تبليغاتX
روز نوشت های خاله باران


















روز نوشت های خاله باران

اینجا قطعه ای از قلب منه مراقب باش پاتو نزاری روشو رد بشی

مهشاد : مامان میگه همون بهتر که از من دوری منو این طوری بهم ریخته نمیبینی ! منم به مامان گفتم همینیه که هست البته تو جدی نگیر !

من : که همینی که هست ! که این طور ...

مهشاد :بله ! اصلا حق نداری بری سر کار . پاتو بیرون نمیزاری .... فقط اشپزی یاد بگیر فعلا بسته ! ( اثرات دلنوازان ٍ دیگه بین زوجارو به هم میزنه تحویل بگیرین قهر )

من : بله بله ! پشت لبت سبز شده فک کردی مردی ... هه هه اقارو ! چه حرفا،اصلا میرم ببینم چه کار میکنی !

مهشاد : چی طلبکار میشی ! پشت لب سیاه میشه نه سبز . مگه علف زاره !؟ توهین میکنی دیگه منتظر؟

من : بله که توهین میکنم ... اصلا چرا این روی مرد سالارانتو همون اول نشون ندادی ! اصلا تو عوض شدی .من طلاق می خوامناراحت . مهریمم حلال .

مهشاد : هیوندا کپرو میفروشم . مهرتو میدم ! طلاقتم نمیدم . در ضمن من یه رو بیشتر ندارم .

من : یعنی عاشقـــــــــتم ! الهی من فدای تخیل قویت بشم ، کُپت کجا بوده تو !؟ تو جیگر منـــــــــــی دیونهماچ

خوب حالا از مکالمه ما بیاین بیرون دیگه ...... دیدین بچم از دست رف ! توهمی شده شدید :))

داشتم به این 1 ماه اخیرم فک میکردم که چه قدر اتفاق واسم افتاد و من چه قدر بزرگ شدم یکدفعه و انتخاب کردم !

اول که قضیه قبولیم بود . الان به هرکی میگم مدریت جهانگردی اونم تو شهره خودم قبول شدم یا فک میکنه دروغ میگم یا خل شدم که نرفتم . نمیدونم چرا این ادما قبل انتخابم پیدا نشدن از این رشته تعریف کنن خنثی. به هر حال من مجبور شدم انتخاب کنم یه انتخابی که هم سخت بود هم ریسکی ! از کجا معلوم ساله دیگه اونی روکه می خوام قبول میشم !؟ و اینکه این 1 سال قرار نیست مثل از اول عمرم تا حالا علاف باشم و نخونم . اگه نخونم میشه همینی که بود .

دومی هم که قضیه بازداشتگاه بود . یکی از بهترین تجربه های عمرم .... بزرگم کرد ! من انتخاب کردم که برم با اینکه میدنستم اینجا تهران نیست و خیلی ها همش حرف میزنن و موقع عمل مثل موش میچپن تو خونه هاشون و وقتی تعداد کمه همه گرفتار میشن . ولی من نخواستم از اونایی باشم که فقط حرف میزنن . اگه حرفی میزنم روش وایمیستم و ریسک میکنم . رفتم تا به خودم ثابت کنم بچه نیستم که الکی فقط حرفی رو بزنه و موقع عمل جا بزنه و بگه برم که چی بشه ؟ نظام که عوض نمیشه به هر حال چرا برم ؟ رفتم تا ......

و سومی هم که همین مرگی بود که تا چند قدمیم اومد . مرگی که الان میدونم اگه یک دور زودتر ول شده بودم تو درختا بودم و الان داشتین چلو کبابمو میخوردین ! ای کوفتتون بشه ....نه تو چشای من نگا کن ابرو! اصلا بدون من از گلوتون پایین میره !؟ باورتون میشه منی که تا حالا تهِ دردم پریدیم بود له شده بودم ! من حتی یادم نمیاد اخرین بار کی امپول زدم ! پام به دکتر باز نشده بود ! از این نظر واقعا سوسول بودم ولی اون 1 هفته اول خوب اب دیده شدم .

سوار ماشین پلیس نشده بودیم که شدیم ( تف به این شانس که حداقل سواره الگانسمون نکردن یکم حال کنیم دیدی از دستمون رفت ) . سواره امبلانس نشده بودیم که شدیم ! خولاصه حالا فقط مونده ماشین اتش نشانی ! دیگه مراقب خونه هاتون باشین خنده

من یه اخلاقی که دارم همیشه طالب بیشتر مستقل شدنم ! یعنی اگه یه شهره دیگه مثلا معماری قبول شده بودم ( البته بابا پارسال نذاشت جایی جز مشهدو بزنم . حالا شما فرض کن ) با کله میرفتم . دیدی اینایی که یه شهره دیگه میخونن چه قدر با اونایی که پیش مامان باباشونن و تو ارامش میخونن فرق دارن !؟ چه قدر از لحاظ فکری بزرگترن و چه قدر مستقل تر ، البته من همرو نمیگم . بالاخره استثنایی هم هست که میرن و فقط چون یهو از فشار ِ کنترل خانواده خارج شدن و مثل فنری که جمش کرده بودی همه این سال ها خودشو ازاد میبینه و خودشو گم میکنه و به جای 4 سال 6 سال تو دانشگاه میمونه از بس ول گشته . من اونایی رو میگم که خونرو میچرخونن و تازه بعد یه مدت میرن یه جایی کار میکنن که کم کم دستشون از جیبه باباهه قطع بشه . دیدی اونایی که روزه اول دانشگاه با ماماناشون میان !؟ وقتی میبینی چه حسی میشی !؟ من نمیگم همه هاا . کسایی هستن که پیش خانوادشونن ولی از خیلی های دیگه هم مستقل تر و عاقل ترن ..... و کلا من این بحثم در مورده دخترا بود نه پسرا .... شاید این روحیم مربوط به ماه تولدمه قلب( من اسفندیم )

