تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران
اینجا از خاطراتم مینویسم...از روزای بی تو بودنم

امشب بد جوری بی خوابی زده به سرم . البته نه فقط من الان فهمیدم مهشادم بی خواب شده چون الان بهم میس زد ( اصلا تفاهمو میبینین !! ) . از اونجایی که امشب هیچ کدوممون شارژ نداشتیم نزنگیدیم و نحرفیدیم و اس هم ندادیم و دیگه ای بسوزه پدر این پول که همه این اتیشا از گور اون بلند میشه ! مهشاد هنوز کارتش درست نشده و پول نداشت و منم که پا نداشتم که برم هر چی به رضا گفتم شارژ می خوام نرفت خنثی

از یه وبی خوشم اومد و از اونجایی که من وقتی از یه وبی خوشم بیاد همه ارشیوشو باید بخونم تا نظر بدم واسه همین از 1 تا حالا داشتم می خوندم! تا حالا واژه سرویس شدنو شنیدین! اینا الان من در اون وضعیتمخنده این فرد مذکور در عرض 4 ماه 100 تا پست گذاشته و این قدرم طولانی مینویسه که سرویس شدم دیگه ! حالا یکی نیس بگه دختر مگه مجبوری .... عادته دیگه چه کارش کنم .

فردا قراره سارا بیاد اینجا که مثلا کاتالوگاشو بگیره بعد با اصرار پی در پی من که اصلا بدون تو نهار نمیچسبه و اصلا دلم واست یه ذره شده عزیزمو ( اصلا که من هفته پیش اونجا نبودم ) نهار هم بمونه و بعد هم همین جور نمیدونم به یه بهانهای بمونه تا شب بعدم با ما شام بیاد پایین ولی کلا سارا داره میاد کاتالوگاشو بگیره !

به مهشاد میگم به نظرت این مسئولای اریف لیم به روح اعتقاد دارن میگه منظور !؟

میگم هیچی بابا می خواستم بگم ای به روحشون صلوات ! مهشادم کاملا باور کردا ..... :-"

یکی بیاد منو بغل کنه واسم لالایی بگه بخوابم :((

قالب جدید چه طوره !؟

راستی این ادرس وبی که اونشب می خوندم ... یه دختر مهربون و با اراده خیلی زیاد خانم تپلیقلب

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 4:5 قبل از ظهر نويسنده باران

اخر این فیلمارو دیدین !!!! شمس العماره که ریـــــــــد به معنای تمام . یعنی باز اون دلنوازان یکی از شخصییتای مهمش مرد اخرشم معمولی تموم شد نه رویایی . ولی شمس العماره کشت منو مخصوصا اون صحنه اذون ! من نفهمیدم هدف کارگردان چی بود boredsmiley.gif : 33 par 19 pixels.!؟ می خواست بگه اینا هم مثلا نماز خونن یا لیلا یهو دچار یه حالت روحانی شد و بعد تصمیم گرفت با هیچکی ازدواج نکنه تا عاشق بشه . بعد یهو درو رو امین حیایی باز کرد یک دل نه صد دل عاشقش شد تازه نکته جالبش اینجاس که امین حیایی هی سرشو می نداخت پایین وقتی لیلا بهش ذل زده بود !! ارواح عمشون که پسرای این دورو زمونه این جوری باشن ! هی از اول فیلم بحث سنتی ازدواج کردن بود اخرش خراب کرد و شد اون مدل ازدواجایی که طرف تو یه نگاه مثلا گرفتار میشه .... سبز

شفارشامم رسید . میدونین معمولا وقتی سفارش میدی 2-3 روز بعدش با پست میرسه ولی مال من این دفعه 1 هفته طول کشید بعد هی سارا گف کنسل شده هی من حرص خوردم که 100 تومن پول نازنینم بر باد رفت که نرفت البته ! بعد یه چیز باحال بگم حدود 2 ماه پیش کاتالوگ جدید اومده بود ولی ما سفارش نزاشته بودیم تا هفته پیش که من یه پک 20 تایی واسه خودمو سارا سفارش دادم و امروز رسید که زنگیدم به سارا بیاد بگیره کاتالوگاشو .(  سانســــــــــــــــــــــــور شد ! از مقامات بالا دستور رسید که فرد مورد نظر ما وبلاگ نویس می باشد و ما مجور شدیم این چند خطو سانسور کنیم . هر کی خوند که خونده نخونده ها هم دلشون بسوزه می خواستین صب زود پاشین بیاین بخوننخنده ) سربسته بگم یه مساله ای بود در مورد کارای این شرکت و اینکه چرا این اجنبیا با منو سارا هماهنگ نمیکنن این کارای غافلگیرانشونو :|!! اصلا یعنی چی خوب ما ناراحت میشیم :)) بعد مساله دیگه ای هم که بود اینکه به نظرتون مسئولینش به روح اعتقاد دارن :))))

