهنت نگه داری ! نمیشه دیگه ... اقا دیگه ، دوست داشتم بگم ..... آی چرا میزنی ... چرا دعوام میکنی ... ادم تو جمع دست رو خواهرش بلند نمیکنه نچ نچ نچ چه کار زشتی :دی ! یادتون باشه این هنوز سور قبولیشو نداده باید سور ماشینشم بده ...

خدا جون مرسی که داری کمکم میکنی ( به شما چه که خدا تو کدوم مشکلم داره کمکم میکنه ) ! مرسی که سالمم ... مرسی به خاطر خانواده خوبم .... مرسی که سایه مامان و بابام بالای سرمه ... مرسی که هنوز کنار هم نگهشون داشتی ! مرسی به خاطر دوستای گلم که این قدر باهام مهربونن و به فکرمن و مرسی به خاطر داداشیم ... مرسی که این قدر پسر گلیه .... که این قدر مهربونه .... مرسی خدا واسه این که کمکش کردی این رتبه خوبو بیاره ... خدا جونی مرسی !

ما با اجازتون رفع زحمت کنیم ..... اقا دیگه

دوستــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم  عزیزای دل خالین همتون !

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط باران |
درباره وبلاگ

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد.....

آخرین نوشته ها
مهشاد و سفر به مشهد.....
خاله دانشگاه فردوسی میرود !!
جیم زنی عظیم !!
خاله افسرده !
اقا دیگه !
جیم زنی و لپ لپ !
بد بخت میشویــــــم !
دوباره سلام
شروعی دوباره !
بی اجازه اومدم اینجا..........
روزهای مونده !!
تولد ... تولد ... تولدت مبارک ... مبارک ....
عیدتون مبارک .......
کاش خودش بود........................):
من اومـــــــــــــــــــــــــــــــدم ......
عنوانم کجا بوده بابا .... !!!!
جامعه و دنیا ....... !!!!!!
خبر بد اول هفته من ....... :(
گونه داشتنم مصیبتی هااااا .......... !!!
ها ........ !!!!!!!!!!!!؟
من خوبم هااااا .......!!!!!
من کی ام .........!!!!!!!!!
مدرسه ها ..... و من ...!!!
تابستونه من با همه شبایه بدش ........
کارگر ميشويــــــــــــــــــــــــم.......
بهترین شنبه زندگیم :×
ادیسون جان دستت درد نکنه ....:)
چه زود تموم شد این دو روز.... :(
خبر ...خبر.....
تابستون خود را چگونه گذراندید ...؟
پیوند وبلاگ
شکلک جونیام !
حمید !
نی نی بانو !
پریـــــــــــــــا جون
ژاله جونی
قاصــــــدک جوونم
صدف خانمی !
فرزانـــــــه جوونی
معصومه جونم
اسمون آبی (نیما)
نیلو ( لیمو بانو )
دوست مهربونم !
برای خدا می نویسم , شاید که عاشقم شود...
نانا جـــــــون و بابایی
گارســـــــــــیا
خانه فلفل بانو جونم
یاسین جونم
الناز خانمی
خودش جان !
آخرین بوسه
ستاره های سربی 2 ...
اناهیدم
پریسا جون
اپلود عکس !
( ..... )
سروشک !
محسن طباطبائی
گروه طراحان تمپفا
نوشته های محمد جواد عبدی
قالب وبلاگ
امکانات


ghamestaneman

باران

ghamestaneman

http://ghamestaneman.blogfa.com

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

روز نوشت های خاله باران

اینجا برشی ست از زندگی من.....منی که هیچگاه هیچ کس نخواست بفهمد درونم چه می گذرد
اینجا مینویسم چیزهایی که درونم می گذرد ......چیزهایی که هیچوقت هیچکس در ظاهر شادم ندید.......و نخواهد دید.....
من خاله باران 18ساله ! متولد در غمستان این زندگی پوچ ........و به ظاهر شاد..... اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی ....!!!!

روز نوشت های خاله باران

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com