دیگه اینکه این روزا این قدر کسلم که حد نداره ! وای خرید خونم اومده پایین خفن ... دوس دارم برم دور بزنم خیابونارو و مثل همیشه مترشون کنم با سارا . و الان چون نمیتونم برم خرید یهو همش احساس میکنم که چه قدر نیاز به مانتو و لباسو لوازم ارایش دارم اخه نکه یهو لباسام خورده شدن و منم خیلی میتونم برم بیرون اینه که خیلی احساس میکنم نیاز یه یه سویشرت دارم ! خوب تو این هوای سرد چه جوری برم بیرون !؟ چرا درک نمیکنین whistling. یعنی اگه من الان از دستشویی نیام بیرون بعد درو قفل کنن بگن تا 1 ساعت دیگه باز نمیشه مطمئن باشین من منفجر میشم . این خاصیت همه ست که وقتی از چیزی منع میشه حریصتر میشه . منم الان خرید می خوام و چون نمیشه میرم یه گوشه ماستمو بخورم با مسئول تاب کوهستان پارکم قهرمخنثی !

همین جوری ساعت 1 احساس کردم دلم می خواد بنویسم . نکه 1 ماهی میشه اپ نکردم گفتم نگران نشین یه وقت .... میفهمی که !

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت1:57 AMتوسط باران | |

اصلا میدونین چیه دیگه روحیه وبلاگ نویسی ندارم ! نکه دیدیم تو نظر سنجی نفر اول نشدم اصلا یه جورایی بهم برخورد رفتم تو خودم خنده .ولی این جشن یه فایده ای که داشت من با وبلاگه سال ها در حسرت داشتن خانه اشنا شدم . واقعا عالی مینویسن ... واااای من همین جور میخ شده بودم پای سیستم و تمام ارشیو یک جا خوندم و واقعا لذت بردم . خودتون بخونین میفهمین من چی میگم . فقط عشقه بینشون بوده که تونستن از پس این همه مشکل بر بیان و هنوزم با همن . واسه رتبت بهت تبریک میگم عزیزمماچ امیدوارم به زودی تو و همسرت به چیزایی که لایقشین تو زندگیتون برسین و روی ارامشو ببینین . به نظرم ازرششو داره که شما هم بشینین مثل من ارشیو بخونین . فقط یه چیزی اگه کسی فهمید کجا باید نظر بدیم به منم بگه لطفا نیشخند همه وبلاگو از بالا تا پایین گشتم پیدا نکردم :دی خنگ خودتونین !

این چند روزه بیکاری چسبیدم به کارو کلی سفارش لوازم ارایش گرفتم کلی هم به *طنین زحمت دادم و به قوله خودش به سه نقطه رفت از دسته ما ( ایشالا با عسلیت میای مشهد جبران میکنیم عزیزمماچ ) بعد امروز با هزار ذوقو شوق کله صب پاشدم که مدرنیته و اینترنتی سفارش بزارم به جای تلفنی . دیگه سفارشا ok شد و اخر سفارش سایت نوشت 170 تومن که من باید میریختم به حسابه شرکت . عصری زنگیدم که رقم دقیقو بپرسم میگه 210 تومن ! بعد فهمیدم که از هر سفارشم 2 تا ثبت شده و من به مرز خودزنی رسیدم از فرط هیجان ! حالا از کجا 2 تا اومده خدا عالم است ! دوباره زنگیدم گف کاری نمیتونی بکنی جز اینکه پولو پرداخت نکنی کنسل بشه دوباره 2-3 روز دیگه سفارش بزاری ! یعنی الان می خوام خودمو بکشم دیگه البته لازم نی چون الان مشتریام یا منو میکشن یا میرن از مغازه دار یه مارکه دیگه میخرن ناراحتحمل بر خودستایی نباشه اقا ولی به ما مدرنیته سفارش دادن نیومده !

3شنبه ساعت 6 مهشاد اس داده من دارم میرم سره کار با تعجب خوندم اخه 3شنبه ها دانشگاه داره نیم ساعت بعد اس داده دارم از سرویس پیاده میشم برم خونه من امروز دانشگاه دارم ( بگو خنگم بگـــــــو دیگهماچ ) بعد ساعت 8 اس داده دارم میرم دانشگاه خانمی ! منم هر دفعه تو خواب اس ام اساشو خوندمو کلی خندیدم ! هی IQ یادت نره 5شنبه هم دانشگاه داری باز نری سره کار :)) تازه امتحانم داری . شرط بستیم که اگه از 50 کمتر بشه خودش به خنگ بودنش اعتراف کنه ( امتحانشون از 50 نمرستwhistling )

عمم اعلام امادگی کرد که هفته ای 1 بار بیاد کله منو حنا بزنه ! بعد منم که خدا شاهده مشتاق بودم چه قدر و خوشحال شدمWhoop De Dooالبته من اعلام کرده از اونجایی که ما از زمانه کوچ نشینی و مغولها یکم فاصله گرفتیم بهتره یکی بره از داروخونٍ لوسینه پرپشت کننده مو بگیره که با مشورته تمام اعضای خانواده ما و مامان بزرگم پذیرفته شد و طی یک عملیات مدرنیته من قراره بعد حمام لوسیون سینره بزنم و صد رحمت به بوی حنا واقعا

و دیگه عارضم خدمتتون که شدم پای ثابته همه روضه ها و جلسه ها و این خاله زنک بازیا ! شما هم اگه یک ماه تو خونه بودی از این بهتر نمیشدی ! این چند هفته هر چی مجلسه خانمانه بود من پای ثابتش بودم و از 2 ساعت قبلش حاضرو اماده دمه در بودم smile emoticon kolobok! بعد نی نی ِ دختر داییم به دنیا اومده بود رفتیم خونشون که بچشو ببینیم . این قدر خوشلو گوگولی بود ! البته خودم میدونم که بچه 2 روزه شبیه بچه گربست و اینا ولی جان شما این از همه بچه گربه هایی که تا حالا دیده بودم خوشکل تر بود ! بعد شب که اومدم خونه هی به مهشاد غر زدم که من نی نی می خوام و نمیشه به جای همستر واسم نی نی بخری ( بی جنبه و جوگیر هم خودتی زبان)