5شنبه هفته دیگه تولد نگار و نوشین ( خواهرای نگین دعوت شدم ) فک کنم یکیشون دوم راهنمایی باشه اون یکی هم اول . بعد من اصلا نمیدونم واسه بچه تو این سن چی میخرن یا چی دوست دارن ! خودمم یادم نمیاد 7-8 سال پیش که سن اینا بودم دوست داشتم چی کادو بگیرم . دیگه اینکه حسابی موندم چی بخرم واسشون . کتابو لباس که نمیشه . واقعا نمیدونم اصلا رمان یا داستان می خونن یا نه . لباسم نه سایزشونو دارم نه سلیقشونو میدونم . حالا دیگه همسایه ها یاری کنین تا ما یه تولد بریم خیر سرمون ! از همه بدتر اینه که لباسام تموم شده ! دیدین من هی گفتم لباس لازم دارم هی گوش ندادین ! اصلا از همه مهمتر من نمیتونم تو این تولد برقصم :(( حالا من چه کار کنم ! یعنی ادم بعد این همه مدت بره مهمونی مجبور بشه یه جا بشینه ذل بزنه به رقصیدنه بقیه !!!  عذاب از این بزرگتر دیده بودین ، جان ما !

مهشادم که کارش شده گشتن دنبال خونه . از سره کار یک راست میره بنگاه تا 11 شب بعدم که میاد خونه دیگه هلاکه بچم . اگه خیلی سعی کنه تا 12 بیدار میمونه که من بزنگم که اکثرا اگه تا این مرحله دوام بیاره مرحله بعدی گیم اوره :)) یعنی هی میبینی خوابش میبره و تو داری با خودتو عروسکات حرف میزنی . بعد این مرحله یهو فرشته مهربون میگه اخی چه قدر خسته بود و یکم ساکت میشی و صدای نفسای ارومشو گوش میدی و همین جور تو دلت قربون صدقش میری و تو خواب بوسش میکنی و صبر میکنی تا خوابش عمیق تر بشه و قطع میکنیsamvetesmiley.gif : 72 par 32 pixels. گاهی هم این شیطون دم دلازه داد میزنه پاشـو ( من نه ها شیطون دم دلازه :-" ) ! اکثرا اگه بیدار بمونه تا 12 نیم ساعت میحرفیمو زود قطع میکنم چون صب می خواد باز 5-6 بیدار بشه ! مثلا همین امشب من دارم اپ میکنم چون مهشاد خوابش برده .... اخی الهی قربونش بشم که این قدر خسته شده بود . 10 مین بعد اخرین اس ام اسش زنگیدم گف مشترک مورد نظر خواب است لطفا گمشو بزار بچه بخواب ِ ! میبینین تو رو خدا چه با ادم بد حرف میزنن ! بعد من که میدونم باز صب مهشاد بیدار میشه اس میده لعنت به من به خدا از فردا شب دراز نمیکشم تا بزنی :)) بعد گاهی میشینه هی با خودش میگه من نمی خوابم  من نمی خوابم من ....خنده  الهــــــــــــی فداش بشم . عزیزم به خدا درکت میکنم که خسته ای . اشکال نداره که هی خوابت میبره این شبا . منم اگه از 5 بیدار بودم و تا 11 بیرون می بودم خودم نمیرسیدم خونه جسدم میرسید . راستی من بهت گفته بودم چه قدر دوســـت دارم 

جدیدا 12 تا 4 صب درس می خونم .البته بینش اگه مهشاد بیدار باشه نیم ساعت می حرفیم باز من می خونم . هر شبم عین دیوانه ها به یه کتاب گیر میدم تا تمومش کنم . مثلا امشب به ادبیات پیش گیر دادم ! هر کسی یه جور خل ِ دیگه مادر جان! فقط یه چیرو نمی فهمم!من که تو خونه ام هیچ جا هم نمیرم این همه حرف از کجا میارم هاااI don't know - New!