قاصدکم پرسیده بود هدف مهشادو از پرت کردن خودش نفهمیده و این که تو اون لحظه با خودش چه فکری کرده ! والا من خودمم نمیدونم و از اونجایی هم که مهشاد کلا اون شب تا روزه بعدو یادش نیست پس منو معاف کنین که بخوام بفهمم اون لحظه با خودش چی فک کردهخنده ولی حس میکنم درکش میکنم . وقتی جلو روت کسی رو که دوسش داری اویزونه و تو هر لحظه مرگشو حس میکنی و اینکه همش با خودت فک میکنی که الان پرت میشه و می خوره به درختای اطراف و میمیره شاید همون کارو میکردین . شاید با خودش فک نمیکرده که چیزیش بشه یا سرش بخوره به جدول کنار شاید فقط می خواسته سریع بیاد بالای سر من . نمیدونم واقعا فقط اینو خوب میدونم که این یه تصمیم از رو عقل نبوده چون معلق بودنه من هم یه امره طبیعی و عقلانی نبوده . تازشم نکه این وکیله اشنا بود و سرش واقعا شلوغ بود یعنی ما چون فامیل بودیم قبولمون کرد بعد مامانم که می خواسته کمک کنه می خواسته بره شهرهبازی اسمه کسایی که قبلا افتادن بگیره حالا بر فرض محالم که مامانم اسمه مهشادو یادش رفته باشه مطمئن باشین که اقاهه واسه اینکه جرمش کم بشه میگفته این اقا پسر خودش خودشو انداخته و اونجا بود که کار تموم بود البته کار به اونجاها نمیرسید چون مامان بابام اسم مهشادو حفظا ! واسه از دست دادن 4 تومن اصلا ناراحت نیستم . رابطمون بیشتر از اینا میارزه ! مگه نه !؟ خیلی خیلی دوست دارم خنگِ من

* : طنین نویسنده وبلاگ عاشقانه های من و عسلیم  که مارو اون عضو کرده تو اریفلیم و چون تهرانه ما خیلی زحمتش میدیم همش و هر سوالی داریم فرت فرت زنگ میزنیم بهش بعد چیزی که بیشتر مارو خجالت میده اینه که جواب نمیده که بعد خودش زنگ بزنه . تازه من بچه به این با ادبی اصلا نمیدونم این سه نقطه معروف کجاست که من طنینو بردم اونجا و اینا !

امروز تظاهرات چه خبر بود !؟ من به اجبار خونه نشین بودم ... صفیر جان تو رفتی !؟ یکی به منم خبرارو بگه ! امیدوارم این بی شرفا خیلی نگرفته باشن و حاله همه خوب باشه و سالم کناره خانواده هاشون

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت11:18 PMتوسط باران | |

ایفون و اسانسورمون خراب شد !!!!! خودم باورم نشد هااا ! یا خودم خودمو چشم زدم یا شماها . حالا کی بوده خودشو لو بده سریع منتظر! حالا دقیقا از روزی که خراب ش من 3 بار باید میرفتم بیرون . 1 بار رضا کولم کرد بردم پایین . از ترس داشتم میمردم . اخه رضا درسته که قدش 187 ولی فقط 60 کیلو داره بعد منه 59 کیلویی رو می خواست ببره پایین حالا چیزی نشد فقط یه 2 باری پرت شدم و 3-4 بارم مرحوم شدم !

پامم خوبه . دیگه درد ندارم تقریبا دکترم دوباره فرستادم عکس گرفتم قطعی گف عمل نمی خواد ولی پامو رو زمین نباید بزارم یا اگه میزارم وزنی روش نباشه . کمرمم دیگه درد نمیکنه مگه اینکه یه چیز سنگین بلند کنم . کبودیامم کلا خوب شده .... مهشادم فک کنم خوبه . اخه هر دفعه من میپرسم میگه خوبم چشم

ما یه غلطی کردیم برگشتیم گفتیم احساس میکنم موهام داره کم میشه دیدم روزه بعدش عمم به یه ظرف اومده بالا توش حنای با نخوده ثابیده شده ! وااای که منم از حنا و بوش متنفرم ولی خاطر عمم واسم خیلی عزیزه چون عمم نمیتونه بچه دار بشه و از بچگی همه کار برای منو داداشم کرده اینا این نمونش ماچ. دیگه به زور کله منه بدبختو حنا و نخود زد ! یعنی الان نمیدونین که این قدر موهام پر پشت شده که نمیدونم چه کارشون کنم !

این دعوتنامرو که تو نظرات پست قبل دیدم حتی ذره ای توجه نکردم . گفتم یکی الکی نوشته داره میزارم سره کار . اخه خودشون گفتن نتایج تا روزه جشن اعلام نمیشه ! تازه بعد 2-3 روز فهمیدم این متنه دعوتنامستخنده . خوب ماکه مشهدیم و پامونم تو گچ ! ولی خیلی دوست دارم برم . به بابا گفتم گف اگه سرم خلوت بود حتما میبردمت . پس جشن منتفی ! فقط یکی بره لوحمو بگیره واسم پست کنه اخه حیف ٍ . کسی میدونه که میتونیم جای خودمون کسی رو بفرستیم جشن !؟

مهشاد : امروز شماره یه دختر به اسمه بهارو گرفتم . و قراره برم ببینمش !

من : خوبخنثی البته واقعا اگه بخوایین این شکلی شدم خیال باطل و کنجکاو که این کیه !؟

بعد اینم که نامرد نگفت فقط گف واسه یکی از کادوهات کارش دارم و من تو خماری موندم که مگه کادوی من چیه و از این حرفا . کلی هم دعواش کردم که تو که نمی خوای کامل بگی چرا فضولی منو تحریک میکنی چون میدونه من فضولم شدید . البته بعد 3 روز دیگه دلش سوخت بهم گف چیه . گف این دختره همستر میفروشه از این مدل مو بلندا که یه خونه هم تو قبالشون هست نیشخند. گف با خونشو همه تجهیزاتش می خوام واست بخرم بعدم گف تازه این دختره سایتم داره ولی ادرس نداد گف بعد از این که گرفتمو اوردم بهت میگم . گف پسراش مو بلندن ولی دختراش نه منم گفتم به سلیقه خودت هر کدومو دیدی قشنگتره بگیر اصلا مساله این حرفا نیست مهم اینه که سالم باشه اقا جون .بعد ما کلی نشستیم فک کردیم اسمشونو چی بزاریم . باباشون گف ملچو ملوچ . منم کلی خوشم اومدقلب ولی حالا کو تا اسفند که مهشاد بیاد . تا اونروز وقت داریم اسم پیدا کنیم . شما پیچناهادی ندارین !؟ وقتی برگشته بود همش غصه خورد که خانمی نشد بریم با هم همستر بخرم واست . البته بهش اجازه ندادم 2 بار بیاد گفتم یا بعد خوب شدن پام یا موقع تولدم که قرار شد موقع تولدم بیاد.

الانم که بنده مشغول اپ کردن هستم اقامون تو اشپزخونه داره ظرف میشوره . الهی قربونش بشه خانمیش از هر انگشتش یه هنر میریزه. اشپزی که میکنه جم که میکنه سره کار که میره تازه تو دانشگاهم که همش حرفه اولو میزنه تو کلاس البته الان که یکم خنگ شدَ رو نمیدونم ولی قبلا که میزد whistling بر عکس من ! فقط ماکارونی و نیمرو و سسیس و سیبزمینی ! تازه همینارم سالی یک بار ممکنه درست کنم . این قدر دلم میسوزه که ساعت 8 خسته از دانشگاه یا سره کار میاد باز باید شامم درست کنه درساشم بخونه :(

اقا این قضیه شکایترو بگم که داشت مارو به کشتن میداد . شاید اون شب که مهشاد خودشو پرت کرد که زودتر بیاد بالا سره من کسی فک نمیکرد دردسری درست بشه ولی بابا به صورت جدی میخواست شکایت کیفری کنه که درست کنن امنیتشو و دیگه کسی از رو اون وسیله نیفته یعنی در اصل اینو وظیفه میدونست . یه وکیل داریم تو فامیل مامانم رفت پیشش و فرمارو اورد من پر کنم . تا جایی که میشد مخالفت میکردم ولی دیگه داشت تابلو میشد . بابام هی میگفت بابا جان دوندگی هاش که ماله وکیله پولاشم که ما باید بدیم یه چکم به تو میرسه به مبلغ حداقل 4 تومن پس چرا میگی نه ! خوب واقعا دلیلی نداشتمI don't know - New!. ولی دلم خوش بود که وکیل گرفتیم و اون خودش میره کوهستان پارک پیگیری ولی مامانم وقتی از پیش وکیل برگشت گف خودم می خوام برم . من که بیکارم خودم صبح میرم کوهستان پارک اسمه کسه دیگه ای هم اگه افتاده میگیرم واسه تو دادگاه وکیل گفته لازمه ! داشتم سکته میکردم . کاغذایی که امضا کرده بودم قایم کردم و شبم با مهشاد عزا گرفته بودیم و داشتیم فک میکردیم اگه لو رفت پاشه بیاد اینجا و این که به بابام چی بگیم ! کلی هم نذر کردیم البته . به هر حال صب با مامانم دعوام شد و مامانم یه حرفی زد که به من خیلی برخورد و همونو بهانه کردم . بابام اومد گفتم مامان این جوری گفته منم سر لج افتادم دیگه نمیام وگرنه خودتون شاهد بودین که من راضی بودم و حتی پای برگه های وکیلو امضا کرده بودم ( ارواح عمم ) ! بابام سعی کرد یکم ارومم کنه ولی من یه غربتی بازی دراوردم که خدا میدونه نیشخند بالاخره غربتی بودن باید یه جایی بدرد بخوره دیگه.... فک کنم وقتی به مهشاد گفتم بال دراورد ! و این جوری شد که ما وکیلو پیچوندیم و با مامانمم هنوز قهرم و 4 تومن پول مفتو هم از دست دادم و ... Sigh فک نمیکردم ابروم این قدر گرون باشه هااا  .

بابامم واسه روزه دختر یه سرویس بدل کادو گرفته . حلا بعدا عکسشو میزارم . بهش گفتم یه سرویس خوشکل تو اریفلیم هست می خوام واسه خودم سفارش بدم میشه 65 تومن . می خوای تو پولشو بده بشه کادوم گف اووو تو فک کردی من می خوام چه قدر کادو بگیرم من می خوام برم از سره 4 راه 3 تا جوراب بگیرم 1000 تومن خنده! بعد حالا اینی که گرفته همون قدر شده قیمتش . خوب ادم حرص می خوره دیگه ولی دیگه به خودش نگفتم ولی اون سرویسرو بیشتر میدوستم . ولی اینم هرکی دید گف خیلی قشنگه . قربون بابای گلم بشم ماچ

عیدتونم پیشا پیش مبارک . بعد هرکی مشهده بره حرم مارم دعا کنه . نه ما !؟ ما که مشهد نیستیم whistling

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت8:21 PMتوسط باران | |

خاله دوان دوان میاید ....

این چیز بود ( کوفت مهشاد ) یعنی این اسم کتابمه که تو این دورانه پا شکستگی می خوام بنویسم . دیدی بعضی نویسنده ها از ناکامی هاشون مینویسن دیگه .. اره و اینا !