+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 2:45 قبل از ظهر نويسنده باران |

دیدین دخی خالم داره دوباره مینویسه ...... الان کامل معلوم بود من چه ذوق کردم که اینجا هم دارم میگم :)) اوصولا ما خانوادگی نویسنده ایم . اونم استعدادشو از من به ارث برده نیشخند

3شنبه رفتم پیش دکترم گف میتونی دیگه پاتو بزاری زمین و روش راه بری ولی گچ 2 هفته دیگه باز میشه . یک هفته اول که کلی درد گرفت ولی الان خوبه . تازه دیگه تو حمام هم لازم نیست بشینم .شنبه هفته دیگه میرم بازش کنم و همش فک میکنم که چه صحنه خنده داری باشه این پای من که بالای کچ هیچی مو نداره ولی پایینش دیگه خدا عالم است ماکه خودمونم هنوز ندیدیم ساکت. به هر حال بعد 1 ماه ویلچر نشینی میتونم راه برم اونم به صورت لنگان لنگان و بسیار خنده دار !

تو ماشینت نشستی و داری از تو یه خیابون میری بعد میبینی یه دختر داره لی لی کنان از خیابون رد میشه ! ها اگه دیدی بدون منم ! مشغُل ضمبه ای اگه پاتو رو تزمر نذاری که من رد بشم . اخه 5 شنبه سارا زنگید و گف ساعت 1 تعطیله  و از اون طرف میاد دنبال من با هم بریم خونشون . بعد منم به این هوا بوم که الان میاد با تاکسی تلفنی میریم دیگه . یهو دیدم زنگید که بیا پایین !! رفتم میبینم با همکاراشه اومدن دنبال من . 2 تا پسر جلو نشسته بودن یه دخترم عقب بود . اولین تصویری که از دختر خاله سارا تو ذهن اینا موند یه دختر چلاق بود . حالا دختره به جهنم اون پسر جونرو چکار کنم که این قدرم خوش تیپ بود با اون ماشین جیگرشگریهچی کمربندتو در میاری !! نه بابا شوخی کردم اصلا گور بابای پسره :-" تازه فک میکنی ماشینش چی بود !؟ پیکان جوانان گوجه ای :)) کُپه ما کجا این کجا !! ولی خیلی خوب بودن همشون . این قدر تو ماشین خندیدیم و خوش گذشت . فقط من نمیدونم چرا مارو نگرفتن تو ریس که رفتیم :دی! بعد رو به روی کوچه سارا اینا رو بستن واسه همین نمیشه پیچید تو کوچه دور برگردونم بستن اتفاقا ، این اقای همکاره سارا هم رو به روی کوچه نگاه داشت . سارا گف میتونی از خیابون رد بشی منم نکه هر روز کارم اینه که صب یه صب برم از خیابون جلو خونمون رد بشم همچین گفتم هااا بابا که خودمم به خودم شک نکردم . مثل ملخ بالا پایین میپریدم که رد بشیم زودی نریم زیره ماشین :)) . به هر حال اینارو گفتم که بگم اگه یه دختر با گچ نارانجی با شال و کیف طوسی دیدی بدون منم اقا جان .

3شنبه بالاخره موفق شدم شفارش بزارم . تازه من نذاشتم اون طنین ِ بود که ما به یه جایی برده بودیمشبعد واسه تکمیل شدن کارمون کدارو دادیم شفارش گذاشت . هنوزم بسته ام نیومده . تازه نصفه سفارشامو نداشت :(( من از اخر یاد نمیگیرم که کی این انبار پره کی خالی !

ادم گاهی این قدر پر میشه و دم نمیزنه که فقط منتظره یه تلنگره کوچولو ِ که بهم بریزه .... مثل الان تو . تویی که 1 هفتست حسابی بهم ریختی .اومدن مامانت اینا خیلی بد نبود ولی تو تو شرایط خوبی نبودی واسه همین اومدنشون شد همون تلنگره و بعدم که قضیه خونه و عابر بانکت...همه اینا کافی ِ که تو بهم بریزی و خسته بشی Console