پام هنوز قراره 1 ماهو 1 هفته دیگه تو گچ باشی و گاهی خیلی اذیت میکنه و درد داره . کمرمم هنوز درد میکنه ولی بهتر شده . کبودیای تنمم رو به کمرنگ شدنه دیگه ولی درد داره. کلا درد دارم دیگه . بعد این قدرم اقاییم قربون صدقم میره . خدا جونی شکرت .

مهشادم که مچه دسته راستش مویه کرده انگشت همون دستشم ترک برداشته و یکمم خنگ شدهخندهبچم تو دانشگاه هیچی نمیفهمه قربونش بشم . پریشب این قدر درد داشت .... از حمام که میاد می خواد لباس بپوشه که دستشو میزنه ناکار میکنه  . من 11:30 رفتم تو تخت بهش زنگیدم که دیدم بی حاله و نا نداره حرف بزنه .بعد دقیقا بعد 1 ساعت حرف زدن یکم بهتر شده بود که  تو تخت اومده بچرخه که میاد رو دستش و دوباره دستشو ناکار کرد الهی بمیرم واقعا درد داشت هی گاهی هواسش نبود ناله میکرد من میمردمو زنده میشدمناراحت. 1:15 هم خوابش برد پای تل .... الهی خانمیش دورش بگرده . هرچی داد زدم مگه بیدار شد از اخر بیدارش کردم البته ! مرضم خودت داری. شب بخیر گفتیم خوافیدیمماچالبته من 1 ساعت طول کشید تا خوابم ببره . هنوز به این پام عادت ندارم . دلم لک زده واسه دستشویی ایرانی . از فرنگی متنفرم واقعا به حاله شماها من قبطه می خورم البته غبته هم می خورم .... بعد دلم می خواد شب همین جور غلت بزنم تو تختم که نمیشه واسه همین خیلی طول میکشه خوابم ببر :(

به علت گشادی مفرد گفتم بابام ویلچر بگیره . بعد این 1 هفته به این نتیجه رسیدم که اگه همه فرشارو جمع کنیم خیلی بهتره . اخه نمیدونین که رو لمینیت این قدر این چرخه سریع میره بعد به قالی که میرسم مثل خر ِ تو گل میشه حرکتم  . سروش میگه این 1 ماه تمرین کن ببریمت والیبال معلولین خنده

بهم 2-3 ملیون دیه تعلق میگیره بعد هی هفته پیش بابا گف شکایت من گفتم نه اخه ما اون شب اسمه مهشادو کامل دادیم و بابامم اسمشو میدونه کامل میترسم برن شکایت بعد یه جوری به گوششون برسه که اون شب یکی دیگه هم به این اسم افتاده . از اخر بابابزرگم گف یعنی چی نه ! خودش می خواد بره کلانتری جای کوهستان پارک شکایت کنه بعد منو ببره پزشکی قانونی تعیین خرابی و خسارت کنن حداقل حالا که دارن میرن کاش هفته پیش میرفتن اخه من کبودیای تنم داره رنگش میره همین کبودیا 1 تومن حداقل دیش میشه . بابا می خواد وکیل بگیره میگه گوره بابای دیه ( اون که له نشده حسابشم پره صداش از جای گرم در میاد ! والا به خدا ) می خواد شکایت کیفری کنه این شکایته از این قراره که ما مسئول دستگاهم مجبور میکنیم ایمنی دستگاهشو ببره بالا . کلا این دستگاها بیمه هستن و بیمه پوله بندرو میده ولی من گفتم زیره برگه شکایتو امضا نمیکنم چون میترسم کلا باباهه بفهمه . شانسمون که در حد ان هست اینم میشه قوزه بالا قوز . میلیونها پول نمی ارزه که لو برم و برگردم به اوضاع 2 سال پیشخنثی

پریشب تو خونه تنها بودم عمم اومد بالا منو با هم چرخم انداخت تو اسانسور که بیا برو پایین من و مامان بزرگت تنهاییم ( کلا هدفم این بود که بگم ما خونمون اسانسور داره ایفونمونم تصویریهخنده ) حالا من چی داشتم : یه تی شرت صورتی با یه شلوارکِ کوتاه صورتی ! هر چی هم گفتم بزار من لباس درست بپوشم گف نمی خواد جز بابا بزرگو مامان بزرگ کسی پایین نیست . اقا هم ما 5 دقیقه نشستیم خاله بابام اومد بعد اون خالش اومد بعد دو تا دختر خاله های بابام اومدن 1 ساعت بعدشم پسر خاله بابام با زنش اومد ! حالا همشونم خوشکل کرده بودن من مثل موش نشسته بودم !

من :منتظر

عمم :whistling

اون بالا گفتم شانسم در حد ان ِ الان کاملا فهمیدین دیگه ولی من حرفمو پس میگیرم در حده بیبه شانسم ! یعنی فقط مونده بود با اون شلوارک بشینم واسم خاستگار بیاد !!! 

حتی 1 کلمه درس نخوندم از وقتی خونه نشین شدم .... بعد فک کنم مشاورم دهنمو اسفالت کنه نیشخند

دیشب دوستای کتابخونه ایم اومده بودن خونمون ... قربونشون بشم . همشون از من 2 سال بزرگترن کاردانی به کارشناسی می خوندن تو کتابخونه . 2 تاشون قبول شدن که از دانشگاه اومده بودن ولی اون 2تای دیگه هنوز دارن میخونن . خلاصه که دیروز یکیشونم یه کیک خوشکل درست کرده بود اورده بود قلب. کلی شوخی کردیم همه خوراکیامم خوردن خنده شوخی میکنم ها این قدر دخملای خوبین . بعد جمعه هم قراره نگین با صدف بیان دوباره . نگین از اون روز تقریبا روز در میون اینجا بود ماچ صدفم اومد بقیشم زنگید بهم حالمو پرسید. کلا دوستای خوفی دارم.

راستی روز دختر مبارک Girl Power. من از مامان بزرگم یه شال کادو گرفتم و اندکی وجه نقدی بابامم قراره شب کادومو بده . مهشادم از صب دانشگاهه یادم باشه اومد بگم کادومو با کمپوتام بفرسته نیشخند

خوب فهلا میرم ولی سعی میکنم تند تند اپ کنم چون بیکارم هی میام مغزتونو می خورم ....

بعدا نوشت:تی تاپ جونی تولدت مبارک ماچقلبماچاون نظرای وبتم باز کن تا نخوردمت !!!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت8:0 PMتوسط باران | |

ما از ۸ صبح تا ۱۲شب با هم بودیم ولی من از ۵ بعد از ظهر به بعد میگم . اپ بعدی صبحو تعریف میکنم .

ساعت ۶ منو هما و رضا رفتیم دمه هتل دنبال مهشاد . بعد همه با هم میریم دنبال نگین . مجیدم خودش گفته بود میاد . صدف و سارا هم در اخرین لحظات اومدنشون کنسل شد . برخورده رضا و مهشاد خیلی خوب بود . رضا مثل همیشه بود . همون قدر شوخو بامزه و سر به سره همه هم میزاشت مخصوصا نگینو مهشاد . بدون هیچ حساسیت بی خودی . بعدم دمه در کوهستان پارک پرسید ازم فرقی نداره با من بشینی یا مهشاد ( یهنی معذب نیستی و اینا ) که منم گفتم نه اونم خیلی جدی گف با مهشاد بشین اون مهمونه زشته تنها بشینه . اخه مجید ۱ ساعت دیر تر قرار بود بیاد و ۱ نفر به هر حال باید تنها میشست . به هر حال رفتیم ترن و چند تا وسیله مسخره رو سوار شدیم تا مجید بیاد . وقتی اومد رفتیم تابه خانواده سوار بشیم . توضیح میدم واسه کسایی که نرفتن .