این روزا مهشاد خوب نیست . میریخت تو خودشو نمیگفت ولی معلوم بود . من تنهایی غذا از گلوم پایین نمیره و میدونم سخته که ادم ساعت 8 خسته از سر کار بیاد و بخواد واسه خودش شام درست کنه و بشینه زل برنه به دیوارو تنهایی بخوره یا جمعه ها از صب تا شب تنها باشه و بیکار و نتونه هیچ کاری بکنه چون تنهایی بیرون رفتن بدون خانواده که خوش نمی گذره و وقتی تب میکنی کسی نیست برات سوپ بپزه یا وقتی حالت بد میشه کسی نیست ببرتت درمانگاه و وقتی دستت تو اتله باید خودت همه کاراتو بکنی حتی ظرف شستنو ببینی که روزات دارن مثل هم میشن و تکراری . یه روز سر کار یه روز دانشگاه بعدم خونه و خواب بدون هیچ تفریحی . ادم حس میکنه زندگیش داره هدر میره و بعد همین ادم یهو مهلت اجاره خونشم تموم شده و میخواد بره یه چند خیابون پایین تر و یه خونه باید پیدا کنه با همین پول پیش ولی اجاره کمتر چون اون موقع که این خونرو اجاره کردن دستش تو جیبه باباهه بوده و مهم نبوده اجاره چه قدر باشه ولی حالاکه دستش تو جیب خودشه این مبلغ زیاده براش و خونه هم گیر نمیاد و 3-4 روزم عابر بانکش خراب شده و پولاشم ته کشیده و مجبوره تا شنبه که امروز باشه صب کنه .... همه اینا کافیه که یه مرد خسته بشه از اوضاع بلاتکلیف و تکراریش . اونم یه نیم مرده کوچولو که هنوز ترم سوم ِ و همه چی رو دوش خودشه و این قدرم سرتقه که از حرفش برنمیگرده و همچنان می خواد دستش تو جیب خودش باشه با همه این مشکلات . مرد من کوچیک نیست ولی قبول کنین این اوضاع واسه یه جون دانشجو ِ 20 ساله بزرگه ...... 

و تازه دلتم واسه خانمیت تنگ شده باشه ! اصلا جان شما همه اون بالایی ها یه طرف این یه جمله یه طرفخنده حالا شما یه راه حل واسه اقایی من پیشنهاد بدین .... یه راه جز اینکه از کارش بیاد بیرون چون اینو خودم گفتم و قبول نکرد

در ضمن خودم میدونم مشغل ضمبه نیست .... خودمم میدونم ضمبه اون سگه تو این کارتون میتی کومونه که از بچگی روزای احیا اینو میزاشت تی وی و منم اصلا کارتونشو دوست نداشتم و از همون بچگی فحششون میدادم


+ تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر نويسنده باران |

مهشاد : مامان میگه همون بهتر که از من دوری منو این طوری بهم ریخته نمیبینی ! منم به مامان گفتم همینیه که هست البته تو جدی نگیر !

من : که همینی که هست ! که این طور ...

مهشاد :بله ! اصلا حق نداری بری سر کار . پاتو بیرون نمیزاری .... فقط اشپزی یاد بگیر فعلا بسته ! ( اثرات دلنوازان ٍ دیگه بین زوجارو به هم میزنه تحویل بگیرین قهر )

من : بله بله ! پشت لبت سبز شده فک کردی مردی . هه هه اقارو !چه حرفا،اصلا میرم ببینم چه کار میکنی !

مهشاد : چی طلبکار میشی ! پشت لب سیاه میشه نه سبز . مگه علف زاره !؟ توهین میکنی دیگه منتظر؟

من : بله که توهین میکنم ... اصلا چرا این روی مرد سالارانتو همون اول نشون ندادی ! اصلا تو عوض شدی .من طلاق می خوامناراحت . مهریمم حلال .

مهشاد : هیوندا کپرو میفروشم . مهرتو میدم ! طلاقتم نمیدم . در ضمن من یه رو بیشتر ندارم .

من : یعنی عاشقـــــــــتم ! الهی من فدای تخیل قویت بشم ، کُپت کجا بوده تو !؟ تو جیگر منـــــــــــی دیونهماچ

خوب حالا از مکالمه ما بیاین بیرون دیگه ...... دیدین بچم از دست رف ! توهمی شده شدید :))

داشتم به این 1 ماه اخیرم فک میکردم که چه قدر اتفاق واسم افتاد و من چه قدر بزرگ شدم یکدفعه و انتخاب کردم !