تابای تو پارکارو دیدین ماله بچه هاست حالا اگه بخوان یه حالی هم به بچه هه بدن یه زنجیر جلوش وصل میکننخنثی شما ۱۵ تا از این تابارو تصور کنین که از بالا به یه دایره وصله و هر کدوم ۱ متر با عقبی فاصله داره و پشت به پشته هم و شروع میکنه به چرخیدن تا تقریبا موازی زمین بشی بعدم دوباره سرعت کم میکنه تا عمودی بشه مثل اول . تازه تابای تو پارکا شیار داره ولی اینا کفش صاف بود و از جنسه یه پلاستیکه سُر . مهشاد صندلی جلوی من بود نگینم عقبیم . این راه افتاد و من از همون اول حس کردم دارم سر می خورم . یه دور که چرخید دیدم نه جدی جدی دارم سر می خورم و یهو صندلی از زیرم در رفت . خودتون تصور کنین . خودمو به زنچیرا اویزون کرده بودم و جیغ میزدم . اگه یکم فیزیک خونده باشین می فهمین به جز ۶۰ کیلو وزنم یه نیروی گریز از مرکز شدید به من یا هر کی سواره وارد میشه به سمت بیرون . صحنه های افتضاحی بود . مهشاد سعی میکرد مخالف جهت حرکت تو هوا به من برسه نگینو مجیدو رضا و ادمای رو زمین جیغ میزدن که نگه داره و من که مرگو جلو چشمم میدیدم . فقط میفهمیدم که این داره موازی با زمین میشه و من اگه خودمو با این سرعت زیاد ول کنم پرت میشم چندین متر اون طرفتر داد میزدم دستام . واقعا دستام داشت کنده میشد پاهامم گیر میکرد به درختای اطراف  . خودتو نگه دار باران این صدا هنوز تو گوشمه و جیغای بقیه و من که بعد از چندین دور تحمل پرت شدم . هنوز همون چند ثانیه که به زمین نزدیک میشدم یادمه اونم با اون سرعت زیاد محکم خوردم زمین . از نوک پام تا زیره گردنم پره خاک بود ولی حتی ذره ای از ارایشم پاک نشده بود چون اون لحظه این قدر هوشیار بودم که با دست باقیه سرعتمو بگیرم که به سرم اسیب نخوره ولی همه فک کرده بودن که سرمم حتما خورده . و از همه اینا بدتر مهشاد بود . تو اون لحظه که من پرت شدم اونم خودشو انداخت . حق داره مسلما این قدر حول بوده که می خواسته سریع به من برسه و اون موقع عقلو تعطیل کرده و تو صدم ثانیه یه تصمیم احساسی میگیره و فک نمیکرده ممکنه کاریش بشه ولی با سر محکم می خوره زمین . من این طرف و مهشادم اون طرف . ۵ دور دیگه می چرخه و بعد نگه میداره و همه میریزن دوره منو مهشاد . نگین میگه رفتم بالا سره مهشاد دیدم یهو چشماش رفت و بیهوش شد . از سرش و دماغش و لبش خون میامده . خیلی صحنه ها واسم واضح نیست فقط یادمه کف دستام از درد داشت متلاشی میشد رضا یه دستمو گرفته بود نگین اون یکیرو تا شاید دردم ساکت بشه . یه بار سعی کردم بلند بشم برم پیش مهشاد ولی نشد فقط میشنیدم که مجید میگفت نزارین بیاد این طرف این خونارو ببینه هول میکنه . اورژانس شهره بازی امد . منو بلند کردن و از اون طرفم مهشادو . به محض اینکه خونارو دیدم یهو فشارم افتاد و غش کردم فقط شنیدم که هما میگه (إ باران ) و بعد تو آمبلانس چشمامو باز کردم . روزه بعد هما گف انتظامات کثافت وقتی من غش کردم و داشتم می خوردم زمین به راننده امبولانس اجازه نداده به من دست بزنه چون نا محرم بوده و رضا و هما و نگین به زور منو گذاشتن تو آمبولانس ! خاک تو سره بی پدر مادرشون کنن ! تازه همون اولم که همه ریختن دورمون هما میره سره مهشادو میگیره تو بغلش تا آمبلانس بیاد بعد انتظامات میگه چکارته هما هم میگه ما همه با هم دوستیم اقاهه هم میگه غلط کردین دوستین سرشو بزار رو زمین بهش دست نزن نا محرمه ! خوب برگردیم به امبلانس . چشمامو باز کردم دیدم مهشاد رو تخت نشسته و اقاهه هم هی میگه دراز بکش اقا خون ریزی داری . دیدم اشکاش داره میریزه بعدم خم شد دستمو گرفت بوسید و شروع کرد صورتمو ناز کردن دیگه واقعا حرکاتش دسته خودش نبود . هرچی من می گفتم تابلو بازی در نیار انتظامات ادرسو اسمو فامیلو گرفته بزار فک کنن غریبه ایم فایده نداشت ... رسیدیم مرکز امدادهِ خوده شهره بازی . تازه اونجا هس کردم یکم پام درد میکنه و دور از چشمه اقایون انتظامات راننده امبلانسه منو بغل کرد برد رو تخت . نگینو مجیدو رضا و هما هم رسیدن . فشارمو گرفت یهو هول کرد ( ۵-۶ بود )به مجید گف پاهاشو بالا نگه دار به رضا هم گفت برو یه چیزه شیرین بیار . پاهامو گذاشتن رو صندلی که یهو من شروع کردم به لرزیدن . کنترل خودمو نداشتم فقط میلرزیدم . مهشادو ۲ متر دورتر نشونده بودن ولی ثانیه ای یک بار میپرسید چی شد یهو یا میامد بالا سره من . هی اقاهه میگفت بشین حالت خوب نیست می گفت این خانم خوب باشه من خوبم . ما اول فک میکردیم شوخی میکنه ولی بعد دیدیم حافضش تقریبا پاک شده به جز خودمون با مثلا اسمه خواهر زادش هیچی یادش نیست حتی اینکه الان کجاییم و از یه وسیله پرت شدیم . فقط هم منو میدید یکم یادش میامد که انگار یه اتفاقی واسه جفتمون افتاده . از اخر اقاهه یه صندلی گذاشت کناره تختم مهشادو نشوند روش که این قدر راه نره اونم با یه دست دستو گرفت با دست دیگشم هی نازم میکرد و میپرسید چی شده ما چرا اینجاییم . همه لباسش خونی بود . رضا دو تا رانی گرفته بود من می خوردم چون خودم میفهمیدم لرزشه زیادم واسه فشارمه ولی ماله مهشادو هما به زور سرشو نگه می داشت میریخت تو دهنش از اخر رضا اومده جلوش دوربینه جلوش گوشیشو روشن کرده میگه خودتو نگاه کن چی شدی ! باران خوبه نمیبینی تازه داره شوخی هم میکنه بشین بزار کارشونو بکنن. قرار شد بریم امدادی . کسایی که سرشون ضربه می خوره هیچ جای دیگه پذیرش نمیکنن باید برن بیمارستانِ امدادی . من جلو بودم مهشادم عقب خوابونده بودن . اسمه هتلش یادش نبود یا حتی ادرسه خونشون نه تو تهران نه خونه خودش تو قزوین !!! گیج بود . رضا و نگین با هما و مجید با تاکسی اومدن و تو راه نگین زنگیده بود به باباش . به امدادی که رسیدیم بابای نگین بود . راننده ها مهشادو بردن بابای نگینم زیر بغله منو گرفت . گذاشتنمون تو یه اتاق . تختم کناره تختش بود . دیدم داره با بُهت نگام میکنه و هیچی نمیدونه دستشو گرفتم نگاش کردم میگم چیزی نیست اقایی من خوبم اتفاقی نیفتاده . این که یادت نیست طبعیه فقط اروم باش گلم . بعد بقیه هم رسیدن . خدا بابای نگینو خیر بده به جای بابای مهشاد رضایت داده بود که اونجا ازش عکشو بگیرن . همه کارامونو انجام داد . شاید مهشاد نزدیک به ۱۰۰ بار پرسید چی شده ! دیگه مجید این اخرا برگشت گف هیچی بابا اول باران افتاد بعدم تو خودتو انداختی بعدم منه خاک تو سر افتادم  ولی رضا این قدر مهربون و با صبر با جزییات کامل توضیح میداد . حتی این اخرا  منو از تو اتاقه مهشاد بردن عکس بگیرن از پام مهشادم دکتر اومد بخیه بزنه لبو صورتشو . هما میگه دکتره موقع بخیه زدن می گفته ببین پسرم اول باران افتاد بعد تو افتادی بعدم فلانو فلان و باز دوباره میگفته تا کارش تموم میشه . بعد هما پرسیده مگه بارانو میشناسین اونم گفته نه بابا این قدر این اقا گفته حفظ شدیم هممون دیگه  از پای من عکس گرفتن بعدم مهشادو بردن از سرش عکس گرفتن . ولی دیگه پیشه هم نبودیم . یهو مجید اومد تلشو داد دستم گف این منو کشت یکم باهاش حرف بزن . دیدم یکم بغض کردی گفتم اقایی من خوبم بزار دکترا کارشونو بکنن باشه عزیزم !؟ یهو مثل این بچه های حرف گوش کن با بغض گف باشه خانمی.گوشی مجیدو پس دادم . بابای نگین اومد گف درد داری گفتم نه بعد نگین گف داره دروغ میگه بابا درد داره باباش گف نه بابا جان چه دلیلی داره دروغ بگه!عکسمو گرفت ببره پیش دکتر اومده میگه بابا جان مطمئنی درد نداری پات شکسته باید عمل بشی ! زنگ زدن به بابام که بیاد رضایت بده واسه عمل . منم برگشتم گفتم من دستشویی دارم اخه نمی خواستم واسم سند بزارن :( . رضا و نگین منو برن حالا با من دعوا میکنه نگین که منم میام باهات نزاشتم . بعد اودم مجید میگه ریدی شاشو !؟ راحت شدی !؟ کشتی مارو  دیگه بابای نگین نجاتم داد تخته مهشادو برد یه جای دیگه رو صورتشم یه چیزی انداختن که بابام اومد نشناسه به مجیدم گف بالا سرش واستا . بابام اومد زنگید به یکی از دایی هام که دکتره اونم گف ببرینش فلان جا الان بیمارستان امدادی همه انترنن و دکتر نداره شیفت شب اونجا عمل نکینین . منو بردن هاشمی نژاد . اونجا دکتر عکسو دید گف باید ۲ هفته بستری بشه تا نوبشت بشه که مامانم گف مارو دکتر فلانی فرستاده گف دیگه خانم تا شنبه باید صبر کنه . تو پاش باید چیزی بزاریم و زودتر از شنبه نمیشه تهیش کنیم . بعدم غوزکمم در رفته بود جا انداخت منم کلی جیغ زدم . گف گچ بگیره شنبه بیایین مطب . گریه کردم تا دلت بخواد ! بردن گچ گرفتم تا ۱ وجب بالای زانو . این قدر خوشحال شدم که تمیزم و بی مو و موهای پامو زدم مثل همیشه  ساعت ۲ اومدیم خونه . درد داشتم ولی به بابام اینا گفتم می خوام بخوابم . زنگیدم به مجید با مهشاد حرف زدم حتی یادش نبود من پام شکسته . اصلا یادش نبود ما عصر بیرون بودیم . منم هیچی نگفتم . حتی الان یادش نیست من شب زنگ زدم . مجید برده بودش خونه خودشون . الهی قربونش بشم خیلی کمک کرد اون شب ....