اول که قضیه قبولیم بود . الان به هرکی میگم مدریت جهانگردی اونم تو شهره خودم قبول شدم یا فک میکنه دروغ میگم یا خل شدم که نرفتم . نمیدونم چرا این ادما قبل انتخابم پیدا نشدن از این رشته تعریف کنن خنثی. به هر حال من مجبور شدم انتخاب کنم یه انتخابی که هم سخت بود هم ریسکی ! از کجا معلوم ساله دیگه اونی روکه می خوام قبول میشم !؟ و اینکه این 1 سال قرار نیست مثل از اول عمرم تا حالا علاف باشم و نخونم . اگه نخونم میشه همینی که بود .

دومی هم که قضیه بازداشتگاه بود . یکی از بهترین تجربه های عمرم .... بزرگم کرد ! من انتخاب کردم که برم با اینکه میدنستم اینجا تهران نیست و خیلی ها همش حرف میزنن و موقع عمل مثل موش میچپن تو خونه هاشون و وقتی تعداد کمه همه گرفتار میشن . ولی من نخواستم از اونایی باشم که فقط حرف میزنن . اگه حرفی میزنم روش وایمیستم و ریسک میکنم . رفتم تا به خودم ثابت کنم بچه نیستم که الکی فقط حرفی رو بزنه و موقع عمل جا بزنه و بگه برم که چی بشه ؟ نظام که عوض نمیشه به هر حال چرا برم ؟ رفتم تا ......

و سومی هم که همین مرگی بود که تا چند قدمیم اومد . مرگی که الان میدونم اگه یک دور زودتر ول شده بودم تو درختا بودم و الان داشتین چلو کبابمو میخوردین ! ای کوفتتون بشه ....نه تو چشای من نگا کن ابرو! اصلا بدون من از گلوتون پایین میره !؟ باورتون میشه منی که تا حالا تهِ دردم پریدیم بود له شده بودم ! من حتی یادم نمیاد اخرین بار کی امپول زدم ! پام به دکتر باز نشده بود ! از این نظر واقعا سوسول بودم ولی اون 1 هفته اول خوب اب دیده شدم .

سوار ماشین پلیس نشده بودیم که شدیم ( تف به این شانس که حداقل سواره الگانسمون نکردن یکم حال کنیم دیدی از دستمون رفت ) . سواره امبلانس نشده بودیم که شدیم ! خولاصه حالا فقط مونده ماشین اتش نشانی ! دیگه مراقب خونه هاتون باشین خنده

من یه اخلاقی که دارم همیشه طالب بیشتر مستقل شدنم ! یعنی اگه یه شهره دیگه مثلا معماری قبول شده بودم ( البته بابا پارسال نذاشت جایی جز مشهدو بزنم . حالا شما فرض کن ) با کله میرفتم . دیدی اینایی که یه شهره دیگه میخونن چه قدر با اونایی که پیش مامان باباشونن و تو ارامش میخونن فرق دارن !؟ چه قدر از لحاظ فکری بزرگترن و چه قدر مستقل تر ، البته من همرو نمیگم . بالاخره استثنایی هم هست که میرن و فقط چون یهو از فشار ِ کنترل خانواده خارج شدن و مثل فنری که جمش کرده بودی همه این سال ها خودشو ازاد میبینه و خودشو گم میکنه و به جای 4 سال 6 سال تو دانشگاه میمونه از بس ول گشته . من اونایی رو میگم که خونرو میچرخونن و تازه بعد یه مدت میرن یه جایی کار میکنن که کم کم دستشون از جیبه باباهه قطع بشه . دیدی اونایی که روزه اول دانشگاه با ماماناشون میان !؟ وقتی میبینی چه حسی میشی !؟ من نمیگم همه هاا . کسایی هستن که پیش خانوادشونن ولی از خیلی های دیگه هم مستقل تر و عاقل ترن ..... و کلا من این بحثم در مورده دخترا بود نه پسرا .... شاید این روحیم مربوط به ماه تولدمه قلب( من اسفندیم )