جمعه نگینو هما و مامان باباش رفته بودن خونه مجید بعدم مهشادو برده بودن واسش بلیت گرفته بودن راهیش کرده بودن . دسته همشون درد نکنه . اگه نداشتمشون نمیدونم الان اوضاعم چی بود  نگینم اومد اینجا بعدم سارا اومد . عصرم هما و صدف و سروش اومدن و تا ۹ بودن همه سارا سروشم تا ۱۲ بودن .

منم دیروز رفتم یه دکتره دیگه . فرستادم دوباره عکس گرفتم گف الان عمل نمی خواد ولی ۲ هفته دیگه برین یه عکس دیگه بگیرین تا اون موقع پاش جم نخوره . گچمو باز کرد دوباره یه گچ دیگه گرفت تا ۱ وجب زبره زانو . به هر حال تا ۱ ماهو نیم باید پام تو گچ باشه به خاطره شکستگی امیدوارم عمل نخواد . اون پای دیگمم کبوده و زیره بغلامم کبوده بد جور . کمرمم درد میکنه اساسی ولی در کل به صورت معجزه واری زنده ام خدا رو شکر ! مهشادم حافضش برگشته فقط از ساعت ۳ بعد از ظهر تا ۳ نصفه شبو یادش نمیاد . دردم که داره دیگه به هر حال با سر خورده زمین . رضا تا دیشب تو شک بود . البته تو اون شرایط خوب کنترل کرد . حتی نگین میلرزید اونو دعوا میکرد که اروم باشه ولی این قدر شکه بود که حتی اسمه منو یادش نمیامده که به انتظامات بده . ولی شب که اومدیم کلی گریه کرده بود چشم. اخه اینا که اون بالا نمیدونستن من چه قدر میتونم طاقت بیارم هر لحظه انتظار داشتن من پرت بشم . به بابام گفته باران اگه یکم از این دختر سوسولا بود الان مرده بود !

این چند شب ساعت ۳ بیدار میشم تا ۶ گریه میکنم دوباره می خوابم . هنوز تو شکه اون صحنه هام ٬ چیغای تو گوشم . تو شک مرگ که یک قدمی منو مهشاد اومد و رفت . تو شکه قیافه پر خونه مهشاد و .... مهشادم هیچی یادش نیست جز چند تا سکانس نا منظم از اویزون بودن من و داد زدنام افسوس.

راننده امبلانس گف این دستگاه تا حالا کشته داده . گف یه دختره همون موقع که موازی زمین میشه ول میشه و نمیتونه به اندازه تو خودشو نگه داره پرت میشه تو درختا یا یه پسره میافته چندین متر اون طرفتر و بعد ۱ سال دوندگی فقط تونستن بیمه خودشونو بگیرن و ایمنی دستگاه فرقی نکرده اصلا . گف میتونم شکایت کنم چون از نظره اینمی مشکل داره دستگاه و اینو خودشونم میدونن .

نمیتونم پامو خیلی اویزون نگه دارم چون ورم میکنه کمرمم درد میگیره بنابراین نمی تونم به مدت طولانی بشینم پای سیستم.

این شبا دلم اقاییمو می خواد . حتی اگه الان هتلم بود من نمیتونستم ببینمش دل شکسته. بهش احتیاج دارم به حضورش . به دستاش به ........... گف به محض اینکه بتونم بیام بیرون چه با گچ چه بی گچ بلیت میگیره میاد پیشم . بهش میگم به سرت ضربه خورده خنگ شدی . مکث میکنه میگه اقایی ِ خنگ نمی خوای  . چرا که می خوام . دوست دارم عزیزم . تو بهترین هدیه زندگیمی که میشد خدا بهم بده

بعدا نوشت : یاهوم بالا میاد سروش انِ . پی ام میدم بعد چند دقیقه :

سروش : هنوز هستی !؟

من : اره .

سروش : خوب به تخمم

سروش : من پسته می خوام

من : خوب به تخمم !

سروش : تو که تخم نداری dancing

من : من همه چی دارم رو نکردم

سروش :I don't know - New!!!

بی ادب بی حیا هم خودتی ! نوشتم یکم از حالو هوای مرگ بیاین بیرون ! دیدین نوشتم شبیه هیفایم چشمم زدین ! اقا گه خوردم من شبیه یانگومم اصلانم چشمام قشنگ نیست !

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت11:52 PMتوسط باران | |