دیگه اینکه این روزا این قدر کسلم که حد نداره ! وای خرید خونم اومده پایین خفن ... دوس دارم برم دور بزنم خیابونارو و مثل همیشه مترشون کنم با سارا . و الان چون نمیتونم برم خرید یهو همش احساس میکنم که چه قدر نیاز به مانتو و لباسو لوازم ارایش دارم اخه نکه یهو لباسام خورده شدن و منم خیلی میتونم برم بیرون اینه که خیلی احساس میکنم نیاز یه یه سویشرت دارم ! خوب تو این هوای سرد چه جوری برم بیرون !؟ چرا درک نمیکنین whistling. یعنی اگه من الان از دستشویی نیام بیرون بعد درو قفل کنن بگن تا 1 ساعت دیگه باز نمیشه مطمئن باشین من منفجر میشم . این خاصیت همه ست که وقتی از چیزی منع میشه حریصتر میشه . منم الان خرید می خوام و چون نمیشه میرم یه گوشه ماستمو بخورم با مسئول تاب کوهستان پارکم قهرمخنثی !

همین جوری ساعت 1 احساس کردم دلم می خواد بنویسم . نکه 1 ماهی میشه اپ نکردم گفتم نگران نشین یه وقت .... میفهمی که !

+ تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:57 قبل از ظهر نويسنده باران |

اصلا میدونین چیه دیگه روحیه وبلاگ نویسی ندارم ! نکه دیدیم تو نظر سنجی نفر اول نشدم اصلا یه جورایی بهم برخورد رفتم تو خودم خنده .ولی این جشن یه فایده ای که داشت من با وبلاگه سال ها در حسرت داشتن خانه اشنا شدم . واقعا عالی مینویسن ... واااای من همین جور میخ شده بودم پای سیستم و تمام ارشیو یک جا خوندم و واقعا لذت بردم . خودتون بخونین میفهمین من چی میگم . فقط عشقه بینشون بوده که تونستن از پس این همه مشکل بر بیان و هنوزم با همن . واسه رتبت بهت تبریک میگم عزیزمماچ امیدوارم به زودی تو و همسرت به چیزایی که لایقشین تو زندگیتون برسین و روی ارامشو ببینین . به نظرم ازرششو داره که شما هم بشینین مثل من ارشیو بخونین . فقط یه چیزی اگه کسی فهمید کجا باید نظر بدیم به منم بگه لطفا نیشخند همه وبلاگو از بالا تا پایین گشتم پیدا نکردم :دی خنگ خودتونین !

این چند روزه بیکاری چسبیدم به کارو کلی سفارش لوازم ارایش گرفتم کلی هم به *طنین زحمت دادم و به قوله خودش به سه نقطه رفت از دسته ما ( ایشالا با عسلیت میای مشهد جبران میکنیم عزیزمماچ ) بعد امروز با هزار ذوقو شوق کله صب پاشدم که مدرنیته و اینترنتی سفارش بزارم به جای تلفنی . دیگه سفارشا ok شد و اخر سفارش سایت نوشت 170 تومن که من باید میریختم به حسابه شرکت . عصری زنگیدم که رقم دقیقو بپرسم میگه 210 تومن ! بعد فهمیدم که از هر سفارشم 2 تا ثبت شده و من به مرز خودزنی رسیدم از فرط هیجان ! حالا از کجا 2 تا اومده خدا عالم است ! دوباره زنگیدم گف کاری نمیتونی بکنی جز اینکه پولو پرداخت نکنی کنسل بشه دوباره 2-3 روز دیگه سفارش بزاری ! یعنی الان می خوام خودمو بکشم دیگه البته لازم نی چون الان مشتریام یا منو میکشن یا میرن از مغازه دار یه مارکه دیگه میخرن ناراحتحمل بر خودستایی نباشه اقا ولی به ما مدرنیته سفارش دادن نیومده !

3شنبه ساعت 6 مهشاد اس داده من دارم میرم سره کار با تعجب خوندم اخه 3شنبه ها دانشگاه داره نیم ساعت بعد اس داده دارم از سرویس پیاده میشم برم خونه من امروز دانشگاه دارم ( بگو خنگم بگـــــــو دیگهماچ ) بعد ساعت 8 اس داده دارم میرم دانشگاه خانمی ! منم هر دفعه تو خواب اس ام اساشو خوندمو کلی خندیدم ! هی IQ یادت نره 5شنبه هم دانشگاه داری باز نری سره کار :)) تازه امتحانم داری . شرط بستیم که اگه از 50 کمتر بشه خودش به خنگ بودنش اعتراف کنه ( امتحانشون از 50 نمرستwhistling )

عمم اعلام امادگی کرد که هفته ای 1 بار بیاد کله منو حنا بزنه ! بعد منم که خدا شاهده مشتاق بودم چه قدر و خوشحال شدمWhoop De Dooالبته من اعلام کرده از اونجایی که ما از زمانه کوچ نشینی و مغولها یکم فاصله گرفتیم بهتره یکی بره از داروخونٍ لوسینه پرپشت کننده مو بگیره که با مشورته تمام اعضای خانواده ما و مامان بزرگم پذیرفته شد و طی یک عملیات مدرنیته من قراره بعد حمام لوسیون سینره بزنم و صد رحمت به بوی حنا واقعا

و دیگه عارضم خدمتتون که شدم پای ثابته همه روضه ها و جلسه ها و این خاله زنک بازیا ! شما هم اگه یک ماه تو خونه بودی از این بهتر نمیشدی ! این چند هفته هر چی مجلسه خانمانه بود من پای ثابتش بودم و از 2 ساعت قبلش حاضرو اماده دمه در بودم smile emoticon kolobok! بعد نی نی ِ دختر داییم به دنیا اومده بود رفتیم خونشون که بچشو ببینیم . این قدر خوشلو گوگولی بود ! البته خودم میدونم که بچه 2 روزه شبیه بچه گربست و اینا ولی جان شما این از همه بچه گربه هایی که تا حالا دیده بودم خوشکل تر بود ! بعد شب که اومدم خونه هی به مهشاد غر زدم که من نی نی می خوام و نمیشه به جای همستر واسم نی نی بخری ( بی جنبه و جوگیر هم خودتی زبان)

قاصدکم پرسیده بود هدف مهشادو از پرت کردن خودش نفهمیده و این که تو اون لحظه با خودش چه فکری کرده ! والا من خودمم نمیدونم و از اونجایی هم که مهشاد کلا اون شب تا روزه بعدو یادش نیست پس منو معاف کنین که بخوام بفهمم اون لحظه با خودش چی فک کردهخنده ولی حس میکنم درکش میکنم . وقتی جلو روت کسی رو که دوسش داری اویزونه و تو هر لحظه مرگشو حس میکنی و اینکه همش با خودت فک میکنی که الان پرت میشه و می خوره به درختای اطراف و میمیره شاید همون کارو میکردین . شاید با خودش فک نمیکرده که چیزیش بشه یا سرش بخوره به جدول کنار شاید فقط می خواسته سریع بیاد بالای سر من . نمیدونم واقعا فقط اینو خوب میدونم که این یه تصمیم از رو عقل نبوده چون معلق بودنه من هم یه امره طبیعی و عقلانی نبوده . تازشم نکه این وکیله اشنا بود و سرش واقعا شلوغ بود یعنی ما چون فامیل بودیم قبولمون کرد بعد مامانم که می خواسته کمک کنه می خواسته بره شهرهبازی اسمه کسایی که قبلا افتادن بگیره حالا بر فرض محالم که مامانم اسمه مهشادو یادش رفته باشه مطمئن باشین که اقاهه واسه اینکه جرمش کم بشه میگفته این اقا پسر خودش خودشو انداخته و اونجا بود که کار تموم بود البته کار به اونجاها نمیرسید چون مامان بابام اسم مهشادو حفظا ! واسه از دست دادن 4 تومن اصلا ناراحت نیستم . رابطمون بیشتر از اینا میارزه ! مگه نه !؟ خیلی خیلی دوست دارم خنگِ من

* : طنین نویسنده وبلاگ عاشقانه های من و عسلیم  که مارو اون عضو کرده تو اریفلیم و چون تهرانه ما خیلی زحمتش میدیم همش و هر سوالی داریم فرت فرت زنگ میزنیم بهش بعد چیزی که بیشتر مارو خجالت میده اینه که جواب نمیده که بعد خودش زنگ بزنه . تازه من بچه به این با ادبی اصلا نمیدونم این سه نقطه معروف کجاست که من طنینو بردم اونجا و اینا !

امروز تظاهرات چه خبر بود !؟ من به اجبار خونه نشین بودم ... صفیر جان تو رفتی !؟ یکی به منم خبرارو بگه ! امیدوارم این بی شرفا خیلی نگرفته باشن و حاله همه خوب باشه و سالم کناره خانواده هاشون

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر نويسنده باران |